تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers
‏نمایش پست‌ها با برچسب دغدغه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دغدغه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

و لا توسریفو


این روزها خسته ام. مضطربم. نگرانم. روی تیغم انگار.  روی تیغ بودن شاید  بهترین توصیف از حال این روزهای من باشه. این که دقیقا منشا چی باشه رو نمی دوم. همه چی انگار قاطی شده و من ناتوان یه گوشه ایستادم.  چه بیرون از خونه، چه تو خونه.  تو کارم یه عواملی هست که از کنترل من خارجند و نمی‏زارن اون اطمینان خیالی رو داشته باشم که اکثر اوقات داشتم که یعنی  از عهده‏ش بر میام و تمومش می‏کنم. اصلن این تموم نکردن شده خوره‏ی  روح و روان من. رئیس کنونی خودش هم نمی‏دونه چی می‏خواد، بعد من در حال حاضر باید یه کاری رو درست کنم که این دو سال پیش گند زده توش و زمان درست کردنش رو هم تو این سی ماه از دست داده. یعنی با   دو سه درصد امید به درست کردن دارم یه کارایی می‏کنم و ای میل و مکاتبه و فیلان به این ور و اون ور و  نیاز به شفاف سازی رئیس دارم و رئیس همه رو دشمن می‏دونه و اطلاعات دادن رو جایز نمی‏دونه و  میخوام بی خیال این کار بشم ولی همه‏ش به خودم می‏گم نه نصفه موندنش، به جایی نرسوندنش بعدها بیشتر عذابم می‏ده. کار قبلی که استعفام رو دادم و قبول نکردن. دیگه نمیتونستم ادامه ش بدم و هزار تا بهانه آوردم و گفتن که خب، نمیخوای بیای اینجا و نمیتونی، نیا ولی این کار رو پروژه ای بردار. برداشتم . انجامش دادم. به جز پیش پرداخت پول، چیزی بهم نرسیده.  مدیر شرکت حالا شده دو تا. نمیدونم با ساز کدوم برقصم. بعضی کارا با جدول و زمانبدی و تیک زدن و اینها درست نمی‏شه، نظم پیدا نمیکنه  وقتی تاثیر عوامل خارجی زیاد باشه . تا وقتی  تو خونه فراز  خیلی غر میزنه  و همیشه طلبکاره . خودم رو مقصر میدونم که یه حتمن برخورد و روش تربیتیم  خوب نبوده یا چیزی در این حد. کلن  دز خود رو  مقصر دونستنم تو خونه بالا رفته و اشاره  کوچکی به  به ضعف‏هام منو منقلب میکنه. از اون طرف بابام که قلبش نا میزون می‏زد رو با عز و التماس آوردم دکتر و دکتر گفت برای باز کردن رگها و تعیین دز داروها باید  تو بیمارستان بستری بشه. بستری شد و من هی نگران و مضطرب از اینکه نکنه کار درستی نکرده باشم. نکنه اتفاقایی که میشنوم تو بیمارستانا میفته برای اون هم بیفته.  با اینحال سعی کردم به خودم بقبولونم که بهترین کار ممکنو کرده. منتهای مراتب، بابا بعد از دو سه روز خسته شد و گفت دیگه نمیتونه بیمارستانو تحمل کنه و با رضایت خودش اومد بیرون و عز و جز من  که کاملش کن درمانت رو تاثیری درش نداشت. نگرانم که نکنه تاثیر داروها که بنا به گفته دکترش تا چند روز دیگه خودش رو نشون میده، بد باشه و عذاب وجدانش منو بکشه. خلاصه که وضعم اینه. نمی نویسم  چون خسته ام و مضطربم و نگرانم و روی تیغم انگار. آدم روی تیغ رو چه به نوشتن. وگرنه دوست دارم بیام اینجا بنویسم که فراز خوندن حرف ه و ی و آ و ب و پ رو یاد گرفته. که تو کتابا وقتی این حرفا رو می بینه دادارادودو به شیوه خودش راه میندازه از خوشحالی دیدن همچین حروفی. که به دایره کلمات انگلیسیش اضافه شده و دوست داره داستان به زبان انگلیسی براش بگم!. که  سوره کوثر و حمد توحید و ناس رو تو مدرسه یاد گرفته و هرجا که میرسه و هرکی رو که میبینه اینا رو براش میخونه. علاوه بر اینکه هر از گاهی هم برای جلوگیری از اسراف در جمع  و احترام به والدین و  اهمیت سلام (باز هم در جمع)، احادیثی مثل این رو  با زبان عربی ( با لهجه ای که دوست داره نیتیو باشه) میخونه  به این صورت که "کولو وشربو ولا توسرفو" و یا " و بیل والدین ایحسانا" . که هر شب مسواک میزنه و رو کاغذی که روبروی  دستشویی یه علامت میزاره برای خودش و هیچ وقت فکر تقلب نمی‏کنه که به جای یک مربع دو تا مربع رو پر کنه و این صداقتش منو کشته .  که سعی می‏کنه کارایی که تو یه جدولی که براش درست کردم رو به موقع انجام بده و همیشه این غر غراش و بعضی به قول عمل نکردناش موقع یه جایی رفتنا، باعث شده که لبخندکای که نشون مثبت بودن کاراش تو اون روزه، به حد کفایت خرید یه اسباب بازی نرسه و دمغش کرده و من نمی‏دونم چطوری با این دمغ بودنش کنار بیام. که غر غراش هم  هر از گاهی انقدر بدیع میشه و نو آوری داره و با لحن قشنگی ادا می‏شه که من به جای منفی زدن تو اون جدول ، بعضی اوقات می‏خوام برم بچلونمش.
 که همه‏ی اینا هست . همه با هم

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

نوشتن یا ننوشتن. نتیجه گیری

نشستم و فکرامو کردم.
 خب...
 من  می‏نویسم ولی نه مثل قبل.
 یه روزی حول وحوش سه سال پیش، نوشتن تو این وبلاگ رو  شروع کردم و  اسمشو گذاشتم من و پسرم. فراز اون موقع کوچولو بود . دو سال و هشت ماهه. الان دیگه نیست.
  دلیل وبلاگ نوشتنم رو قبلن بارها گفتم. منی که حوصله قلم گرفتن تو دست رو ندارم و به جاش تایپم تندتره،  تو وبلاگ  بنویسم روزا ی خودم رو، روزای پسرم رو. تا  یادم نرند و بعدها هم یادش نره. در کنارش هم کمی خالی بشم .
 بعضی وقتها" من" بود و "پسرم". بعضی وقت‏ها هم فقط "من" بود.
 اولش دو سه تا خواننده داشتم. بعد زیاد شدند. خوب بود.  دوست پیدا کردم.  دوستام زیاد و زیاد تر شدند. فکر نمی‏کنم دشمن داشته باشم. یعنی اونقدر این وبلاگ پر خواننده هم نیست که دشمن  بین‏شون پیدا شه یا حداقل خودشو نشون بده.  ولی خب،  تو این بین کسانی خواننده این وبلاگ شدند( و یا خواهند شد)  که انتظارش رو نداشتم (و ندارم). در حقیقت  یک جایی به بعد فکر کردم دیگه راحت نیستم هرچند به روی خودم هم نیارم.
 میفهمید چی می‏گم؟
 یکبار فراز یک جایی گفت مامان من ببلاگ نویسه . جا خوردم.  مدلهای جدید معرفی کردن ها؟ نمی‏تونم بهش بگم این یه رازه بین من و تو.  می‏تونم؟ عکسش اینجاست، اسمش اینجاست. یه قسمتایی از خودش  رو من آوردم اینجا نشوندم. نوشتن از اون بد نیست، حداقل الان نمیتونم بگم بده. خوبه یا چیه!
 از حالا به بعد بنا به هزار و یک دلیل  ترجیح می‏دم "من"  دیگه  روی صحنه نباشه.   همنیجا "من" از اینکه باهاش بودید تو این مدت و لطف داشتید بهش ازتون تشکر می‏کنه  و صحنه رو کامل می‏سپاره دست  "پسرم".
خودم هستم. اون پشت مُشتا. صحنه رو می‏چرخونم. صدا در میارم . سناریو. نور، فلان. بهمان. کما فی سابق هستم خلاصه.
 شاید "من" یه جای خلوتی رو سر فرصت پیدا کرد و اونجا نوشت. اگه خواست یادش نره. اگه خواست خالی بشه .
  پست‏هایی مربوط به "من" هم از دید خارج می‏شه ولی همچنان تو قسمت منیج وبلاگ به همراه نظرات باقی می‏مونند. فراز بعدها خودش در مورد این وبلاگ و  قسمتهای ویزیبل  آن ویزیبل تصمیم گیری می‏کنه.
به فید نمیتونم دست بزنم. یعنی راهی بلد نیستم که فید پستی رو از دسترس فیدخوانها دور نگهداره. شما بلدید؟ اصلا از نظر تیکنولوجیکی و فنی اینو درست گفتم؟ 
 به هر حال این "من" دوباره  تشکر می‏کنه که باهاش بودید و بهش لطف داشتید.
خوش باشید همگی.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

نوشتن یا ننوشتن مسئله این است دوباره!

دیشب خواستم مطلبی در مورد نوشتن و ننوشتن وبلاگ برای بچه ها بنویسم. نوشتم ولی خب، اون چیزی که میخواستم نشد و با همون حال پابلیشش کردم. الان که دوباره به متن نگاه کردم دیدم باید تکمیل بشه تا منظورمو بهتر مفهوم کنم. این بود که ذخیره ش کردم تا در یک فرصت مناسب یه سر و دستی روش بکشم. از دوستانی که نظر دادند ممنون. نظر شما هم همچنان محفوظه و وقتی مطلب جدید پست شد به نمایش گذاشته میشه دوباره و البته حتما خواهم نوشت که این نظرات برای مطلب  تکمیل نشده قبلی است. 

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

The welcome sight of you!

رو قالیچه قرمز آشپزخونه گلمریم نشسته بودیم. فراز و سام تو هال بازی می‏کردند. بر خلاف همیشه بدون گیس و گیس کشون! ماندانا پیش ما بود رو کَریرش.قان و قون می‏کرد و می‏خندید. عکسای عروسی گلمر رو دیدیم. تو همشون نازک و قلمی و قشنگ  بود. بحث به چاقی و لاغری کشید. گلمر سخاوتمندانه به من گفت که هیچ چربی اضافه‏ای ندارم. آدم باید دوستی مثل گلمر داشته باشه تا به خودش امیدوار شه. بعد همینطوری  به بحث چاقی و لاغری ادامه دادیم و اینکه فعلاً سرمایه‏دارا که دنیا رو می‏چرخونند، از لاغرا خوششون میاد واسه همینم فعلاً لاغری رو بورسه. بالاخره یه روزی می‏رسه که یه چند تا چاق پیدا می‏شند که اینا از چاقا خوششون بیاد و چاقی بره تو بورس. اونوقت چه قدر دغدغه‏ی زنان عالم کمتر می‏شه!  بعد من یاد حرفای استاد ادبیاتمون افتادم. گفته بود که  یک زمونی چاقی زیاد، قشنگی محسوب می‏شده. زمون یوسف و زلیخا.می‏گفت زلیخا انقدر چاق بوده که خودش نمی‏تونسته حرکت کنه و چند نفر جابه جاش می‏کردند. غبغب داشته این هوا. چاه زنخدان هم لابد اون وسطش و همه هم بهش می‏گفتند قشنگ‏ترین زن عالم! اینا رو به گلمر گفتم. خندیدیم. اون گفت که حتماً برای همین بوده که خواسته یوسفو بگیره افتاده زمین و کمرش شکسته. داستان این نبود البته. هارهار خندیدیم. اون بلند شد خورشت بامیه‏ش رو درست کنه و من نشستم وبا ماندانا خوش و بش کردم.  صحنه هی می‏یومد تو ذهنم . زلیخای چاق عاشق یوسف تو یه اطاق. یوسف روشو برمی‏گردونه و می‏خواسته بره. زلیخا لابد اینو پیش‏بینی نکرده بوده. خودش رو نمی‏تونسته حرکت بده. دستش رو دراز می‏کنه. خودش میفته و در همون حین پیرهن یوسف هم از پشت پاره می‏شه.. حتما  وقتی افتاده بوده چشمش  هم میفته به آینه. افتاده بوده،. حتماً گریه‏ش گرفته بوده و خودش رو هم تو آینه می‏دیده. صحنه دیگه خیلی خنده‏دار نبود. حرفای دیگه زدیم. گلمر مربای ذغال اخته آورد. عالی بود. فراز هم اومد و خورد. ماندانا ملچ ملوچ راه انداخته بود. یک‏ذره هم گذاشتم تو دهن اون. بعد همسر گلمر اومد. ما خداحافظی کردیم و راه افتادیم. از آسانسور اومدیم پایین. سوار ماشین شدیم. تو ترافیک چمران گیر کردیم. میلیمتری جلو اومدیم. تا بالاخره رسیدیم خونه. زلیخا ولی هنوز اونجا افتاده بود. یوسفو بردند زندان. هفت سال.هشت سال. اومد بیرون. دم و دستگاهی برای خودش به هم زد. زلیخا  ولی همونجا افتاده بود. رو آینه غبار نشست. یه خروار. خودش تار عنکبوت بست. کور شد ولی همونجا افتاده موند. راست می‏گفت گلمر. کمرش شکست.  همون‏موقع که یوسف روشو برگردوند اون کمرش شکست. هنوز هم با کمر شکسته همونجا افتاده و روش به آینه‎ست. همون آینه که روش غبار گرفته. قرن‏ها.

