تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers
‏نمایش پست‌ها با برچسب اسمشو بزار عمقزی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اسمشو بزار عمقزی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

هفته ای که گذشت


یکشنبه
بعد از ظهر- بعد از مدتها‏ تصمیم گرفتم به یکی از دوستانم زنگ بزنم.  قبل از شروع مکالمه فراز ماشین‏هاش رو آورده بود پای صندلی کامپیوتر و ماشین بازی می‏کرد. بین مکالمه‏ی تلفنی متوجه شدم که   روزنامه پهن کرده و یه  چارپایه هم  روش.
غیرعادی نبود. بعضی وقت‏ها میز اتو میاره، بعضی وقتها کتری، لگن، دمپایی، سینی، همین چهارپایه. اینها لازمه‏ی ماشین بازی‏شند. یعنی اینا نقش یه چیزی تو جاده رو براش بازی می‏کنند . به همین خیال به مکالمه ادامه دادم. بعد تموم شدن  مکالمه رومو برگردوندم و دیدم بعله.  رو چارپایه نشسته و  با قیچی آشپزخونه موهای جلوی سرش رو کوتاه کرده. وقت‏هایی که من موهاش رو تو حموم کوتاه می‏کنم  از همین وسایل و روش استفاده می‏کنم.
چی بگم دیگه؟ فهمیدم که فرق بین آدامس و فال فرشای کنار خیابون با بچه ای معمولی به چند تا تار مو بستگی داره.
دوشنبه
بعد مدرسه،  کلاس زبان داشت. خوراکیش رو تو ماشین جا گذاشته بوده و تو راه  فقط غر زد و غر .
عصر عمه‏هاش اومدند خونه‏مون. متوجه کوتاهی موش که نشدند هیچ، بهش گفتند چه خوشتپ شدی!
 موقع خواب و بعد قصه، یوهو از مربی‏شون شاکی شد که چرا موقع نقاشی  به این گفته برگای پاییز زرد و نارنجیند. آخه خودش دوست داره برگای آبی و سبز و زد و بنفش هم بکشه!. چند ساعت خوابم نبرد و به نامه ای فکر کردم که باید فردا صبح زود بنویسم برای معلم‏ش من باب خلاقیت و کور نکردنش!
سه شنبه
باید پیرو افکار شب قبل زود از خواب بلند می‏شدم و نامه می‏نوشتم. زنگ ساعت نخورده بود. من مثل هر روز ار خواب بلند شدم و طبعاً نامه نوشته نشد. من با عذاب وجدان سر کار رفتم. موقع برگردوندش از مدرسه، از خلاقیت کور کنی دیروز معلم حرف نزد که هیچ، گفت که امروز بهترین شاگرد کلاس بوده. چون فصل‏ها رو شمرده . ماه‏ها رو هم. بعد شعر پاییز رو هم کامل خونده و مربی‏شون کلی ازش راضی بوده. از نوشتن نامه انصراف دادم و تصمیم گرفتم که با خانم مربی مربوطه  در یه فرصت مناسب، حضوری صحبت کنم.

چهارشنبه
 دوباره کلاس زبان.  ایندفعه اما خوشحال بود. مربی‏شون  رو نتونستم ببینم. دم در با بعضی مادرا صحبت کردم. میگفتند مدرسه معلم ورزش نداره و آموزش و پرورش معلمی  برا مدرسه ها نمی‏فرسته. خود معلما اگه حال داشتند با بچه‏ها می‏رند ورزش، از اونجا که معلما سابقه دار هستند و سن و سال دار، بی خیال ورزش می‏شند. غمم گرفت :(
پنج شنبه
پنج شنبه شب تولد محمد امین پسر دایی فراز بود. محمدامین داداش بزرگه‏ی یاسین‏ه. مثل بقیه تولدا، این هم  خانوادگی بود و فرصتی شد تا خواهر و برادران همدیگر رو ببینیم! محمد امین، یاسین، فراز، و علی پسر خواهرم، اون  چند ساعت رو  خیلی خوب با هم  بازی کردند. بدون هیچ گیس و گیس کشونی. تنها یکبار دست یاسین رفت لای در.دست لای در گیر کردن و کبود شدن  حادثه‏ی بزرگ و تلخیه. ولی نه برای یاسین با اون سوابق!
  چند هفته ای بود که خواهر و برادران همدیگر رو ندیده بودیم.  خاله فراز معلم دبستانه. دو سه سالی هست که  به عنوان معلم نمونه شناخته می‏شه و تقدیر و تشکر و این صوبتا. امسال دو شیفت برداشته تا بتونه از عهده قسط خونه ای که پارسال  ساخت  بر بیاد. آدم فوق‏العاده با اراده‏ایه. برای شاگرداش هم خیلی زحمت می‏کشه.  شده حتی  بچه های دیر فهم رو با خودش بیاره خونه و بهشون بدون هیچ انتظار مالی درس بده.   پدرو مادر شاگرداش همیشه کلی براش دعا می‏کنند. خیلی دوست دارم معلم های سالهای بالاتر فراز هم این مدلی باشند اصلن کاشکی میشد خاله‏ش میشد معلمش.   یکی دیگه از برادرام هم معلمه. تو مقاطع بالاتر البته. مصداق کامل بخور و بخواب کارمه، خدا نگهدارمه! نمی‏دونم پشت سر این برادر  دعا هست؟ لنگه کفش هست ؟ یا چی؟
 مامان یاسین مسئول یکی از شعب  کانونه. ماجراهای جالبی برای تعریف داره . چند مدت پیش  پدری زنگ میزنه بهش و میگه بچه من خیلی باهوشه. بی نهایت درکش زیاده. شما چی پیشنهاد می‏دید که بچه‏م هرز نره؟!  مادر یاسین می‏پرسه چند سالشه، پدر  اون بچه‏ی باهوش میگه سوژه مورد نظر  دو ماهه‏ست!
 از معرفی بقیه افراد حاضر بگذریم و بریم سراغ تولد.
قبل از بازکردن کادوها  این 4 تا پسر کلی نانای کردند. یاسین هم سنگ تموم گذاشت تا تولد داداشش به نحو احسن انجام بشه. موقع باز کردن کادوها، محمد امین  کادو دهنده رو می‎بوسید و ازش تشکر می‏کرد. یاسین هم به دنبالش همین کار رو می‏کرد. اصلن اون بچه کله خراب به کل متحول شده و فقط رفتارهای معقول ازش سر میزنه  و حرفای سنجیده ! یه چیزی می‏گم... یه چیز می‏شنویدها...
جمعه
نزدیک خونه مادرم، یه  مزرعه سبزی وجود داره که با آب چاه آبیاری میشه. محض اطلاع عرض کنم که بعضی سبزی های عرضه شده در مغازه های  شهر تهران از جنوب تهران تامین میشه که بعضاً با آب فاضلاب تصفیه شده آبیاری می‏شند. مشخصه این سبزیها اینه که خیلی زود خراب می‏شند. سبزی. آبیاری شده با آب چاه دووم بیشتری داره.  دیشبش  خواهر و زنداداش تصمیم گرفتند سبزی بخرند و ببریم تو باغ پاک کنیم و بشوریم دسته جمعی. این بود که همگی رفتیم از مزرعه سبزی خریدیم. من سبزی قورمه داشتم. فقط اسفناج گرفتم و سبزی آش. فراز و علی و یاسین و محمد امین. از اون اول بازی کردند تا آخر. شکارچی بازی. موتورخونه بازی. سرباز بازی. فرغون بازی، خاک بازی. کود بازی. تپه نوردی و ... خلاصه اینکه ما با خیال راحت به سبزی پاک کردن‏مون ادامه دادیم و شستیم‏شون و خشک کردیم. بعد اون غذا خوردیم و   کمی هم  فلف و کدو بادمجون و گوجه و خرمالوی باغ  چیدیدم تا با خودمون بیاریم. عصر که شد فراز شروع کرد به آی و ای کردن که گوشم درد میکنه و حالم بده. نصف استامینوفون دادیم بهش.  آش خوردیم و همگی رفتیم به مغازه سبزی خرد کنی تا سبزی هامون خرد بشه. فراز خوابید. شب رسیدیم خونه. سبزی ها رو بسته بندی کردم . قصه‏ی شب  فراز رو خوندم و خوابیدیم. نصفه شب با صدای آه و ناله فراز بیدار شدم. تب داشت. با استامینوفون و پاشویه تب رو پایین آوردم. تا فردا سر فرصت ببرمش دکتر.
شنبه
امروز سر کار نرفتم. فراز رو بردم دکتر نزدیک خونمون. دکتر فوق العاده مهربوینه و کلی وقت میگذاره برای مریضاش. فراز خودش شروع کرد از مشکلات گلو و گوش و سینه و سرفه‏ش حرف زدن و خانم دکتر هم مثل همیشه یواشکی به من گفت که اسفند دود کنم براش. گلوش عفونت داشت. گوشش کمی. گوشی  رو داد تا فراز هم صدای قلب خودش رو گوش کنه. دارو رو گرفتیم و  فراز خورد. فکر میکردم بعد از مصرف دارو بخوابه.  تا این لحظه که نخوابیده و چارپایه و لگن و بشقاب  و ماشیناش رو وسط اطاق  ردیف کرده و باهاشون بازی می‏کنه.

