تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

ما زنده ايم بينَندَگان عزيز

وارد سال 2011 هم كه شديم به سلامتي :) 

2- از اونجا كه رسالت مهم اين وبلاگ ثبت  خاطرات بوده و  مي باشد اينه كه همين‏جا بر خودم لازم دونستم براي زنده نگهداشتن اين دفتر خاطرات، يه  چيزايي تو اين ساعت شب بنويسم؛ فكر كنم مهمترين چيزي كه  تو اين مدت اتفاق افتاد  اين بود كه شبي از از شبها خوايديم و  فردا صبحش كه بيدار شديم يارانه ها هدفمند شدند و ما رو تو زندگيِ بي‏‏‏‏هدفمندمون تنها گذاشتند. علي الحساب گيج مي‏خوريم. تا ببينيم چي مي‏شه؟
3- فراز  خوبه. سخنان نغززيادي از دهنش در نمياد كه من بدو بدو بيام اينجا بنويسم. جوجوي لوس من هست كماكان. تازگيا يه سري نقشه پيچ در پيچ مي‏‏كشه و به من مي‏گه كه مثلاً اين خرگوش چطور به اين هويج برسه. نه خرگوشش خرگوشه البته و  نه هويجش هويج. ولي  من با حول و قوه الهي و هوش سرشار خودم  يه جوري خرگوشه رو به هويجه مي‏رسونم وو كلي آفرين صد آفرين مي‏شنوم!
بچه‏‏م به شطرنج هم علاقه‏مند شده و از من خواسته كه كلاس شطرنج اسمش رو بنويسم.
آها. يه چيز ديگه.  يه مدت پيش تو كتابفروشي بالاي خونه، كتاب تن تن رو ديد و خواست كه براش بخرم. براش خريدم. بعد ديگه به تن تن خيلي علاقه مند شد. ازم خواست براش تمام سي دي ها رو بخرم. بعد از اينكه مثبتاي جدولش به يه مقدارمشخص رسيد، سي دي ها رو خريدم. تموم راه برگشت رو بالا و پايين پريد از ذوقش. خلاصه كه  مدتيه كه با تن تن مشغول شده .  
4- در حال حاضر، فراز خوابه و باباش هم. منم كتاب مي‏خوندم و اومدم برم آب بخورم كه چشمم به كامپيوتر افتاد و نشستم پاي گودر و گفتم يه گرد و خاكي هم بزدايم از وبلاگ. بعد مدت‏ها هدفون گذاشتم تو گوشم و  مجموعه آهنگاي بي ربط به همم رو هم دارم گوش مي‏دم. داريوش مي‏خونه چكاوكم فلان... من هيچ وقت داريوشي نبودم. غم آهنگاش براي من قابل تحمل نيست. بر خلاف دوستان دوران نوجوواني و جواني كه طرفداران داريوش بودند، من هيچ  ارتباطي برقرار نكردم با اين خواننده.
زموناي ما خواننده ها تنوع زيادي نداشتند كه.  ملت  يا مي‏گفتند طرفدار داريوشيم يا ابي. (قميشي هم بعدها اضافه شد) و خب، طبعن من طرفدار ابي شده بودم. الان هم كه ديگه پرتم از قضايا و خيليا روكلن نمي‏شناسم.
حالا كه حرف از آهنگ و خواننده شد، به عنوان اختتام اين پست، چند تا آهنگ بزارم براتون و برم بگيرم بخوابم
 آهنگ روز قبل از آمدن تو، كه قديماا گروه Abba خونده بودند رو يه آقايي كه نمي‏شناسمش خونده. به نظر من خوبتر ازاصل آهنگه.
آهنگ خداحافظي تابستون، هم  از اين آهنگاي موود نوجووناي قديمه كه نسلشون منقرض شده كلن ولي خب، يه جوراي خوبيه.
اين يكي هم كه من دوستش دارم ، يكي ديگه از آهنگاي Abba براي مامانا
.
.
.
.

