تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers
‏نمایش پست‌ها با برچسب حالا یک کتاب خواندیم ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حالا یک کتاب خواندیم ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

خیلی خطرناکه حسن!

یکی بود. یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که...
چند روز پیش برای فراز این قصه رو خوندم. همون اولای قصه که ماهی سیاه کوچولو عزم رفتن کرده بود، از فراز پرسیدم« به نظر تو کار درستی می‏کنه یا نه؟» فراز با قاطعیت گفت :« نه. چون خطرناکه. اتفاقات بد براش میفته». من گفتم «آره . ممکنه. ولی باید قصه رو بخونیم تا ببینیم کار خوبی کرده یا نه».
ماهی سیاه کوچولو ا زرودخونه و آبشار و مارمولک و قورباغه و اینها گذشت و به دریا ی بزرگ آبی رسید. از فراز دوباره نظرش رو پرسیدم. فراز جواب داد:«کار بدی کرده. چون دریا به اون بزرگی خیلی خطر داره. ممکنه یه ماهی بزرگ بخورتش. تازه مامانش هم که اونجا نیست».
من با تمام حس ستاره سرخی و داس و چکش و "ما باید بریم به دریا برسیم " و اینها: « ولی خب. دریا خیلی قشنگه. خیلی بزرگه. یک عالمه جا داره که ماهیه توش شنا کنه. یه عالمه ماهی هست که بخواد باهاشون دوست شه. به نظر تو هنوز تصمیمش اشتباه بوده؟»
فراز: «آره خب. اونجا کوسه ها هم هستند. علفایی(!) که ماهی شکار می‏کنند هم هستند. ماهی‏گیراهم هستند. مامان ماهیه هم که نیست ازش مواظبت کنه» .
با ناامیدی قصه رو براش تموم کردم. آخرقصه هم که ماهیه به سلامتی می‏ره تو شکم ماهی‏گیر. اونم به خاطره ماهی‏های دیگه .
دیگه از فراز نظرش رو نپرسیدم. فراز خودش شروع کرد به نتیجه گیری «چه کار بدی کرد ماهیه ها. اگه الان نیومده بود. همچین اتفاقی هم نیفتاده بود. آدم باید همیشه به حرف مامانش گوش کنه. مگه نه؟!»!
.
چیه خب. بچه‏ی من دلش نمی‏خواد ماهی سیاه کوچولو باشه. بچه من ماهی سیاه کوچولو رو یک کله پوک بی مغز می‏دونه. یحتمل اون ایثار آخریش رو هم گل سرسبد کله پوکی‏هاش می‏بینه!
اصلاً مگه یه مادر از خدا چی می‏خواد؟ غیر از اینه که یه ماهی سیاه کوچولو نمی‏خواد که زود ولش کنه و بره ببینه دنیا چه خبره ؟! اونم همین دنیای خرتوخر؟!
هان؟!!

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

پیش دستی های ما و ییپ و یانکه



تو هلند فروشگاهی بود به اسم Hema. اون اوایل کار که مشکل کاسه بشقاب داشتم، از این فروشگاه یک دست پیش‏دستی برای میوه گرفتم. پیش دستی‏ها سفید بودند و وسطشون تصویرکارتونی دو تا بچه بود. لباسای سفید و راه راه و صورت سیاه. کلن تصاویر سیاه و سفید بودند ولی خب، خیلی هم با نمک. طوری که هیچ وقت از دیدنشون سیر نشدم و دلم رو نزد. نمی‏دونسم قضیه این عکسه چیه و داستان از چه قراره. مدتی پیش مجموعه شش جلدی کتابی رو هدیه گرفتیم که قصۀ همون دو تابچه‏ی پیش دستی ها بود. اسمشون ییپ و یانکه است. این کتاب رو خانم آنی اشمیت، یک نویسندۀ هلندی نوشته و الان ترجمه شده. خب البته اشکالات دستوری و نوشتاری هم داره طوری که آدم گاهی نمی تونه روون بخونه. ولی خب، همین هم تا الان کلی فراز رو جذب کرده و برای خودم هم جالبه. خلاصه که تصویر پیش‏دستی‏ها، قصۀ جذابی بوده و ما بی خبر بودیم.
قبلترها قصه های نیکولا کوچولو رو هم برای فراز گرفته بودم ولی علی رغم علاقه‏ی بیشتر من به این کتاب، فرازهنوز نتونسته باهاش ارتباط برقرار کنه.
خلاصه که فکر می‏کنم برای بچه های سه تا هفت سال، ماجراهای ییپ و یانکه، کتاب خوب و سرگرم کننده ای باشه و تا مدتی دغدغه‏ِ پیدا کردن قصه‏ی خوب رو براشون نداشته باشید.
.
.
پی نوشت: قبلاً نرگس جون هم در مورد این کتاب نوشته بودند که الان رفتم و آدرس اون پست رو پیدا کردم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

کتابهای کودکانه- فراز

به دعوت مامان آرمان عزیز، لیست کتابهای فراز رو مینویسم. سعی میکنم نظر خودم وفراز رو هم در مورد این کتابها به طور خلاصه بگم:


مجموعه داستانها
قصه‏های کوچک برای بچه های کوچک(4 جلد) –انتشارات بنفشه- نوشتۀ شکوه قاسم نیا، جعفر ابراهیمی شاهد، غلامعلی مکتبی، مژگان شیخی..(فراز این مجموعه رو دوست داره. سه سال و نیمه بود که خریدم و خوندم و خوشش اومد- الان خودش خیلی از داستاهاش رو میتونه تعریف کنه. خیلی از نویسنده ها معروف بودند. یکی از نویسنده ها به نام مریم مقبلی تو این مجموعه هست که خوشم اومد از داستانهاش و نثر نوشته‏اش)

مجموعۀ فسقلی ها- انتشارات بنفشه( 30 جلدی که فراز 17 جلدش رو داره)-(من از این مجموعه خوشم نمیاد چون فکر میکنم اگه هدفش یاددادن برخی اصول اخلاقیه، ناموفقه تو این کار، ولی فراز بدش نمیاد مخصوصاً از اون مجموعۀ پشت جلد که همۀ شخصیتها رو با هم داره- از من میپرسه بگو این کو؟ اون کو؟ شاید برای فراز هم کنار هم قرار گرفتن همۀ شخصیتها و پیداکردن هر کدوم از اونها درپشت جلد جذابیت بیشتری داشته باشه)

30 قصه ، 30 شب- نوشتۀ مژگان شیخی-(مجموعۀ 12 جلدی، برای هریک از ماههای سال)-انتشارات کتابهای بنفشه (فراز این مجموعه رو دوست داره، من هم زیاد بدم نمی یاد)