پی نوشت بی ربط: چند روزی بود که فکرم بی مقدمه و بی دلیل مشغول داستان حسنک وزیر شده بود. بعد همه‏ش جمله‏های آخر داستان تو ذهنم میومد . اونجا که در مورد مادر حسنک و عزاداریش برای حسنک میگفت. یادم نمیومد به جه صفتی خونده شده بود. همه‏ی جمله‏ی بعد این صفت یادم بود به جز خود اون صفت عقلم هم نمی‏رسید که تو اینترنت گوگل کنم. اگه شما هم یادتون باشه  آخرای داستان اینطوری بوا: " مادر حسنک زنی بود ... (یادم نمیومد). چون بشنيد جزعي نکرد چنان‌که زنان کنند؛ بلکه بگريست به‌درد، چنان‌که حاضران از درد وي خون گريستند. پس گفت:«بزرگا مردا که اين پسرم بود! که پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان.» .
 شب تولد پسر برادرم، تو کتابخونه‏شون چشمم افتاد به تاریخ بیهقی و هی ورق زدم و ورق زدم تا داستان رو پیدا کردم والبته اون جمله رو.  صفت مادرش "جگر آور" بود. اشک تو چشمام جمع شده بود از این پیدا کردن. بعد دوباره نشستم داستان رو خوندم وهی ذوق کردم و فکر کردم هنوز چهارم دبیرستانم!
پی نوشت دوم:  هی می‏خوام " من" رو بکشم کنار و وادارش کنم اون گوشه سوت بزنه. ولی  هنوز نشده که دِ آخه



۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

گستره‏ی فعالیت‏های عباس آقا!!

صحنه: مادر یاسین در حال عوض کردن پوشک یاسین؛
یاسین:« مامان، تو شوم بول داری؟»
مامان یاسین:« نه. ندارم»
یاسین:« خب. برو از عباس* بخر!»!!!


*عباس، بقال سر کوچه‏شون می‏باشد

-یاسین، پسر دو سال و یک‏ماهه‏ی برادرم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

لو دادن به سبک نوین و "منو نخوره"!

فراز با پسر خاله‏ش داشتند بازی می‏کردند. پسر خاله دزد بوده و فراز هم مثلاً مردم عادی!
پسر خاله دزدی می‏کنه! به فراز می‏گه « حالا مثلاً تو باید بری منو لو بدی».
فراز:« لو بدم؟ یعنی چی؟»
پسر خاله: «یعنی اینکه یه کاری کنی همه بفهمند من دزدی کردم».
فراز یه دستش رو به کمرش زد. یه دست دیگه رو هم در حالیکه انگشت اشاره اش به طرف پسر خاله بود، به سمت پسر خاله دراز کرد. بعد در حالیکه یه حالت قری به کمرش داده بود. با صدای بلند و یکنواخت و به طور مستمر (!) و با یه ناز و عشوه‏ی خاص داد می ‏زد:« هو هو هویِش کنید. از خونه بیرونش کنید»!!
**
.
یاسین ، تازگی‏ها یاد گرفته. هرموجود زنده ای که می‏بینه ، این سوال را با صدای بلند مطرح می‏کنه که «منو نخوره؟» حالا این منو نخوره رو با همون صدای نازک و مظلوم و از ته چاه دراومده یه جوری خاصی می‏گه. به این صورت که بین "ن" و "خوره"، رو با یه فتحه بسیار کشیده ادا میکنه که آدم به فکرش می‏رسه که بره خودش رو بخوره!
چند روز پیش تلویزیون داشته راز بقا یا یه چیزی در این مایه ها نشون می‏داده. یه شغال بوده که تو سرما دنبال غذا می‏گشته. یاسن به محض دیدن روباه از تلویزیون. سوال " منو نخوره؟ رو مطرح می‏کنه و بعد بدون دادن یه فرصت برای جواب به سمت تلویزیون می‏ره و با ضربات محکم در حالیکه مرتب " منو نخوره ؟" را تکرار می‏کرده به شغال و بالنتیجه به تلویزیون می‏کوبیده. طوریکه تلویزیون ( از این ال سی دی ها) داشته میفتاده که به موقع با جانفشانی برادر از خطر سقوطش جلوگیری می‏شه!
تو خونه‏شون یه سوسک می‏بینه. در حالیکه به سمتش می‏دویده و اونو می‏گرفته و می‏زاشته تو دهنش، به طور مکرر تکرار میکرده " منو نخوره؟" این دفعه اقدام اطرافیان فقط باعث نجات یه نصفه سوسک می‏شه و بقیه اش توسط یاسن خورده شده بود!!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

قضیه "آهغال" و عمه‏ای که من باشم






این پسر برادرمه. در حقیقت دومین پسر برادرم. قبل ترها تو این پست و این پست درموردش نوشتم یا عکسش رو گذاشته بودم. قیافه معصوم و مظلومی داره با اون نگاه خواب‏آلو و بی‏تفاوت. این‏طور نیست؟ تازه صداش رو که نشنیدید؟ یه صدای نازک و از ته چاه دراومده، ادای آروم کلمات، و چی بگم که وقتی حرف می‏زنه آدم می‏خواد زار زار گریه کنه از این مظلومیت موجود در صدا!
ابتدای امر این رو بگم که اصلاً گول این قیافه معصوم و مظلوم رو نخورید. آتیش پاره‏ایه که از همون اوان کودکی به عنوان بچه شر فامیل اسم در کرد. نه ماهگی راه افتاد و تو پرونده اش مواردی از قبیل بزن بهادری مطلق فامیل ( به طوریکه همه بچه های کوچیک و بزرگ فامیل از همون یکسالگی ازش حساب می بردند و سابقه کتک خوری از ایشون رو داشتند)، پرت کردن چند گلدون در عرض یکی دو دقیه از بالای پله ها، شکستن شیشه دو سه تا کمد، بریده شدن گردنش توحین یکی از این شکستگی‏ها، خوردن رنگ به میزان فراوون ولی خدا رو شکر مسموم نشدن، کثیف کردن نیم‏ساعته همه مبلها با ماژیک و آبرنگ، رفتن تو یه سطل رنگ و غوطه ور کدن خودش در اون ، پرتاب خودش از بالای کمد رختخوابا – به ارتفاع 1 متر و نیم-بدون هیج نک و ناله ای، بازکردن شیشه ماشین در یک لحظه و اقدام به پرت کردن خودش (با تلاش حاضران این اقدام بی نتیجه موند)، نشستن تو ماشین و قفل کردن در از داخل به مدت سه ساعت همراه با مشاهده قرین با سکوت از داخل ماشین به اضطراب و سردرگمی والدین، خوردن سکه، بالا و پایین رفتن از پله ها به طور مستقل در یک‏سالگی و طبعاً افتادن‏های مکرر به ازای این استقلال، بالا رفتن از روی دیوار اُپن به صورت از دیوار راست بالا روی و داشتن زندگی مستقل روی اونجا، شکستن متعدد ظرف و ظروف و اشیاء قیمتی، پرتاب متعدد گوشی ثابت و موبایل والدین و شکستن گاه به گاه اونها، و....