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

این پسرهای لاغر با موهای درهم و گردن‏های باریک

تولد علی، پسر خواهرم، تو باغ بود. یکی از روزای تعطیل اوائل آذر. از صبح تا غروب.
علی کلی برنامه ریزی کرده بود. چطوری؟  چهار پنج تا کاغذ با یه سری ترسیمات عجیب غریب رو لوله کرده بود تحت عنوان نقشه‏ی حمله به دشمن و نقشه‏ی گنج. از اون طرف یه سری سنگ رو هم بغچه کرده بود به نام نارنجک و یه سری پنبه‏ی گلوله شده‏ی آماده برای آتیش زدن به عنوان بمب. اینها بودند با کلی چوب که نقش تفنگ و شمشیر و حتی اسب داشتند و یه سری چیزای دیگه که یادم نیست و خب البته این فرغون که نقش اساسی به عنوان تانک و نفر بر و اتوبوس و قطار و حتی هواپیما داره! سه چهارساعتی این چهارتا پسر- به غیر از فراز، اون دوتای دیگه پسرای برادرمند- کلی گنج پیدا کردند و از دست دزدا فرار کردند و با دشمنا- دشمنایی از آمریکا(!)- جنگیدند و تو چاله افتادند، هلکوپتر امداد اومد دنبالشون، دستگیر شدند، فرار کردند و اووووه...
موقع بریدن کیک تولد مثل آدم فاتحای هالیوود اومدند نشستند وکیک بریدند و شمع فوت کردند و خوردند و رقصیدند.اون روز هرچی بود اینها همه - به غیر از یاسین دو سال و نیمه که عقلش هنوز قد نمی‏ده و منتظره ببینه  کی می‏دوه تا اینم بدوه دنبالش - از مواضع رهبری و  اولدورم بولدورم‏شون کوتاه اومدند  و بازی بدون خین و خین ریزی و گیس و گیس کشون به خوبی و خوشی تموم شد.
بعد از اینکه خونه اومدیم فراز بلافاصله، هنوز لباساش رو در نیاورده، نقشه گنج و جنگ روبه رو رو کشید  و از منم خواست تا یه چند تا چیز این ور و اون ور نقشه‏‏هه به عنوان توضیح بنویسم به امید اینکه در جنگ بعد، نقشه های فراز بشند استاد.  ولی چی؟ دیگه بعد از اون هوا  سرد شده و حوصله باغ رفتن  برای کسی نموند. این شد که این نقشه همچنان بلا استفاده مونده . امروز داشتم  کشوهاش رو مرتب می‏کردم که  اینو دیدم و فکر کردم که هم  نگه دارم براش، هم اینکه اینجا  بنویسم ازش.
.
عکس زیر هم عکس همین 4 تا پسره تو باغ، منتها سیزده به در امسال. دارید موهای فرفری یاسین و اون گیره‏ی سرش رو دیگه؟! 




پی نوشت: من خودم به جز عکس پایین عکسای دیگه رو نمیبینم. از اونجا که عکسای پست برغون رو که هیچ کدوم رو من ندیده بودم شما دیده بودید، یقینن این عکس‏ها رو هم خواهید دید.

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

رعنا تی تومان گِله کِشه، رعنا. تی غصه آخر مرا کوشه، رعنا *

تو فروشگاه صوتی تصویری نزدیک خونه، بیشتر اوقات  سی دی گره رستاک ( همه اقوام من ) رو می‏دیدم و با خودم می‏گفتم یه گروه لوس  دیگه .  چند مدت پیش از تعریفای وبلاگ مهتاب کوچولو ومامانش، متوجه شدم که ظاهراً کار اینها از اون حد مورد انتظار من بالاترباید باشه . این شد که بالاخره چند روز پیش خریدمش و نمیدونم به خاطر کار خوب اینا، بالاتر از حد انتظار بودنم، یا چی  دیگه که  بسیارخوشمان اومد.
 یه گروه هستند که دنبال تاریخچه و آهنگای فولکور و قدیمی نقاط مختلف ایران رفتند و با استفاده از سازای سنتی اون محل و سازای ایرانی دیگه  و  نو آوری و سلیقه، اونا رو به صورت آهنگای شاد و قشنگ و زنده‏ای  بازسازی کردند (البته لازم به ذکره که  این مجموعه اول گروهه و هفت تا آهنگ بیشتر نداره).  صحنه نواختن موسیقی و آهنگ مورد نظر ‏و خوندن آواز با اینکه تو یه فضای بسته انجام می‏شه  با این‏حال به قدر کافی جذاب  هست و صرفاً جنبه شنیداری این سی دی بخش جالب کار نیست. قسمتای میون آهنگ‏ها هم صحنه های کوتاهیه از چگونگی دنبال  موسیقی و ساز گشتن این گروه.
 خواننده هاش دو تا برادرند که صداشون با آهنگای منتخب و لهجه‏ای که می‏خونند هماهنگی خوبی داره. سازای مختلفی هم توسط  هرکدوم از افراد این گروه زده می‏شه.
من که لذت بردم.  به نظرم ضمن اینکه برای گروه های سنی مختلف می‏تونه جذاب باشه،  برای ایرانیای خارج از کشور که دوست دارند به دوست‏های خارجکی قسمتی از موسیقی ایرانی رو بشناسونند  که نه مثل بعضی کارای بزرگان برای اون دوستان غیر قابل درک و فاقد جذابیت  باشه  و نه مثل بعضی آهنگای جدید ایرانی، دیگه خیلی گلوبالیزه شده و خبری از تمایز- به جز زبان فارسی-  یُخدی، هدیه خوبی می‏تونه باشه.    

