تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

افکار و احساسات فرزندان دلبند!

ما سعی کردیم همیشه به افکار و احساسات واقعی فرزندمون احترام بگذاریم و بهش نگیم این کارو نکن، اون حرفو نزن. نکن .بکن. و اِل و بِل. نتیجه‏ش اش این شد که به محض دیدن مادرم که بعد از مدتها که کل دندوناش رو به امید ایمپلنت کردن کشیده بود ودوران بی‏دندونی رو سپری کرده بود و چند روز پیش بالاخره دندون دار شده بود و احساس چارده ساله بودن بهش دست داده بود، گفت:« چرا شکل هیولا شدی تو پس مادربزرگ؟»!!
.
یا همون شب که مادرم داشت به اصطلاح یوگای صورت انجام می‏داد تا هم عادت کنه به دندوناش و هم بلکه خدا رو چه دیدی، شاید اثر کرد و جوون تر به نظر رسید، گفت: «مادربزرگ، چرا خودت رو عین کوسه می‏کنی هی؟»!!

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

پیش دستی های ما و ییپ و یانکه



تو هلند فروشگاهی بود به اسم Hema. اون اوایل کار که مشکل کاسه بشقاب داشتم، از این فروشگاه یک دست پیش‏دستی برای میوه گرفتم. پیش دستی‏ها سفید بودند و وسطشون تصویرکارتونی دو تا بچه بود. لباسای سفید و راه راه و صورت سیاه. کلن تصاویر سیاه و سفید بودند ولی خب، خیلی هم با نمک. طوری که هیچ وقت از دیدنشون سیر نشدم و دلم رو نزد. نمی‏دونسم قضیه این عکسه چیه و داستان از چه قراره. مدتی پیش مجموعه شش جلدی کتابی رو هدیه گرفتیم که قصۀ همون دو تابچه‏ی پیش دستی ها بود. اسمشون ییپ و یانکه است. این کتاب رو خانم آنی اشمیت، یک نویسندۀ هلندی نوشته و الان ترجمه شده. خب البته اشکالات دستوری و نوشتاری هم داره طوری که آدم گاهی نمی تونه روون بخونه. ولی خب، همین هم تا الان کلی فراز رو جذب کرده و برای خودم هم جالبه. خلاصه که تصویر پیش‏دستی‏ها، قصۀ جذابی بوده و ما بی خبر بودیم.
قبلترها قصه های نیکولا کوچولو رو هم برای فراز گرفته بودم ولی علی رغم علاقه‏ی بیشتر من به این کتاب، فرازهنوز نتونسته باهاش ارتباط برقرار کنه.
خلاصه که فکر می‏کنم برای بچه های سه تا هفت سال، ماجراهای ییپ و یانکه، کتاب خوب و سرگرم کننده ای باشه و تا مدتی دغدغه‏ِ پیدا کردن قصه‏ی خوب رو براشون نداشته باشید.
.
.
پی نوشت: قبلاً نرگس جون هم در مورد این کتاب نوشته بودند که الان رفتم و آدرس اون پست رو پیدا کردم