اولین کلمه ای که پسر برادرم بعد از مامان و بابا یاد گرفت، کلمه آهغال به معنی آشغال بود. همچین این کلمه رو با عشق ادا می‏کنه که آدم وا می‏ره. دلیلش شاید برمی‏گرده به زمانی که کوچولوتر بوده و یکی از تفریحاتش برای دَدر رفتن اون‏هم بعد از سپری کردن چند ساعت ملال‏آور تو خونه، ساعاتی بوده که باباش آشغالا رو می برده بیرون و طعم دَدَر به این طریق حس می‏شده. آهغال برای اون یادآوریه خستگی در کردن و تفریح شیرین بوده و هوای آزاد و... هست.
خاطرات آهغالی ایشون:
چند روزاز گم‏شدن گوشی مادرش گذشته بوده . مادرش خونه و محل کارش رو زیر رو رو کرده بوده و پیدا نکرده بودش. اوئل که از این می پرسیدند چیزی نمی گفته. بالاخره بعد از چند روز که یه گوشی مشابه بهش نشون می‏دند و سراغ گوشی گمشده رو میگیرند ، گوشی رو میگیره دستش و با اطمینان تمام میگه" آهغال"! بعد بدو بدو به سمت سطل آشغال می‏ره که بندازتش اونجا!
.
داشتند با مادرش حرکت مورچه‏ها رو رو زمین نگاه می‏کردند. مادرش براش از مورچه ها می‏گفته و اینکه چطور زندگی می‏کنند. این هم گوش می‏داده. بعد یک‏هو یه مورچه ای رو می‏بینند که یه پوست گندم رو دوششه و بازور حملش میکنه. یاسین (اسمش یاسینه خب) حمله می‏کنه. بعد از یکی دو دقیقه تعقیب و گریز و میون " نکن یاسین گناه داره"های مادرش، مورچه رو می‏کشه. بعد پوست گندم و میگیره دستش و بدو بدو می‏ندازه تو سطل آشغالی که اون دور و بر بوده. موقع برگشت به مادرش می‏گه «آهغال بود»!
.
تولد فراز بود. ظاهر کیک تولد براش نامانوس بود. هی ازهمه می پرسید «این چیه؟» همه جواب می‏دادند. ولی یاسین قانع نمیشد. از من هم پرسید این چیه؟ بهش گفتم کیکه و شکل کیک رو براش توضیح دادم. راضی نشد. با صدای نازک و مظلوش پرسید « یعنی آهغاله؟» !
**
این رو هم بگم و تموم کنم. چند روز پیش رفته بودند باغ. مادربزرگش (مادر من) بهش آب می‏ده. می‏خوره و با لذت هم می‏خوره. معلوم بوده حسابی تشنه‏ش بوده. مادربزرگ که ذوق زده شده بوده به موقع به داد بچه رسیده، حس آموزش تعلیمات مذهبی و تاریخی درش گل می‏کنه، سعی می‏کنه از این فرصت استفاده کنه. اینه که بهش می‏گه «بگو سلام بر حسین» . یاسین این ور و اون ور رو نگاه می‏کنه و با همون صدای مظلوم و نازک و از ته چاه در اومده می‏گه «حسین نیست»!

*
توضیح اینکه یاسین، به تاریح امروز دو سال و سیزده روزه‏ست

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

بهترین چیزدر دنیا!

« بهترین چیزدنیا اینه که وقتی باید ساعت 7 از خواب بلند شی. ساعت 6 بیدارشی و ببینی که اووووووه، یک ساعت دیگه وقت داری واسه خوابیدن»

ازسخنان گهربار برادرم !

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

دوکلوم بشنو از مادرشوهر

ببین عروس گلم، نمی‏دونم چند سال بعد از این نوشته پسرم اومده با تو به اصطلاح مزدوج شده و زندگی می‏کنه، ولی هرچی که هست حتماً تو این سال‏ها از سیل، زلزله، طوفان، حمله فلان کشور و دفاع از بهمان کشور، جون دادن میون یه انقلاب دیگه واسه روی کار آوردن یه مشت مفت‏خور دیگه، حملات تروریستی یه عده یالقوز، فوران یوهویی گدازه‏های آتش نشانی از کوه دماوند، سقوط هواپیما، تصادف با ماشین و کامیون و دوچرخه، خارج شدن ریل قطار، سرطان یا چه می‏دونم سکته قلبی و مغزی و اِل و بِل، خطراصابت آجرهای بی‏هدف و دور از هدف موجود در آسمان، شهاب‏سنگ‏ها و غیره و ذالک جون سالم به دربرده (بزنم به تخته، اسفند دود کن براش)و علی‏الحساب با تو زندگی می‏کنه. اینو برات می‏نویسم که بدونی من برای اینکه پسرم از یه لحاظایی عین باباش نشه و تو هم از من عین مادرشوهرم یاد نکنی، کلی از ابتدای تولد (!) براش از مزایا و لذایذ ظرف‏شویی و اهمیتش در زندگی، فارغ از نگاه‏های جنسیتی گفته بودم و اونو بسیار علاقه‏مند به انجام این کار کرده بودم. این شده که یک شب وقتی شازده دوماد فقط 5 سال و 16 روزش بود، به میل و درخواست خودش، پیش بند رو بست دور گردنش، رفت رو چارپایه و همونطور که من بالا سرش بودم و هر ازگاهی یه چیزایی بهش می‏گفتم و به اصطلاح راه و چاه رو نشونش می‏دادم، همه‏ی ظرفای شام اون شب رو شست!
.
یادت باشه، فقط 5 سال و 16 روز.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

تنها صداست که می‏ماند!

یادمه پارسالا، یک بازی تو وبلاگستان بود که "آرزوهای محالتون رو لیست کنید". بعضی از وبلاگ‏نویس ها نوشته بودند که مثلاً؛ سفر به فُلان جا، خرید ویلای دوبلکس در بَهمان جا و خرید ماشین اِل، دوباره دیدن بِل و...
وخب، آرزوهایی که به نظر من چندان دست نیافتنی و محال نیستند! یعنی نه اینکه کاملاً دست یافتنی باشند، ولی خب، محال هم نمی‏شه اسمشون رو گذاشت(منهای دوباره دیدن و زندگی با آدمایی که دیگه تو این دنیا نیستند)
یکی از آرزوهای محال من که هیچ کس هم اون موقع ازم نپرسید والان هم کسی نپرسیده و خودم یوهو یادش افتادم و به نظر خودم واقعاً "محاله"، اینه که یه صدای بمِ قشنگِ پر نفوذِ عمیقِ با وُل بالا داشته باشم.
البته نه اینکه الان نا شکر باشم ها! باز هم خدا رو شکر که یک صدایی بالاخره از اون ته در می‎یاد و منظوره رو می‏رسونه! واقعا خدا رو شکر، ولی خب،...آرزوی محاله دیگه... چه کارش می‏شه کرد؟
صدای من از این صداهای زیر و نازک و ضعیفه. از این صداها که وُلومشون پایینه و یه بَعبَیی هم پشت تارهای صوتی پنهونه و یه وقتا که صدام از یه حدی قراره بلند تر شه، صداهه می‏لرزه و یه نموره به جیغ شبیه می‏شه و تو این هاگیر واگیر، بَبَیی هم از اون تو کله‏ش رو می‏یاره بیرون و شروع به بع بع می‏کنه!
فکرشو بکنید چه قدر تاثیر می‏زاره رو هیبت آدم، رو نفوذ آدم رو دیگران، رو جذابیت آدم، و این جور چیزا!
.
خلاصه که اومدم و این آرزوی محالم رو گفته باشم که نگفته از دنیا نرم یو‏هو! و خدا رو چه دیدی، شاید امشب خدا با یک سری وسایل، اقداماتی رو روی تارهای صوتیم انجام داد و فردا صبح که از خواب پا شدم، من هم شدم صاحب این صدا بم قشنگایِ پرنفوذِ عمیقِ با وُل بالا!
.
.
.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

دفاع!