*. یکی از آهنگای گروه به زبون گیلکی که  قسمتایی که رفته بودن سراغ رعنایی  که سال 1320 زندگی میکرده وشاعر یا خواننده آهنگ رعنا تو روستاهای شمال رو هم داره.   

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

و لا توسریفو


این روزها خسته ام. مضطربم. نگرانم. روی تیغم انگار.  روی تیغ بودن شاید  بهترین توصیف از حال این روزهای من باشه. این که دقیقا منشا چی باشه رو نمی دوم. همه چی انگار قاطی شده و من ناتوان یه گوشه ایستادم.  چه بیرون از خونه، چه تو خونه.  تو کارم یه عواملی هست که از کنترل من خارجند و نمی‏زارن اون اطمینان خیالی رو داشته باشم که اکثر اوقات داشتم که یعنی  از عهده‏ش بر میام و تمومش می‏کنم. اصلن این تموم نکردن شده خوره‏ی  روح و روان من. رئیس کنونی خودش هم نمی‏دونه چی می‏خواد، بعد من در حال حاضر باید یه کاری رو درست کنم که این دو سال پیش گند زده توش و زمان درست کردنش رو هم تو این سی ماه از دست داده. یعنی با   دو سه درصد امید به درست کردن دارم یه کارایی می‏کنم و ای میل و مکاتبه و فیلان به این ور و اون ور و  نیاز به شفاف سازی رئیس دارم و رئیس همه رو دشمن می‏دونه و اطلاعات دادن رو جایز نمی‏دونه و  میخوام بی خیال این کار بشم ولی همه‏ش به خودم می‏گم نه نصفه موندنش، به جایی نرسوندنش بعدها بیشتر عذابم می‏ده. کار قبلی که استعفام رو دادم و قبول نکردن. دیگه نمیتونستم ادامه ش بدم و هزار تا بهانه آوردم و گفتن که خب، نمیخوای بیای اینجا و نمیتونی، نیا ولی این کار رو پروژه ای بردار. برداشتم . انجامش دادم. به جز پیش پرداخت پول، چیزی بهم نرسیده.  مدیر شرکت حالا شده دو تا. نمیدونم با ساز کدوم برقصم. بعضی کارا با جدول و زمانبدی و تیک زدن و اینها درست نمی‏شه، نظم پیدا نمیکنه  وقتی تاثیر عوامل خارجی زیاد باشه . تا وقتی  تو خونه فراز  خیلی غر میزنه  و همیشه طلبکاره . خودم رو مقصر میدونم که یه حتمن برخورد و روش تربیتیم  خوب نبوده یا چیزی در این حد. کلن  دز خود رو  مقصر دونستنم تو خونه بالا رفته و اشاره  کوچکی به  به ضعف‏هام منو منقلب میکنه. از اون طرف بابام که قلبش نا میزون می‏زد رو با عز و التماس آوردم دکتر و دکتر گفت برای باز کردن رگها و تعیین دز داروها باید  تو بیمارستان بستری بشه. بستری شد و من هی نگران و مضطرب از اینکه نکنه کار درستی نکرده باشم. نکنه اتفاقایی که میشنوم تو بیمارستانا میفته برای اون هم بیفته.  با اینحال سعی کردم به خودم بقبولونم که بهترین کار ممکنو کرده. منتهای مراتب، بابا بعد از دو سه روز خسته شد و گفت دیگه نمیتونه بیمارستانو تحمل کنه و با رضایت خودش اومد بیرون و عز و جز من  که کاملش کن درمانت رو تاثیری درش نداشت. نگرانم که نکنه تاثیر داروها که بنا به گفته دکترش تا چند روز دیگه خودش رو نشون میده، بد باشه و عذاب وجدانش منو بکشه. خلاصه که وضعم اینه. نمی نویسم  چون خسته ام و مضطربم و نگرانم و روی تیغم انگار. آدم روی تیغ رو چه به نوشتن. وگرنه دوست دارم بیام اینجا بنویسم که فراز خوندن حرف ه و ی و آ و ب و پ رو یاد گرفته. که تو کتابا وقتی این حرفا رو می بینه دادارادودو به شیوه خودش راه میندازه از خوشحالی دیدن همچین حروفی. که به دایره کلمات انگلیسیش اضافه شده و دوست داره داستان به زبان انگلیسی براش بگم!. که  سوره کوثر و حمد توحید و ناس رو تو مدرسه یاد گرفته و هرجا که میرسه و هرکی رو که میبینه اینا رو براش میخونه. علاوه بر اینکه هر از گاهی هم برای جلوگیری از اسراف در جمع  و احترام به والدین و  اهمیت سلام (باز هم در جمع)، احادیثی مثل این رو  با زبان عربی ( با لهجه ای که دوست داره نیتیو باشه) میخونه  به این صورت که "کولو وشربو ولا توسرفو" و یا " و بیل والدین ایحسانا" . که هر شب مسواک میزنه و رو کاغذی که روبروی  دستشویی یه علامت میزاره برای خودش و هیچ وقت فکر تقلب نمی‏کنه که به جای یک مربع دو تا مربع رو پر کنه و این صداقتش منو کشته .  که سعی می‏کنه کارایی که تو یه جدولی که براش درست کردم رو به موقع انجام بده و همیشه این غر غراش و بعضی به قول عمل نکردناش موقع یه جایی رفتنا، باعث شده که لبخندکای که نشون مثبت بودن کاراش تو اون روزه، به حد کفایت خرید یه اسباب بازی نرسه و دمغش کرده و من نمی‏دونم چطوری با این دمغ بودنش کنار بیام. که غر غراش هم  هر از گاهی انقدر بدیع میشه و نو آوری داره و با لحن قشنگی ادا می‏شه که من به جای منفی زدن تو اون جدول ، بعضی اوقات می‏خوام برم بچلونمش.
 که همه‏ی اینا هست . همه با هم