پشت آن میربزرگ -2

خب، آدم وقتی مدتی ننویسه، دیگه نمی‏دونه از کجا باید شروع کنه. وقتی هم می‏خواد شروع کنه با هجوم موضوع و خاطره مواجه می‏شه که انتخاب، کار بس دشواریه. علی‏الحساب، ازاونجا که مهتا از من پرسیده بود «چه خبر از کار»، از کار شروع می‏کنم. خدا رو چه دیدی، شاید بعدش به قول گلمریم، دچار اسهال نوشتاری شدم و هی نوشتم!
.
کاره بد نیست. چطور بگم؟ یعنی از اون کارهاست که فعلاً برام هیجان داره و خسته‏م نکرده . صبح علی الطلوع بلند می‏شم و بعد از خوردن قوتی و آماده کردن قوت پدر و پسرخونه (که مهد و محل کارشو خیلی نزدیکه به خونه و دو سوته اونجاند)، راهی می‏شم. قسمتی از راه رو-حدود هفت هشت دقیه- پیاده می‏رم تا به جایی برسم که جماعت منتظر اتول اونجا وایسادند. از اونجا به بعد، دو تا ماشین سوار می‏شم. یکیش لزوماً باید تاکسی باشه و اون یکی، بسته به عجله‏ای که برای رسیدن دارم یا تاکسیه، یا اتوبوس. در صورت ترافیک نبودن مسیر، نیم ساعته می‏رسم. توجاهای پرترافیک مسیرم، به ماشین‏های تک سر نشین نگاه می‏کنم و به توانایی بالقوه‏م برای بازکردن در اون ماشین‏ها و بلند کردن راننده رو دستام و پرت کردنش فکر می‏کنم. خب، هرچی راننده هم قلنبه‏تر و سبییلوتر باشه، حس انجام این کار بیشتر در من زبانه می‏کشه! تنها عذر موجه برای تک سرنشینی رو حمل و نقل بچه می‏دونم و بس!
.
اولین نفری هستم که بعد از سرایدار وارد محل کار می‏شه و البته، از اون ور هم اولین نفری که خارج می‏شه. این کار از لحاظ گیر نکردن تو ترافیکه، چه از این طرف، چه از اون طرف! یکی از چیزهایی که اَصاب مَصاب براش ندارم همین ترافیکه.
.
هنوز نتونستم با همکارها، روابطی بیشتر از سلام علیک و گفتمان کاری داشتم باشم. تو اون یکی ساختمون، همونطور که قبلاً گفتم، همه کاغذ به دست مشغول بدو بدو هستند. یک وقت‏هایی هم وارد شدم و دیدم بهِ.. چه ریلکسیشنی اینجا برقراه، همه لم دادند و به روبه روشون خیره شدند! گه‏گداری هم در حال حرف زدن با همدیگه دیدمشون و از قضا به حرفاشون با همدیگه هم گوش دادم ببینم مزنه‏شون چیه ! موضوع بحثشون تو اون چند مورد گوش به زنگی به من درمورد این بوده که رشته‏ی تو، زیر مجموعه‏ی رشته منه ، و نه خیر هم، رشته‏ی من خیلی هم بهترتره و...این جور صحبت‏ها! خب، این یعنی هنوز نفهمیدند اینا یعنی کشک و برای همین هم تنها حرفی که دوست دارم بهشون بزنم اینه که " کوچولوها، کوچولوها، دستاتونو بدید به ما، بریم به شهر قصه ها...." (یادتونه شعرش رو تو برنامۀ خردسالان می‏خوند).
.
تو ساختمونی که خودم توش کار می‏کنم هم روابط، علاوه بر سلام علیک، شامل تعارفات سر خوردن میوه و ناهار هم هست. آقا چاقالوهه، دیگه کمتر آهنگ جیگیلی و بلا بلا برات میخرم طلا ملا می‏زاره و رفته تو موود آهنگای خارجی! تا اونجا که من فهمیدم تو مخ زنی بسیار تواناست و من هم طبق شناخت تاریخی از خودم، با آدمای مخ زن رابطه‏ی خوبی نداشتم. آقا لاغره، همون چند روز به چند روز می‏یاد و زود هم می‏ره! زن یا مادرش، ناهارش رو مرتب تو ظرف براش می‏گذارند و وقت غذا مرتب و منظم می‏شینه یه جا و می‏خوره. آقا متوسط اندامه هم بیشتر اوقات ماموریته و کمتر رویت می‏شه. یک خانمی هم چند روزی اومده و با من کار می‏کنه. شوهرش تو یکی از ارگانهای دولتی کار می‏کرده و چون کار این شرکت تو اون ارگان دولتی گیر بوده و شوهر کار این شرکت رو راه می‏ندازه، به عنوان حق الزحمه، زنش رو که کلن تو باغ نبوده و اصلاً رشته و فیلد و خصوصیاتش یک مدل دیگه ای بوده، تو اینجا تو واحد من مشغول می‏کنه! هر چند خانمه، خانم خوبیه ولی خب دونستن همین موضوع کافیه که بدونید من چه قدر احساس نیوتون بودن می‏کنم. حالا در نه فقط پیش این خانم، بلکه کلن!