برادرم هفتۀ پیش دفاع کرد. این دومین دفاع دکترا تو ایران بود که من درش حضور به هم رسانده بودم!
تو اون خارجی که ما بودیم دفاع کلی فرق داشت. همۀ دفاع‏ها تو یک ساختمون مخصوصی برگزار می‏شد. این ساختمون و دادن مدرک فقط منحصر به پی اچ دی ها نبود. بلکه به فوق ها هم تو همون جا مدرک می‏دادند منتها خیلی بند وبساط نداشت. اسم رومی‏خوندند و یک سری ویژگیها و خصوصیات و علائق آدم و بعد مدرک رو می‏دادند دست آدم. یک روزای مشخصی برای فوق‏ها می‏گذاشتد که طی اون، ده پونزده تا فوق فارغ التحصیلیشون رسمی می‏شد. البته اینطوری بود که قبل‏تر دفاع از تر فوق تو دپارتمان مربوطه انجام شده بود و اینجا صرفاً مدرک داده می‏شد دست آدم. من هم این مدلی یه روز آفتابی مدرک دار شدم.
برای دکتراها این پروسه فرق داشت و توام بود با دم و دستگاه و تشکیلات. دانشجوها و تماشاچی ها می اومدند تو همون ساختمون مذکور و رو صندلیها‏می نشستند. بعد خانومی که لباس مخصوصی داشت سر ساعت دفاع می اومد از همون دری که هم تماشاچی‏ها وارد می‏شدند با ا هن و تولوپ داخل سالن می‏شد و شخص دفاع کننده و دو نفر همراهش هم به دنبال اون و همه از جلوی تماشاچی ها رد می‏شدند، می رفتند بالای سن، رو جای مخصوصشون می‏نشستند و بعد اون خانومه که یک عبای سیاه بلند و کلاه مخصوصی داشت با اون عصای تو دستش می کوبید رو زمین و می‏گفت دفاع شروع شد. بعد خودش می‏رفت. دفاع کننده پونزده تا بیست دقیقه وقت داشت تا هرچی تو چنته داشت و تو چار پنج سال اندوخته بود رو بریزه رو داریه. بعد پونزده دقیقه دوباره اون خانومه می‏اومد و تق تق می‏زد رو زمین و اعلام می‏کرد که وقت تمومه!
بعد ده دقیقه زنگ تفریح بود و بعد دوباره اون خانومه می اومد، منتها این بار به دنبالش داورا و استاد و سوپر وایزر. با جلال و جبروت. اینها هم با لباسهای مخصوص (عبا و کلاه) از جلوی همۀ تماشاچی ها رد می‏شدند و می‏رفتند رو جاهای مخصوصشون می‏نشستند و خانومه تق و توق کنان، زمان شروع دفاع از سوالهای داورا را اعلام می‏کرد. هر طرف 4 تا 5 نفر می‏نشستند و سوالاشون رو به ترتیب می‏پرسیدند و جواب می‏گرفتند.

نقش اون دو تا همراه هم این بود که اگه یک موقعی کسی از متن رساله سوالی داشت، اینا اون صفحه رو می‏خوندند! بعد همۀ این مراحل که کلن یک و نیم ساعت بیشتر طول نمی‏کشید، مدرک رو می‏دادند و بعد همگی با هم می‏رفتند یه سالن دیگه برای پذیرایی!
در کل اینطوری بود که نمره از قبل هم تا حدودی با توجه به کیفیت کار مشخص بود و کار داورا و این سوالها یک جوری رفع ابهام وورانداز تسلط دفاع کننده به موضوع بود. برای دفاع و پایان دکترا باید حداقل 5 مقاله تو ژورنالهای مختلف چاپ شده بود و نوع ژورنال هم کمی تا قسمتی رو قضاوت تاثیر داشت.

دفاع اولی که تو ایران رفتم، کلی خوش خوشانم شد. شخص دفاع کننده در مدتی طولانی در مورد موضوع تزش به ایراد سخنرانی پرداخت و هی از دست اندرکاران هم تشکر کرد و بعد نوبت سوال کننده ها شد که انگار طبق یک قرار داد نانوشته هی به تمجید و تعریف و تشکر از همدیگه و دست اندرکاران! می پرداختند.
دفاع برادرم تو دانشگاه امیرکبیربود. دقیقاً از ساعت ده شروع شد و 40 دقیقه بدون داشتن هیچ مددی، و فقط با یک لیوان آب که همون وسط مسط‏ها تموم شد، ادامه پیدا کرد. بعد یک آقای چاقالو و لپ گلی همون پایین تشکر کرد و گفت که وقت سوال تماشاچی هاست . اگه سوالی نیست بفرمایید پذیرایی تا بعدش داورا سوالاشون رو بپرسند اولش هیچ کس بروز نداد که سوال داره. بعد که کم کم آماده شدیم بریم بیرون، هی همه یادشون افتاد که سوال کنند. من که خب، از موضوع چندان سر در نمی‏آوردم ، رفتم بیرون تابلکه شکمی صفا بدم. یک ربع بعد هنوز سوال تماشاچی ها ادامه داشت!
داورا هم کلن مشخص نبودند. یک عده نشسته بودند جلو که معلوم نبود به مناسبت داوری اونجا نشستند، یا استادند، یا دانش آموز!
بعد بدون اینکه به برادر استراحتی داده باشند، سوالاشون رو شروع کردند.
برادرم از همون اول تو همون دانشگاه قبول شده بود. دورۀ فوق شاگرد اول بوده و از سهمیۀ شاگرد اولا استفاده کرده بود و بدون کنکور وارد مقطع دکترا شده بود. هفت تا مقالۀ سابمیت شدۀ بین المللی داشت تو ژورنالهای خوب و از قضای روزگار، دو تا از مقالات چاپ شده‏اش هم از مقالات پرارجاع شناخته شده بود. دو تا مقالۀ دیگه‏ش هم در آستانۀ سابمیت شدن هستند. اینا خب خیلی خوبه. آما...
یکی از استادا به شدت مخالف این سهمیه بوده و به تبع اون مخالف برادر!
هی سوال می‏پرسید و منی که کلن از موضوع زیاد سر در نمی‏اوردم هم حالیم شد که این سوال‏ها همه‏شون یکی هستند که بابا! حتی داورا هم دیگه به تنگ اومده بودند وبه طور ضمنی و با چشم و ابرو به این طرف می‏خواستند حالی کنند که سوالات تکراریه!
من نمی‏دونم حالا این استاده اگه تو دفاع اینایی که با سهمیۀ شهدا و جانبازان و ...، یا دفاع این دانشجوهایی که کلی پول می‏دند و با پول می‏شند دانشجوی دانشگاه‏های دولتی، چی کار می‏کرد، یحتمل تفنگش رو درمی‏آورد و حملهههه.
خلاصه که حکایت "هَی بَپُرس، هَی بَپُرس تا بَرینی توش" شده بود. بالاخره ساعت یک، این پروسه تمام شد و نمره نوزده و نیم شد!!!!من که آخرش نفهمیدم این نیم به چه معناست، یا آدم بیست می‏ده یا نوزده دیگه. اون نیم وسط چی کاره‏ست خب. اصلاً به نظر من آدم باید همیشه اعداد رو گرد کنه!
این هم جریان حضور من دردفاع برادر!