*  قسمتی از این آهنگ فرانک سیناترا 

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

هم اکنون نیازمند کامنت‏های سبزتان هستم

از آنچا که یکی از روشهای مهم و بی دغدغه ارتباطی من با دنیای  و آدمای اطراف همین صفحه شده، گفتم حالا چرا که نیام از مشکلم حرف بزنم و مسئلت بجویم؟!

ابتدا برای راحتی خیال اون دوستان عزیز که اون عقب بودند و تا اسم "مشکلم" رو شنیدند و از سرشون رو به این ور خم کردند ، بگم که مشکلی که می‏خوام امروز براتون ازش بگم، مشکل "آلر ژی" می‏باشد. حالا خود دانید که همین جا بمونید یا برید به پی زندگی‏تون

عرض شود که من چندین سالی هست که با آلرژی دست به گریبانم. قبل از خارجه رفتن این مشکل به صورت آبریزش عطسه‏های صبحگاهی بود. در خارجه رفع شد.یعنی قدرتی خدا، تا پام به اونجا رسید این آبریزش بینی و چشم و عطه هم ناپدید شد! یکسال بعد از برگشتن، دوباره شروع شد با همون علائم. بعد شدید و شدیدتر شد. اوائل با آنتی هسیتامین جواب می‏گرفتم. بعد دیگه این اثر نکرد. شال و کلاه کردم رفتم متخصص آلرژی. تست نوشت. حدود 30 تا 40 تا سوزن به دستم فروکردند تا بفهمند به چی آلرژی دارم. گردو خاک. بلوط، انگور و خربزه ، و مایت. انگور و خربزه رو گذاشتم کنار. موند گردو خاک و مایت که تو اون تست، تاثیر بیشتری نشون دادند و راه چاره‏ای هم براشون نبود. اسپری و قرص داد. تا وقتی منظم استفاده می‏کردم جواب می‏داد. ولی بعد از مدتی علی رغم مصرف نسبتاً منظم تشدید شد. اون دکتر دیگه نبود. رفتم پیش یک متخصص دیگه. گفت این داروها خوبند ولی باید اول نوع ارزون‏تر و ضعیف‏ترش روت امتحان می‏شده، اگه جواب نمی‏داد میرفت سراغ اون داروها. دو تا اسپری داد و یک سری قرص دیگه. داروهای آلرژی همه برای من خواب آوربودند و هستند. نمی‏دونم رو همه همین اثر رو داره یا نه.

بعد آلرژی یه طور دیگه خودش رو نشون داد. اون عطسه و آبریزش چشم و بینی که سر جاش بود، بهش خارش پوست و قرمزی هم اضافه شد. یعنی اگه من یک شب از این داروها استفاده نکنم. فرداش بدن من هر لحظه یک جاییش شروع به خارش می‏کنه، بعد پوستم میخاره و قرمز میشه. اینطوریه که قرمزی اونجا ده دقیقه می‏مونه. بعد یک جای دیگه شروع می‏کنه به خاریدن و اونجا قرمز می‏شه. گلو هم که دیگه کلافه‏م کرده. گاهی به این مجموعه تبهای ساعتی هم اضافه می‏شه. دکتر آلرژی ولی گفت کاریش نمی‏شه کرد. برو خدا رو شکر کن که حداقل وقتی دارو می‏خوری، مشکل نداری و با همین دارو کارت جواب میده. خب من هم کاری که از دستم برنمیومد. فقطخدا رو شکر کردم!

چند ماه پیش مطب دندانپزشکی بودم. دندانپزشک مشغول اندو بود و من هم دهنم باااز و بی حس. دندونپزشک دیگه اون طرف داشت رو مریضش کار انجام می‏داد و این دوتا هر از گاهی با هم حرف می‏زدند. بعد بحثشون کشید به حجامت و عجیب اینکه چه قدر مورد تاییدشون بود! اون یکی می‏گفت اگزما و آلرژی فلانی هم با حجامت خوب شد. من تا قبل از این قضیه هیچ وقت به حجامت فکر نکرده بودم. افتاد تو ذهنم.

چند هفته‏ای هست که به موارد و علائم حساسیت قبلی، حساسیب به لوازم آرایش هم اضافه شده. کافیه ریملی بزنم به نوک مژه هام یا کرمی به پوستم. اشک چشام روون میشه و چشما هم قرمز. داروهام روهمچنان مصرف می‏کنم. کماکان همه‏ش میخوام بخوابم. خسته شدم. فکر کنم این آلرژی مرحله ای شده عین یه مرگ یواش یواش برام. دنبال درمونم. اساسی.

حالا جواب شما رو تو موارد زیر می‏خوام:

واکسن آلر ژی - واکسن رو دکتری که می‏رم بهم تجویز نکرده. ولی ظاهراً آلرژی واکسن هم داره که تو مرکز تخصصی آلرژی تزریق میشه. آیا کسی هست که از این واکسن استفاده کرده باشه؟ نتیجه‏ش خوبه؟ دوستم میگفت چند مرحله داره. تو مرحله اول یک روز در میون باید تزریق بشه تا دو سه ماه. بعد میشه مثلاً دو سه روز در میون. بعد کم و کمتر میشه. همینطوریه روالش؟ دقیقاً چه قدر طول میکشه؟ منی که از آمپول و سوزن می‏ترسم می‏تونم دووم بیارم زیر بار اینهمه سوزن؟

حجامت. گفتم که فکر حجامت هم افتاده تو کله‏م. به نظر خودم درمون همچین چیزی با حجامت غیر ممکن به نظر میاد ولی آدم گرفتار به هر ریسمونی ممکنه چنگ بندازه. نه؟ اطلاعات من در مورد حجامت و اثراتش محدوده به خوندن سایتها و بحث‏های اطاقهای گفت و گوی اینترنتی. بعضی ها گفتند درمون شدند و مشکلشون با حجامت حل شده و خیلی راضیند. بعضی ها هم گفتند که هیچ اثری نمیتونه باشه و درآوردن خون کثیف و اینها چرته. به نظرم خود پزشکا هم در مورد حجامت یکدست عمل نکردند. یک عده کاملاً بی نتیجه می‎‏دونند. یک عده هم خودشون کار حجامت رو انجام می‏دند!

آیا از شما یا اطرافیان شما،به عنوان یک جامعه آماری، کسی حجامت انجام داده؟ اثری داشته؟ برای آلرژی جواب می‏ده؟ این حجامت آلرژی که می‏گند چه صیغه ایه؟ هپاتیت و آلرژی نگیرم یه وقتی؟ تاثیر بیشتری داره رو سلامت به نسبت خون دادن؟ ( آخه بعضی از متخصصین حجامت میگند که میزان سموم و چربی و فیلان خون حجامت خیلی بیشتر از خون معمولیه!)



اگر برای نظر مشکل دارید. از کامنتدونی این هم میتونید استفاده کنید

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

پولدارها هرگز به بهشت نمی‏روند!!

