Lilypie

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

منِ منِ کله گنده!

من و فراز مشغول تیکه پاره کردن تعارفات معمول هستیم؛
من:« بفرما پسرم، اینم شربت آبلیمو که میخواستی»
فراز: «مرسی، دستت درد نکنه، تو چه مامان خوبی هستی»
من: «نوش جوونت»
فراز (برای تکمیل ادبش): « نوش جون خدا»!!
.
**
من وقتی بچه بودم، چیزی تو سن و سال فراز یا شاید بزرگتر،یکی از آرزوهام، شکسته شدن تلویزیون خونه بود، چرا که فکر میکردم اگر تلویزیون شکسته بشه، تمام شخصیت های کارتونیش می‏ریزند بیرون و من می‏تونم باهاشون بازی کنم. چند شب پیش خواستم عقیدۀ فراز رو هم در این مورد بدونم و اینکه تو فکراین جوجه‏ چی میگذره!
من:« فراز، تو دوست داری تلویزیون شکسته شه؟»
فراز خیلی قاطع: «نه»
من که طبعاً جواب دلخواهم رو نگرفته بودم سعی کردم از در دیگه وارد شم: «به نظر تو اگه تلویزیون شکسته بشه، سرمک کویین ماشینها و آقا پلیسه و شِرِک و لاک پشتهای نینجان و ... چی میاد؟ اونا چی می‏شند؟»
فراز: «اونا که هیچی نمی‏شند»
من که دیدم نه بابا، این انگار حتی خرده ای از تخیلات اون موقع‏های من رو به ارث نبرده شروع به اعتراف کردم: «آخه می‏دونی، من وقتی بچه بودم، فکر می‏کردم اگه تلویزیون شکسته شه، من می‏تونم باهمۀ آدمای تو کارتونها که حالا ریختند بیرون بازی کنم»
فراز بعد از کمی فکر: «می دونی، آخه تو عقلت خوب کار نمی‏کرده که(!!)، اون موقعها هنوز نمی فهمیدند آتیش چیه (چند روز پیش از تو دایره المعارفش در مورد مردم باستان خونده بودم!)... قطار درست نشده بود... هواپیما درست نشده بوده، اون موقع ها اینطوری بوده دیگه»!!
بچه‏م من رو هم سن و سال دایناسورها می‏بینه !
.
.
.
.
.
ممنون از لطف و محبتتون. جواب کامنتهای پست پایین رو هم تو کامنتدونیش دادم.
پی نوشت مربوط به دو پست قبل:اینطور که می‏بینم، در مسابقۀ تایپ غیر حضوریمن دوم شدم ظاهراً (بعد از خانم شین)، درسته؟!شیلا نگفتی سرعتت رو؟
.

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

پشت آن میز بزرگ!

بعد از تولد فراز، کارهایی که داشتم همه کاملاً پاره وقت بودند ولی‏ی‏.... از اول این هفته یک کار تمام وقت رو شروع کردم.
خیلی سعی داشتم که این هم پاره وقت باشه ولی خب... نشد. اصلاً .... وقتی مدیر اون شرکته هی داشت دلیل می آورد که نمی‏شه و فلان، پیش خودم فکر کردم که تریپ زنان شاغل فول تایم بچه دار هم باید تریپ بدی نباشه، مخصوصاً اینکه پول بیشتری به جیب آدم می‏ره و خب ، خدا رو چه دیدی، شاید آینده هم داشت.

.
محل کارم دو تا ساختمون چسبیده به هم هستند. یکیش که قسمت اصلی کارها اونجا انجام می‏شه و من هم برای کارت زدن و یک سری کارهای دیگه می‏رم اونجا، جایی است بسیار پر تردد! همه مشغول. هنوز تعداد دقیق افراد دستم نیومده ولی هفت هشت تا کارمند مرد داره، شش هفت تا هم کارمند زن. اصلاً نتونستم اطلاعاتی در مورد اینکه اینها دقیقاً اونجا چه کار میکنند گیر بیارم. هر وقت وارد اون ساختمون شدم، همه یا کاغذی دستشونه و دارند باهاش ور می‏رند، یا به کامپیوترشون خیره شدند(و اونچه که من می‏بینم گودر و وبلاگ و این صوبتا نیست)، یا دارند با کاغذی در دست می دوند، یا تلفن های کاملاً کاری دارند ، یا با هم در مورد اینکه چی کار کنند، چی کار نکنند، حرف می‏زنند، یا از دستشویی در می‏یاند، یا ....

آما... ساختمون ما...

تا دیروز من بودم و یک آقای چاقالو. من تو اطاق خودم، اون هم تو اطاق خودش. هیچ مکالمه ای جز سلام و خدافظ با هم نداشتیم و کماکان نداریم. تا می یاد، به چند جا زنگ می‏زنه و به چند جا فکس و چند نفر بهش زنگ می‏زنند و چند تا فکس می‏گیره و بعد هم آهنگ گوش می‏ده، اون هم آهنگایی از قبیل ؛"هی جیگیلی جیگیلی..."، و" بلابلا بلا ...برات میخرطلا ملا و ...." !