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

دایرةالمعارف ذررین و اکبرجان!

وقتی برادرم کلاس چهارم یا پنجم دبستان بوده، تو یکی از این مسابقات علمی منطقه اول میشه و طبعاً بابام براش جایزه میگیره. جایزه ای که میگیره یه دایرةالمعارف بود!
هنوز که هنوزه من فکر میکنم چطور بابا یه همچین فکر بکری به سرش زده تا همچین چیزی بخره براش! آخه بابای من از اون دسته آدماست که به تاریخ علاقه داره و اونهم نه هر تاریخی، تاریخ از نظر بابام شاه عباسه و بس!! نگید داریوش و کورش و حتی شاه اسماعیل! راه نداره جان شما! فکر هم نکنید ما از تخم و ترکۀ شاه عباسیم ! نه والله، من شجره نامه رو بررس کردم و دیدم که اگه شاه عباس غرب بوده، آبا و اجدادمون شرق بودند، و بالعکس. تازه اون موقع هواپیما و قطار هم که نبوده، بگیم حالا حتماً یه طور شده دیگه! ما اگه تو بررسی آبا و اجدادمون به یک سرباز زره پوش گندۀ مغول یا به یه سرباز روسی وس بی رنگ و رو برنخوریم، هنر کردیم، شاه عباس پیش کش! این علاقۀ بابا به به شاه عباس هم جزء رازهای نامکشوف زندگیه برای من که امیدوارم یه روزی کشفش کنم.
القصه، این دایرةالمعارف از اون بعد وارد خونۀ ما شد و شد مرجع چواب برای خیلی سوالهای داشته و نداشته‏مون. یادمه وقتی خودم مدرسه میرفتم و خوندن رو یاد گرفته بودم، ساعتها باهاش مشغول بودم. از اطلاعات ادبی، تاریخ باستان، تاریخ معاصر، جغرافی داشت تا کمکهای اولیه و اختراعات و عکس بعضی از بازیگرای هالیووی و برندگان نوبل و اسکار!
همون اوائلی که این کتاب رو خریده بود، یه کارگر افغانی هم داشتیم به اسم اکبرجان. این اکبرجان دیپلمۀ اون موقع افغانستان بود و بابای من از اینکه همچین کارگری به تورش خورده، خوش خوشانش بود، مخصوصاً اینکه اکبرجان، اوقات فراغتش یه کتاب می‏گرفته دستش و هر وقت هم کتاب نبوده دستش، با بابام در مورد محتویات اون کتابها صحبت می‏کرده و یحتمل هم راجع به معلوماتش در حوزۀ شاه عباس!
بابا کتاب دایرةالمعارف رو هم به اون قرض داده بود تا به مطالعات روز افزون اکبرجان بیفزایه! و اکبرجان هم نامردی نمی کنه، کتاب رو می‏خونه و هرجایی هم که عشقش می‏کشیده، با خودکار می نوشته" ملاحظه شد، اکبرجان" انگاری که داره مشق شاگرداش رو خط می‏زنه! این ملاحظاتش(!)به کنار، هر عکس یا تصویر زن خوشگلی هم که بود(مثل عکس مریلن مونرو و بریژت باردو یا تصویرنقاشی شدۀ خواهران برانته)، دورش خط کشیده بود!
پ نمی‏دونم هدفش چی بوده، شاید میخواسته اینطوری به همه یادآوری کنه که این متعلق به منه و محدودۀ منه و به محدودۀ من وارد نشید یا یه همچین چیزایی!
بعدها، هر وقت این کتاب رو میگرفتم دستم . یاد اکبرجان هم می افتادم، ولی خب طبعاً این یاد افتادن، یاد افتادن دلنشینی نبوده! آدم چطور میتونه رو سلامت عقل یه آدم بزرگ که کتابا رو به متد دلخواه خط خط میکنه یا راه به راه اسمش رو می نویسه، شک نکنه!
خلاصه که الان هم که الانه، یا د دایرةالمعارف بدون یاد اکبرجان محاله!
***
حالا چرا من یاد این قضیه افتادم؟
من این کتاب رو فوق‏العادده دوست داشتم، یعنی تمام معلوماتی که من تا مدتها داشتم منحصر به همین کتاب ارزشمند بود، مدتیه که دنبال یک کتاب دایرۀ المعارف با همون کیفیت ولی به روز شده اش هستم، ولی کتابهایی که دیدم ، اصلاً همچون کیفیتی ندارند!
اینه که فعلاً فکرم حول و حوش همون دایرةالمعارف با جلد آبی خونۀ بابا میگرده که برش دارم و صحافیش کنم و بیارمش خونۀ خودمون و بشه دوباره مرجع . حالا گیریم، اطلاعاتش از بیست و خرده ای سال اینطور، آپ تو دیت نشده، گیریم که اکبرجان برای اثبات حضورش محکم کاری کرده!
ولی هنوزکه هنوزه میتونه خیلی جاها جواب بده. نه؟
***
-سمیرا جان، من نمیتونم برای وبلاگت پیغام بگذارم. دلیلش رو نمیدونم. ارور می‏ده!
-من یک عده ازوبلاگها رو به لینک کنار صفحه‏ام اضافه کردم ولی خودم رویتشون نمیتونم بکنم، نمیدونم برای شما رویت میشه یا نه؟
- از اینکه پست برنج ، مفید بوده، خوشحالم .
-می بینید من چه امروز زرنگ شدم و دو تا پست هوا کردم!

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

یه غروب موذی

غروبه الان. از اون غروبای ابری. ابری... اون هم تو تابستون! یحتمل از قانون غروب های موذی کشدارتبعیت میکنه.
فراز و باباش نیستند. من بعد از یک سلسله بشور و بساب اومدم نشستن اینجا. بشور و بساب اصولاً حال آدم رو خوب میکنه. پس نتیجه میشه گرفت که من حالم قبل از بشور و بساب گرفته بوده، احتمالاً خسته هم بودم. همین!

***
دبستان که میرفتم. برادرم دوسالی از من فاصله داشت. یعنی من پنجم بودم، اون سوم بود. برادر بزرگترم، چند سالی از من بزرگتر بود. یه غروب جمعه بود، مثل همین غروب، ابری. منتها، باید تو تابستون نبوده باشه و احتمالاً بهار بوده. چرا؟ چون هنوز مدرسه ها تعطیل نشده بود.
سر و صدای بچه ها از کوچه میومد. برادر کوچیکه خوابیده بود. یه فکر شیطانی به سر من و داداش بزرگه برای اذیت کردن دادش کوچیکه زد. رفتیم دو تایی سراغ داداش کوچیکه که خواب بود.
«مجید... مجید... بلندشو... مدرسه‏ات دیر شده...چرا نرفتی؟..بدو»
مجید خوابالو با چشمای بادکرده و سراسیمه:«اِ...ساعت چنده مگه... مامان کو؟... چرا بیدارم نکردید؟»
« خیلی دیر شده...بدو تا دوباره آقای درخشان دعوات نکرده»
بعد کیفش رو دادیم دستش
مجید:«پس صبونه چی؟... چی بخورم»
«بدو...بدو...»
مجید با سرعت شلوارش رو تنش کرد، کیفش رو دستش گرفت و کفشاش رو پاکرد و دوید...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

سبز مثل باغ، مثل خاک!