چند روز پیش با فراز داشتیم می‏رفتیم سر یکی از کلاسایی که امسال تابستون ثبت نامش کردم. ده دقیقه ای دیر شده بود. بدو بدو رفتیم بالا و نشوندمش تو کلاس و برگشتم محوطه . چشم گردوندم ببینم از مادران هم‏وضعیت هفته پیش خبری هست یا نه. خانم ساده پوش و ساده زیست جلسه قبل اونجا نشسته بود.
اون جلسه سومین جلسه کلاس فراز بود. اولین هفته، فراز رو گذاشتم رو برگشتم خونه تا یک سری کارای خونه رو انجام بدم. نصرفید. چیزی شد در حد دالی گفتن و برگشتن. دومین هفته با جمعی از مادران روی نیمکت های محوطه نشستیم. هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زد. البته کسی کار خاصی هم نمی‏کرد. من کتاب "درد" مارگریت دوراس رو برده بودم ولی در اون ساعت ترجیح می‏دادم حرف بزنم. همه یا به نوک کفشاشون نگاه می‏کردند یا به آسمون. دو نفرشون هم انگشتای دو تا دستشون رو کرده بودند تو هم و شصت دستشون رو می چرخوندند، گهگداری هم برای تنوع این حرکت رو برعکس می‏کردند. اولین سوال رو من از مادر کنار دستیم با تردید پرسیدم. یه چیزی در مایه های اینکه شما هم بچه‏تون اینجا می‏ره؟ راضی هستید؟ بعد خانمه شروع کرد به جواب دادن به همین دو تا سوال کوتاه من. بعد بقیه مادران کم کم سوالاتشون رو مطرح کردند و جوابشون رو هم همینطور. هرکی چیزی می‏گفت. کم کم جفت جفت شدند. خانم این طرفی من با خانم اون طرفی من، خانم اون طرف اون طرفی من با خانم روبه رویی، و ... من بی یار و یاور مونده بودم. هر ازگاهی برای اینکه ابراز وجودی کرده باشم، تلاشهای مذبوحانه ای می‏کردم که بالاخره حرفی زده باشم. نتیجه چیزی می‏شد شبیه بع بع گم یک گوسفند و دیگر هیچ ( گفته بودم صدای ضعیف بع بعی مانندی دارم. نگفته بودم؟) البته بی انصاف نباشم. همین خانم ساده پوش و ساده زیست در بین اون جمع بیشترین توجه رو به تلاش هام برای جلب توجه داشت و گهگاه با تکون سر تاییدشون می‏کرد.
چند هفته‏ای بود و هست که فکر من خیلی درگیر اختلاف طبقاتی و آینده نامعلوم جامعه و نقش پر رنگ تک تک ما تو ایجاد همچین وضعیتی شده. کلی حرف داشتم و کلی ایده و صد البت، کلی شعار. دنبال کسی می‏گشتم که بهش اینا رو بگم و در عین حال بهش حالی کنم که من چه قدر حالیمه! خانم ساده زیست و ساده پوش رو که دیدم، رفتم سمتش در حالیکه شهرام صولتی درونم بشکن زنون، " خود خودشه، همونکه من می‏خوامش" رو خوشحال خوشحال می‏خوند. خانم ساده زیست و ساده پوش تحویلم گرفت و منو خوشحالتر کرد. نه بَزَک داشت ونه دوزک. آدم احساس راحتی می‏کنه با این جور آدما خب! من بعد از احوالپرسی کامل، هی تلاش کردم که حرف رو به مسیری بکشونم که سخنرانیم رو ارائه بدم. یادم نیست اصلاً مقدمه فراهم شد یا نه، فقط یادمه من شروع کرده بودم و بیست دقیقه ای با جدیت تمام، در حالیکه؛ بعضی جاها برای تاثیر گذاری حرفام، تن صدام رو بالا و پایین بردم، بعضی جاها اشک تو چشام جمع شده بود، بعضی جاها چین عمیق رو پیشونیم انداخته بودم، بعضی جاها، آب دهنم رو که همون وسط بین بیرون آمدن و فرورفتن مردد مونده بود، همون وسط نگه داشته بودم بلکم قطع نشه رشته کلامم – یک چیزی میشه در مایه‏های قرقره کردن!- یادمه یک جایی هم دستم که برای کمک به تمرکز بالا و پایین و چپ و راست تکون می‏دادم، خورد به مانتوی یه خانمی که از کنارمون رد شد، ولی همچنان ادامه دادم.
عناوین سخنرانیم هم عبارت بودند از: عدالت اجتماعی، نقش افراد در برقراری این عدالت، آینده بشر، تاریخ چه می‏گوید؟، متریال اَند مِتُد، به‏راستی چرا؟ تعریف فقر و ثروت، ای برادر کجایی؟، عدالت اجتماعی و گلوبال وارمینگ، ریزالت اند دیسکاشن، و نتیجه گیری.
اینها هم قسمتی از سخنانم بود که به صورت های لایت شده از دهنم بیرون اومد:
عامل به وجود آمدن اختلاف طبقاتی، در درجه اول خود ما هستیم.
پولداری باش، ولی توی پولدار باید 10 درصد از پولت رو به عنوان مالیات بپردازی!
ما با تن دادن به انواع بامبولها، برای مثال همین پرداخت 4 میلیون برای یک پیش دبستانی بی قابلیت ، به بی عدالتی دامن می‏زنیم
فرزندان ما چگونه در جامعه‏ای که اختلاف طبقاتی باعث کینه و عداوت گروه آسیب دیده شده، رشد می‏کنند؟ چگونه طبقات دیگر جامعه رو می‏شناسند؟
با جست و جو در تاریخ ایران، همیشه یک چیز روشن بوده، مبارزه جهت برقراری عدالت و جور ظالم ثروتمند و آزادی. هیچ وقت هم موفق نبوده و نیست. ما ژنتیک، طبقه پروریم! (آخر های لایت)
من بعدها متوجه شدم که رای دهندگان به الف نون، نه به گرانی و تورم کار داشتند ، نه به سیاست مزخرفش، نه به فیلان. دلیل اکثرشون که از طبقات ضعیف جامعه هم بودند این بود" دست دزدا رو رو کرده"!( چه ربطی داشت حالا)

بعد در حالیکه چشمام رو تنگ کرده بودم و به دور دستها نگاه می‏کردم، اینطور سخنرانیم رو کانکلود کردم
آه ای عدالت، کجایی که دست ما از دامن تو کوتاه بوده و هست، و با این اوصاف، همچنان خواهد بود. اِنی کواِس شِن؟


اینو هم بگم که خانمه در تمام مدت سخنرانی، هر از گاهی حرف منو با تکون سر تایید میکرد و من رو در ادامه سخنرانی بدون وقفه‏م جری تر.
خلاصه تموم شد و من از اینکه حرفی ناگفته نمونده، نفس راحتی کشیدم. بعد دیگه شروع کردیم به حرفای معمولی، اینکه بچه‏ش کجاها کلاس می‏ره و بچه من کجاها، اینکه دوست داره بچه دوم داشته باشه یا نه، اینکه بچه ش کجا رو برای تفریح ترجیح می‏ده و بچه من کجا، اینکه بچه هامون چه قدر کاری هستند و به ما کمک می کنند، و...

تو بین صحبتاش متوجه شدم که
- همین یک فرزند رو داره
- خانمه شاغل نیست و خونه‏داره
- چون سخت بوده نگهداری بچه، بچه از همون اول پرستار هم داشته
- اینکه یه خدمتکار دائم داره و اون خدمتکاره این پرستار رو معرفی کرده
- بچه ویلای لواسون‏شون رو به ویلای شمال‏شون ترجیح می‏ده، البته ویلای ییلاقیشون تو جواهر ده رو هم دوست داره ولی نه به اندازه لواسونیه
- بچه‏ش عاشق آسانسوره. از آسانسور آپارتمان کیش‏شون ‏ اصلن نمی‏خواد پیاده شه
- آمریکا و کانادا و آلمان چون فامیل داشتند رفتند و بچه لوس میشده اونجا.
- وقتی بچه‏ش سه ساله بوده آفریقای جنوبی رفتند. تا الان بچه‏ش چین و مالزی و یوگسلاوی و یونان و مصر و برزیل رو دیده ( فک کن، برزیل!)
- هفته پیش تعطیل شده به خاطر شلوغیای بازارآخه شوهرش بازاری هم هست
- از بازاریا می‏خواند که 70 درصد مالیات بدند که آخرش به 15 درصد راضی می‏شند و قضیه ختم به خیر می‏شه
- بچه چون تک بچه است پرتوقعه، هر وقت باباش میبره کارخونه‏ش، کلی به کارگرا دستور می‏ده و اونجا نق می‏زنه
- باباش کارخونه جواهر سازی داره! ( شما رو نمی‏دونم، ولی برای من کار جواهر کلیه، کارخونه‏ش که دیگه اووووه)
-
درپایان گفتمان، من دیگه فکم به زمین رسیده بود از اینهمه پولداری ملت و همینطور با فک آویزون فراز رو برداشتم و طبق قرار قبلی خونه گلمر و بعد هم پارک پردیسان!

نتایج اخلاقی:
آخه آدم پولدار، خود تو به من چی کار داری؟
- آدم باهاس مراقب پولدار مخفی ها باشه. مراقب فقیر مخفی ها بودن هم ضرر نداره.
- جلسه بعد، بهتره مراسم دالی بازی با خونه رو انجام بدم تا بشینم اونجا، یا اصلاً همون کتاب "درد "مارگریت دو راس رو بخونم که به رنگ چهره ام هم می یاد. خیلی هم بِیتَره
- مملکته داریم؟
- والله
.

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

استعداد یابی های بنده!

فراز تو محوطه داره با بچه ها بازی میکنه. باباش هم مشغول باغچه شده ظاهراً. ماکارونی رو گذاشتم دم بکشه. کار خاص دیگه‏ای ندارم. این صفحه رو باز کردم که دوباره یه چیزی بنویسم. چند ساعت قبل هم نوشته بودم. نوشتن اون انرژی برده بود!
حالا هرچی فکر می‏کنم چی تو این صفحه باز بنویسم،هیچی به ذهنم نمی‏رسه. آها. چطوره از قافیه‏یابی های فراز بنویسم. آره اینا رو بنویسم بلکه یادم نره!
یکی دو ماه پیش تو راه کرمانشاه و کردستان، فراز این قافیه یابی رو کشف کرد. اولش با همون " موتوری، با نامزدت چطوری" شروع شد. بعد " تشت، بشین برو رشت" و ...همینطور ادامه پیدا کرد. خیلی علاقه مند شد به این بازی. هی ازم تکرار خواست. تکرار میکردم. کلمه جدید پیدا میکردم. اون هم یک نیم مصرع بی‏ریخت جواب می‏داد. بعد کم کم بهتر شد. بعد همینطور تو طول این مدت ادامه داد این کارو .حالا دیگه از 10 تا " بگو فلان، ...بهمان" حداقل3 تاش با مسماست و خوب از آب در میاد.
یعنی بچه‏م قراره شاعر بشه مثلن؟! شاعری که نون نداره توش. چرا آخه؟!
*
نقاشی‏هاش هم پیشرفت خوبی داشته. چند روز پیش تو اینترنت یه تست آی کیوی ساده برای بچه‏ها دیدم . نوشته بود به بچه ها بگید یه آدمک بکشند. بعد بر اساس اینکه چه اجزایی از آدمک رو کشیدند و چه طور کشیدند، امتیاز بدید بهشون. هر بچه تو هر سن یک امتیاز خاص داره. این امتیاز سن عقلیش رو مشخص می‏کنه. این سن عقلی رو به سن اصلی تقسیم می کنیم (یا برعکسش!) آی کیوشون به دست می یاد. سعی کردم خیلی پوان ندم بهش. ولی فراز گردن و گوش و جیب و شلوار و کفش ولب و همه چی برای آدمکش کشیده بود. سن عقلیش شده هشت یا نه سال!! دقیق یادم نیست. هرچی بود خیلی زیاد بود! آی کیوش صد و سی و خورده ای!!
هرچند خیلی به این تست و این چیزا عقیده ندارم و تا حالا نبردمش که ازش جایی تست گرفته شه، ولی کمی نگران شدم. هوش تا یه حدیش خوبه. ولی فکر میکنم اگه هوش عاطفی آدما مچ نباشه با آی کیوشون، آدمای تنهایی از آب در می یاند. هوش عاطفی هم که مسئولیت داره!
*
اینو هم بگم و تموم کنم. فراز دیگه داستانای مجموعه‏ای رو ترجیح می‏ده. البته من می می نی و فسقلی ها رو به دلیل اینکه هرکدوم یه داستان مجزا هستند و دنباله دار نیستند، مجموعه ای نمی دونم!!
اولش با ییپ و یانکه شروع شد. بعد قصه های من و بابام. بعد الفی. حالا هم نیکولا کوچولو. دل من ولی تنگ همون کتاب شعر بچه گونه هایی هست که دیگه خیلی علاقه‏ای نشون نمیده بهشون. چه قدر بچه ها زود بزرگ می‏شند.حیف نیست؟!
*
**
دیگه فراز اومد بالا. ساعت هم یک ربع به نه شبه. تا نیم ساعت دیگه باید شاممون رو بخوریم . بعد هم لالا. آها. فراز تو خواب هم مثل باباش استعداد منده! کافیه چشمش رو بزاره رو هم. هفت تا پادشاه دسته جمعی می‏یاند تو خوابش و جمیعاً مانور می‏دند!

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

رستوران‏های زنجیره‏ای ننه لیلا!