-قصه های شیرین برای بچه ها- نوشتۀ :اسدالله شعبانی، شهرام شفیعی، مزگان شیخی، سوسن طاقدیس...
(فراز این کتاب رو دوست داره چون همراه با تصویره و میتونه تصویر اونچیزی که من میخونم رو تو اون صفحه یا صفحۀ روبه روش ببینه. بعضی وقتها هم همینطوری کتاب رو ورق میزنه و داستانش رو برای من یا باباش تعریف میکنه، من هم خوشم میاد از این کتاب، بخصوص از اون داستان جوجۀ زرد حسنی کجایی که نوشتۀ اسدالله شعبانیه، خیلی دوست داشتم با پذیرفتن نقش تمام حیوانات، داستان رو برای وبلاگ کتابهای صوتی می خوندم که همیشه تهیۀ مقدمات کارمنو منصرف میکنه! این داستان این مجموعه یکی از روشهای خوب برای درک مفهوم اعداد تا ده هم برای بچه ها ست).
- ترانه های نی نی تپلی و نی کوچولو- نوشتۀ ناصر کشاورز- از سری کتابهای بنفشه-(تا قبل از 4 سالگی از کتابهای محبوب فراز بود.روش خوندن هم اینطور بود که من یک خط می خوندم، فراز خط بعدی، یا گاهی اوقات من کلمه ای رو نمی گفتم، فراز اون کلمه رو میگفت و بیتی رو کامل میکرد.من هم این کتاب رو دوست داشتم و دارم هرچند الان فراز بیشتر به داستان علاقه مند شده تا شعر).

-مجموعۀ حسنی (حسنی چه قدر شیطونه، حسنی کلاس اوله، حسنی یه دسته گل بود- نوشتۀ اسدالله شعبانی- انتشارات هم همون کتابهای بنفشه-(تا قبل از سه و نیم سالگی فراز دوست داشت ، من هم همینطور).

-شعرهای شیرین برای بچه ها (مجموعۀ 10 جلدی) –نوشتۀ شکوه قاسم نیا، افشین اعلا، اسدالله شعبانی، ناصر کشاورز... (بیشتر کتابهای این مجموعه کتابهای جالبی هستند، فراز کتاب فوتبالیستهای محله رو الان هم میخونه و دوست داره).

کتابهای نوشته شده توسط منوچهر احترامی (ده تا جوجه...، حسنی ما یه بره داشت، خروس نگو یه ساعت، کرم ابریشم، خرس و کوزۀ عسل، حسنی نگو یه دسته گل، حسنی نگو یه دسته گل- سلیمان بابا سلیمان،حسنی و گرگ ناقلا- دزده و مرغ فلفلی) فکر نمیکنم کسی از این کتابها خوشش نیاد

-مجموعه کتابهای داداشی- نوشتۀ شکوه قاسم نیا- کتابهای بنفشه ، (کلاً برای زیر سه سال یا حتی دو سال مناسب تره)
-مجموعه کتابهای می می نی- ناصر کشاورز- کتابهای بنفشه-( به نظرم برای زیر 3 سال مناسبه )

-کتابهای فکر میکنم بزرگ شدم- نوشتۀ افسانه موسوی گرمارود-انتشارات مواد وابزار آموزش زیتون-(ما سه تا از این مجموعه گرفتیم: کفش، مهدکودک، دوست، نمی دونم چون شخصیت اول داستانها دختره، احساس می کنم مناسب فراز نبود یا چی، زیاد خوشم نمیاد، فراز ولی نسبتاً دوست داشت و داره).

-قصه های من و بابام- نوشتۀ اریش ازر –ترجمۀ ایرج جهانشاهی-انتشارات فرهنگ و هنر- (مجموعۀ سه جلدی-یکی از قشنگ ترین کتابهاست هم از نظر من، هم از نظر فراز)
-قصه های من و مامان- نوشتۀ ویولت رازق پناه- نشر چشمه- ( این کتاب هم قشنگه و من دوستش دارم شاید برای بچه های کمی بزرگتر هم جالب باشه)

مجموعۀ مهارتهای اجتماعی –انشارات جوانۀ رشد- (فراز از این مجموعه، کتاب "چه قدر تو خوبی" رو داره، خوبه ولی به نظر من برای بچه های بزرگتر مناسبتره)

اما کتابهای غیر مجموعه ای:

مردآوازه خوان-نوشتۀ هدا حدادی- انتشارات شباویز-(فراز بدش نمیاد ولی من فکر کنم مناسب 6 تا 7 ساله ها باشه)
-کی از همه بزرگتره- انتشارات کانون- (فراز دوستش داشت به نظر من هم بد نیست برای یاد گرفتن ویژگیهای برخی از پرنده ها و حیوونا)
از کجا شروع کنیم- علی مفاخری- انتشارات بنفشه
ببو- ماریسا مونتس- ترجمۀ بهمن رستم آبادی- انتشارات کانون (فراز به این کتاب هم نسبتاً علاقه داره)
تپلی و علوم- نوشتۀ مرضیه مورد گر-(شاید برای بچه های بزگتر جالب باشه، هرچند خیلی از نظر قافیه و این مسائل هماهنگ نیست!)
-قرمزی- نویسنده: لاله جعفری- انتشارات کانون- (فراز این کتاب رو دوست داشت. من هم از این نظر دوستش دارم که یکی از داستانهاش رو تو از بین بردن ترس فراز از رعد وبرق، موثر میدونم)
در شکم نهنگ و...

راستش فراز از این سری کتابهای غیر مجموعه‏ای تعداد بیشتری داره ولی میشه گفت خیلی هاشون کتابهای قابل توجهی نیستند چه از نظر نویسنده و چه از نظر تصاویر و کلاً و به همین دلیل لیست کردنشون در اینجا رو بیهوده میدونم.

کتابهای کاردستی
-کتابهای برچسبی صورتم کو- امیر حسین یزدانیان پور- انتشارات طبیب- مجموعۀ 4 جلدی-( برای زیر سه سال مناسبتره به گمانم-خوبه کلاً، بچه سرگرم میشه)
-مجموعه کتابهای بازی با دایره های کاغذی انتشارات تیمورزاده- (قبلاً هم تو وبلاگ اشاره کرده بودم. از اوایل امسال، ما یکی دو ساعت در هفته رو به کار با این کتاب اختصاص میدیم. فراز دوست داره، و با علاقه این کار و انجام میده، چند جلدش رو داریم، هرچندهنوز کارهاش هنوز بی نقص نشده. قصد دارم بقیۀ جلدهاش هم از نمایشگاه کتاب امسال بگیرم- ما که امتحان نکردیم ولی ممکنه بچه های کوچکتر هم به این نوع کتابها علاقه داشته باشند)
- مجموعه کتابهای کار با قیچی – نوشتل علی اکبر صفایی دیبا- انتشارات پیام قلم (فراز از این مجموعه، حیوانات و سایل نقلیه رو داره-از اوایل امسال هفته ای یکی دوساعت هم به کار با این کتاب اختصاص دادیم و الان کتابها تموم شدند. مهارت قیچی کردن فراز فکر می کنم کمی بهتر شده- با توجه به علاقۀ فراز، بقیۀ کتابهای این مجموعه رو هم امسال از نمایشگاه کتاب تهیه می‏کنم).