.
من اینجا با واژه‏ی " پیاده سازی" فلان سیستم خیلی مواجه می‏شدم و هر وقت چه اینجا، چه جای دیگه می‏شنیدم، می گفتم " یا ابَلفَضل ، یا حضرت عباس، پیاده سازی‏ی‏ی ‏ی... ". یک‏بار ته توی یکی از این پیاده سازی‏ها رو درآوردم و کلی خوش خوشانم شد. فهمیدم من جه قدر پیاده ساختم و خوب هم پیاده ساختم و خودم خبر نداشتم! یعنی فکر می‏کردم این یک کار معمولیه و همه بلدند. درصورتیکه آدم اگه عاقل باشه، باید برای همین کارهای معمولی هم یه اسم سنگین و پرطمطراق بگذاره و به خورد ملت بده و ملت هم هاج و واج بمونند و تو دلشون "با ابَلفَضل و یا حضرت عباس بگند! نتیجتاً، یکی از دستاوردهای مهم این کار برای من، همونطور که گفتم، حس نیوتن بودنه و امیدوارم خدا این حس رو علی‏الحساب از من نگیره (بر وزن خدا این شبا رو از من نگیره- ابی).
.
مدیر عامل شرکت، آدم میرز عبدُلِ‏کِنسیه و من هی بیشتر و بیشتر متوجه این خصوصیتش می‏شم. این خوب نیست و ادامه‏ی کار رو باهاش سخت تر می‏کنه . ولی چی؟ من این کار رو مثل یک پروژه برای خودم تعریف کردم و تا آخرش که تا آخر امسال باشه و نتیجه بده، پاش وایسادم، چه مدیر شرکت خوب باشه، چه بد. چه به قولاش وفادار باشه، چه نباشه. چه نفع مادی برام داشته باشه، چه نداشته باشه. یعنی بزارید خلاصه کنم که "من همچین خری هستم" . البته همونطور که قبلاَ هم گفتم، من دوست دارم یه چیزی تو این فیلد برای خودم یاد بگیرم و تجربه بیندوزم و خدا رو چه دیدی؟ شاید برای خودم ، خودِ خودم ، پُخی هم شدم! اینه که به حول و قوۀ مارمولک درون، بهش چَشم می‏گم و سعی می‏کنم اون وسط مَسَط‏ها راه و چاه رو یاد بگیرم و تا الانش اِی‏ی‏ی.. بد پیش نرفتم.
.
به شدت مشغولم. زنگ تفریحم همون زمان چایی و ناهاره. وقتی برای ریدرخوانی و مراودات وبلاگی اون وسط نمی‏مونه. تا زمانی که کارا رو غلتک بیفته و هشتاد درصد کار انجام بشه و کمی خیالم راحت شه. اینا رو هم گفتم در راستای اینکه دوباره تایید کنید که من چه نوع خری هستم!
.
در مورد نوع کارم و اینکه من چی کاره بیدم این وسط، اجازه بدید الان چیزی نگم و بگذارم یک موقعی که کارا رو غلتک افتاده. اون وقته که میام و یه شاهنامه براتون می‏نویسم که رستمش خودم باشم!
.
گودر خوانی من محدود شده به زمانی که می‏یام خونه. اون موقع هم اگه کارا مرتب شد و غذا ساخته شد و با فراز یک هنری از خودمون تو کاردستی و نقاشی در کردیم و بقیه نق و نوق‏هاش تموم شد، می‏یام پای اینترنت و چه قدر خوش خوشانم می‏شه از گودر خوانی و ورود به دنیای دوستان وبلاگی و آدم‏های خوب گودریم و یادی می‏کنم از روزهایی که راحت گوردم رو صفر می‏کردم بدون اینکه چیزی رو نخونده گذاشته باشم و می‏رفتم وبلاگ‏ها و کامنت هم می‏گذاشتم! این روزها هم کامنتها تون رو می‏خونم وببخشید اگر جواب نمی‏دم. سعیم اینکه که دیگه از این به بعد با جواب دادن به کامنت‏ها و کامنت گذاری های گاه و بیگاه ، مراودات وبلاگی رو تا حد ممکن حفظ کنم.
.
شب ساعت نه و نیم هم برای فراز سه تا قصه‏ از کتاب ییپ و یانکه می‏خونم و حول و حوش ساعت ده می خوابیم تا فردا صبح علی الطلوع بلند ‏شم و روز از نو، روزی از نو.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