دیروز بعد از ظهر یک آقای لاغری هم از راه اومد و رفت تو اون اطاق روبه رویی که من فکر می‏کردم این دم و دستگاه داخلش برای کیه. اونهم به شدت سرش تو کار خودشه، ایکی ثانیه بعد از اومدن، دفتر دستکش رو برداشت و رفت اون یکی ساختمون!

امروز هم یک آقای متوسط اندامی با کت و شلوار به این جمع اضافه شد. ولی خب اون هم به شدت مشغوله و فعلاً مشنگ این جمع همون آقا چاقالوهه‏ست.

.

علی رغم تلاشهای فراوان و مذبوحانۀ خودم و کارمند اینترنت درست کنِ شرکت، هنوز به اینترنت دسترسی ندارم. تازه تلفن اطاقم هم امروز درست شد. یک میز کت و کلفت دارم و قورباغه های درشت و وحشتناکی که رو میز چیدم تا سر وقت قورتشون بدم و همش نگرانم که مبادا درسته بالاشون بیارم.

.

اون قسمت شهر طرح ترافیکه و من ماشین نمی‏برم. تازه اگر هم ببرم، پیدا کردن جای پارک، مطمئناً با ارحم اراحمین و صاحب صبره. تو راه و تو وسایل نقلیۀ عمومی که سوار می‏شم کلی سوژه پیدا می‏کنم، بعضی ها خنده دار، بعضی تراژیک، و خیلی ها هم معمولیند.

.

شاید تراژیک ترین سوژه خود من باشم وقتی که دوربین رو صورت من با مقنعه و مخلفات زوم کرده و نگاه من به یک جاهایی خیره شده و یاس و امید و انتظار از قیافم می‏باره. بعد یکدفعه، امید نگاهم فوران می‏کنه ، و اصلاً چشام برق میزنه و دهنم حالت آماده می‏گیره و یکدفعه وقتی اون چیزی که منتظرش بود، نزدیک شد، باز میشه و میگه "فاطمی"، بعد دوربین کمی فاصله می گیره و معلوم میشه من دارم نزدیک به در یک تاکسی و چسبیده به اون می دوم و بعد هی دوربین بالاتر می یاد و می بینیم اوووووه، چه جممعیت عظیمی داره " فاطمی" فاطمی" کنان می دوه و تاکسی مورد نظر هیچ کس رو سوار نمی کنه و گازش رو می‏گیره و می‏ره و با رفتنش برگهای زردی که از درختا افتادند پایین، اینور و اونور می‏رند و باد می وزه و دوربین همینطور بالا می‏ره و هی من و بقیۀ مسافران و خیابون و ماشین‏ها و تاکس‏یها و برگ‏های افتاده رو زمین و ... همه چی ریز می‏شند.
.
طبعاً وقتی ندارم برای اینتنت بازی و گودر خوانی، مگر اینکه کامپیوتر اطاقم وصل شه. مراودات کامنتی رو هم نمی تونم تا اون موقع داشته باشم البته
.



شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

حکایت اسم و فامیل من و سرعت تایپ

تو باکس یاهوم، ایمیلی بود از فیس بوک از طرف مژگان نامی . نوشته بود که قدیم‏ترها دوستی داشته هم اسم من و مدتهاست که با سرچ اسم دوستش به من می‏رسه، و این دوستش یه اسم دیگه هم داشته به نام شراره، و اگه من اونم که خیلی خوشحال می‏شه، و زود جوابش رو بدم و...

نوشتم براش:

مژگان عزیز،
سلام
شرمنده، با مشخصاتی که ذکر کردید من اون دوستتون نیستم راستش!
یک موقع نا امید نشیدها از اینکه برای پیدا کردن دوست قدیمی‏تون این مدلی اقدام کردید.
اصلافکر کنم بهتره یک حقیقتی ر در مورداسم مورد نظر که از قضا هم اسم منه براتون بازگو کنم که من هم تا موقع کنکور از این حقیقت آگاه نبودم!؛
؛موقع اومدن نتیجۀ کنکور، فقط تو رشتۀ ما، 8 تا همنام من(لیلا ز...) تو مرحلۀ اول قبول شد- اون زمونها مرحله مرحله بود کنکور- ، تو مرحلۀ دوم، این 8 تا رسید به 4 تا!
پس چی شد؟ 4 تا لیلا ز...فقط تورشتۀ من، اونهم تو یک سال تحصیل، اون هم تو کنکور سراسری. هموطور که می‏دونی سه تا رشتۀ اصلی تحصیلی وجود داره، اگه تو بقیۀ رشته ها همچین نسبتی وجود داشه باشه، یعنی به عبارتی اون سال فقط دوازده تا لیلا ز... تو دانشگاه قبول بشه! حالا دوازده تا رو هم می‏تونیم گردش کنیم تا بشه ده تا! هر سال ده تا لیلا ز.. فقط به جامعۀ دانشجوهای دولتی اضافه می‏شه و لابد همچین نسبتی هم تو دانشگاه های آزاد! بماند که بعضی‏ها از این لیلا ز ها هم به دانشگاه نمی رند (مثلاً دو تا از اون هشت تای اول) و خیلی ها هم لابد ه دیپلمشون رو گرفته نگرفته می‏رند خونۀ شوهر و از لیست جامعۀ آماریِ من حذف می‏شند و ...