دوم یا سوم دبستان بودم که بابام ، باغچۀ قبلی رو فروخت و اومد یک تیکه زمین بزرگتر خرید که هیچ علف و درختی نداشت. بابا معتقد بود که خاکش خوبه، جاش خوبه ، آبش خوبه، اینجا یه باغ قشنگ میشه، درخت سیب و هلو وزردآلو و گوجه سبز میکاره ویه خونه میسازه این گوشه، یه آلاچیق اونور و....



این حرفا رو میزد در حالیکه به دور دورا نگاه میکرد! انگار داشت اونچه که تجسم میکرد رو برای ما تعریف میکرد.وقتی اینارو میشنیدم، تو عالم بچگی با خودم میگفتم کو تا این بیابون باغ بشه؟

سال بعدش چند تا نهال کاشت این ور و اونوراون بیابون بی آب و علف . فکر میکردم بابا هم بچۀ بزگیه که مثل ما چوبا رو میکاره زمین به خیال اینکه باغ داره. سالها گذشتند، هی بیل زده شد، هی علف کنده شد، هی جوی آب درست شد، هی درخت کاشته شد، هی هَرَس شد . هی عرق ریخته شد ، هی حرص خورده شد، هی سرما زده شد، هی بی آبی شد، هی...


به ده سال نرسیده اونجا برای خودش باغی شد که شد پاتوق خودمون و فک و فامیل. میرفتیم اونجا و برای خودمون خوش بودیم. نمی دونم چرا اون وقتها- یعنی همون ده سال بعدش که دیگه باغ شده بود -به این فکر نمی کردم که این همون تصور بابا موقع خرید این زمین بوده. یعنی انقدر از نزدیک همه چی رو، علی الخصوص رنج ها رو می دیدم که به اینکه تو اون تصور ده سال پیش بابا قدم میزنم، فکر نمی‏کردم .

این روزا که تو اون باغ قدم میزنم، همه‏اش اون نگاه دور بابام وقتی داشت برامون رویاش رو از اون بیابون تعریف میکرد می‏یاد تو ذهنم. این روزا بیشتر به "رویا" و" تحقق رویای بابا" فکر میکنم.

شاید من هم دیگه فهمیدم زندگی چیه!

***


فراز که خیلی خوش به حالش میشه اونجا، تا اونجا که جا داره خاک بازی میکنه

اینم نمای دیگه ای از باغ از کنار دو گیلاس نرسیده!

-یکی از اون عکس های بالایی هم فراز و پسر داییش رو نشون داده، مشغول گوجه سبزچینی و لبماندن!

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

سلیقه ها و پاستوریزه

1-دیشب عکسی رو که در پست قبل گذاشته بودم رو به بابای فراز نشون دادم. از انتخابم اصلاً خوشش نیومد و گفت این اصلاً هم با مزه نیست. به‏ش گفتم درسته فراز اینجا قشنگ نیفتاده ولی یک جورهایی عین این پیرمردهای کچل و غرغرو شده، به نظرم این عکس به بچه رو تو یه سن شانزده ماهگی با مزده می کنه. گفت نه، این قشنگ نیست چون علاوه بر اینکه خوشگل نیفتاده و کیفیت عکس هم پایینه ، فراز هم حالت گریه داره! انگار که ما آزار داشته باشیم و بچه مون رو به گریه بندازیم و ازش عکس بگیریم!
توجیه جالبی بود. قبول کردم و گفتم باشه، بعدسعی کردیم تو کل عکسهای فراز دنبال عکس با مزده بگردیم !
همونطور که قبلاً هم گفتم با توجه به عکس‏هایی که تو وبلاگ کیاراد گذاشته شده، هر عکسی هم که ما بگذاریم از رده خارجه، چون اونطور که باید شکار لحظه ها نکردیم. حین کارهای با مزده اش تا دوربین رو میدید خیره می‏شد به دوربین وعکس مربوطه یه عکس فرمایشی از آب در می اومد. ولی با این‏حال رفتیم تا ببینیم عکس با مزه‏تر از این عکس هم داریم یا نه، چند تایی پیدا کردیم ، یکی دو تاش از عکس‏هایی بودند که من چند ماه قبل تو وبلاگ گذاشته بودم و تکراری می‏شد. بدون احتساب اون‏ها سه تایی پیدا کردیم. یکیش به نظر بابای فراز خیلی با مزه بود ولی مشکل اینجا بود که بغل باباش بود وبرای اینکه خودش رو از کنار فراز محو کنه، یک ساعتی نشست پای کامپیوتر تا اونطور که می خواد درش بیاره. بالاخره خودش رو محو کرد ولی این عکسه به دلش نچسبید که نچسبید.
برام این همت و تلاشش برای این کار جالب بود.
می دونید تو نوشتن و انتخاب مطالب و ویرایش و ... وسواس خیلی زیادی داره. ترجمه ای که کرده بودم رو بعد از مدتها که وقت نداشت گرفت دستش و از همون یکی دو صفحۀ اول نزدیک هفده هجده تا به قول خودش غلط در آورد. از غلطهای نگارشی گرفته تا غلطهای مفهومی به این صورت که به جای این جملات ، جملات ساده تر به کار ببر، خیلی ساده، طوری که همه بتونند بفهمند، این کلمه برای این جمله ثقیله و ...، . بعد هم ترجمه رو داد به من و گفت تا اینها رو اونطور که باید و شاید درست نکنم، خودش کاری برای ویرایش و بازنگری انجام نمی‏ده!
من رو بگو که با کلی امیدواری فکر می کردم وقتی به دست اون بیفته، بعد از یکی دو روز کار تکمیله و همه چی تموم می‏شه!
گاهی فکر می کنم اگر قرار بود وبلاگ بنویسه، یک هفته ای رو صرف فکر کردن به موضوع می‏کرد، یک هفته ای رو می‏نوشت و یک هفته هم به ویرایش مطلبش قبل از پابلیش شدن اختصاص می‏داد و بعد از این سلسله مراتب یک پست پابلیش می‏شد. بعد وبلاگش شاید از این وبلاگهای خیلی درست و درمون و حسابی می‏شد . ولی خوب به دلیل اینکه طول می کشید مطالب ارسالیش، خوانندۀ زیادی نمی تونست برای خودش دست و پا کنه. تازه فکر کنم از مسائل روزمرۀ زندگی هم چیزی گفته نمی‏شد و مستقیم می رفت سر مسائل اساسی! و طبعاً اینطوری نوشته هاش برای خیلی ها از جمله من کسل کننده بود همونطور که اون هم نوشته های من رو کسل کننده و خواب آور می دونه!
نمی دونم حالا شاید هم اگه تصمیم به وبلاگ نوشتن ویا حتی وبلاگ خوندن می‏گرفت، اینطور نمی‏شد و کمی این وسواسه کنار گذاشته می شد. نمی دونم، شاید!
2- فراز گاهی که خیلی عصبانی میشه و میخواد یک حرف بد بزنه که دلش خنک بشه و عصبانیتش رو تخلیه کنه، میگه:" شماها دروغگویید، شما ها بی تربیتید، شما ها خجالتی هستید"!
البته الان یک هفته ای هست که از این حالت خیلی پاستوریزه کمی در اومده و موقع عصبانی شدن میگه: شما ها اَخمَخید!
یک‏بار موقعی که آروم بود وبا هم در مورد همه چی صحبت می‏کردیم گفتم آدم باید موقع عصبانیت، دلیل عصبانیتش رو بگه ، نه اینکه داد و بیدارد راه بندازه و حرفهای بد به کسی بزنه که اون رو نارحت کنه (یکی نیست به خودم بگه تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‏بره!)
فراز برگشت و گفت:" آره، مثلاً نباید بگه بی تربیت، نباید بگه اَخمَخ، نباید بگه خجالتی، تازه حرف "دروغ گو" از همه بدتره!مگه نه؟"
گذشته از عطف کردن توجه شما به خیلی بد دونستن مفهوم دروغ گو در نظر پسرک‏مون، دارید که از لحاظ لالایی گفتن و خواب کاملاً به خودم رفته؟!
3- گلمریم و دوستانش نمایشگاهی از شیرینی های اردکان و کاشی میبد و لوازم آرایشی و لباس تدارک دیدند که دیروز و امروز و فردا از ساعت 10 صبح تا 5 عصره. اگه علاقه مند به دیدن این نمایشگاه هستید ندایی بدهید تا آدرس بهتون داده بشه و یا احیاناً ترتیبی برای با هم رفتن.