من اگه پولدار بودم، اگه انقدر پولم زیاد بود که می‏خواستم واسه دل خودم سرمایه‏گذاری کنم. می رفتم تو همه شهرهای ایران رستوران می‏زدم. نوع زنجیره‏ ایش. شاید اسم خودم رو هم رو همه‏ی این رستورانا می‏زاشتم. مثلاً رستوران خاله لیلا یا ننه لیلا(:دی) یا عمه لیلا (این آخری تو تجریش هست. رستورانش نه ها، ترشی و سمنوی عمه لیلا! پس علی الحساب از این یکی صرف نظر می‏کنم. آیکون خب. چی کار کنم دیگه!!) . خود لیلا هم بد نیست ها ولی همچینی اسم منحصر به فردی نمی‏تونه باشه. ضمن اینکه عمه و خاله و ننه لیلا، احیاناً آدم رو بیشتر به فکر خاله و عمه و ننه و غذاهای خوشمزه‏شون می‏ندازه:)
خاصیت ویژه این رستورا‏نهای زنجیره این هم این باید باشه که همه‏شون علاوه بر غذاهای معمول (هر چیزی غیر از کباب. مثل انواع کوکو، دلمه، قیمه، کوفته و شامی، قورمه سبزی، ترشی، سالاد، و مرباهای معمول...) غذاهای اون شهرا رو داشتند. می‏رفتم تو اون شهرها غور میکردم که ببینم قدیم ندیما. پیرزناشون چیا می‏پختند که حالا ور افتاده. بعد یه آشپز خوبم از همونجا پیدا میکردم که یه ذره خلاقیت هم به خرج بده و یه تغییاتی بده توش تا غذاهه به دهن خوش باید. از انواع و اقسام آش گرفته که تو هر شهری یه جور می‏پزنش، تا پلو و خورش و غذاهای سبک و ترشی و سالاد و دسرهای اون شهر. بعد این طور نبود که این غذاهای خوشمزه‏شون و آش و اینها محدود بشه به صبح یا حداکثر ظهر . باید شام هم از اینا داشته باشند.
همانطور که گفتم هر غذایی غیر کباب. خب چیه. اینهمه کبابی تو همه جا ریخته. هرکی کباب میخواد بره سراغ اونا.
بعد این رستورانها یه معماری منحصر به فردی هم باید داشته باشند که علاوه بر داشتن یه طرح کما بیش مشابه با بقیه رستورانهای زنجیره‏ایم، یه سری خصوصیات اون شهر رو هم نشون بده . بعد هم آدم باید توشون راحت باشه. فکر کنه خونه خاله اش رفته یا خونه‏ی ننه‏ش! صندلی هاش حس سیخونک به آدم ندند. آدم معذب نشه. اینطور نباشه که بیشتر از مزه غذا، نگران این باشه که نکنه حرکاتش کلاس لازم رو نداره. اصلاً باید رستورانا یه طوری باشند که میزا یا احیاناً تخت‏ها) کمترین دید رو نسبت به هم داشته باشند. فضای سبز حتماً باید داشته باشه به اضافه کلی گل و گلدن. باید تهویه عالی باشه. بوی جوراب نیاد. سرویس‏های بهداشتی این رستورانا نقش کلیدی باید داشته باشه تو جذب مشتریها. باید تمیز باشند. در عین حالیکه رد پای آدم روشون نمونه -مثل این سرامیکای روشن-. باید کف از این جاذبای رطوبت داشته باشه و خود اینا هم از تمیزی برق بزنند و آدم فکر نکنه اگه دستش به جایی خورد یحتمل جیشی شده و غذا بهش مزه نده. آشپزخونه اش باید گرد باشه. راهروی بین اجاق گازا باید وسیع بشه تا آشپزا خوب بتونه توش مانور بدند. تهویه این جا هم که دیگه نگو. کارای آشپزخونه رو باید خود آشپزه یه جوری سر و سامون بده بنابراین عرضه و مدیرت اون نقش کلیدی داره تو تمیزی و زود و دیر شدن غذاها. آدمایی هم که سرویس می‏دند باید ترو تمیز باشند. سوسول یا خیلی خوشگل نبودند مهم نیست. مهم اینه که قیافه مهربون داشته باشند. از این قیافه های بدون موذیگری....
اگه بخوام بگم. همین‏طوری می‏تونم کشش بدم. ولی خب. گیریم که من اونقدر پول دار نشدم یا عمرم کفاف نداد، چه قدر خوب بود که حالا یکی دیگه این کارا رو می‏کرد. یعنی آدم قبل از مسافرت، نگران یک جای خوب پیدا کردن برای غذا خوردن نبود. در عین حالی‏که یه چیزی هم می‏فهمید از مزه دهن و ذوق چشایی و تاریخ غذایی مردم اون شهری که رفته. حداقل یه تنوعی. چیزی. چی باشه که آدم هرجاهم می‏ره مجبور شه کباب و برنجی رو بخوره که از این شهر تا اون شهر توفیری بین‏شون نیست؟!
اینا رو گفتم چون دو روز دیگه قراره بریم کرمونشاه و کردستان و اون طرفا. اگه جایی رو میشناسید احیاناً که غذاهای محلی یا هر غذای دیگه ای غیر از کباب اون جا سرو میشه. یه ندایی بدید .
البته تو کرمونشاه دنده کباب (یعنی مزه این احیاناً فرق میکنه با کباب برگ و اینا؟!!) و خورش خلال رو شنیدم. امیدوارم تو رستوراناشون هم داشته باشند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

بچه‏ست دیگه!

در زندگی ما مواقعی هست که؛
فراز یه چیزایی در مورد نسبیت و جبر و اختبار (!) می‏پرسه و خودش جواب‏شون رو پیدا می‏کنه که آدم در حالیکه باد به غبغب انداخته با خودش می‏گه" اَنا چه بچه فیلسوفی دارم"!
نظریاتی راجع به کهکشان راه شیری و حضور یا عدم حضور موجودات زنده در اونها و نیروی جاذبه اونها ارائه می‏ده! یا مثلاًدر مورد حرکت ماشینها، نوع حرکت، و نوع سوخت ایده‏هایی نو و شگفت انگیزی از خودش در می‏کنه که آدم می‏گه" چه بچه حکیم ودانشمندی دارم من"
طوری در مورد اخلاقیات در جامعه و لزوم قانون‏گرایی (خب قانون گرایی از دید خودش!که شاید یه روز در موردشون نوشتم) بحث می‏کنه که آدم با خودش فکر می‏کنه " بچه با منطق و فرزانه یعنی بچه‏ی من"
طوری همکارای بابا و دوستان و فامیل رو با بعضی جواباش شگفت زده می‏کنه که برق چشم ناشی از فکر کردن به " این بچه سخنور بچه منه"، از ملزومات صحنه می‏باشد!
طوری داستان می‏سازه و نتیجه رو پنهون می‏کنه تو متن داستانش(!) که آدم می‏گه" چه بچه ادیب و خلاقی دارم"
همچین " زحمت نکش" و " خواهش می‏کنم" و "به سلامت" و "سلام می‏رسونه " و"لطفاً" ... کلمات معمول تعارفی رو به موقع (البته در بعضی مواقع که تو مودش باشه) استفاده می‏کنه که آدم نمی‏تونه فکر نکنه که "چه بچه با ادبی دارم"
و...
خب، آدم در این مواقع اون مواقعی رو از یادش می‏بره که که همین بچه 5 ساله موقع شمردن اعداد، از 11 می‏پره به 14 و از هفتاد می‏پره به 90 وبعد هشتاد!
موقع دیدن آسانسور از خوشحالی شیهه می‏کشه ودرآستانه گاز زدن زمین قرار می‏گیره و می‏خواد تمام دکمه های آسانسور رو بزنه!
با دیدن دیدن پله برقی، هیجان غیر قابل کنترلی بهش دست می‏ده و هی از این‏ور می‏ره بالا، از اون‏ور می‏یاد پایین ( کاری که من دیدم بچه‏های فال فروش کنار خیابون در چنین لحظاتی انجام می‏دند) و یا سعی می‏کنه و هردفعه با داد و بیداد به من و البته بقیه بالا و پایین رفتن‏های خارق العاده‏ش(!) رو گوشزد ‏کنه. خارق العاده از این جهت که هر از گاهی هم در خلاف جهت پله حرکت می‏کنه!
هر سرامیک شفاف و براقی که می‏بینه (طبعاً در جاهای های کِلَس!)، خودش رو ملزم به سرخوردن جلوی چشم متعجب حاضران صحنه می‏کنه،
با دیدن چمن، فکر معلق زدن در چمن روبلافاصله به مرحله عمل در‏میاره،
سر گم شدن یه ماشین پلاستیکی 500 تومنی ، دو ساعت خون گریه می‏کنه!
تو یه مهمونی رسمی، تنها کسی می‏شه که خیار رو از وسط گاز می‏زنه و هفت تا موز می‏خوره و 5 تا سیب و بشقاب بشقاب غذا. در حالیکه می‏گه "همچین غذاهای خوشمزه ای تا حالا نخورده بودم" ( خورشت قیمه بادمجون!)
به محض احساس بوی جوراب- طبعاً تو یه مهمونی- بی توجه به لب گاز گرفتن‏هاو حرکات بازدارنده چشم و ابروی من، شروع به ابراز احساساتی از قبیل " چه بوی گندی"، "خفه شدم" می‏کنه. هر از گاهی هم جزئیات جیش و پی پی‏ش رو مواقع مریضی سالمی شرح می‏ده و تفسیر می‏کنه
و....
طبعاً "بچه‏ست دیگه"، شاید تنها عبارت آرام بخش در این گونه مواقع باشه. حالا قابل درک بودن این عبارت برای حاضران صحنه هم خودش مانعی‏ه برای این تسلای دل!!
.
.

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

ای pc وTV های قراضه ، خودتو به من چی کار داری؟!!

درحال حاضر همه چیزایی که دور و برمون به نحوی غیر طبیعی، می جنبند و می جنبانند، اعم از اسباب‏‏ بازی، ساعت، چراغ قوه، لامپ، مانیتور، تلفن، موبایل، تلویزیون، رادیو، کامپیوتر و باطری‏هاو... همه و همه یا از یک سری قطعات درست شده‏ند یا انرژی‏شون از یک سری چیزها تامین می‏شه که بعد از اینکه کاربری‏شون رو از دست می‏دند، آدم نمی دونه چه خاکی به سرش بریزه با اینا! شما با سی دی های بی مصرف، باطریهای تموم شده، کامپیوترها و موبایل های کهنه و زهوار در رفته چه کار می‏کنید؟
زباله الکترونیکی چیه؟
هر وسیله یا اجزاء الکترونیکی خراب شده غیر قابل تعمیر و تاریخ مصرف گذشته ، زباله الکترونیکی نامیده می‏شه.
طبعیه که اینا نباید مثل پوست خیار و سیب زمینی و باقیمونده غذا دفع بشند. چراش رو هم همه می‏دونید. برای اینکه اینها مواد خطرناکی دارند که هم برای سلامت انسان مضره و هم آب و خاک و به طور کلی محیط زیست. وجود لوله های اشعه کاتدی (CRTs) تو مانیتورها و تلویزیون‏ها، سیرکوییت بورد، باطری موبایل ، و وسایل حاوی جیوه وسرب و کادمیوم که تو زباله‏های الکترونیکی وجود دارند، چیزایی نیستند که بشه مثل بقیه آشغالها دفع‏شون کرد. علاوه بر این، خیلی از قطعاتی که تو کامپیوتر استفاده می‏شند الکترومگنتیک محسوب می‏شند و از اونجا که تو قطعات الکترومگنتیک امواج به صورت عمود بر هم منتشر می‏شه که برای انسانها بسیار خطرناکه درست مانند کاری که دستگاه‏های مایکروویو انجام می‏دند و مواد غذایی را از درون می‏پزند، این تشعشعات هم می‏توانند تاثیرات خطرناک و مخرب ژنتیکی بر بدن آدم‏ها بگذاره. البته لازم به ذکره که حداقل تو مورد این خاصیت و به عبارتی مشکل دستگاه‏های ماکروویو، هنوز اختلاف نظر وجود داره. پس علی الحساب این قسمت رو بی خیال می‏شیم و می‏ریم سراغ همون جیوه و سرب و کادمیوم این نوع زباله‏ها که مضرات حضورشون تو آب و خاک و بدن انسان و حیوان، فکر نکنم بر کسی پوشیده باشه.
حالا مگه اینا چه قدرند که آدم بخواد در مورد اینها هم احساس خطر کنه؟
بر اساس برآورد سازمان حفاظت محیط زیست آمریکا سالانه 20 – 50 میلیون تن زباله الکترونیکی در سرتاسر دنیا تولید می‏شه. ولی فقط همین نیست. تولید اینها رشد قابل ملاحظه‏ای نسبت به زباله های معمولی داره. بر اساس همون گزارش EPA، از سال 2005 تا سال 2006، مقدار زباله های معمول 1.6 درصد افزایش پیدا کرده، در صورتی که زباله های الکترونیکی 8.6 %!!.
آماری من تو ایران ندیدم. یعنی خودتون که میدونید به آمارای ایران در صورت وجود هم خیلی نمی‏شه اعتماد کرد ولی خب می‏شه با یه نگاه به دور و اطراف و بررسی خصوصیات تنوع طلبی و جینگولک بازی‏های خودمون، یه آمار مستند تر تهیه کرد.