فکر کنم حالا اومده باشه دستت که این لیلا ز.. ها. چه حجم بالایی از جامعه رو تشکیل دادند ولی اصلاً هم به چشم نمی‏یاند شاید و نمی خواند که بیاند و بالطبع تو شبکۀ فیس بووک هم رخ نمی نمایند. یعنی این همه لیلا ز... وجود داره و بعد من حس نماینده بودن بهم دست داده و رفتم تو فیس بوک! حالا درسته که الان هم فیل تره وخیلی وقته که نرفتم و یادم رفته بود دیگه ، ولی خب، اسمم اونجا که هست و حداقل اثر اسم من تو اونجا اینه که ممکنه آدم و وفاداری مثل شما پیدا بشه که دنبال دوستهای قدیمیش باشه و منظورش یکی از اون هزاران لیلا ز... ها و اونوقت اسم منو و ببینه، و البت، این لیلا ز اون لیلا ز... نیست که !
پس اصلاً پشیمون و نا امید نشو و هر از گاهی اسم دوستت رو سرچ کن، شاید بالاخره پای این لیلا ز... های بیشمار هم به فیس بوک باز شد و خدا رو چه دیدی ، شاید یکی از اینها، همون دوست قدیمیتون بود.


خوش باشید


یه لیلا ز... دیگه



اینو نوشتم و فرستادم، ولی حالا میگم این مژگانه چه فکری می‏کنه در مورد من؟
نمی‏گه عجب لیلا ز... مشنگیه این یکی!؟


2-
وبلاگ
عصیان، مدتی پیش این سایت رو معرفی کرده بود برای سنجیدن سرعت تایپ! من رفتم و این امتیاز رو گرفتم. خواستم رتبم رو اعلام کنم و رقیب بطلبم. رتبۀ شما چنده؟ سرعت من 46 کلمه در دقیقه بود. اینو برای کسانی می نویسم که این عکس رو نمی بینند


3-
از نظرات پست قبل هم ممنون. من به این نتیجه رسیدم که بهتره به همین سبک و سیاق ادامه بدم و علی الحساب از تخته نمودن و یا اقدامات مرتبط پرهیز کنم.

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

بیکامینگ جین و فلسفۀ وبلاگ و مخلفات!