-برای فراز از دو و نیم سالگی هم یک سری از کتابهای برچسبی از انقلاب گرفتم که با توجه به شکل صفحه ها، باید بر چسب ها رو میچسبوند. دوست داشت ولی سال پیش همۀ این کتابها رو دور ریختم اینه که اسم نویسنده و ناشر خاطرم نمونده).
-انتشارات تیمورزاده کتابهای کاردستی زیادی داره به نظرم. من که حتماً بهش سر میزنم


کتابهای تربیتی خودم
-به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن- نوشتۀ ادل فیبر، الین مازلیش- ترجمۀ فاطمه عباسی فر- انتشارات دایره (به نظر من یکی از بهترین کتابها تو زمینۀ تربیت کودکه)
-کلیدهای رفتار با کودک 4 ساله- مری والاس- ترجمۀ مینا اخباری آزاد- موسسه انتشارات صابرین (کتاب خوبیه به نظرم- به صورت یک سری هست یعنی کلیدهای .. با کودک 1 ساله و 2 ساله و....)
-چگونه استعداد ریاضی کودکان خود را پرورش دهیم –نوشتۀ فرانسس موزلی، سوزان مردیت، مصطفی کریمی- ترجمۀ مصطفی کریمی-(کتاب خوبیه به نظر من، یک سری بازی که مفاهیم ریاضی رو بهتر میرسونند هم در خودش داره، کاربردش روبچه ها ا بالای 3 ساله )
-چگونه با کودکم رفتار کنم- نوشتۀ دکتر گاربر- ترجمۀ شاهین خزعلی- انتشارات مروارید- (این هم کتاب خوبیه ولی از نظر من خیلی از روشهاش با روشهای جامعۀ ما همخوانی نداره و کلاً خیلی دیسیپلین یا یه همچین چیزی من میبینم تو کتاب، یه دیسیپلین غیر عادی برای من!)
-بازیهای خلاق-365 بازی برای کودکان 2 سال به بالا- نوشتۀ شیلا الیسون، جودیت گری- ترجمل لیلا انگجی- انتشارات جوانۀ رشد


یک سری خاطرات هم یادم اومد بین نوشتن این لیست:
-کتابهای حمام فراز رو از هلند گرفته بودیم و فراز هم خیلی دوستشون داشت. از وقتی تونست بشینه، خودش رو با این کتابها مشغول کرد. یکی از این کتابها مربوط به شکل و اسم حیوانات خانگی بود. حدوداًیکساله بود که عکسهای این کتاب رو نشون میداد و همزمانصداشون رو با هیجان هرچه تمامتر در می آورد و من از خوشحالی دلم غنج میرفت برای اینهمه درک و توانایی پسرکم!.
-یکی از کتب مورد علاقۀ فراز کتاب راهنمای ایران خوردویه!فرمون و دنده و ... اینکه روغن نباید ریخته بشه، اینکه نباید ماشین رو روشن کرد بدون حرکت دادن، اینکه باید کمر بند بست، اینکه چطور سوار شد و... فکر کنم از همۀ کتابهای بیشتر این کتاب رو دوست داشته باشه!

-یکی دیگه از کتابهای هدیۀ تولدش کتابیه به اسم Rupsje Nooitgenoeg . داستان پروانه شدن یک کرمه. این هنوز هم از کتابهای محبوب فرازه . تصویرگریش خیلی خوبه . تو بعضی از این صفحاتش تعدادی (از یکی تا پنج تا) میوه های مختلف وجود داره.. فراز حتی حالا هم که شمردنش بهتر شدههمچنان میخواد اینا رو بشمره و نگاه تایید آمیز منو ببینه. بیشتر دوست داره من رنگها رو ازش بپرسم و اون تو همون صفحۀ اول کتاب، این رنگها که تو دایره هایی هستند رو بهم نشون بده. اینطور که دوست هدیه دهنده میگفت، همۀ بچه های هلندی یکی از این کتابها دارند، راست و دروغش گردن خودش!
-به دلیل ذوق و شوق فراوان، وقتی فرازهنوز یکساله نشده بود، من بعضی کتابها رو براش خریدم ، طبعاً تو اون سن، بچه ها از ورق زدن و تصاویر بیشتر خوششون میاد تا داستان! و ورق زدن همان و پاره شدن هم همان. بعضی از کتابها به این نحو پاره شدند، برای محافظت، من دور تا دور کتابها رو چسب پهن میزدم تا دیگه پاره نشه).
.
من امسال سعی میکنم کتابهای افسانه ای ایرانی و خارجی رو به لیست کتابهاش اضافه کنم. همینطور کتاب داستانهای معروفی مثل پینوکیو و سفید برفی و سیندرلا و گالیورو ... که هنوز نداره! خب، هنوز کتابی که این داستانها رو داشته باشه و از نظر نثر داستان و نقاشی خوب باشه رو هنوز پیدا نکردم!ا
.
لینکهای مرتبط
کتابهای آرمان کوچولو- قسمت اول- دوم -سوم
کتابهای نورا کوچولو

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

گل نسا باجی هم کتاب می خواند!

..
.دوشیزه پفکومن من کنان گفت:"شما دانشمندها زیاد فکر می‏کنید" و مثل خل ها خندید. رفتار دوستانۀ دکترهمۀ فیوزهای شبکۀ عصبی او را سوزانده بود و دوشیزه پفکو قاطی کرده بود. دیگر احساس مسئولیت نمی‏کرد. گفت: "شما همه‏تان زیادی فکر می کنید".
زن چاقی نفس زنان همپای ما می‏آمد؛ نفس نفس می‏زد و شکست از سرو رویش می‏بارید.لباس کار چرکی به تن داشت. زن که حرف‏های دوشیزه پفکو را شنیده بود، سرش را چرخاند و دکتر برید را برانداز کرد و سرزنش‏بار، درمانده نگاهش کرد. زن از آدم‏هایی که زیاد فکر می‏کردند بی‏زار بود. در آن لحظه ناگهان از خاطرم گذشت که این زن تجسم شایستۀ همه‏ی بشریت است، تقریباً همه‏ی بشریت.
...