خب اینا درست. ولی با اینا چه کار باید کرد؟
همونطور که زباله های معمولی (منظور همون پوست سیب زمنی و غذای مونده و ... ) ، به دلیل اینکه کمپوست می‏شند و خاکی به وجود می یارند که اووووه چه قدر برای کشاورزی خوبه و خاک خوب یعنی کمپوست و به همین دلیل اونایی که این کاره‏ند (کشورهای پیشرفته دیگه!) به همین آَشغالای معمولی می‏گند طلای کثیف، این زباله های الکترونیکی هم برای خودشون مجتمع معادن هستند! اصلاً خود طلا هستند! اومدند دیدند اگر یک تن کامپیوتر خونگی رو بخواند بازیافت کنند، مقدار طلاش بیشتر از 17 تن سنگ معدنه . یا چرا راه دور بریم. همین موبایلهای تو دستتون. یک تن موبایل بلااستفاده که تقریبا برابر با 6000 تا موبایله، می دونید چیا تو خودش داره؟ 3.5 کیلوگرم نقره، 340 گرم طلا، 140 گرم پالادیوم و 130 کیلوگرم مس! باطری موبایل هم چیزی حدود 3.5 گرم سرب داره! معدن نیستند اینا؟
حالا یه طرف دیگه‏ی قضیه؛ ببینید برای تولید همین وسایل الکترونیکی که الان به صورت زباله دراومدند، کلی هزینه و وقت و چیزای دیگه صرف شده و می‏شه. با این حساب اگه از مجتمع معادن بودن این زباله ها هم بگذریم، نمی تونیم یه " حیف نیست" نگیم! میتونیم؟
چرا که تو تولید فقط یک کامپیوتر، 240 کیلوگرم سوخت فسیلی، 22 کیلوگرم مواد شیمیایی و 1.5 تن آب صرف شده. از خطر اون مواد شیمیایی هم که بگذریم، اون گلوبال وارمینگ ناشی از سوخت فسیلی رو که نمیتونیم نادیده بگیریم، می تونیم؟
یه مورد دیگه؛ انرژی که برای بازیافت آلومینیوم مصرف میشه، بیشتر از 10 درصد انرژی مورد نیاز برای تولید اولیه آلومینیوم نیست. علاوه بر اینکه این بازیافت، دیگه اون 13 کیلو باقیمونده بوکسیت، 20 کیلو دی اکسید کربن ( گازی بس مهم در پدیده گلوبال وارمینگ)، و 0.11 کیلوگرم دی اکسید گوگرد رو نداره. خب پس ببینید چه قدر بازیافت خوبه!
دیدید تو این برنامه هایی تلویزیونی، تا مدیران مملکت میخواند بگند این کار چه قدر خوبه، شروع می‏کنند به بحث اشتغال زایی و کیلو کیلو اشتغال می‏زاند؟ خب، ما هم می ریم رو همین بحث؛ اینطور که شواهد و گزارش‏ها نشون دادند، به ازای هر ده هزار تن زباله الکترونیکی، 296 شغل جدید به وجود می‏یاد .
چی نتیجه می‏گیریم؟ بازیافت اینها، علاوه بر اینکه ما رو از شرشون راحت می کنه و یک طوری میکنه که برای سلامت انسان و آب و خاک مضر نباشند، بلکه خودش یه پا معدنه با کلی شغل که تاثیرات به نسبت مثبتی هم رو گلوبال وارمینگ داره.
اینا برای خارجیا. تو ایران چه خبر؟
چی انتظار دارید ؟ فکر می‏کنید اینا رو جمع می‏کنید، بازیافت می‏شند و اون چیزایی که تو بالا گفتیم رخ می‏ده؟ خوش خیالید ها! این قضیه هم مثل باقی قضایا یه سری پاس و پاس‏کاریه که سفت و شل بودن‏ش، به خصوصیات فیزیکی (کلفتی گردن!) و شجره خانوادگی (از لحاظ آقا زاده بودن) و ... همت و قدرت متولیان امر بستگی داره.
ما تو ایران یه قانونی داریم به اسم قانون مدیریت پسماند. تو بند هفت و یازده این قانون گفته شده که این زباله‏ها ( همینطور زباله‏های بیمارستانی) زباله خاص نامیده میشه و تولید کننده باید این نوع زباله‏ها را طوری عادی سازی کنه که شهرداری بتونه روش کاری کنه و یک جایی دفنش کنه و به واقع، یه خاکی تو سرش بریزه. خب حالا بیابید پرتقال فروش را!
درسته وزارت صنایع می‏تونه تولید کننده تلقی بشه، ولی بیشتر این اجناس وارداتی هستند و کدوم وارد کننده ای می‏ره زیر بار؟ طبق همون کلفتی گردن و ...
متولی و سازمان دهنده و برقرار کننده ارتباطات سازمانی باید سازمان محیط زیست باشه. ولی درسته داره یه تلاش‏هایی می کنه و تلاشش به مراتب تو این زمینه از قبل بهتر بوده ولی این تلاش‏ها هنوز نتیجه بخش نبودند و معلوم نیست کی باشند. در حقیقت دست محیط زیست هم باز نیست و قدرت مانور زیادی نداره از نظر حمایت دولت!
. سیکل معیوبیه ولی چرا؟ دولت معیوب و نادونه و فیلان و بیسار؟ درست. ولی خب مردم هم هیچ وقت از یه دولتمرد نمی پرسند تو برنامه ات برای زباله و محیط زیست و فلان چیه؟ می پرسند؟ یعنی اینکه اگه مردم دانشش رو داشته باشند، بالطبع بیشتر می خواند و ...
أ‌. ببنید اصلاً دوست ندارم بحث رو سیاسی اجتماعیش کنم. فقط این رو بگم که زباله های الکترونیکی رو داخل زباله های معمولی نریزید تا یه موقع خدای نکرده سرب و کادمیوم و جیوه و فلانشون یک جوری از اونجایی که دفع شدند بره تو خاک و آب و بعد بره تو جون خودمون. در حال حاضر تا روشن شدن تکلیف این نوع زباله ها و اتمام پاس و پاس‏کاریهای بین بخشی، باطری و سی دی و قطعات کامپیوتری و ... اینها رو داخل همون کیسه های بازیافتیتون بریزید تا دیگه آب و خاک بیشتر آلوده نشه. حتی اگه با کیسه بازیافتی مشکل دارید و و نمیخواید استفاده کنید. اینا رو یا یه جایی نگهدارید و قاطی َآشغالا نریزید یا حداقل اینا رو تو یه کیسه جدا به سطل زباله بندازید. خدا رو چه دیدی؟ شاید جایی که اینا می‏رند, تفکیکی هم صورت بگیره و اون کسی که تفکیکه رو صورت میده به فکر برنامه و معدن و این صوبتا هم بیفته در عین حالیکه ما هم از دست این جور آشغالا راحت شدیم!

منبع: این و این ( که خودش یه پا رفرنسه برای خودش!

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

خیر نبینی هالوسکن!

می‏بینید . کامنتدونیم دود شده رفته هوا. کامنتدونی وبلاگ، خون است در رگهای اون وبلاگ . اینطور نیست؟ (حال می‏کنید جمله‏یانقلابیم رو)
.
**
هالوسکن، بابات خوب، مادرت خوب، گیردادی به من تو چرا؟
قربون شکلت، من اگه می‏خواستم ده دلار بدم که می‏رفتم سایت می‏زدم . حالا گیرم که خواستم این ده دلار رو هم بدم، تو وقتی تو لیست کشورات ، اسم کشور من رو ننوشتی، من به چی تو دلمو خوش کنم آخه ای آدم فروش خائن. اون پی پال هم بخوره تو سرخودت. این طرفا که همچین چیزی نداره
**
دارم فکر می‏کنم به نوع خاکی که باید ریخت توی سر اصولاً از دست تو.
چطوری می‏تونم به کامنتدونی بلاگر سابقم برگردم. نخواستیمت بابا، نخواستیم!

**

.
.
.
.
پست طولانی پایین نیزما حصل روده درازی اینجانب می‏باشد.
با تشکر!

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

بامبول در آوردن هالواسکن

اینهمه نشستم از مزایای بلاگر و کامنتدونی هالواسکنی گفتم، روی هالواسکن زیاد شد و کامنتدونی رو پولی کرده و موعد مقرر(تا آخر دسامبر) برای واریز پول تعیین کرده!
کجای دلُم بزارُم؟
از هالواسکن دارا کسی می‏دونه چی کار باید کرد؟ برای شما ها هم از این بند وبساط‏ها درآورده یا فقط گیرداده به من؟ این 9 دلاررو چطور باید پرداخت کرد؟ اصلاً باید پرداخت کرد یا گذاشت به امید خدا؟
چطوره اگه این برای همه‏ست یه پتیشن امضا کنیم به این مضمون که " ما پول نمی‏دیم و هالواسکنمون رو می‏خوایم و اَنَا فُرام دِوِلوپینگ کانتری و پول مول برای این جور چیزا یُخ‏دی و چاله چوله چُخ‏دی و هِلپ می پلیز و آی لاو یو و..."
.
.
.
.
کلن، راه حل؟!

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

بهنو د باران!!