1- چند روز پیش فیلم Becoming Jane رو از یکی از دست فروشیهای کنار خیابون خریدم و دیدم. قیافۀ بازیگرای روی جلد کاغذی چندان چنگی به دل نمی‏زد در عین حالیکه هیچ کدوم بازیگر معروفی به نظر نمی‏رسیدند. ولی، این فیلم به شدت به دلم نشست. از قرار معلوم داستان زندگی خود جین اوستینه، نویسندۀ غرور و تعصب. همون عشق تقریباً مثلثی و رقص‏های ریتمیک و آداب دست و پاگیر و تقابل خانواده های اشراف زاده و معمولی و ...
دقیق نمی دونم از چیِ فضاهای قصه های جین آستین و فیلم قصه های مربوطه‏ش (حداقل همون غرور و عصب و این) خوشم می یاد. انگار یه چوب می‏گیره دستش و یک جاهایی رو با چوب تو دل آدم پیدا می‏کنه و قلقلک می‏ده). شاید همین آداب دست و پاگیرو و شخصیت های مستقل و عجیب و شاهزادۀ با اسب سفید و ... که جذب می‏کنه آدم رو. شاید به قول خانم شین، نویسنده‏ش انقدر تواناست که داستان تاریخ مصرف دار ننوتشه.
می‏دونید، صحنه های رومانتیک اکثر فیلم های هالیوودی با این مضمون، نتونسته چندان چنگی به دلم بزنه . یعنی با اینکه اینهمه خوب شخصیت ها پرداخته می‏شند، نور و صدا و ...همه چی پرفکته، ولی یه چیزی انگار غیر واقعی به نظر می‏رسه. انگار اون لحظه ای که آدم متوجه عشق اینا می‏شه، مصنوعیه و آدم به خودش می تلقین می‏کنه که این صحنه یعنی عشق!
فیلم های جدید این فینتی- جدیدکه می‏گم منظورم فیلم هایی که داستانشون از سی سال قبل به اینطرفه- که در عرض ایکی ثانیه به رختخواب و مخلفات رختخواب منتهی می‏شه. یه چیزی اون وسط گم می‏شه انگار. بعضی وقتها فکر میکنم شاید ایراد از من و تربیت من و محدودیتها و چه میدونم، این بحثهای روانشناسی و ایناست که اینا رو غیر عادی و مصنوعی می‏بینم و نمی‏تونم درکشون کنم ! اصلاً بذارید اینطور بگم، اگر بخوام بهترین صحنۀ عشقی که حداقل تو این یکی دوسال اخیر دیدم رو معرفی کنم، صحنه ای از این فیلم بود که جین-آن هات وی- تو مهمونی رقص، نا امید داشت حرکات رقص مرتب و منظم دسته جمعی (جداً چه جوریاس که اینا اینطوری می‏رقصند؟!) روانجام می‏داد که یکدفعه جیمزمک آوی- تام- رو مقابل خودش دید. یعنی اون صحنه ای که تام با شیطنت لبخند می‏زد و چشماش برق می‏زد و یکهو جلوی ،جین ظاهر شد و جین انگار تو دلش بال درآورده باشه، از دلچسب ترین صحنه های رومنتیک فیلم های بود که تا به حال، یا نه . حداقل تو یکی دوسال گذشته دیدم. انقدر خوش خوشانم شد که چند بار جلو و عقب بردم فیلم رو ا این صحنه رو چند باره ببینم.
حالا که صحبت از چند باره دیدن یک صحنه شد، انو هم بگم که این چند باره دیدن یک صحنۀ فیلم تو Revolutionary Road برام اتفاق افتاد اونجایی که کیت وینسلت با یه حالت استیصال و نگاه خالی از امید و درمونده و بدبخت میگه I cant go, I cant stay" . یعنی انقدر استیصال قیافه‏ش قشنگ به نظرم اومد و انقدر همذات پنداری کردم باهاش که چند بار این صحنه رو دیدم، ولی خب اون صحنه تداعی درموندگی بود و این صحنه تداعی خوش خوشان شدن و البت، دو مقولۀ متفاوت!
.
-نمی دونم، شاید هم برای این از این فیلم بیشتر خوشم اومد که عوامل مزاحم محیطی مثل ؛ غذای روگاز، نق و نوق بچه و بابای بچه، شلوغی و ریخت و پاش دور و بر و کار انجام نشده و...رو تو ساعت دیدن فیلم نداشتم!
.
بعداً تو اینترنت بیوگرافی جین آستین رو سرچ کردم و چیزی که دیدم مغایر با داستان این فیلم بود! چرا علمای اینگیلستان اعتراض نکردند خدا می‏دونه!
.
- ازآشنایی با جیمز مک آویش هم بسی خوشنود گشتم!
.
2- من لیبلی رو به اسم "حالا یک کتاب خواندیم ها" گذاشته بودم که مدتهاست دستی به سر و روش نکشیدم. این لیبل رو برای کتابها و فیلم هایی که می‏بینم گذاشته بودم به این منظور که بعداً یادم نره چی خوندم و چی دیدم و نظرم چی بود در موردشون. فکر کنم وقتش شده پستی رو هوا کنم در این باب.
.
3- مدتیه که با خودم در مورد فلسفۀ این وبلاگ کلنجار می‏رم. درسته اون گوشۀ بالا توضیح دادم که تو این وبلاگ در مورد "خودم" و "پسرم" می‏نویسم ولی، اعتراف میکنم که توانایی حق مطلب هیچ کدوم رو ندارم. "فرازجون" که به عنوان لینک این وبلاگ به کار رفته، تنها اسمی بود که تو لحظۀ قوی شدن اراده‏م برای درست کردن وبلاگ، به نظرم رسید. عنوان وبلاگ رو هم گذاشتم "من و پسرم" چون دوست داشتم هم از خودم بنویسم هم از پسرم و با شناختی که از خودم داشتم و دارم، حوصلۀ درست کردن دو تا وبلاگ مجزا رو نداشتم. یعنی نه اینکه نداشته باشم ها، دارم ولی امیدی به ادامه‏اش نداشتم.
من تا قبل از این وبلاگ دو تا وبلاگ داشتم هر کدوم با حداکثر ده پست: یکیش رو سال 82 وقتی دانشجوی فرنگستون بودم درست کردم و به دیدگاههای خودم در مورد تفاوت فرهنگ و اجتماع و ... اینور و اون‏ور، تک و تنها، بدون هیچ مخاطبی می‏پرداختم! بعد از مدتی هم خسته شدم . الان هم آدرسش رو یادم رفته و دنبال پیدا کردنش هم نیستم. چون همون موقع هم به خام بودن و جذاب نبودن این نوع مطالب پی برده بودم؛ وبلاگ دوم هم رو هم موقعی که باردار بودم درست کردم. ایمیل اون وبلاگ با این وبلاگ یکی بود. اوایل درست کردن این وبلاگ، اون وبلاگ هم تو پروفایلم ظاهر می‏شد ولی یکبار که خواستم تمپلت این وبلاگ رو عوض کنم. اون وبلاگ هم شد دقیقاً مثل این و نوشته های مربوط به زمان بارداری هم کاملاً از بین رفت!
.
.
دلیل تردید و کلنجار با خودم اینه که مدتیه که متوجه شدم خیلی از آدمای دنیای واقعیم هم این وبلاگ رو می‏خونند. آدمایی که فکرش رو نمی‏کردم! این شده که با هر نوشته ترس از قضاوت شدن می‏یاد سراغم. از طرفی، شاید به نظرتون خنده دار بیاد ولی تصور اینکه فراز در آینده چه نظری نسبت به اینجا خواهد داشت هم مزید بر علت شده. تکلیف نوشتن این مدلی؛ لینک "فراز جون"، عنوان "من و پسرم"، و خاطرات و عقاید و روزمره نویسی و دغدغه های خودم که بعضاً ممکنه ربطی به عوالم مادرانه نداشته باشه، من رو در ادامۀ این مدل نوشتن مردد کرده . دوست دارم گاه گداری از خودم هم بنویسم ، در عین حالی‏که دوست دارم در مورد کارها و رفتار فرازهم با جزئیات بیشتر و ایضاً قربون صدقه و عکس و مخلفات بیشتر (که در حال حاضر فکر می‏کنم شاید باعث لوس شدن این وبلاگ بشه) بپردازم!
شما چی فکر می‏کنید؟ اصلاً این تردید به جا هست یا نه؟ اگه که آره، چه کار می‏تونم بکنم و پیشنهاد شما چیه؟
بهتر نیست این وبلاگ تک منظوره بشه؟ یا کلن درش تخته شه؟ یا ...؟
.

