۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه
گفته باشم
۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه
منِ منِ کله گنده!
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
پشت آن میز بزرگ!
.
محل کارم دو تا ساختمون چسبیده به هم هستند. یکیش که قسمت اصلی کارها اونجا انجام میشه و من هم برای کارت زدن و یک سری کارهای دیگه میرم اونجا، جایی است بسیار پر تردد! همه مشغول. هنوز تعداد دقیق افراد دستم نیومده ولی هفت هشت تا کارمند مرد داره، شش هفت تا هم کارمند زن. اصلاً نتونستم اطلاعاتی در مورد اینکه اینها دقیقاً اونجا چه کار میکنند گیر بیارم. هر وقت وارد اون ساختمون شدم، همه یا کاغذی دستشونه و دارند باهاش ور میرند، یا به کامپیوترشون خیره شدند(و اونچه که من میبینم گودر و وبلاگ و این صوبتا نیست)، یا دارند با کاغذی در دست می دوند، یا تلفن های کاملاً کاری دارند ، یا با هم در مورد اینکه چی کار کنند، چی کار نکنند، حرف میزنند، یا از دستشویی در مییاند، یا ....
آما... ساختمون ما...
تا دیروز من بودم و یک آقای چاقالو. من تو اطاق خودم، اون هم تو اطاق خودش. هیچ مکالمه ای جز سلام و خدافظ با هم نداشتیم و کماکان نداریم. تا می یاد، به چند جا زنگ میزنه و به چند جا فکس و چند نفر بهش زنگ میزنند و چند تا فکس میگیره و بعد هم آهنگ گوش میده، اون هم آهنگایی از قبیل ؛"هی جیگیلی جیگیلی..."، و" بلابلا بلا ...برات میخرطلا ملا و ...." !
دیروز بعد از ظهر یک آقای لاغری هم از راه اومد و رفت تو اون اطاق روبه رویی که من فکر میکردم این دم و دستگاه داخلش برای کیه. اونهم به شدت سرش تو کار خودشه، ایکی ثانیه بعد از اومدن، دفتر دستکش رو برداشت و رفت اون یکی ساختمون!
امروز هم یک آقای متوسط اندامی با کت و شلوار به این جمع اضافه شد. ولی خب اون هم به شدت مشغوله و فعلاً مشنگ این جمع همون آقا چاقالوههست.
.
علی رغم تلاشهای فراوان و مذبوحانۀ خودم و کارمند اینترنت درست کنِ شرکت، هنوز به اینترنت دسترسی ندارم. تازه تلفن اطاقم هم امروز درست شد. یک میز کت و کلفت دارم و قورباغه های درشت و وحشتناکی که رو میز چیدم تا سر وقت قورتشون بدم و همش نگرانم که مبادا درسته بالاشون بیارم.
اون قسمت شهر طرح ترافیکه و من ماشین نمیبرم. تازه اگر هم ببرم، پیدا کردن جای پارک، مطمئناً با ارحم اراحمین و صاحب صبره. تو راه و تو وسایل نقلیۀ عمومی که سوار میشم کلی سوژه پیدا میکنم، بعضی ها خنده دار، بعضی تراژیک، و خیلی ها هم معمولیند.
.
۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
حکایت اسم و فامیل من و سرعت تایپ
نوشتم براش:
مژگان عزیز،
سلام
شرمنده، با مشخصاتی که ذکر کردید من اون دوستتون نیستم راستش!
یک موقع نا امید نشیدها از اینکه برای پیدا کردن دوست قدیمیتون این مدلی اقدام کردید.
اصلافکر کنم بهتره یک حقیقتی ر در مورداسم مورد نظر که از قضا هم اسم منه براتون بازگو کنم که من هم تا موقع کنکور از این حقیقت آگاه نبودم!؛
؛موقع اومدن نتیجۀ کنکور، فقط تو رشتۀ ما، 8 تا همنام من(لیلا ز...) تو مرحلۀ اول قبول شد- اون زمونها مرحله مرحله بود کنکور- ، تو مرحلۀ دوم، این 8 تا رسید به 4 تا!