تو اعدام بهنود، اینهمه امید به زندگی در بهنود برام عجیب بود؛ بخشیده شدن، دیدن آسمون، از سر گرفتن زندگی...
نمی دونم کی انقدر سعی کرده چشم اندازهای روشن از زندگی جلوی چشمان این محکوم به اعدام جلوش بگسترونه که حتی تو لحظۀ آخر زندگیش هم بیفته رو دست و پای اولیای دم و طلب بخشش کنه و بگه من جای پسر شما! منو آزاد کنید!
.
تو اقدام مادر مقتول، صد البته که من هم اولش از وحشیگریش وحشت کردم ولی بعد از خاموش شدن شعلۀ ناگهانی خشم علیه این اقدام سبعانه، هر وقت یادم می افته به اون صحنه و جریانی که تو خبرها و وبلاگهای مختلف خوندم، با خودم میگم مادره اون لحظه به چی فکر میکرده؟...
.
-چند سالی گذشته بوده وبه هر حال آتش خشم باید کمی فرو می‏نشسته
-مقتول( میگم مقتول چون اسمش رو نمی دونم از بس همه جا اسم بهنود رو شنیدم) تنها فرزندش و تنها کس و کارش نبوده. که با مرگ اون، دنیا براش تموم شده باشه. ضمن اینکه اونطور که از جریان برمیاد، باید بچۀ شرر و دعوایی بوده باشه- شاید از اون بچه هایی که پدر و مادرشون از دستشون عاصیند- یا شاید یکی از بچه های خوب یک خانوادۀ خوب بوده که خیلی اتفاقی اولین دعوای عمرش رو اون جا کرده و اون هم شده نتیجه‏ش ؟
اینها رو که می‏گم حدس و گمانه چون اصلاً با سرچ من نتونستم اطلاعات بیشتری گیر بیارم. همه چی زیر سایۀ بهنود بوده و فقط بهنود!
.
من فکر نمی‏کنم مادر مقتول موقع انجام اون عمل داشته به این فکر میکرده که؛
" من می‏رم صندلی رو از پای این محکوم می‏کشم تا درس عبرتی باشد برای دیگران"
یا نه؛
" من باید انتقامم رو بگیرم، خون با خون پاک میشه و بس" ،
یا مثلاً به این فکر می‏کرده" من این محکوم رو به سزای اعمالش می رسانم چون قانون و مذهب از این اقدام سبعانۀ من حمایت میکنند" (این جمله رو تو خیلی از وبلاگها دیدم!)
.
مادرش رو ندیدم. نمی دونم کلن چطور فکر میکرده؟ چه جور آدمیه؟ بین بچه هاش فقط مقتول رو دوست داشته و یا همۀ بچه هاش رو به یک اندازه ؟! آدم کتابخون و روزنامه خونی بوده یا نه، از اون زنایی بوده که فتنه به پا میکنند و یه فامیل رو به هم میزندد ؟ بچه هاش رو چه قدر دوست داشته؟ شبا وقتی کوچیک بودند براشون قصه میخونده ؟ باهاش قایم موشک بازی میکرده ؟ این مدرسه و اون مدرسه سر میزده تا یک مدرسۀ خوب پیدا کنه ؟ یا نه ...بالعکس...
.
نظرات خیلی ها رو تو این صفحات وب دیدم راجع به کاری که کرده، خیلی ها میگند ظالم و وحشی و قرون وسطایی! بعضی ها هم میگند حق داشته خب یا نباید قضاوت کرد!
.
من میگم شاید مادرش به تنگ اومده بوده. شاید بیشتر از جای خالی مقتول، درخواست این همه آدم به تنگش آورده بوده؟ اینهمه آدم معروف، ورزشکار، بازیگر، نماینده، شورای شهر، ... آدمایی که پسر شاید شرر و شیطونش وقتی زنده بود می‏خواست عین اونا بشه! شاید پسرش از اونایی بوده که از دیدن این آدمای معروف تو خیابون به وجد می اومده، شاید حتی می‏رفته ازشون امضا بگیره، شاید از بس دورو بر اونها شلوغ بوده امضایی نمی گرفته، شاید تو اون شلوغی یک امضا میگرفته بدون اینکه اون طرف بهش نگاه کنه، یک امضا و بس!
اونوقت پسر نیست و مادرش دو سه سال تمام، این آدمای معروف رو دور و برش دیده، که مستقیم بهش نگاه میکردند و میگفتند " یبین اون که رفته، رفته، بیا و این زنده رو از رفتن نجات بدیم".
شاید این جملۀ " اون که رفته، رفته"، هی تو ذهن مادره سوت میکشیده، شاید نگاه میکرده و به این آدمای معروف و به این فکر میکرده که این مردم چه قدر ظالمانه از کلمات استفاده میکنند!
چرا پسرش یه زمانی اینا رو دوست داشته و میخواسته عین اینا بشه، چرا اینا پسرش رو ندیدند هیچ وقت؟ ! چرا الان هم نمی بیننش؟
.
شاید موقعی که بهنود به پاش افتاده بوده و التماس میکرده، داشته تو دلش به بهنود میگفته:" ای بدبخت بیچاره، تو فکر میکنی بیرون چه خبره، فکر میکنی زندگی چیه که به خاطرش افتادی رو پای من؟ این همه آدم اون بیرون وول میخورند، نه مهر قتل رو پپشونیشونه، نه زندان رفتند، نه این مدلی معروف شدند!، نه اینهمه آدم معروف برای ارضای حس نیکخواهیشون فقط تا یک مرحلهای ازشون حمایت میکنند و باقیش میگذارند دست خودش ،و نه... اونوقت تو کلاف پیچیدۀ این زندگی گرفتارند و نمی دونند چی کار کنند، اونوقت تو انتظارت از اون بیرون چیه؟ "
.
یا شاید هم تو دلش ادامه می‏داده:
"فرض کن که من رضایت دادم، فرض کن که آزاد شدی و حبس دیگه ای نکشیدی، فرض کن همۀ اینایی که الان به من می‏گند به فکر زنده ها باش، بعد از ارگا سم نیکخواهی‏ و نیک اندیشی و نیکوکاریشون و بعد از اینکه به همه با خوشحالی نشون دادند که " ما تونستیم علیه قانون و مذهب و ... بایستیم و یه قانون سبعانه رو بشکنیم" بازهم به فکرت بودند و به امان خدا تو این بیرون درندشت ولت نکردند و برات کار و زندگی جور کردند، فرض کن همه چی رو فراموش کردی از صحنۀ قتل گرفته تا خاطرات زندان و دارالتادیت و همه هم فراموش کردند تو چی کارکردی، فرض کن به کارت محکم چسبیدی و فرض کن یه زن خوب گرفتی که بهت هی گوشزد نکنه تو چی کار کردی، فرض کن بچه دار شدی،فرض کن تو خیابون به بچه‏ت به چشم یک بچۀ قاتل نگاه نکردند...
خدا قسمت نکنه ولی خدا رو چه دیدی، شاید بچه‏ت رو یه رانندۀ مست زیر گرفت، شاید توی پیاده رو آجریکی از این ساختمونهای بی درو پیکر وبی حفاظ به سرش خورد، شاید اونهم تو یکی از این پارکهای همین بیرون درندشت، عمد یا غیر عمد کشته شد، شاید...، اونوقت دوباره همۀ اونایی که بچه ات شاید آروزی دیدن و حرف زدنشون رو داشت و تمام مدت از کنار تو و پسرت با بی تفاوتی گذشتند،روز و شب برات نگذارند و بیاند بهت بگند اونو فراموش کن، اونی که رفت، رفت، به زنده ها فکر کن!
به من بگو تو از تکرار "آدم باش، آدم باش، فراموش کن، حیات ببخش" و از این هجوم بی موقع و یکبارۀ انسانیت خسته نمیشی؟
دیوونه نمی‏شی مثل الان من؟ نمیخوای انتقامت رو نه ازهیچ قاتلی، بلکه این دنیای بی رحم بگیری و انقدر مغزت هنگ کرده باشه که به نزدیکترین حربه که صندلی زیر شخصی که باعث و بانی این سردرگمی و طرز فکر مغشوشت شده لگد بزنی؟"
پی نوشت: ظاهراً مصاحبه ای با مادر بهنود پخش شده که اینطور که دوستان میگن یک چیزی در همین مایه ها گفته!
جالب بود برام!

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

به کجا چنین شتابان؟!

دیروز تصمیم داشتیم بریم برای فراز لباسهای پاییزه و زمستونی بخریم. من و فراز و محمد سوار ماشین شدیم. پشت چند تا چراغ قرمز ایستادیم و چند تا میدون رو دور زدیم و چند تا دور برگردون هم.
با بابای فراز در مورد فلان چراغ قرمز که تازه نصب شده و زیاد و کم بودن زمان توقف بین اینها صحبت می کردیم و اینکه یادمون باشه موقع برگشتن، کدو و کلم و بادمجون هم بگیریم و اینکه جیب شلوار محمد سوراخ شده و شب یادم بندازه که من بدوزمش.
یکی از خیابونهای باریک منتهی به خیابون ولیعصر یک جای پارک پیدا کردیم. من و فراز پیاده شدیم و باباش مشغول پارک ماشین شد. فراز دست منو گرفته بود و داشت به پارک کردن ماشین باباش نگاه می کرد. من هم همینطور. یکدفعه فراز برگشت و گفت:" مامان ، من وقتی بزرگ شدم. با خانومم که ازدواج کردم، دیگه نمی تونم با شما ها زندگی کنم. می ریم یه جای دیگه زندگی می کنیم!!"
من اولین بار بود که همچین چیزایی از دهن آقا میشنیدم، بخصوص که اینقدر بی ربط! یعنی هیچ حرفی در مورد ازدواج این ورجک و این صحبتها، حداقل تا چند ساعت قبل نبود! (کما اینکه تنها حرف مربوط به ازدواج فراز، وقت‏هایی بوده که گفته یهه دختر به دنیا بیار تا من باهاش ازدواج کنم!). دهنم وا مونده بود و داشتم به فراز نگاه می کردم که شلوار پیش بندی پوشیده بود و آستر یکی از جیباش بیرون بود و داشت خیلی معمولی همچنان به پارک کردن ماشین باباش نگاه می کرد.
خم شدم و آستر جیبش رو کردم تو جیبش و برای اینکه چیزی گفته باشم که نشون بده به حرفاش گوش کردم گفتم: خب، باشه، ولی به دیدنمون که می آی. نه؟!
فراز همونطور معمولی: گفت آره خب، بعضی وقتها بهتون سر می زنیم!
من که دیگه کله ام داشت سوت می کشید و پژواک "بعضی وقتها" هی تو ذهنم رژه می رفت، گفتم : زنگ که بهمون می زنی. نمی زنی؟!
فراز: خب، چرا. ولی من که شماره‏تون رو بلد نیستم. شماره رو برای خانمم بنویس که بهتون زنگ بزنم!
دیگه بابای فراز هم ماشین رو پارک کرده بود و به ما ملحق شد. ما هم راه افتادیم و من همچنان گیج و منگ . پرسیدم: خانمت کیه حالا؟ من می شناسمش؟
فراز: نه، من هم نمی دونم که!!
.
***
.
.
یادت باشه جوجۀ کوچولو، تو هنوز چهار ماه و نیم، تا پنج سالگی فاصله داری. یعنی هنوز پنج سالت نشده و این حرفا رو به من زدی!
یادت باشه!

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

سلطان غم ؟؟!!

وقتی با لگوهاش چیزی درست می‏کنه، اولین کسی که بخواد این شاهکارش رو بهش نشون بده، منم ،
وقتی تو پارک دوستی پیدا می‏کنه، بلافاصله می‏یاد پیش من تا اسم و مشخصات دوستش روباخوشحالی بهم بگه ،
هرچیزی که تو مهد کودک اتفاق می افته، از همون لحظه ای که منو تو مهدش می‏بینه، از همون دور بلند بلندبرام تعریف میکنه و تو تمام راه و حتی وقتی که رسیدیم خونه!
تمام حرفها، رویاها، ماجراهایی که بین اون و دوستاش گفته و شنیده شده، رو من هم باید بشنوم تا خیالش راحت بشه!
میگه: " فقط تو برام قصه بخون"، "تو باهام کاردستی کار کن"،"تو بهم غذا بده"، "تو بنشین پیشم تا من نقاشیم رو بکشم" ، " تو دست منو بگیر"، "تو منو بشور"، تو...
.
یک موقع‏هایی هم هست که همینطوری بی مقدمه به من میگه:"من و تو چه قدر با هم دوستیم ها"!
اون وقت، قند تو دلم آب می‏شه و تو جوابش می‏گم :"آره... خیلی با هم دوستیم" ...
حس اینکه یه نفر تو دنیا انقدر به من وابسته‏ست، انفدر به من نزدیکه و انقدر وجودم براش پراهمیته، حس خیلی خوشایند و لذت بخشیه! شایدآدم تا وقتی مادر نشده، این حس رو اینطوری درک نکنه و از داشتنش خوشحال نشه!
.
ولی خب، گاهی هم فکر میکنم به ده پونزده سال بعد... ممکنه اون موقع هم، من این "خیلی با هم دوستیم" رو بشنوم؟
نکنه اون بشه مثل هزاران بچه ای که به مادراشون به چشم یه نگهبان مزاحم نگاه می‏کنند؟!، یه نگهبان مزاحم زبون نفهم!
نکنه من هم بشم مثل هزاران مادری که هی زور میزنند به دنیای بچه‏شون یک روزنه راه پیدا کنند و نمی‏تونند و هی از خودشون میپرسند" کی اینطوری شد؟ چرا؟"

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

weakest link!!