-همین جا باید به مادران چند ماه بعد از این-سلام بانو- عرض کنم که اگر می‏خواید بعدن مثل من به چنین تردیدهایی نرسید، بهتره از همین الان وبلاگ مجزایی رو برای کوچولوتون ترتیب بدید.
.
.
4- دعوت پرشین بلاگ رو هم میون کامنتها دیدم که ظاهراً از مدعوین جشن وبلاگهای منتخب هستم یا یه همچین چیزی! انتظار این رو نداشتم! اولش فکر کردم شاید سرکاری باشه ولی وقتی تو وبلاگهای دیگه هم چنین کامنتی رو دیدم، فهمیدم که نه، ظاهراً جشنی هست و من واقعاً یک جایی دعوت شدم و کسانی هم بودند که به این وبلاگ رای بدند! خوشحال شدم و ار همۀ رای دهندگان هم ممنون و دمتون هم گرم. تجربۀ این مدلی تا به حال نداشتم . یعنی برگزیده شدن به خاطر نوشتن چیزهایی از بین همین روزانه های زندگی - اونهم با نثر و زبان الکن من!
حس خوشایندی به آدم می‏ده این برگزیده شدن. هرچند که آدم نفر آخر هم شده باشه!


هنوز در مورد رفتن به جشن تصمیم قطعی نگرفتم. از طرفی دیدن وبلاگ نویس هایی که نوشته هاشون رو می‏خونم، هیجان انگیزه و از طرفی هم دیده شدن بیشتر هم یک جورهایی هراس انگیزه، یعنی به نظرم هرچی آدم بیشتر دیده بشه، فضای مانورش هم کمتر می‏شه

حالا تا اون موقع تصمیم می‏گیرم که کدوم برام ارجحه (آیکون چشمک و آیکون انسان انتخابگر و این صوبتا)!

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

حلال‏زادگی و آبروی "من"!

بچۀ حلالزاده به داییش می‏ره
قدیم ترها وقتی از قیافۀ بازیگر، ورزشکار، هنرمند و خلاصه هر آدم مشهور مذکری که تو تلویزیون می‏دیدم خوشم میومد و به زبون می‏ آوردم، برادرام علی‏الخصوص احسان می‏گفت: "اَه ..اَه ...اَه... انقدر از این بدم می‏یاد..."، یا " اَه ..اَه... چه سلیقۀ گندی داری تو... این کجاش قشنگه...اَه ...اَه.." و معمولاً در ادامه چند تا عیب میگذاشت روش!

چند روز پیش یکی از تبلیغات‏ تلویزیون یک پسر کوچولوی با نمکی رو نشون می‏داد که من هم برگشتم و گفتم "وای‏ی‏ی ..چه خوشگله... چه با نمکه.." فراز اینو دید. اون لحظه چیزی نگفت چون تبلیغات تموم شد و فقط نگاه کرد. دیروز دوباره اون کلیپ تبلیغاتی رو نشون داد. هردومون جلوی تلویزیون بودیم و داشتیم می‏دیدیم.
فراز به محض شروع این کلیپ: وای...وای... دوباره این پسره اومد... انقدر ازش بدم می‏یاد... چه قدر خوشگل نیست(!)... تلویزیون رو خاموش کنید...حالم بد شد...وای... وای...!

.