پس چی شد؟ 4 تا لیلا ز...فقط تورشتۀ من، اونهم تو یک سال تحصیل، اون هم تو کنکور سراسری. هموطور که میدونی سه تا رشتۀ اصلی تحصیلی وجود داره، اگه تو بقیۀ رشته ها همچین نسبتی وجود داشه باشه، یعنی به عبارتی اون سال فقط دوازده تا لیلا ز... تو دانشگاه قبول بشه! حالا دوازده تا رو هم میتونیم گردش کنیم تا بشه ده تا! هر سال ده تا لیلا ز.. فقط به جامعۀ دانشجوهای دولتی اضافه میشه و لابد همچین نسبتی هم تو دانشگاه های آزاد! بماند که بعضیها از این لیلا ز ها هم به دانشگاه نمی رند (مثلاً دو تا از اون هشت تای اول) و خیلی ها هم لابد ه دیپلمشون رو گرفته نگرفته میرند خونۀ شوهر و از لیست جامعۀ آماریِ من حذف میشند و ...
فکر کنم حالا اومده باشه دستت که این لیلا ز.. ها. چه حجم بالایی از جامعه رو تشکیل دادند ولی اصلاً هم به چشم نمییاند شاید و نمی خواند که بیاند و بالطبع تو شبکۀ فیس بووک هم رخ نمی نمایند. یعنی این همه لیلا ز... وجود داره و بعد من حس نماینده بودن بهم دست داده و رفتم تو فیس بوک! حالا درسته که الان هم فیل تره وخیلی وقته که نرفتم و یادم رفته بود دیگه ، ولی خب، اسمم اونجا که هست و حداقل اثر اسم من تو اونجا اینه که ممکنه آدم و وفاداری مثل شما پیدا بشه که دنبال دوستهای قدیمیش باشه و منظورش یکی از اون هزاران لیلا ز... ها و اونوقت اسم منو و ببینه، و البت، این لیلا ز اون لیلا ز... نیست که !
پس اصلاً پشیمون و نا امید نشو و هر از گاهی اسم دوستت رو سرچ کن، شاید بالاخره پای این لیلا ز... های بیشمار هم به فیس بوک باز شد و خدا رو چه دیدی ، شاید یکی از اینها، همون دوست قدیمیتون بود.
خوش باشید
یه لیلا ز... دیگه
اینو نوشتم و فرستادم، ولی حالا میگم این مژگانه چه فکری میکنه در مورد من؟
نمیگه عجب لیلا ز... مشنگیه این یکی!؟
2-
وبلاگ عصیان، مدتی پیش این سایت رو معرفی کرده بود برای سنجیدن سرعت تایپ! من رفتم و این امتیاز رو گرفتم. خواستم رتبم رو اعلام کنم و رقیب بطلبم. رتبۀ شما چنده؟ سرعت من 46 کلمه در دقیقه بود. اینو برای کسانی می نویسم که این عکس رو نمی بینند

3-
از نظرات پست قبل هم ممنون. من به این نتیجه رسیدم که بهتره به همین سبک و سیاق ادامه بدم و علی الحساب از تخته نمودن و یا اقدامات مرتبط پرهیز کنم.
۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه
حلالزادگی و آبروی "من"!
چند روز پیش یکی از تبلیغات تلویزیون یک پسر کوچولوی با نمکی رو نشون میداد که من هم برگشتم و گفتم "واییی ..چه خوشگله... چه با نمکه.." فراز اینو دید. اون لحظه چیزی نگفت چون تبلیغات تموم شد و فقط نگاه کرد. دیروز دوباره اون کلیپ تبلیغاتی رو نشون داد. هردومون جلوی تلویزیون بودیم و داشتیم میدیدیم.
فراز به محض شروع این کلیپ: وای...وای... دوباره این پسره اومد... انقدر ازش بدم مییاد... چه قدر خوشگل نیست(!)... تلویزیون رو خاموش کنید...حالم بد شد...وای... وای...!
.