روزی که برای خریدکتابهای عیدی-که ذکرش در چند پست قبل رفت- به شهر کتاب رفته بودم و از پیداکردن کتاب تنهایی پرهیاهو و پری فراموشی برای خودم نا امید شده بودم و همینطوری بین کتابها می گشتم تا یک کتاب خوب پیدا کنم، این صفحه رو از یک کتاب باز کردم و جملۀ بالایی رو که خوندم، خوشم اومد و کتاب رو خریدم.

اسم کتاب، "گهوارۀ گربه" و نوشته‏ی کرت ونه گورت جونیور و ترجمه‏ی علی اصغر بهرامیه.

کتاب قشنگیه به نظرم . از اون کتابا نیست که آدم بگیره دستش و نزارتش زمین و زندگی آدم رو قفل کنه؛ آدم می‏تونه وقتی آب برنج رو گذاشته تا جوش بیاد، یا وقتی پیاز رو تو ماهیتابه ریخته تا داغ بشه، یا وقتی پای تلویزیون نشسته و دلش نمی‏خواد هی اخبار گوش بده، یا وقتی تو ماشین بیکاره این کتاب رو بگیره دستش و بخونتش. نه فشار خون بالا و پایین می‏ره، نه استرس، نه خوشحالی و کلاً به هیجان خیلی کار نداره. آدم وقتی کتاب رو می‏گیره دستش، خط به خط نمی‏خونه تا ببینه آخر قصه چیه. بلکه همین جمله های خاص و عجیب و قشنگه که آدم می خونه و ته دلش یه قلقلک نامحسوسی رو احساس می کنه و پهن شدن لبخندکی روی لب‏ها. آروم و بی سرو صدا. من که همین یک کتاب رو از این نویسنده خوندم فکر می کنم نویسندۀ "باحالیه" یعنی ممکنه کل داستان متاثر از گذشته و آینده باشه، ولی "رویدادهای حال" خیلی مهمتره.

***

کتاب دیگه ای که به این ترتیب گرفتم، کتاب صید قزل آلا در آمریکا نوشتۀ ریچارد براتیگانه. این هم خوب بود. یک جورهایی خاصه و با اون مفهوم داستانی که تو ذهن من و خیلی‏هاست در تضاده. مثل همون بالایی. اصلاً از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، من گاهی اوقات- مثل دیروز وقتی کنار فراز بعد از خوندن قصه اش دراز کشیده بودم تا خوابش ببره- بیست صفحه از بالایی خوندم، بیست سی صفحه ای هم از پایینی، بعد دوباره بیست صفحه بالایی و بعد ده بیست صفحه ای کاملاً بی ربط هم از کتاب "چگونه به اینجا رسیدم باربارا دی آنجلیس"! و...( کلاً من این مدل کتاب خوندن رو هر چند منو یاد اون پسر پر روئه تو فیلم "متچ پوینت "می‏ندازه، خیلی دوست دارم. شما هم امتحان کنید شاید خوشتون بیاد!) هی با خودم می گفتم یک جورهایی اینها- منظور براتیگان و ونه گوته- انگار زاویۀ دیدشون یا حالا نثرشون شبیه همه!

شاید اگر اون کتاب باربارا روبعد از اینها نمی خوندم، به این نتیجۀ مهم نمی رسیدم!

البته لازم به ذکره که من هردو ویا به عبارت بهتر، هر سۀ این کتابها رو تا به این لحظه تموم نکردم و نمی‏شه نتیجۀ کاملاً قطعی گرفت!
گفتم که، آدم یواش یواش می خونه و با بعضی از جمله ها در دل ماجرای "بالاخره یک طوری می‏شه" خوش خوشانش می‏شه.
**
کتاب دیگه ای که تو این مدت خوندم ، از کتابایی بود که به عنوان هدیۀ عیدی خریده بودم و چون همون روز اول کاغذ کادوی لازم برای پیچوندنش نداشتم، و چون چند روز بعد شخصی که قرار بود من این عیدی رو بهش بدم می اومد خونه‏مون، این بود که این کتاب رو خودم پیشاپیش خوندم وبه عبارتی با یک تیر دو نشون زدم. اسمش "دفترممنوع" بود و نوشتۀ آلیا دسس پدس. این هم از اون توفیق های اجباری بود. به این صورت که دوباره کتابی رو که تو اون لیست عیدی هام بود پیدا نکردم و این رو خریدم. کتاب قشنگی بود. خوشم اومد. شخصیت اول و اصلی وبه عبارت بهتر راوی داستان یک زنه که یک روز تصمیم می گیره یک دفترکاملاً خصوصی برای خودش بخره و افکارش رو تو اون بنویسه. به نظر من این زن بعد از خرید این دفترچه می‏شه عین پیاز! هی لایه های مختلف شخصیتیش، خواسته هاش، آرزوهاش مشخص می‏شه و هی بیشتر و بیشتر خودش رو می‏شناسه. بعد از برداشتن این لایه ها، اون مغز قشنگ و تمیز پیازه هست که باقی میمونه، ولی این زن شهامت بودن تو همچین وضعیتی رو نداشته و علی رغم اینکه دیگه خودش رو بهتر شناخته، اون قدر اسیر سنت‏ها و تربیت خاص و گذشته و اسارت در دیگران هست که دوباره اون لایه ها رو میکشه روش و برمیگرده به وضعیت قبلیش. به نظر من این اندوه رو در دل خواننده ها ایجاد می کنه که حالا مگه با این شناختی که این زن از خودش و پیرامونش کسب کرده، می تونه همون زن شاد و از زندگی راضی قبل از وجود این دفترچه بشه!
خلاصه که کتاب خوبی بود. فقط من از یک چیز این کتاب خوشم نیومد و اونهم اغراق در پنهان کردن و ترس زیاد این زن از برملا شدن راز این دفترچه نوشتن! یک جورهایی نمیتونستم درکش کنم.
پا نوشت مربوط به این قسمت: اگه کتابا به دودستۀ زندگی قفل کن و زندگی قفل نکن تقسیم بشند، این کتاب در گروه اول قرار می گیره؛ هم فهمیدن آخر قصه مهمه و هم نتیجه گیری‏های ما بین ماجرای اصلی قشنگه و کلی نکتۀ ریزو اساسی و کلی داره. در ضمن نثر نوشته هم زیباست.
***
و اما کتاب برای کوچولوها:
من کتابی از نمایشگاه اسباب بازی و... برای فراز خریدم که ازش راضی هستم.
اسم کتاب" بازی با دایره های کاغذیه" ناشرش هم "موسسۀ فرهنگی هنری تیمورزاده - نشر طبیبه. در حقیقت یک مجموعۀ هفت جلدیه(حیوانات، پرنده گان، وسایل، حشرات و آزیان و...) که من دو جلدش رو گرفتم. شکلهای مختلف مشخصی در کتاب آروده شده که با دایره درست می‏شه . خود این دایره ها در رنگهای مختلف در قسمتهایی از این کتاب وجود داره. اونها کنده می‏شند، یا به صورت کامل، یا تا شده به شکلهای مخلتف، برای ساختن شکلهای گوناگون مورد استفاده قرار می گیرند.
جالب بود. فراز که خوشش می یاد و من یکی دو ساعت در هفته رو برای کار با این کتاب اختصاص دادم. ساختن این شکلها برای فراز که خیلی هیجان انگیزه، هر چند هنوز مرتب تا نمی زنه یا گاهی اوقات در انتخاب دایرۀ مناسب مردد می مونه!