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

قصه های فراز

این کارها اولین کارهای ضبط شده از صدای فراز هستند که بعد از پیداکردن میکروفون انجام شد. بعد از صرف کلی زمان که صرف پیدا کردن سایت مناسبی برای آپلود اینها شد، بالاخره سایتی رو پیدا کردم ولی کماکان از نتیجۀ کار مطمئن نیستم. . فعلاً اینها رو داشته باشید برای تست؛
این
و
این

(آیکون قربون دست و پای بلوری و صدای مخملینش برم)



پی نوشت: اگر صدایی رو داشتید یک ندایی بدید. صرفاً نه به دلیل اینکه قصه های فی البداهه ای از پسرم که ممکنه براتون جالب هم نباشه رو شنیدید، بلکه به این خاطر که میخوام بدونم راهی که برای آپلود و ...رفتم، درست بوده یا نه؟

۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

اعتماد به نفس میبخشیم!!!

فراز تو مهمونیها یا حتی خونۀ خودمون و جمع سه نفریمون، تا آهنگی رو میشنوه بلند میشه و میرقصه. معمولاً وقتی سوالی یا حرفی داره، ابایی از گفتنشون نداره حتی تو جمعی که براش آشنا هم نیست. راحت حرف میزنه، شعر میخونه، "نه " رو راحت میگه و به طور کلی خجالتی نیست و نسبتاً اعتماد به نفس خوبی داره. نه اینکه اینها صد در درصد و دائمی باشه ولی اکثر اوقات اینطوریه. حداقل تا الانش که اینطور بوده. این وسط ممکنه لوس بازیهایی هم انجام بشه که میشه درحالیکه آدم پشت چشمش رو نازک میکنه و غبغب درمیاره بگه" خوب ،اینا هم اقتضای سنشه دیگه"!.
میتونم نقش خودم رو تو ایجاد این ویژگیها پر رنگ بدونم. چرا؟ چون زوم کردم روی یک سری قابلیتهایی که خودم از نداشتنشون رنج بردم و یکی از عوامل مهم این رو تربیت خودم میدونم. بیشتر از پدر و مادرم میتونم بگم برادر و خواهر بزرگترم تو تربیت و داشتن ویژگیهای اخلاقی که الان دارم موثر بودند. داشتن خواهر و برادر بزرگتر تو زندگی و شکل گیری شخصیت من خیلی مهم بودند. خواهری که پنج سال و برادری که چهارسال از من بزرگتر بودند خیلی از مواقع باعث تواناتر شدن من نسبت به بقیۀ همسن و سالهام با شرایط یکسان بود و خیلی از مواقع هم باعث ناتوانی بیش از حدم. وجود اونها و حس رقابت با اونها بود که باعث شد من تا شش سالگی تا هزار بشمرم و جدول ضرب هم کمی بلد باشم، اسم خیلی از پایتختها رو ، شعرها رو و حتی سوره های کوچیک قرآن رو تا همین سن بلد باشم. بازیها و قابلیتهای بدنیم علی رغم هیکل ریزم، چون قصدم برابری با اونها بوده، نسبت به همسن و سالهام بهتر بود. من از وقتی کلاس اول دبستان بودم در حالیکه یه چهارپایه زیر پام بود، ظرف شستم چون خواهرم نوبت برام گداشته بود (اینو که نوشتم یاد این مهرنوش بختیاری افتادم که تو اون سریاله میگفت من رخت شستم تو سرمای زمستون، من آب حوض بالا کشیدم، من...) کلاس چهارم دبستان اولین غذای عمرم که قورمه سبزی بود رو درست کردم. کوک زدن رو از خواهرم وقتی هنوز مدرسه نمیرفتم یاد گرفتم ( این خواهرم استعداد زیادی از بچگی تو خیاطی و این کارها داشته نه اینکه از مادرم هم یاد گرفته باشه که اصولاً مادرم توی این خطها نیست. طوریکه وقتی هنوز سوم راهنمایی بود برای من مانتو میدوخت الان هم علی رغم اینکه کارش چیز دیگه ای ولی پالتو و حتی لباسهای مجلسی خودش و دخترش رو خودش میدوزه ولی چیزی که هست از همون بچگی میخواسته به زور هرچی بلد بوده رو به من هم یاد بده، کوک زدن و دوخت و دوز رو بالاخره یاد گرفتم ولی هیچوقت اون توسری که سر قلاب بافی یاد نگرفتن تو سرم خورد رو یادم نرفته و قلاب بافی برای من مترادف با اون توسریه شده)، سعی کنم نمره هام در مقایسه با اونها کم نباشه و بیشتر هم باشه، رتبۀ دو رقمی برادرم و قبولیش تو یکی از بهترین دانشگاههای مهندسی تهران علی رغم کلاس کنکور نرفتنش و اصولاً بی خیالی اولیا نسبت به این قضایا باعث شد که من هم به کنکور بدون رفتن به کلاس کنکور و زدن هیچ تستی فکر کنم (رتبۀ من درسته با دو رقمی اون یک فاصلۀ بسیار بسیار زیاد داشت ولی خوب دولتی قبول شده بودم و در مقایسه با بقیۀ همکلاسام که یا از مدرسۀ خاصی بودند یا کلاس خاص و تست خاصی رو استفاده کرده بودند بد نبود). بعدها تو کار و ادامۀ تحصیل هم یکجورهایی از روش اینها الگو برداری میکردم (صادقانه بگم که یکی از دلایل مهمی هم که گاهی من رو به فکر دکترا گرفتن می اندازه اینه که میگم مگه چی از برادم کم دارم که اون این مدرک رو داشته باشه و من نه).
ولی....
ولی این تاثیرها همیشه مثبت و پیش برنده نبوده. چطور؟ تاثیرات منفیش بیشتر تو ذهنم مونده تا اون بالاییها که گفتم. کافی بود حرفی بزنم یا کاری کنم که به مذاق اینها خوش نیاد یا براشون جالب نباشه و یا خیلی بچه گانه و ساده به نظر برسه، فوری مورد تمسخر و تحقیر واقع میشدم و فوری اون حرف یا اون کارم سرکوب میشد. در طول مدرسه و حتی دانشگاه و سرکار هیچوقت نتونستم سر کلاس یا میون جمعی اظهار نظر شفافی کنم چون به نظرم اظهار نظرها و پاسخهای من مواجه میشد با خنده و تمسخر. در حقیقت نمره ها و کار من بود که نشون میداد که حالا من هم یک چیزی مفهمم نه حضورم تو کلاسها. حتی سایۀ این نگاه از بالا روی خودم رو الان هم که تو این سن هستم ، هرچند تلاشهای زیادی کردم و تو خیلی جاها موفق شدم ولی کاملاً ترک نکردم. هنوز هم که هنوزه گاهی از بیان نظرم میترسم به خاطر تایید نشدن، تحقیر ومسخره شدن، هنوزم که هنوزه (این دیگه خیلی جدیه!) توی خیلی از مجالس شاد علی رغم قر تو کمر موندنم نمیرقصم چون نگران خنده دار بودنشم!
فراز که به دنیا اومد تصمیم گرفتم این نقاط ضعفی که انقدر آزارم میده رو کاری کنم نداشته باشه. تاییدش کنم و بیشتر هم روی نقاطی دست گذاشتم که نقطه ضعف خودم محسوب میشند. تا الان کما بیش تو این موارد احساس موفقیت میکنم و امیدوارم همیشه حداقل این احساس رو داشته باشم
(حالا نه اینکه فراز از این نظرا خیلی پرفکت باشه ولی در حد قابل قبولیه به نظر خودم)