**
آبروی "من"!
فراز دیروز درمورد مهد کودکش صحبت می‏کرد؛
فراز: "کلاس شیش ساله ها (فراز یک هفته ای هست که کلاسش ارتقا پیدا کرده و رفته کلاس پنج ساله ها!) انقدر نامرتب بودند امروز، هی صفو به هم می‏زدند، هی شلوغ می‏کردند، هی همدیگر رو هل می‏دادند، آبروی منو بردند!! اینو در حالی می‏گفت که سرشو به علامت تاسف تکون می‏داد)
من: وااا، چرا آبروی تو رو؟!
فراز: آخه همه فهمیدند چه قدر بی ادبند!!!
من: خب نمی‏شه گفت که بی ادبند، فقط بازیگوشند، ولی به آبروی تو ربطی نداره اینا!
فراز: چرا دیگه ، من وقتی تو صف وایمیسم، آروووم ، قشنگ، دست به سینه، دستام رو به نفر جلویی می‏گیرم (دارید تناقض این دو جمله رو)، آبروی منو نمی برم که"!!
.

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

حسن سبزی فروش و قلم چی!

نزدیک خونۀ بابا اینا، هنوز یک تیکه زمین مونده که یا از چشم بساز بندازها دور مانده یا چشم شهرداری رو گرفته که سر وقت مناسب بره به جنگش یا ...به هر دلیل این زمین هنوز زمینه و اونوقت یک افعانی چند سالی هست که این زمین رو اجاره کرده و توش سبزیکاری راه انداخته. سبزیهای اونجا مثل سبزیهایی که از اینجا می‏خرم نیست که بعد از دو روز پلاسیده بشه. تا یک هفته سالم می مونه که فکر کنم این سالم موندن به خاطر آب آبیاریشه.
وقتی نزدیک اون مزرعه می‏شیم، بوی ریحون آدمو مست می‏کنه. معمولاً همیشه جلوی مزرعه چند تا ماشین پارک شده و تو خود مزرعه هم اغلب (حداقل مواقعی که من رفتم اونجا) چند تا زن به قصد خرید سبزی دور و بر مرد افعان رو گرفتند و یا از سبزیهاش ایراد می‏گیرند، یا دارند چونه می‏زنند، یا غر میزنند، یا از زندگی می‏نالند یا ...
تا اینجاش همه چی طبیعیه و معمول! قسمت غیر طبیعیش این مرد افغانه که همچنان که تند و تند مشتریها رو راه می اندازه و مشتریها هم که هی فرمایش پشت فرمایش، هی غر، پشت غر، آروم آروم می‏خنده و کار خودش رو می‏کنه، انگار نه انگار که دارند به اون میگند" این سبزی خوب، نیست ، یکی دیگه بده، واااا چه خبره... ارزون حساب کن و..." یعنی من تا به حال همچین آدم خونسردی ندیدم. معمولاً میوه فروشها خونسردند ولی نه تا این حدی که این هست. بعد هم اینطوریه که خونسردی این تا یک مدتی به آدم هم انتقال پیدا میکنه، تا یه مدتی بعد از دراومدن از اون مزرعه، یک سری حرفهای کلیشه ای ناخودآگاه انگار می‏شند ملکۀ ذهنم: "جدی نگیر دنیا رو، دنیا دو روزه، بی خیال بابا، فکر کردی چه خبره حالا، کار جهان جمله هیچ در هیچ است، در این در گه که گه گه ..."
حالا چی شد یاد این افتادم؟ دیروز 4 بسته اسفناج ازش گرفتم و امروز خردشون کردم و پختم و بسته بندی کردم. خونه بوی اسفناج گرفته و قیافۀ سبزی فروشه هی می‏یاد جلوی چشمم و ایضاً حرفهای کلیشۀ ملکه شده!
.
2-
چی باشه مثلاً برای دبستانی ها هم تولید استرس میکنند؟ این کتابهای کار با مادر چیه که هی تبلیغش رو میکنند؟ آخه این چه کاریه؟
من دبستان که می‏رفتم، خودم به خودم دیکته می‏گفتم، خودم نمره می‏دادم به خودم و تازه همیشه هم بیست نمی‏دادم که تابلو شه! نه من، فکر کنم خیلی ها اینطوری بودند، البته به استثنای کسانی که یا بچۀ اول بودند یا حداکثر دو تا بچه بودن که اونها هم نه تا این حد، نمیچه نگاهی بیشتر از ما متوجهشون بود. چه دوران خوشی داشتند مادران ما! من خیلی وقتها مادرم یادش می‏رفت کلاس چندمم. تو کل دورۀ دبیرستان هم به جز جلسۀ اولیا و مربیان که هر سال یکبار برگزار میشد و شاید در کل چهار سال دوبارش رو اومد، پاش به مدرسه باز نشد! اونوقت مادران الان همچین از کارکردن با یک کلاس اولی حرف می‏زنند که انگار نیوتون رو دارند به فضا می‏فرستند!
فکر میکردم مدرسه که بره، خودش کتابهاش رو هم می‏خونه و چه قدر کار من کمتر می‏شه، مگه میگذارند این قلم چی و دوستان زبلش!
کجای دلُم بزارُم؟
.
3-خیلی خوابم می‏یاد. اومده بودم به نیت دوازده سیزده تا ولی خب، نشد که بشه.
.
.راستی این کافی میکس های نستله چرا کمیاب شده؟

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

پرچم بازی!