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

بانوی من، قمری من!!!

اول اینکه یک کتابی خوانده ام به اسم "بانوی من، قمری من" نوشتۀ رولد دال و ترجمۀ سهیلا طهماسبی. این نویسنده ،کتابهای کودکان رو معمولاً مینوشته، کتاب چارلی و کارخانۀ شکلات سازی، و هلوی غول پیکر و خیلی از کتابهای دیگه از نوشته های این نویسنده است. به نویسندۀ کتابهای کودکان شهرت داره ولی در این داستانش از کودکان خبری نیست. کتاب بانوی من ، قمری من، پانزده داستان کوتاه داره. روایت داستانها جذاب و پرکششه. آدمهای داستان در عین واقعی بودن، یا خیلی ساده هستند و یا یک خباثت پنهان و بی عذر و بهونه در خودشون دارند. پایان داستانها به طرز شگفت انگیزی تکان دهنده است (به نظر من) چیزی که آدم انتظارش رو اصلاً نداره. بعد هم فکر رو مشغول خودش میکنه. من الان چند روزی هست که فکرم مشغول داستان "ماشین داستان نویسی خودکار" و "پوست " و بعضی دیگه از داستانهاش هست. کلاً جالبه.
من قصد داشتم که این کتاب رو برای وبلاگ راوی بخونم تا علاوه بر نابینایان،کسانی که به این کتاب دسترسی ندارند هم بتونند استفاده کننند، ولی از اونجا که من یک ایرانی شریف هستم، اون قضیۀ بهشت و جهنم ایرانی وخارجی مصداق پیدا میکنه برام. یعنی الان من اینترنتم فکر نکنم سرعت بدی داشته باشه برای دانلود، ولی چی؟، میکروفون ندارم. یعنی داشتیم ها، ولی هرچی میگردم پیداش نمی کنم که نمیکنم. اینشاالله که به زودی زود این میکروفون پیدا بشه و ببینم اونوقت دیگه چیزی کم ندارم.

دوم اینکه هوا ابریه، طبق گزارشهای هواشناسی باید برف می اومده که نیومده. من علاوه بر اینکه گلوم داره میسوزه و درد میکنه و هی دماغم رو میچلونم، نگران اینم که حالا اگه برف نیاد چی؟نکنه خشکسالی بشه امسال ؟ تازه آلودگی هوا هم این چند روزه داره به حد بحران میرسه و صبح میگفت که دارند دوباره از این کمیته های بحران تشکیل میدند!.
بوی سوپ خونه رو گرفته ولی علاوه بر اینکه خونه همچنان نامرتبه و استکانهاس صبح شسته نشدند، فکر میکنم به اینکه این هفته هم رفت، بدون اینکه من یک قدمی به جلو بردارم. عمراً بتونم تو این هوا و با این وضعیت برم وسط شهر، ولی این دیر رسیدن به برنامه هام رو چی کار کنم؟
الان تلویزیون روشنه و یک دکتری داره در مورد افسردگی حرف میزنه و علائمش و نوع حاد و مزمنش!

سوم اینکه فراز همچنان میره مهد و برمیگرده. باید در مورد کاراش و خودش حرف بزنم که بالاخره این کار رو میکنم.

چهارم اینکه از نظراتتون راجع به پست پایین هم ممنون، دیدگاههای شما هم جالب و هم تامل برانگیز بود برام. خود من هنوز گیج این فاصله هایی هستم که به مرور بین دوستیها پیش میاند و آدم رو مردد میکنند.

پنجم: خدا رو چه دیدید، شاید خونه رو که تمیز کردم ، بیام دوباره اینجا بنشینم و درمورد شعهای بچگیام بگم و اینکه چقدر وقتی شعر برای فراز میخونم، یا فراز برای من شعر میخونه، یاد اون موقعهای خودم می افتم.

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

محفل شادمانی در بساط فروشندۀ معتاد!

برادرم میگفت بساطی جلوی یک مغازۀ درب و داغون بوده تو یکی از کوچه هایی که به خیابان آزادی ختم میشند، دو رو بر میدون انقلاب. یه مرد معتاد داد میزده و میگفته کتابهای کمیاب، کتابهای نایاب.. برادرم در حالیکه سه تا کتاب کهنه و رنگ و رورفته رو بهم نشون داد میگفت که این سه تا کتاب از تو بساط باقیماندۀ اون مرد معتاد از همه جالبتر به نظرش اومدند. . اولین کتاب اسمش بود ژولیوس سزار. ورق که زدم چیز جالب توجهی پیدا نکردم، یاد فیلمهای ژولیوس سزاری افتادم و اینکه اونها شاید جالب تر باشند نسبت به این کتاب با برگه های کاهی و فاصله خطوط زیاد. انگار یک ناشر ناشی چاپش کرده باشه. .
دومین کتاب، تاریخ خوارزمشاهیان بود، اسم نویسنده اش به نظرم آشنا اومد. فریدون* خلعتبری. یکزمانی به تاریخ خیلی علاقه داشتم. نمیدونم چرا علاقم به تاریخ کم شده، به نظرم این روزها تاریخ چیز کم مصرف و پر ادعایی می یاد.
سومین کتاب رو که برداشتم، برادرم گفت "نگاه کن اینجا رو ، نوشته پرفروشترین کتاب در لیست نیویورک تایمز". کتاب جلد مشکی داشت. ظاهر گیرایی نداشت. برادرم میگفت که فروشندۀ معتاد گفته "رو کتاب خوبی دست گذاشتی" . اینو با ادای حرف زدن اون مرد و لهجۀ معتادی میگفت و میخندید. هیچوقت نمیتونم از صورت احسان(برادرم) بفهمم که واقعاً منظورش چیه، مسخره میکنه؟ جدیه؟ چیه؟
عنوان کتاب بود" محفل شادمانی". نمیدونم چرا با اینکه میدونستم رمانه، باز هم بعد از شنیدن و دیدن "پرفروشترین" این آنتونی رابینز و کتابهای روان پروری(!) از این دست به نظرم اومد که الان کمتر طالبشون هستم. ورق زدم. یک سری تعریف و تمجید از طرف نیویورک تایمز، واشنگتن پست و... سال انتشار ، هفتاد و سه بود، یعنی سالی که من وارد دانشگاه شده بودم. " فکر نکنم همچین مالی باشه، تا حالا که اسمش رو نشنیدم، نه تجدید چاپی، نه چیزی" . نویسنده، امی تان، تاحالا نشنیدم. مترجم، مریم بیات، اینو هم همینطور، همینطوری ورق زدم و رسیدم به صفحۀ اولی که داستان شروع میش:

"زن سالخورده قویی را به خاطر می آورد که سالها قبل آن را به قیمتی مفت خریده بود. فروشندۀ بازار لاف میزد که این قو زمانی اردکی بوده و به امید غاز شدن گردنش را کش میداده است و حالا، نگاهش کن!زیباتر از آن است که خورده شود.
سپس زن و قو در حالیکه گردنهایشان را به سوی آمریکا کش داده بودند، اقیانوس پهناوری را درنوردیدند که هزاران فرسنگ پهنایش بود. هنگام سفر، زن در گوش قو زمزمه میکرد:" در آمریکا دختری شبیه خودم خواهم داشت، اما در آنجا هیچ کس به او نخواهد گفت که مقیاس ارزش او به بلندی آروغ شوهنر او بستگی دارد. در آنجا هیچ کس او را با کوچکی و حقارت نخواهد نگریست زیرا من کاری خواهمکرد که او انگلیسی را با لهجۀ کامل آمرکایی صحبت کند. در آنجا او مشغول تر از آن خواهد بود که فرصتی برای غصه خوردن به دست آورد!. او نیت مرا درک خواهد کرد، زیرا این قو را به او خواهم داد- مخلوقی که با ارزش تر از آن شده که گمانش میرفت."
اما هنگامی که زن به سرزمین جدید وارد شد، مامور ادارۀ مهاجرت قو را از زیر بغل او کشید و زن را در حالیکه سراسیمه دستهایش را تکان میداد و تنها پری از آن قو به یادگار در دستش باقی مانده بود، تنها رها کرد. سپس انقدر فرمهای جوراجور برای پرکردن به زن دادند که فراموش کرد برای چه آمده و چه چیزی را پشت سر باقی نهاده است.
آن زن اکنون سالخورده شده است. دختری دارد که تنها با یادگرفتن زبان انگلیسی رشد کرده است و بیشتر از افسوس، کوکا کولا قورت میدهد. اکنون مدتی مدید است که زن میخواهد تنها پری را که از آن قو برایش به یادگار باقی مانده است به دخترش بدهد و بگوید:" شاید این پر به نظر تو بی ارزش بیاید، اما از راه دوری آمده. با خود حامل تمام نیتهای خیر من است". زن صبر کرد. سالهای پی در پی، تا روزی که بتواند خواسته اش را به انگلیسی سلیس و آمریکایی برای دخترش ادا کند.


همین صفحه به عنوان مقدمۀ بخش اول کافی بود که به شدت راغب خوندن کتاب بشم و تا تمومش نکردم زمنیش نگذارم.

داستان کتاب دربارۀ مهاجرته، عشق مادر و فرزندی، آرزوهای گم و فنا شده ، خوشیها و ناخوشیها، دور شدن از آداب و سنن و... داستان مادران چینی که فرزنداشون رو در سرزمینی جدید به دنیا آوردند، مادرانی که از گذشتۀ خودشون بیزارند و هرچه تلاش میکنند برای تربیت موفق فرزندانشون با فرهنگی غیر از فرهنگ خودشون و در کشوری دور از اونچه که در گذشته آزارشون میداده ، ناموفق میمونند، چون خودشون نتونستند گذشته اشون رو به طور کامل فراموش کنند و روی اون باقی موندند. دخترا اینا رو میبیند و میفهمند ولی زبونی برای برقراری ارتباط با هم پیدا نمیکنند. دورند از هم، خیلی دور در عین حالیکه نزدیکند به هم، خیلی نزدیک....

به نظرم خیلی عالی بود و ارزشش خیلی بیشتر از کتابهایی هست که میخونم و به چاپ چندم رسیدند.
نمیدونم آیا تجدید چاپ شده یا نه؟ نمیدونم چرا با اینهمه نثر شیوا و قشنگ (که حتی ترجمه هم نتونسته از بار اون کم کنه) و اینهمه حرف ، انقدر مهجور مونده. تو اینترنت با لغات فارسی دنبالش گشتم و چیزی پیدا نکردم،
یعنی چرا این کتاب که اینهمه ازش لذت بردم، گمنام مونده؟ شاید هم گمنام نیست و من از گمنام نبودنش بیخبرم؟هان؟ شما این کتاب رو خونده بودید؟
پی نوشت: اسم کتاب به زبان انگلیسی هست:The Joy Like club، اسم نویسنده هم:Amy tan

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

مثلاً کتاب خوانده ایم!!

رمان" بازی آخر بانو" نوشتۀ بلقیس سلیمانی رو خوندم، خوب بود، خوشم اومد. نثر روان و ساده ای داشت، میشه گفت یک رمان سیاسی اجتماعی بود، گوشه ای از سالهای پر تنش اوایل دهۀ شصت رو به خوبی تصویر کرده بود ولی غلو آمیز هم نبود و یکطرفه به قاضی نرفته بود. یکی از ویژگیهای مهم این داستان هم از نظر من، زوایای گوناگون دید نویسنده بود، در عین حالیکه به توالی داستان لطمه نمیزد و به اصطلاح تیک نداشت ، اینطور بود که نویسنده در هر بخش در قالب یکی از شخصیتها میرفت و از زبان اون شخص داستان نقل میشد ولی اونچه هم نقل میشد، انگار یک لایه ای از سطح بود و نشوندهندۀ دگرگونی بود که در عمق هر کدوم از این شخصیتها به وقوع پیوسته. انتهای داستان هم خودش یک بازی با خواننده بود. یک بازی تامل برانگیز وبدون پایان. من تا قبل از خوندن فصل پایانی ، بخش دوم کتاب رو زائد میدونستم ، ولی بخش انتهایی ، یکجورهایی انگار میتونست کامل کنندۀ یک پازل باشه. یک پازل با شکلی که تو درست ایجاد کردنش هنوز شک وجود داره.
کلاً جالب بود