مسابقه ای بود به اسم ویکست لینک -Weakest link- از بی بی سی پخش می‏شد ومن از علاقه مندان این مسابقه بودم؛ نه نفر شرکت کننده داشت و یک مجری . چندین مرحله داشت. تو هر مرحله سوالهای عمومی از افراد به ترتیب پرسیده میشد. به ازای هر سوال درست پولی جمع میشد. اگه کسی سوال رو نمیدونست همۀ پولها یی که با جوابهای درست دیگران تو حساب رفته بود به باد فنا میرفت مگر اینکه قبل از پرسیدن سوال، این شخص کلمۀ بانک رو گفته بود تا پول ذخیره میشد. آخر هر مرحله، رای گیری بود برای اینکه چه کسی از دور خارج بشه ! این مرحله، با اون مجری صریح و جدی که خنده هم تو کارش نبود، یکی از جالبترین مراحل مسابقه بود
تو یکی از این مسابقات یه جمع نه نفری از یک خانواده اومده بودند: عروس و داماد و مادر عروس و داماد و خاله و عمه و عمو و..به نظرم یکی از هیجان انگیزترین مسابقات ویکسیت لینک بود! تو مراحل اولیه یه مقدار ریزش داشت. آخر هر مرحله باید رای ریزی میشد تا کسی از دور خارج شه، اونهم کسی که به هر حال از نزدیکانه و فردای روزگار چشم آدم بهش می افته! هرکدوم که خارج می‏شد نظری هم می‏داد راجع به این خارج شدنش! در این بین مادر داماد، داماد و عروس تا مراحل آخر پیشرفته بودند یعنی تونسته بودند پا به پای هم تا مراحل آخر مسابقه پیش برند و به سوالها جواب بدند و بقیه رو از دور خارج کنند! وقتی دوری که اینها داشتند تموم شد، مرحلۀ رای گیری بود. پسر همۀ سوالها رودرست جواب داده بود و طبعاً کسی از این دو تا نمیتونست اون رو از دور خارج کنه. مونده بود اون دوتای دیگه، عروس به خارج شدن مادرشوهرش رای داده بود، مادر شوهر هم به خارج شدن عروس. اینجا رای پسربود که میتونست سرنوشت ساز باشه. یک طرف زنش بود، یه طرف هم مادرش. باید یکی از اینها خارج میشد. فکر میکنید رای اون چی بود؟
مادرش!
اما دلیلی که برای این رای آورد جالبتر از خود رای بود! چیزی که گفت در این مایه ها بود که"مادرم دورش تموم شده و حالا نوبت ما جوونهاست"!
به منطقی بودن، غیر منطقی بودن این جواب کاری ندارم، به این فکر کنید که چه احساسی به مادر بعد از اینکه بشنوه دورش تموم شده دست میده! مادرش همونطور که خوب و جدی همۀ سوالها رو جواب داده بود. همونطور هم جدی با یه حالت بغضی تو جواب مجری که بهش گفت جالا چه احساسی داری گفت: این لحظه، بدترین لحظۀ زندگی من بود!
.
**
.
عروسی برادرم تو تالار بود! لحظه ای که داشتند می اومدن بالا، همه مون خوشحال منتظرشون بودیم. مادرم در حالیکه اسفند دود میکرد و دورشون میچرخوند، دست داد بهشون و تبریک گفت و همچنان دنبال عروس و داماد اسفند به دست بود! من حواسم به فراز بود که زیاد دور نره و پشت سر داماد باشه! یکدفعه سرم رو بلند کردم و دیدم برادرم داره دست مادرزنش رو میبوسه و دوربین هم فیلمشون رو میگیره! گفتم شاید بعدش هم مراسم ماچ کنان دست مادرم باشه. دیدم نه! رفتند! به مادرم نگاه کردم. دیدم یه گوشه انگار رو صندلی وا رفته باشه به عروس و داماد که پشتشون بهشه و ازش دور میشند رو نگاه میکنه. در حالیکه اسفند هنوز تو دستشه!
.
**
.
هدفم از گفتن اینها قضاوت کردن نبود. به درست یا غلط بودن کارشون کاری ندارم. به این فکر میکنم که چه قدر مادر بودن سخته! سخت تر ازبارداری و زایمان و شب بیداری و پاشویه کردن و پی پی و جیش شستن و نگرانی سر هر مریضی و امتحان و دیر یا زود اومدن وساپورت روحی روانی و ...،اینه که آدم ببینه بعد همۀ اینها، اونقدری که فکر میکرده، برای بچه‏ش مهم نیست!

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

از لحاظ تاریخ و روحیه!

یک هفته مونده بود به انتخابات که من برای اولین بار ، مرصع پلو درست کردم. هی خواستم عکسش رو بگذارم و طرز تهیه اش و این صحبتا، هی دیدم نمیشه بسکه همه دارند کل کل میکنند سر این کاندید و اون کاندید. گفتم نه دل و دماغش نیست حالا... بزار بعدها...



یکهفته ای از انتخابات گذشته و دل و دماغ که برنگشته هیچ، اوضاع انقدر پیچیده و سیر و سرکه تو دلی شده که تصور یک پست مشنگ و آشپزباشی بازی بسیار دور از ذهنه.
امروز که دنبال فایلی میگشتم، هم عکس مرصع پلو رو دیدم و هم عکس چند هفته پیشمون که زده بودیم به کوه و صحرا. گفتم این عکسا رو بزارم از لحاظ روحیه (آیکون تلطیف فضاو این صحبتا)


پی نوشت: من امروز دلم مثل سیر و سرکه میجوشه و علی رغم اینکه به خودم قول داده بودم پای اینترنت نشینم، نشستم . یعنی چی پیش می یاد امروز با افاضات دیروز. خیلی دوست دارم اونجا باشم و از نزدیک ببینم ولی فراز رو چی کار کنم؟ اینم نوشتم از لحاظ تاریخ!



۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

نه شرقی، نه غربی، جواب نامه برقی!

دیشب ایمیل نینا رو دریافت کردم والان یک ساعتی هست که دوباره دارم زیر و روش می کنم تا جوابش رو بنویسم
نوشته بود حال خودش و تیس و دخترشون لیزا خیلی خوبه. تو خونۀ کوچکی که خریدند خیلی هَپی هستند . تو فکر بچۀ دوم هم هست ولی می خواد بعد از یک سری مسابقات بسکتبال که در پیش داره اقدام به این کار بکنه. هردو دارند پست داکشون رو ادامه می دند و تا آپریل سال آینده به این کار مشغولند. در حال حاضر کارشون رو به این ترتیب انجام می دند که سه روز بچه مهد کودک میره. دو روز با قی مانده ، یک روز نینا می مونه خونه و نگهش می داره، و یک روز تیس!از" تیبور و گابریلا" و مارچه و فلان وبهمان نوشته بود و اینکه همۀ بچه دارها تو دپارتمان فکر دومی هستند وبچه ندارها هم باردارند، مثل رکسینا که دو ماه دیگه بچه اش به دنیا می‏یاد و اینکه من به فکر دومی هستم یا نه؟
نوشته بود که الان بیشتر کسانی که اون زمان پی اچ دی می خوندند، دارند پست داک می خونند و این می تونه یه هشدار باشه که تو این وضعیت اقتصادی و کمبود کار و این صحبتها چه قدر آدم باید تلاش کنه تا یک موقعیت کاری ثابت خوب پیدا کنه! نوشته بود تیس با جدیت تمام دنبال کار تمام وقت ثابت هست و جاهای مختلفی رو امتحان کرده ولی هنوز کاملاً قطعی نشده! نوشته موقعیت برای پست داک دیگه ممکنه برای هردوشون جور بشه ولی هردو بیشتر تمایل دارند که کار ثابتی پیدا کنند ولی اگه ناچار باشند به یک پست داک دیگه قناعت می کنند.
نوشته بود که دعوتت به فیس بوک رو دیدم ولی می دونم اگه عضو بشم خیلی وقتم گرفته می‏شه ومن این رو دوست ندارم. نوشته جای دپارتمان قراره عوض بشه و جای جدید به قشنگی و بزرگی این جا نیست. نوشته بود که عکسهایی که براش فرستادم رو به همۀ دوستان مشترکمون فوروارد کرده و اونها تو اون کانتین زیبا و سرسبز- که حالا بعد از مدتی باید ترکش کنند- کلی یاد ما کردند و کلی غیتمون رو کردند. نوشته آیا به آلبومهای عکساش در پیکاسو هنوز نگاه می کنیم یا نه؟
**
می خوام براش بنویسم از اینکه احساس خوبی نسبت به زندگی وخونتون دارید، خیلی هَپی هستم. نمی نویسم براش که این سایۀ نگرانی که تو کل نامه اش وجود داره چقدر برام ناآشناست! چرا باید یک آینه بگذارم جلوش و بهش بگم ببین خودتو! کمتر می کنه نگرانیش رو؟!
می خوام براش بنویسم که تصمیمش به بچۀ دوم رو خیلی تحسین می کنم وشجاعانه می دونم . نمی نویسم " -تو این شرایط -خیلی شجاعانه می دونم".
می خوام بنویسم من هم دوست دارم بچۀ دوم داشته باشم و اصلاً یک بچه با منطق من جور در نمی یاد. ولی نمیتونم براش بنویسم که اون سایۀ بی سابقۀ نگرانی تو نامه اش ، جزئی لاینفک از زندگی و افکار منه. دوست دارم بچۀ دوم داشته باشم ولی دوست دارم بتونم از عهدۀ مخارج هم بر بیام. از عهدۀ مخارج بر اومدن، با درآمد ثابت محمد و درآمد کارهای نصفه نیمۀ من ممکن نیست. اون آرامش نیاکان و اجدادم رو هم ندارم که بچه دار شم و بگم روزیش رو خدا می ده!
راستی، نمی نویسم و نمی پرسم که بالاخره با "تیس" مراسم ازدواج و اینها راه انداختید یا همچنان با هم دوست هستید!
.
می نویسم براش که از اینکه همۀ دوستان پی اچ دی خوان، پست داک خوان شده اند خوشحالم و امیدوارم این مشکل اقتصادی که بر کل جهان حاکم شده به زودی رفع بشه و شما ها همه موقعیتهای کاری خوبی پیدا کنید.
نمی نویسم براش که این گوشۀ دنیا، خیلی تحت تاثیر این بحرانه قرار نگرفته و در حقیقت خیلی وقته تو بحران بوده و خودش هم خبر داشته و چیز جدیدی نیست. نمی نویسم اینجا یک چیزی هست به نام "بند پ". می گند اول حرف پول و پارتی و پدرسوخته‏گیه! طبق این بند به این کار ندارند که تو پست داک داری از دانشگاه فلان. بلکه همین که تو این بند قرار گرفته باشی، لیسانست رو هم که اگه از این دانشگهاهای غیر انتفاعی و آزاد و فلان و بهمان هر ده کوره ای گرفته باشی، می تونی به پستهای مهم و پردرآمدی دست پیدا کنی. من که خودم چند نفری رو می شناسم با همچین مدرکی، در شرکتهای معروف و حتی بین المللی مشغولند. یکیشون که هروقت منو می بینه احساس می کنم از بالای کوه منو می بینه، نمی دونم اگه یه روزی تو روهم ببینه و تو از کار و نگرانیهات که بی سابقه بوده برای من براش بگی ، شاید تو هم فکرکنی ته دره هستی!
.
می نویسم براش که نُ پرابلم در مورد فیس بوک. بعد هم می نویسم "مرسی ، مدیریت زمان"!!! من هم خودم مدت زیادی نیست که با همچین چیزی آشنا شدم. .من هم به دلیل وقت گیری واین مسائل گذاشتمش کنار!
نمی نویسم اسم همۀ دوستان قدیمی رو سرچ کردم و کسی رو از این طریق پیدا نکردم به جز یکی دو نفر وبعد خود فیس بوک یک کارهایی کرد و اسم دوستانی که تو هات میل و یاهوم بودند رو جلوم ردیف کرد و من هم یک اکی زدم و ظاهراً دعوت نامه برایشان فرستاده شد! خودش فرستاد واحتمالاً اون دعوتنامه هم از این طریق به دستت رسیده. چند نفری از دوستان هم به این ترتیب به فیس بوک اضافه شدند و دیگر هیچ! نمی نویسم دلیل سرنزدن به فیس بوک، نه وقت گیری، بلکه نا امید شدن از پیدا کردن دوستان بوده! در ضمن نمی نویسم که مونیکا و یکی دیگه از آشنایاین هم ، نامه نوشتند و گفتند سُری، و همون مشکل وقت گیری فیس بوک اشاره کردند. من به این نتیجه رسیدم در جمع دوستان و آشنایاینم، من رتبۀ اول بی عار و بی دردی رو وقت داشتن زیاد رو دارم ظاهراً !! تازه نمی نویسیم من چیزی به اسم وبلاگ هم دارم!
.
می نویسم براش که عکسهای شما رو از ِاپریل سال پیش تا به حال ندیده بودم و از دیدن عکسهاتون به خصوص عکسهاتون در آفریقای جنوبی، تانزانیا و پاناما خیلی خیلی خوشحال و در عین حال هیجان‏زده شدم از اینکه لیزا هم انقدر بزرگ و بانمک شده و لُپ لُپیه خوش خوشانم شده. می نویسم براش که چه قدر دوست داشتم همچین جاهایی رو ببینم و در حقیقت عاشق همین جاهایی هستم که رفتند و دیدند. "تیبور" و بعضی های دیگه رو هم تو عکسها دیدم و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم. می نویسم براش که چه قدرزاویه ای که عکسها گرفته شده رو دوست دارم و چه قدر از دیدنشون لذت بردم. نمی شه بنویسم: خوش به حالت، خوش به حالت، خوش به حالت. نمی خوام براش بنویسم که یکی از نگرانیهای من اینه که بمیرم و همچین جاهایی رو نبینم! نمی نویسم که من جنوب ایران رفتم و سه پست بسیار طولانی نوشتم در موردش، اگه همچین جایی رفته بودم، فکر کنم 60 پست طولانی بهش اختصاص می دادم. آخه آدم از نزدیک زرافه و شیر و گراز و اسب آبی و ... رو تو طبیعت، همینطوری ببینه و ساکت باشه. من که از شدت هیجان ممکنه لال بشم!
مرددم بپرسم تو این سفرها لیزا رو چه کار کردید؟ دخلی هم به حال من داره؟!
.
خلاصه که یک سری چیزها رو می نویسم و یک سری چیزها رو تو دلم می گم. بعد براش آرزوی موفقت می کنم و میگم به بقیه سلام برسون و نامه رو تموم می کنم.
.
به همین سادگی این رابطۀ بین قاره ای کمرنگ شده با مرور زمان رو حفظ می کنم.