خلاصه که قضیه این طوریاست. بعد هم این روده دارزی و صغری کبری رو کردم که خودم رو توجیه کنم که دیروز تو مراسم عقد کنان برادم عین مجسمه یک گوشه ای وایسادم یا خودم رو بیشتر با پذیرایی از مهمونها مشغول کردم در حالیکه مادر شصت سالم و خواهر و خواهرزاده و داداشها و زن داداشها و فراز اون وسط هی قر میدادند و قر میدادندو قر میدادند.( حالا این وسط مادرم رو بگو که با تمام آهنگهای موجود رقصید انگار نه انگار که مادر شوهره !، مادر شوهرم مادر شوهرای قدیم، والله به خدا).
پی نوشت: از این به بعد لیبل جدیدی برای این پستهایی که هی اسرار خانوادگیم رو برملا میکنم رو با اجازتون میگذارم "اسمشو بزار عمقزی"

۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه

کبریت، می می نی، جانی دپ ، عشق و قورمه سبزی

1-نوشته های پست قبل علی رغم اینکه با نوشتنشان، احساس راحتی بیشتری کردم ولی نمیدانم چرا میخواهم هرچه زودتر برود پایین. شاید دلیلش این است که یکی از زوایای پنهان روحیم را عیان کرده ام که تا به آن پست به کسی حتی نزدیکترین دوستانم چیزی در این موارد نگفته بودم. نگرانم می کنند این جوری عیان کردنها!.
2- یک بستۀ دوازده تایی کبریت خریده ایم و به فراز داده ام تا با آنها بازی کند. یادم است وقتی بچه بودم با اینها خانۀ دو طبقه هم درست میکردم ولی نمیدانم چرا الان یادم رفته و هرکاری می کنم از روی هم می افتند.
3- این برفها چرا آب نمیشوند؟ از خانه که بیرون میرویم هر آن امکان دارد سر بخوریم. چند روز پیش داشتم به یکی از آشنایان در مورد گلوبال وارمینگ و اثراتش می گفتم و اینکه این هم نشانه ای کوچک از همین پدیده میتواند باشد. او با اطمینان گفت : نه اینها همه اش کار رژیم است!!ء
4- لولۀ آب ترکیده بود و بعد از درست کردنش، دوباره مشکلی در کنتور آب پیدا شد. آب گرم خیلی کم می آید در حقیقت مثل آب سماور است.
5- تقریباً دو هفته به تولد فراز مانده است و من مانده ام و لیست خرید طولانی که سفارش داده است. دیروز به بوستان پونک رفته بودیم، از اسباب بازی فروشیها که رد می شدیم می گفت: من داد نمیزنم، من جیغ نمی زنم که ماشین بخر، ماشین بخر. شما خودتون برای تولدم از اون لودرها میگیرید!!.
6- فراز هیچ وقت با کتابهای "می می نی" ارتباط برقرار نکرد. من هم خیلی دوستشان ندارم. نمیدانم این حس را من به او منتقل کرده ام و یا خودش اینطوری است . در عوض تا دلتان بخواهد از کتابهایی که قدیمها بود خوشش می آید کتابهایی مثل : دزده و مرغ فلفلی. حسنی نگو یه دسته گل، حسنی ما یه بره داشت. تازگیهاهر شب موقع خواب از من میخواهد قصۀ کدو کدو قلقله زن را برایش بگویم.
چند مدت پیش هم مهمانهای ناخوانده ( همانیکه در یک شب بارانی کلی حیوان به خانۀ پیرزن می روند. دوست دارد خودش اسم حیوانها و حرفهایی که آنها میزنند را بگوید). قصۀ شنگول منگول را هم وقتی خیلی کوچکتر بود دوست داشت ولی من دوست نداشتم. مخصوصاً از آن قسمتی که گرگه شنگول منگول را میخورد و بعد مامان بزی میرود با شاخهاش شکم گرگه را پاره می کند. خیلی خشن است. هروقت میگویم می می نی را بگویم می گوید نه دوستش ندارم.
7- وقتی قصه ها تمام میشود با صدای بلند می گوید: "قصۀ ما به سر رسید، کلاغه نرسید"! . یا " ما پایین بودیم، ماست پایین بود، قصۀ ما راست بود"!!.ء
8- دلم برای خانۀ مادرم تنگ شده است. دوست دارم چند روزی بروم آنجا، لم بدهم، غذای آماده شده بخورم وفیلم با خیال راحت ببینم و از بابت فرازهم نگران نباشم.
9-مادر من خصوصیتی دارد که فکر میکنم برای مادرها خصوصیت خوبی باشدو آن بی خیالی اش و خیلی نگران نشدنش است. این نگران شدن عجیب جلوی دست و پا را میگیرد ومن فکر می کنم بچه ها خیلی سریع آنرا می فهمند و دست و پایشان بسته می شود هر چند که ما به ظاهر به روی خودمان نیاوریم.
10- یک دی وی دی گرفته ام که سه تا فیلم دارد و جانی دپ بازگرشان است. هروقت گذاشته ام که ببینم بعد از ده دقیقه حوصلۀ فراز سر میرود و نق زدنهایش شروع میشود و من از خیر فیلم دیدن میگذرم. وقتی هم که او میخوابد من یا انقدر خسته ام که خودم هم باید بخوابم، یا کارهای دیگری دارم که یکی از آنها پای اینترنت نشستن است!! و خواندن نقل های دیگران در مورد فیلمهایی که دیده اند!!
11-جند دقیقه پیشن سریال بلفی و لی لی بیت را نشان میداد وقتی داشت تمام میشد دیدم فراز دارد آخ جون آخ جون می کند و می خندد. می گویم چرا خوشحالی؟ میگوید آخه اونا یخ آوردند سنجابه حالش خوب شد!!. من با خودم فکر می کنم ببین چقدر نگران سنجابه بوده!!.الان هم کارتون تپلی ها را نشان میدهد و فراز از خودش خوشحالی دارد در می کند. این تپلی ها را شبکۀ بی بی سی پرایم هم نشان میدهد. هر دو (چه فارسی ، چه انگلیسی) از برنامه های مورد علاقۀ فراز از حدود شش هفت ماهگی بوده است.
12- دیروز فراز برای اولین بار عبارت " من عاشقم" را بکار برد . ما هم با تعجب و خنده از او پرسیدیم : عاشقی؟ عاشق چی؟ عاشق کی؟ فراز هم گفت : عاشق آب بازی!! و خیال ما را راحت کرد.
13- یکی از کارهای عجیب من، اضافه کردن اسم وبلاگم در لیست وبلاگهای به روز شده است. من معمولاً قدیمها از روی آن وبلاگی را انتخاب میکردم و میخواندم. یکبار بالای این لیست، فرم اضافه کردن وبلاگ به این لیست را دیدم و دست به کار شدم . هنوز نمیدانم چرا این کار را کرده ام. یعنی من انقدر به جالب بودن وبلاگم مطمئن بودم که یک سری از آنجا بیایند این را بخوانند؟ نمی دانم.
14- غذایی که من هیچوقت نمی توانم از آن صرف نظر کنم قورمه سبزی است. به نظر من بهترین غذای دنیاست. وقتی قورمه سبزی باشد اصلاً به این فکر نمی کنم که چقدر بیشتر از کالری مورد نیاز بیشتر می خورم.




Google Analytics Alternative