چند روزی بود که فراز از من تقاضای پرچم ایران می‏کرد تا بالاخره دیروز با کاغذهای رنگی پرچم ایران رو با همدیگه درست کردیم وبه یک چوب کوچولو وصل کردیم و در نهایت اینکه فراز کلی خوش خوشانش شد.
بعد از درست کردن پرچم من رفتم حموم تا قابلمۀ بزرگی که از جمعه گذاشته بودم (مهمون داشتم) اونجا خیس بخوره رو بسابم وبشورم. از تو حموم صدای داد و بیداد شنیدم. ترسیدم . فکر کردم نکنه طوری شده! با سرعت و دمپایی ها ی حموم ،شلپ شولوپ خودم رو به اطاق رسوندم . دیدم فراز چوب پرچم رو گرفته تو مشت‏ش و اونوقت مشت گره کرده رو هی بالا و پایین تکون می‏ده و با تموم انرژی داد می‏زنه:
مرگ بر آمریکا!
مرگ بر اسماعیل*!!
موسوی، موسوی، حمایتت می‏کنیم!!!
.
* اسماعیل همون اسرائیله لابد!
.
.
**
فراز 4 ساله و هشت ماهه

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

بهنو د باران!!

تو اعدام بهنود، اینهمه امید به زندگی در بهنود برام عجیب بود؛ بخشیده شدن، دیدن آسمون، از سر گرفتن زندگی...
نمی دونم کی انقدر سعی کرده چشم اندازهای روشن از زندگی جلوی چشمان این محکوم به اعدام جلوش بگسترونه که حتی تو لحظۀ آخر زندگیش هم بیفته رو دست و پای اولیای دم و طلب بخشش کنه و بگه من جای پسر شما! منو آزاد کنید!
.
تو اقدام مادر مقتول، صد البته که من هم اولش از وحشیگریش وحشت کردم ولی بعد از خاموش شدن شعلۀ ناگهانی خشم علیه این اقدام سبعانه، هر وقت یادم می افته به اون صحنه و جریانی که تو خبرها و وبلاگهای مختلف خوندم، با خودم میگم مادره اون لحظه به چی فکر میکرده؟...
.
-چند سالی گذشته بوده وبه هر حال آتش خشم باید کمی فرو می‏نشسته
-مقتول( میگم مقتول چون اسمش رو نمی دونم از بس همه جا اسم بهنود رو شنیدم) تنها فرزندش و تنها کس و کارش نبوده. که با مرگ اون، دنیا براش تموم شده باشه. ضمن اینکه اونطور که از جریان برمیاد، باید بچۀ شرر و دعوایی بوده باشه- شاید از اون بچه هایی که پدر و مادرشون از دستشون عاصیند- یا شاید یکی از بچه های خوب یک خانوادۀ خوب بوده که خیلی اتفاقی اولین دعوای عمرش رو اون جا کرده و اون هم شده نتیجه‏ش ؟
اینها رو که می‏گم حدس و گمانه چون اصلاً با سرچ من نتونستم اطلاعات بیشتری گیر بیارم. همه چی زیر سایۀ بهنود بوده و فقط بهنود!
.
من فکر نمی‏کنم مادر مقتول موقع انجام اون عمل داشته به این فکر میکرده که؛
" من می‏رم صندلی رو از پای این محکوم می‏کشم تا درس عبرتی باشد برای دیگران"
یا نه؛
" من باید انتقامم رو بگیرم، خون با خون پاک میشه و بس" ،
یا مثلاً به این فکر می‏کرده" من این محکوم رو به سزای اعمالش می رسانم چون قانون و مذهب از این اقدام سبعانۀ من حمایت میکنند" (این جمله رو تو خیلی از وبلاگها دیدم!)
.
مادرش رو ندیدم. نمی دونم کلن چطور فکر میکرده؟ چه جور آدمیه؟ بین بچه هاش فقط مقتول رو دوست داشته و یا همۀ بچه هاش رو به یک اندازه ؟! آدم کتابخون و روزنامه خونی بوده یا نه، از اون زنایی بوده که فتنه به پا میکنند و یه فامیل رو به هم میزندد ؟ بچه هاش رو چه قدر دوست داشته؟ شبا وقتی کوچیک بودند براشون قصه میخونده ؟ باهاش قایم موشک بازی میکرده ؟ این مدرسه و اون مدرسه سر میزده تا یک مدرسۀ خوب پیدا کنه ؟ یا نه ...بالعکس...
.
نظرات خیلی ها رو تو این صفحات وب دیدم راجع به کاری که کرده، خیلی ها میگند ظالم و وحشی و قرون وسطایی! بعضی ها هم میگند حق داشته خب یا نباید قضاوت کرد!
.