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

دندون و سال چینی تولد!

چند ماه پیش بود انگار، دیدم یکی از دندونام یکخورده سیاه شده. با خودم تصمیم گرفتم که اگه دندونپزشک خوب پیداکردم میرم درستش میکنم. این تصمیم همزمان شد با درست کردن دندون یکی از خواهر شوهرا و درست نشدنش که هیچ، خین و خین ریزی از این دندون تا مدتها هم بهش اضافه شد. این بود که دیگه خیلی رو انتخاب دندونپزشک خوب حساس شدم و این حساس شدن زیاد هم گاهی دست و پای آدم رو میبنده، یعنی زیاده از حد میبنده. حالا این حساس شدن زیاد اگه با تنبلی زیاد هم عجین بشه که دیگه چی؟ از دندونپزشک رفتن هم خبری نیست.
خلاصه، چند روز پیش هوس کردم استیک درست کنم و اونهم یه چیزی شد در مایه های سنگ ادویه دار. خوردن این سنگ که با کارد و چنگال تکه نمیشد همان و آبسه کردن لثه درست روز بعدش همان. همون روز بعدش بود که به عمق فاجعه هم پی بردم. رفتم آبسه رو نگاه کنم که دیدم این دندونه کاملاً سیاه شده یعنی حتا این جلوش هم سیاه شده علاوه بر داخلش. نمیدونم چرا تا اونموقع متوجه نشده بودم، باور کنید که من همیشه هم جلوی آینه مسواکم رو میزدم ولی ندیده بودم این سیاهی عمیق و ژرف رو. از اون روز به بعد درسته آبسه هه خود به خود حل شد ولی هی دارم غصه میخورم که این دندونه به این سیاهی با روکش و موکش و اینها که درست نمیشه و یه روزی تو همین روزاست که از دردش فریادم به آسمون بلند شه. پس چی؟ باید از ریشه کندش. کندنش همان و دیدن جای خالی یک دندون -اونهم نه از اونایی که خیلی اون دوردورا هستند، بلکه از اینایی که همین بغل هستند و وقتی میخندیم معلوم میشه جاش- همان.
غصۀ بیکاری و پول و گلوبال وارمیگ وغزه وکمبودهای مهد کودک فراز ورنحهای بشری واینورژن هوای تهران و... و دوباره پول و اینها رو حالا اگه بگذارم کنار- تازه از غم چین و چروک و بالفعل رسیدن حاج خانومیم با تصمیم برای خرید کِرِم خوب داشتم می اومدم بیرون که غصۀ انتظار یه دندون درد درست حسابی و در نهایت بی دندون شدنم هم اضافه شد.
اینو کجای دلُم بزارُم خواهر؟
**
فراز یه مدتی هست که رفته تو نخ سالهای چینی تولد آدما. مفهوم سال چینی رو هم یکبار که دایی کوچیکش داشت درمورد سال چینی تولدش صحبت میکرد متوجه شد و چون این سالها بر اساس اسم حیووناست، حسابی ملکۀ ذهنش شد!. چند باری از من پرسیده که چه سالی متولد شدم و من هم بهش گفتم اژدها. دیشب داشت به زنداییش سال تولد خودش رو میگفت که در ادامه اضافه کرد که مامان من هم سال هیولا به دنیا اومده!
یک مدت پیش که با مادربزرگ و عمه اش رفته بودیم مهمونی، از بین اونهمه آدم دنبال خاله طاهره- خالۀ باباش- میگشت . موقع ناهار زود ناهارش رو خورد و از زیر میزها و رو و زیر صندلیها، بالاخره خودش رو به نزدیکی های خاله طاهره رسوند و بعد هم با صدای بلند- طوریکه همه متوجه شدند و برگشتند بهش نگاه کردند- ازش پرسید :"حاله طاهره، شما چه سالی به دنیا اومدید؟"!. خاله طاهره هم از روی نفهمیدن منظور یا سیاست یا هرچیز دیگه ای حرف رو اینطوری عوض کرد که : "آفرین، چه پسر خوبی، غذا تو خوردی ،ماشاالله".
**
مدتی پیش رفته بودیم بازارچۀ بوستان پونک، فرازتا دو سه تا پلیس دم در اونجا دید، با شتاب هرچه تمام تر رفت پپششون و در حالیکه اونها اولش اصلاً حواسشون به این نبود، با جدیت تمام و با صدای بلندشروع به خوندن شعر"شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره" کرد. اونها بعد از شنیدن صدای زیر و بلند فراز متوجهش شدند و آخرش کلی هم تشویقش کردند و یکیشون هم بهش یک شکلات داد.
حالا این "آقا پلیسای بیدار" کی بودند؟ بعله، پلیسای گشت ارشاد!

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

دنیا دیگه تو رو دوست نداره، نذری و بانو

درایام تاسوعا و عاشورای دو سال اول سه سال گذشته یا ما به منزل والدین میرفتیم و از غذای نذری همسایگان مهربان آنها تناول میکردیم، یا اگر یک روزی منزلمان میماندیم، همسایگان مهربانمان ما را از غذای نذری بی بهره نمیگذاشتند!. . سال گذشته که به این منزل آمده بودیم ، روز تاسوعا و عاشورا به هوای عادت دوسال گذشته اش چیزی نپختم و به دیدن دسته های عزاداری و مراسم به امامزاده صالح رفتیم. نزدیک ظهر که شد کسی به ما ساندویچ سردی تعارف کرد. یک عدد برای سه نفرمان گرفتیم و راه افتادیم به امید یافتن نذریهای بیشتر و شکم پرکن تر!. هرجا که رفتیم صفی طولانی دیدیم و منصرف شدیم از گرفتن این نذریها و به خانه برگشتیم و غذایی پختیم و خوردیم. تصمیم گرفتیم فردایش که اگر صفی هم بود خجالت نکشیم و مثل بقیۀ مردم در صف بایستیم. روز عاشورا بعد از دیدن مراسم و دسته های عزاداری برای یافتن قوت نذری، چند جایی را پیدا کردیم که غذای نذری میدادند ولی در عین صف طولانی ، ظرف هم میخواستند! بالاخره یکی دو جایی را یافتیم که ظرف نمیخواستند. در صف یکی از این نذر پخش کن ها با خجالت ایستادیم. بعد از حدود نیم ساعت یا چهل و پنج دقیقه ای ، دو نفر مانده به ما غذا تمام شد . با خجالت سرمان را انداختیم پایین و آمدیم بیرون. کمی پایینتر صف دیگری دیدیم. بابای فراز گفت من عمراً پیاده شم و عطای این غذا رو به لقاش بخشیدم. اما من که حال و حوصلۀ غذا پختن هم نداشتم و گرسنه هم بودم و از طرفی با خودم فکر میکردم که مگر ممکن است اینهمه آدم غذای نذری میگیرند و من بی نصیب بمانم گفتم نه من میمانم. تو پیاده نشو. صف ایستادم، بعد از دوباره نیم ساعت، در حالیکه یک نفر مانده بود به من، غذا تمام شد. من با خجالت و لعنت فرستان به این شانس، دست از پا درازتر بیرون آمدم و به خانه برگشتیم. کادر به من میزدند خونم در نمی آمد. اشتهایم کور شده بود. بابای فراز یک غذای حاضری درست کرد و خودش و فراز خوردند و من هم هی حرص خوردم و هی حرص خوردم.
امسال اما صبح اول صبح که بلند شدم غذا بار گذاشتم تا اگر احیاناً بیرون رفتیم و بیه خانه برگشتیم، گرسنه نماینم و من حرص نخورم، ضمن اینکه از صف ایستادنم هم خجالت نکشم.!

**
امروز فراز با سرفه از خواب بلند شد، بعد از خوراندن شربت، بغلش کردم و روی یکی از مبلها گذاشتم و خودم به آشپرخانه برای آماده کردن صبحانه رفتم. صدای گرفته و سرفه دارش را شنیدم که دارد چیزی میخواند، گوش که کردم اینها را شنیدم:
دنیا دیگه تو رو دوست نداره، نداره نمیتونه داااااره ، نه، نداره شکل تو، شکل تو...... (آهنگ دنیا دیگه مثل تو ندارۀ بنیامین).
نگاه کردم و دیدم ایستاده و در حالیکه سیم شارژ موبایل را به شکل میکروفون گرفته دستش ، از اینور مبل به آنور هم میرود و با آن صدای گرفته و سرفه دارش آن بالاییها را هم میخواند!

پسرک ما قصد مطرب و رقاص شدن دارد انگار!
**
دیروز غروب ، موفق به دیدن یکی دیگر از دوستان وبلاگی هم شدم. بانوی دو چشم، نمیدانم شما اگر خوانندۀ وبلاگش هستید چه تصوری از او دارید ولی با تصورات من که او را شخص قد بلند و هیکلی و کمی بیش از حد جدی فرض کرده بودم فرق داشت. به جای آن دخترریزۀ با نمک و خندان و صمیمی را دیدم که در عین حال هم میداند از این دنبای هفت الهشت چه میخواهد.
Google Analytics Alternative