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

!ارتباط در بیست بوق

 نزدیکای غروب چند روز پیش خونه رو تر و تمیز کرده بودم و  قابلمه شام داشت رو اجاق قل و قل میکرد و بابای فراز نبود  و فراز هم به هوای بازی کردن با بچه‏های محوطه چند دقیقه‏ی پیشش رفته بود بیرون .یه لیوان چای گرفتم دستم و نشستم رو مبل و به به چه آرامشی. هنوز لیوانه به نصف نرسیده بود که"دادارادودو دورودودو". بعد هم" تق تق تق" وسطاش هم "مامان مامان".  بعله. فراز بود. لیوانمو همونجا گذاشتم و دویدم و درو با شتاب هرچه تمام تر باز کردم. البته که فراز خونین و مالین نبود. نفسش بالا نمی اومد.ظاهراً همه پله ها رو دویده بود بالا.  اومد تو وشروع کرد «چی بود اون؟ چی بود اون؟»
من: « چی چی بود؟ »
فراز:« همون دیگه. زودباش برو اونو باز کن. اینایی که میگم و بنویس توش»
من: «چی رو باز کنم؟»
فراز: « همون دیگه. اسمش چی بود؟ بیس بوقت رو باز کن بنویس» 
من: « بیس بوق دیگه چیه؟»
فراز: « بیس بوق دیگه.  همون. چی بود؟ آهان ببلاگ»!!
من:  :O و بعد :)))
من: «خب، چی بنویسم؟»
فراز: « بنویس که من رفتم پایین. بنویس که من تا رسیدم پایین یه سگ ولگرد دیدم. بنویس که پسرم قلبش ترکید(!!) بنویس که من فرار کردم رفتم پشت ساختمون پشتی از اون پشت سگه رو دیدم. بنویس که سگه خودش رفت. همه‏ی اینا رو بنویس»