"خاله بازی" یکی دیگه از کتابهای این نویسنده است که یکی دو هفته ای هست که همراه تعداد دیگه ای کتاب از طریق این سایتهای فروش کتاب اینترنتی سفارشش رو دادم ولی هنوز به دلیل تنبلی فراوون، نرفتم پولی به حساب اون شرکت بریزم تا کتابها به دستم برسند. اگر این کار رو بکنم این اولین خرید اینترنتی کتاب من خواهد بود. یکی از دلایل تنبلی من هم شک داشتن به این سیستم خریده، خریدهای اینترنتی کتاب چطوره،؟ آیا همونطوریکه میگند یکی دو روزه کتاب به دستمون میرسه ؟
قبلاً نوشته بودم که مجموعه داستان کوتاهی از مزگان کلهر خوندم به اسم " چه کسی موهایم را شانه زد" و گفته بودم که از نثر و سبک نوشتنش در این کتاب خیلی خوشم اومده بود. تو همین جستجوبرای خرید کتاب اینترنتی ، از همین نویسنده کتابی دیدم به اسم "کفترکش". چون از نثر نوشتۀ اون کتاب اول خوشم اومده بود، این رو هم جزء لیست کتابهای خریدم قرار دادم. نمیدونم کسی این کتاب رو خونده یا نه؟ (لیلی جان قبلاً گفته بودی از این نویسنده کتابهایی خوندی، درست میگم؟). چند تا کتاب دیگه هم هست از نویسنده های دیگه، مثل عرفان نظرآهاری (که اسم کتابهاش شیفته ام کرده بدون اینکه بدونم دقیقا چطور مینوسه ) و امیرخانی و.. . به محض دریافت و خوندن این کتابها مینویسم درموردشون.
البته لازم به ذکره که این کتاب (چه کسی موهایم را شانه زد) از انتشارات کانونه و متعلق به نوجوونا، یعنی گروه سنی ه !. آشنایی من با این کتابها به واسطۀ کارکردن خانم برادرمه که تو کانون پرورش کار میکنه و هر از گاهی من رو بی نصیب نمیگذاره از کتابهای منتشر شده ای که به نظرش جالب می یاد. امروز هم کتابی رو خوندم از همین انتشارات و مجدداً برای همین گروه سنی ، به اسم "نان و گل سرخ" نوشتۀ کاترین پاترسون و ترجمۀ حسین ابراهیمی. قشنگ بود و تین ایجری. میشه گفت داستانی بود که آدم رو به خوندنش برای فهمیدن ادامۀ داستان ترغیب میکرد و یک هپی اند و... همین.
دفعۀ آخری که شهر کتاب رفته بودم یک سری کتاب دیدم از نویسنده ای به نام کریستیان بوبن، یکی از کم قطرترین کتابها به اسم "ایزابل بروژ" رو برای آشنایی با سبک نویسنده برداشتم . قمستهاییش رو خوندم ولی چندان چنگی به دل من نمیزنه از نظر سبک نوشتن و جذب خواننده (البته از نظر من) . اینه که خوندنش نصفه کاره مونده . حالا شاید یک وقتی خوندم و خوشم اومد و براتون نوشتم . شاید...
*
-خوندن کتاب برای فراز به این صورته که هروقت میخواد بخوابه (بعضی بعد ازظهرها و البته شبها) حتماً باید دو تا کتاب و یا دو تا داستان براش خونده بشه و خیلی هم روی این "دو تا "تاکید داره. با بزرگ شدنش، دیگه داستانهای بلندتر هم براش جالب شده و حتی خوندن افسانه ها، (البته سعی میکنم این افسانه ها فاقد غول و جن و هیولا و .. اینها باشند که نتونم بعدش به سوالات بی پایانش در مورد این موجودات ،پاسخ قابل قبولی بدم!).
یکی از این کتابها، قصه های شیرین هست که هم " تقریبا" به خوبی مصوره (این مصور بودن کتاب برای بچه ها به صورت کامل به نظر من خیلی مهمه چون فراز به شکلها نگاه میکنه و اگه موجود، یا حالت، یا کاری باشه تو متن داستان و تو تصویر نباشه، من باید جوابگو باشم که پس کجاست؟!!). هم داستانهاش میتونند جالب فرض بشند. از نویسنده هایی مثل اسدالله شعبانی، شهرام شفیع، مزگان شیخی، سوسن طاقدیس و ...
کتاب دیگه برای این سن" قصه های کوچک برای بچه های کوچک" است ، چند مجموعه است و هرمجموعه هفده داستان داره. هرچند این کتاب برای گروه سنی بالای 5 سال ذکر شده ، ولی فراز به این کتابها بسیار علاقه داره (حتی بیشتر از اون بالایی) و یکی از دلایل علاقش اینه که داستانهاش انقدر زیاد هستند در هر کتاب که میتونه انتخاب کنه از بینشون، و این انتخاب کردن خیلی براش جالبه این روزها!. بعد از هربار خوندن من هم، فراز اصرار میکنه که من هم باید قصه بخونم، صفحات رو ورق میزنه و با استفاده از شکلها یک چیزی میگه، هراز گاهی هم میخنده و میگه مثلاً "این کارجوجه خیلی بامزه بود" یا اینکه سر و دستش رو تکون میده و میگه" گربه چه کار بدی کرد، وای وای وای" و همۀ داستانها رو یک داستان فاقد یک خط داستانی مشخص و فاقد یک شخصیت معلوم میکنه و آخرش هم میگه" قصۀ ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!. خوشال شدی که من انقدر خوب برات قصه میخونم؟"
کتاب دیگه برای فراز هم یک مجموعۀ ده جلدیه که شعرهست و سروده های شکوه قاسم نیا و اسدالله شعبانیه و اسم این مجموعه هم "شعرهای شیرین برای بچه ها"ست، این رو هم فراز خیلی دوست داره ولی همونطور که گفتم داستانها الان دیگه بیشتر جذبش میکنند.
همۀ این کتابها ی بچه گانه هم از انتشارات کتابهای بنفشه است.

-از اونجا که این پست ، یک پست کتابی و به اصطلاح فرهنگی شده!!، شاید بد نباشه این خبر فرهنگی (!!)رو هم در اینجا بگنجونم که ما دیشب نمایشی رو هم تو اریکۀ ایرانیان دیدیم به اسم " من اگه نباشم" خواستید برید ببینید، خنده دار بود و چه بسا که به فرهنگمون هم اضافه شد. نمایشش هر شب ساعت 9هست . اگه زودتر رزرو کنید مثل ما نمیشید که صندلی آخر بنشیینید و هی گردن بکشید.