من میگم شاید مادرش به تنگ اومده بوده. شاید بیشتر از جای خالی مقتول، درخواست این همه آدم به تنگش آورده بوده؟ اینهمه آدم معروف، ورزشکار، بازیگر، نماینده، شورای شهر، ... آدمایی که پسر شاید شرر و شیطونش وقتی زنده بود می‏خواست عین اونا بشه! شاید پسرش از اونایی بوده که از دیدن این آدمای معروف تو خیابون به وجد می اومده، شاید حتی می‏رفته ازشون امضا بگیره، شاید از بس دورو بر اونها شلوغ بوده امضایی نمی گرفته، شاید تو اون شلوغی یک امضا میگرفته بدون اینکه اون طرف بهش نگاه کنه، یک امضا و بس!
اونوقت پسر نیست و مادرش دو سه سال تمام، این آدمای معروف رو دور و برش دیده، که مستقیم بهش نگاه میکردند و میگفتند " یبین اون که رفته، رفته، بیا و این زنده رو از رفتن نجات بدیم".
شاید این جملۀ " اون که رفته، رفته"، هی تو ذهن مادره سوت میکشیده، شاید نگاه میکرده و به این آدمای معروف و به این فکر میکرده که این مردم چه قدر ظالمانه از کلمات استفاده میکنند!
چرا پسرش یه زمانی اینا رو دوست داشته و میخواسته عین اینا بشه، چرا اینا پسرش رو ندیدند هیچ وقت؟ ! چرا الان هم نمی بیننش؟
.
شاید موقعی که بهنود به پاش افتاده بوده و التماس میکرده، داشته تو دلش به بهنود میگفته:" ای بدبخت بیچاره، تو فکر میکنی بیرون چه خبره، فکر میکنی زندگی چیه که به خاطرش افتادی رو پای من؟ این همه آدم اون بیرون وول میخورند، نه مهر قتل رو پپشونیشونه، نه زندان رفتند، نه این مدلی معروف شدند!، نه اینهمه آدم معروف برای ارضای حس نیکخواهیشون فقط تا یک مرحلهای ازشون حمایت میکنند و باقیش میگذارند دست خودش ،و نه... اونوقت تو کلاف پیچیدۀ این زندگی گرفتارند و نمی دونند چی کار کنند، اونوقت تو انتظارت از اون بیرون چیه؟ "
.
یا شاید هم تو دلش ادامه می‏داده:
"فرض کن که من رضایت دادم، فرض کن که آزاد شدی و حبس دیگه ای نکشیدی، فرض کن همۀ اینایی که الان به من می‏گند به فکر زنده ها باش، بعد از ارگا سم نیکخواهی‏ و نیک اندیشی و نیکوکاریشون و بعد از اینکه به همه با خوشحالی نشون دادند که " ما تونستیم علیه قانون و مذهب و ... بایستیم و یه قانون سبعانه رو بشکنیم" بازهم به فکرت بودند و به امان خدا تو این بیرون درندشت ولت نکردند و برات کار و زندگی جور کردند، فرض کن همه چی رو فراموش کردی از صحنۀ قتل گرفته تا خاطرات زندان و دارالتادیت و همه هم فراموش کردند تو چی کارکردی، فرض کن به کارت محکم چسبیدی و فرض کن یه زن خوب گرفتی که بهت هی گوشزد نکنه تو چی کار کردی، فرض کن بچه دار شدی،فرض کن تو خیابون به بچه‏ت به چشم یک بچۀ قاتل نگاه نکردند...
خدا قسمت نکنه ولی خدا رو چه دیدی، شاید بچه‏ت رو یه رانندۀ مست زیر گرفت، شاید توی پیاده رو آجریکی از این ساختمونهای بی درو پیکر وبی حفاظ به سرش خورد، شاید اونهم تو یکی از این پارکهای همین بیرون درندشت، عمد یا غیر عمد کشته شد، شاید...، اونوقت دوباره همۀ اونایی که بچه ات شاید آروزی دیدن و حرف زدنشون رو داشت و تمام مدت از کنار تو و پسرت با بی تفاوتی گذشتند،روز و شب برات نگذارند و بیاند بهت بگند اونو فراموش کن، اونی که رفت، رفت، به زنده ها فکر کن!
به من بگو تو از تکرار "آدم باش، آدم باش، فراموش کن، حیات ببخش" و از این هجوم بی موقع و یکبارۀ انسانیت خسته نمیشی؟
دیوونه نمی‏شی مثل الان من؟ نمیخوای انتقامت رو نه ازهیچ قاتلی، بلکه این دنیای بی رحم بگیری و انقدر مغزت هنگ کرده باشه که به نزدیکترین حربه که صندلی زیر شخصی که باعث و بانی این سردرگمی و طرز فکر مغشوشت شده لگد بزنی؟"
پی نوشت: ظاهراً مصاحبه ای با مادر بهنود پخش شده که اینطور که دوستان میگن یک چیزی در همین مایه ها گفته!
جالب بود برام!

ليست وبلاگهای به روز شده
 
Google Analytics Alternative