پاییز در برغون

 اعصاب مصاب ندارم که . الان  اومدم تو وبلاگ  خیر سرم عکس بزارم  و اعلام کنم که مثلاً برغون رفته بودیم و گل دیدیم و بلبل و برگ زرد و نارنجی و قرمز و اینها.  نشد که بشه د آخه.  بعد از تلاش‏های مکرر فقط جهار پنچ تا مربع کوچک می‏بینم بالای این نوشته ها و  نمی دونم بعد پابلیش شدن این مربع‏ها از خودشون عکس می‏شن یا چی؟ 
خلاصه اگه چیزی رویت می کنید یه ندایی هم به من بدید

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

پسرا شیرمی‏باشی‏اَند

چند روز پیش با فراز خونه‏ی گلمریم بودیم. فراز و سام دو نفری  بازی می‏کردند. بعد یکی دو ساعت،  دوست گلمر و  دخترش به اسم گلنار هم اومدند. دخترش کلاس اول بود. معمولن رسم سه تا بچه اینطوریه که دو تاشون می‏رن باهم جور می‏شن و سومی رو جِزز جیگر می‏دند!( کلی نیست ولی معمولن اینطوریه).  به محض وارد شدن گلنار، فراز زبون ‏ریخت، شعر‏خوند، از مدرسه‏ش تعریف ‏کرد و خلاصه هرچی تو چنته داشت رو پرزنت نمود  که به گلنار حالی کنه که من در سطح توام و اونو  به سمت خودش بکشونه. گلنار ولی به تلاش‏های مذبوحانه‏ی پسرم. وقعی ننهاد!  چراش رو نمی‏دونم. شاید می‏خواست حرمت نون و نمک  آشنای قدیمی‏ش سام رو نگه‏داره. شاید علاقه‏ به بچه های کوچکتر داشت، شاید سام که هیچ واکنش و علاقه‏ای بهش نشون نمی‏داد براش جذاب تر بود، شاید...خلاصه با سام جور شد و فراز رو تا موقع رفتن جزز داد.البته نه اینکه دقیقن کار بدی علیه فراز کنند ها ، همین که اون دو تا با هم متحد شده بودند و پیش هم نشسته بودند و  فراز رو کنار گذاشته بودند  دل پسرم رو خون کرد حسابی!
وقتی برگشتیم فراز برای باباش تعریف کرد که یه دختر اونجا بود که نگذاشت بهش خوش بگذره و اَه اَه اَه چه دختر بدی! اَه اَه اَ چه روز بدی!!
.
جمعه رفته بودیم خونه‏ی عموی فراز. عموی فراز دختری داره که چهار روز از فرازکوچکتره! دختر توانا و خب، درعین حال بزن بَهادُریه.  ابراز علاقه و شوخی کردنش  با مشت و لگد و هل دادنه و  خب... اون روزفراز رو از ابراز علاقه و شوخی‏هاش بی‏نصیب نزاشت!  از اونجا که بچه‏م عادت نداشت این مدلی، به تریج قباش برخورد و تو راه برگشت  همه‏ش گفت که اصلن بهش خوش نگذشته و بدترین روز زندگیش بوده!
.
دیروز جایی بودیم  با دوستی و  حرف دختر و پسر پیش اومد. فراز تا اسم دختر شنید شروع کرد به اَه اَه اَه انقد از دخترا بدم می‏یاد که چی. 
دوستم پرسید که چرا آخه. فراز هم گفت که« آخه دخترا لوسن. دخترا بی‏تربیتند. من دوست ندارم باهاشون حرف بزنم و بازی کنم . چون من پسرم. من خشنم. یه موقع که خیلی عصبانی بشم می‏زنم‏شون  اون وقت اونا فقط گریه می‏کنن. شاید هم چون خشن من خیلی زیاده (!!)، کشته هم شدند» بعد خواست برای درک بیشتر دوستم شعر "دخترا موشَند" رو با دست و بازو و چشم و ابرو بخونه ولی خب اشتباه کرد. یعنی گفت "دخترا شیرن مثل ...
 وقتی شعرش تموم شد تازه فهمید قضیه رو. دوستم که  غش کرده بود از خنده


۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

فراز و پیش دبستانی

 پنج شنبه گذشته جلسه اولیا و مربیان مدرسه بود. با فراز رفتیم جلسه. چون باباش یا شخص دیگه ای نبود که فراز رو بسپارم بهش.   نوشته بودند یکساعت از سه و نیم تا چهار و نیم. ده دقیقه دیر تر شروع شد. ده دقیقه قرآن خونده شد. ده دقیقه مدیر قربون صدقه‏ی خانواده های خوب که بچه های قرآن خون بار میارند شد.  نیم ساعت مدیر هی کش داد حرفا رو هی کش داد. ده دقیقه یه کاغذی تحت عنوان بیلان  داد دست یکی از اولیا پارسال و اون با یه لحن  یکنواخت خوند و خوند و هیچ کس هم سر درنیاورد. دوباره مدیر از برنامه هاش گفت. ساعت 5 شده بود. یکی دیگه از اولیا پارسال اومد و صحبت کرد. به قول خودش لری حرف زد ولی لب کلام رو فت. بعد تازه باید کانداداها انتاب میشدند. خیلی ها رفته بودند بیرون. آقایون همه فرارر .  فراز حوصله اش سر رفته بود. همون اولیا پارسال شدند اولیا امسال. 
من  به کفایت این مدیر اعتماد ندارم. 
**
5 شنبه شب خواهرم و بچه هاش وبرادرم  اومدند خونه‏مون  تا فردا صبحش بریم درکه. جمعه 6 صبحونه رو خوردیم و هفت راه افتادیم. شلوغ بود. خیلی خوش گذشت. هم به ما هم به بچه ها.
**
شنبه فراز حرف آ اول و ا وسط رو یاد گرفته بود. هفت تا شکل که اولشون با آ شروع میشد هم تو دفترش کشید تا به معلمش نشون بده.  برنامه مسواک زدن و ساعت خواب هم داره. مسواکش رو از روزی که قرار شد تو جدول علامت بزنم پی گیره. ساعت خوابش هم که معمولن دیر نیست. چون خودمون هم دیگه نهایتن تا ساعت ده و نیم بیداریم.
** 
یکشنبه فراز اَ رو یاد گرفته بود و ب . اون روز مبصر بهداشت هم شده بود. میگفت هی به بچه ها میگفتم تمیز باشید، تمیز باشید. اونا هم همه‏ش میخندیدند!!! بعد از ظهر با هم رفتیم جمهوری. با اتوبوسای ولیعصر که فراز عاشقشونه. میخواستیم لباس بگیرم براش. فکر میکردم لباس باید اونجا ارزونتر باشه. نبود. قیمت اجناس  دست فروشا، چندان تفاوتی با مغازه های پاساژبالای  خونه نمی‏کرد. با اینحال، یه سری چیزا از اونجا براش خریدم. لباسایی که بالاخره یه جاشون یه ماشین داشت!  تو راه برگشت هم سوار اتوبوسای بی آر تی  شدیم. این دفعه اتوباس نواب -چمران. فراز صندلی اول نشست و تمام راه فکر کرد خودش رانندگی میکنه و بوق زد و ترمز کرد و فرمون چرخوند موقع برگشت همه‎‏ش تاکید میکرد که امروز بهم خیلی خوش گذشته. 
**
دوشنبه : فراز خوابه الان. امروز کلاس زبان داشتند. چندان راضی نیست از کلاسش و لذت نمیبره. نمی دونم چی کارکنم. وقتی بیدار شد میخوام باهاش همون حروف  فارس رو  کار کنم و بهش بگم از  تو روزنامه حروفی که یاد گرفته رو نشون بده بهم. به درس و درس خوندن علاقه داره. کلی شعر یاد گرفته تو این مدت تو  مدرسه. هر چیزی که یاد گرفته رو به عنوان اولین خبر بعد از دیدنم بهم میگه. هر چیز جدیدی که اونجا یاد میگیره رو بارها و بارها برامون تکرار میکنه.  ولی دوست داره  ازش تعریف هم بشه. گاهی فکر میکنم شاید مدرسه غیر انتفاعی بچه ها رو از این لحاظ راضی تر نگه دارند. نمی دونم والله!  تو کلاسشون سی و سه نفرهستند و سه تا مربی. سه تا مربی برای این تعداد خوبه ولی نمی دونم چرا همچنان توجه چندانی بهشون نمی‏شه. فراز میگه من هی دستمو بالا میبرم که شعرامو بخونم ولی نمی‏زارن! یا اینکه مربی زبانمون همه‏ش داد میزنه!  راست میگه؟! چرا اینطوریه؟ باید بگم به مربی‏ش؟ نگم؟







Google Analytics Alternative