پی نوشت بی ربط : فراز با پدرش چند لحظه پیش از بیرون اومدند و فراز یک بستنی زمستونی خریده بود، بهش گفتم : به من هم یه خورده میدی؟
فراز در حالیکه انگشتش رو گذاشته بود روی نوشته های بسته گفت: " نگاه کن، این جا نوشته این را باید بچه ها بخورند، نباید به مامانهایشان و باباهایشان بدهند از اینها، چون ضرر داره براشون"!!


۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه

کبریت، می می نی، جانی دپ ، عشق و قورمه سبزی

1-نوشته های پست قبل علی رغم اینکه با نوشتنشان، احساس راحتی بیشتری کردم ولی نمیدانم چرا میخواهم هرچه زودتر برود پایین. شاید دلیلش این است که یکی از زوایای پنهان روحیم را عیان کرده ام که تا به آن پست به کسی حتی نزدیکترین دوستانم چیزی در این موارد نگفته بودم. نگرانم می کنند این جوری عیان کردنها!.
2- یک بستۀ دوازده تایی کبریت خریده ایم و به فراز داده ام تا با آنها بازی کند. یادم است وقتی بچه بودم با اینها خانۀ دو طبقه هم درست میکردم ولی نمیدانم چرا الان یادم رفته و هرکاری می کنم از روی هم می افتند.
3- این برفها چرا آب نمیشوند؟ از خانه که بیرون میرویم هر آن امکان دارد سر بخوریم. چند روز پیش داشتم به یکی از آشنایان در مورد گلوبال وارمینگ و اثراتش می گفتم و اینکه این هم نشانه ای کوچک از همین پدیده میتواند باشد. او با اطمینان گفت : نه اینها همه اش کار رژیم است!!ء
4- لولۀ آب ترکیده بود و بعد از درست کردنش، دوباره مشکلی در کنتور آب پیدا شد. آب گرم خیلی کم می آید در حقیقت مثل آب سماور است.
5- تقریباً دو هفته به تولد فراز مانده است و من مانده ام و لیست خرید طولانی که سفارش داده است. دیروز به بوستان پونک رفته بودیم، از اسباب بازی فروشیها که رد می شدیم می گفت: من داد نمیزنم، من جیغ نمی زنم که ماشین بخر، ماشین بخر. شما خودتون برای تولدم از اون لودرها میگیرید!!.
6- فراز هیچ وقت با کتابهای "می می نی" ارتباط برقرار نکرد. من هم خیلی دوستشان ندارم. نمیدانم این حس را من به او منتقل کرده ام و یا خودش اینطوری است . در عوض تا دلتان بخواهد از کتابهایی که قدیمها بود خوشش می آید کتابهایی مثل : دزده و مرغ فلفلی. حسنی نگو یه دسته گل، حسنی ما یه بره داشت. تازگیهاهر شب موقع خواب از من میخواهد قصۀ کدو کدو قلقله زن را برایش بگویم.
چند مدت پیش هم مهمانهای ناخوانده ( همانیکه در یک شب بارانی کلی حیوان به خانۀ پیرزن می روند. دوست دارد خودش اسم حیوانها و حرفهایی که آنها میزنند را بگوید). قصۀ شنگول منگول را هم وقتی خیلی کوچکتر بود دوست داشت ولی من دوست نداشتم. مخصوصاً از آن قسمتی که گرگه شنگول منگول را میخورد و بعد مامان بزی میرود با شاخهاش شکم گرگه را پاره می کند. خیلی خشن است. هروقت میگویم می می نی را بگویم می گوید نه دوستش ندارم.
7- وقتی قصه ها تمام میشود با صدای بلند می گوید: "قصۀ ما به سر رسید، کلاغه نرسید"! . یا " ما پایین بودیم، ماست پایین بود، قصۀ ما راست بود"!!.ء
8- دلم برای خانۀ مادرم تنگ شده است. دوست دارم چند روزی بروم آنجا، لم بدهم، غذای آماده شده بخورم وفیلم با خیال راحت ببینم و از بابت فرازهم نگران نباشم.
9-مادر من خصوصیتی دارد که فکر میکنم برای مادرها خصوصیت خوبی باشدو آن بی خیالی اش و خیلی نگران نشدنش است. این نگران شدن عجیب جلوی دست و پا را میگیرد ومن فکر می کنم بچه ها خیلی سریع آنرا می فهمند و دست و پایشان بسته می شود هر چند که ما به ظاهر به روی خودمان نیاوریم.
10- یک دی وی دی گرفته ام که سه تا فیلم دارد و جانی دپ بازگرشان است. هروقت گذاشته ام که ببینم بعد از ده دقیقه حوصلۀ فراز سر میرود و نق زدنهایش شروع میشود و من از خیر فیلم دیدن میگذرم. وقتی هم که او میخوابد من یا انقدر خسته ام که خودم هم باید بخوابم، یا کارهای دیگری دارم که یکی از آنها پای اینترنت نشستن است!! و خواندن نقل های دیگران در مورد فیلمهایی که دیده اند!!
11-جند دقیقه پیشن سریال بلفی و لی لی بیت را نشان میداد وقتی داشت تمام میشد دیدم فراز دارد آخ جون آخ جون می کند و می خندد. می گویم چرا خوشحالی؟ میگوید آخه اونا یخ آوردند سنجابه حالش خوب شد!!. من با خودم فکر می کنم ببین چقدر نگران سنجابه بوده!!.الان هم کارتون تپلی ها را نشان میدهد و فراز از خودش خوشحالی دارد در می کند. این تپلی ها را شبکۀ بی بی سی پرایم هم نشان میدهد. هر دو (چه فارسی ، چه انگلیسی) از برنامه های مورد علاقۀ فراز از حدود شش هفت ماهگی بوده است.
12- دیروز فراز برای اولین بار عبارت " من عاشقم" را بکار برد . ما هم با تعجب و خنده از او پرسیدیم : عاشقی؟ عاشق چی؟ عاشق کی؟ فراز هم گفت : عاشق آب بازی!! و خیال ما را راحت کرد.
13- یکی از کارهای عجیب من، اضافه کردن اسم وبلاگم در لیست وبلاگهای به روز شده است. من معمولاً قدیمها از روی آن وبلاگی را انتخاب میکردم و میخواندم. یکبار بالای این لیست، فرم اضافه کردن وبلاگ به این لیست را دیدم و دست به کار شدم . هنوز نمیدانم چرا این کار را کرده ام. یعنی من انقدر به جالب بودن وبلاگم مطمئن بودم که یک سری از آنجا بیایند این را بخوانند؟ نمی دانم.
14- غذایی که من هیچوقت نمی توانم از آن صرف نظر کنم قورمه سبزی است. به نظر من بهترین غذای دنیاست. وقتی قورمه سبزی باشد اصلاً به این فکر نمی کنم که چقدر بیشتر از کالری مورد نیاز بیشتر می خورم.




Google Analytics Alternative