پنجش سینایی!

دیروز عصر یادم افتاد که سنجش بینایی پارسال این موقع‏ها بود که تو مهدها اجرا می‏شد، بعد فکر کردم چرا هنوز تومهد فراز اجرا نشده ، یا اگه شده، چرا تو دفتر فراز ننوشتند. از فراز پرسدیم:«تو مهدتون سنجش بینایی شدید یا نه؟»
فراز:«پنچش سینایی چیه دیگه»!
من:« یعنی اینکه یک برگۀ بزرگی هست که پر علامت ای‏ه، بعد شما باید بگید سر اینها کدوم وری هستند»
فراز:«آها از اونا، شده»
من: «خب، چطور بود، چیزی نگفتند در مورد چشمات؟»
فراز:«من دو تا چشمام رو هم بستم، همه رو جواب دادم. هی گفتم این‏وری اون‏وری. اونا هم گفتند چه چشمای قشنگی داری»!!!
**

دفاع!

برادرم هفتۀ پیش دفاع کرد. این دومین دفاع دکترا تو ایران بود که من درش حضور به هم رسانده بودم!
تو اون خارجی که ما بودیم دفاع کلی فرق داشت. همۀ دفاع‏ها تو یک ساختمون مخصوصی برگزار می‏شد. این ساختمون و دادن مدرک فقط منحصر به پی اچ دی ها نبود. بلکه به فوق ها هم تو همون جا مدرک می‏دادند منتها خیلی بند وبساط نداشت. اسم رومی‏خوندند و یک سری ویژگیها و خصوصیات و علائق آدم و بعد مدرک رو می‏دادند دست آدم. یک روزای مشخصی برای فوق‏ها می‏گذاشتد که طی اون، ده پونزده تا فوق فارغ التحصیلیشون رسمی می‏شد. البته اینطوری بود که قبل‏تر دفاع از تر فوق تو دپارتمان مربوطه انجام شده بود و اینجا صرفاً مدرک داده می‏شد دست آدم. من هم این مدلی یه روز آفتابی مدرک دار شدم.
برای دکتراها این پروسه فرق داشت و توام بود با دم و دستگاه و تشکیلات. دانشجوها و تماشاچی ها می اومدند تو همون ساختمون مذکور و رو صندلیها‏می نشستند. بعد خانومی که لباس مخصوصی داشت سر ساعت دفاع می اومد از همون دری که هم تماشاچی‏ها وارد می‏شدند با ا هن و تولوپ داخل سالن می‏شد و شخص دفاع کننده و دو نفر همراهش هم به دنبال اون و همه از جلوی تماشاچی ها رد می‏شدند، می رفتند بالای سن، رو جای مخصوصشون می‏نشستند و بعد اون خانومه که یک عبای سیاه بلند و کلاه مخصوصی داشت با اون عصای تو دستش می کوبید رو زمین و می‏گفت دفاع شروع شد. بعد خودش می‏رفت. دفاع کننده پونزده تا بیست دقیقه وقت داشت تا هرچی تو چنته داشت و تو چار پنج سال اندوخته بود رو بریزه رو داریه. بعد پونزده دقیقه دوباره اون خانومه می‏اومد و تق تق می‏زد رو زمین و اعلام می‏کرد که وقت تمومه!
بعد ده دقیقه زنگ تفریح بود و بعد دوباره اون خانومه می اومد، منتها این بار به دنبالش داورا و استاد و سوپر وایزر. با جلال و جبروت. اینها هم با لباسهای مخصوص (عبا و کلاه) از جلوی همۀ تماشاچی ها رد می‏شدند و می‏رفتند رو جاهای مخصوصشون می‏نشستند و خانومه تق و توق کنان، زمان شروع دفاع از سوالهای داورا را اعلام می‏کرد. هر طرف 4 تا 5 نفر می‏نشستند و سوالاشون رو به ترتیب می‏پرسیدند و جواب می‏گرفتند.

نقش اون دو تا همراه هم این بود که اگه یک موقعی کسی از متن رساله سوالی داشت، اینا اون صفحه رو می‏خوندند! بعد همۀ این مراحل که کلن یک و نیم ساعت بیشتر طول نمی‏کشید، مدرک رو می‏دادند و بعد همگی با هم می‏رفتند یه سالن دیگه برای پذیرایی!
در کل اینطوری بود که نمره از قبل هم تا حدودی با توجه به کیفیت کار مشخص بود و کار داورا و این سوالها یک جوری رفع ابهام وورانداز تسلط دفاع کننده به موضوع بود. برای دفاع و پایان دکترا باید حداقل 5 مقاله تو ژورنالهای مختلف چاپ شده بود و نوع ژورنال هم کمی تا قسمتی رو قضاوت تاثیر داشت.

دفاع اولی که تو ایران رفتم، کلی خوش خوشانم شد. شخص دفاع کننده در مدتی طولانی در مورد موضوع تزش به ایراد سخنرانی پرداخت و هی از دست اندرکاران هم تشکر کرد و بعد نوبت سوال کننده ها شد که انگار طبق یک قرار داد نانوشته هی به تمجید و تعریف و تشکر از همدیگه و دست اندرکاران! می پرداختند.
دفاع برادرم تو دانشگاه امیرکبیربود. دقیقاً از ساعت ده شروع شد و 40 دقیقه بدون داشتن هیچ مددی، و فقط با یک لیوان آب که همون وسط مسط‏ها تموم شد، ادامه پیدا کرد. بعد یک آقای چاقالو و لپ گلی همون پایین تشکر کرد و گفت که وقت سوال تماشاچی هاست . اگه سوالی نیست بفرمایید پذیرایی تا بعدش داورا سوالاشون رو بپرسند اولش هیچ کس بروز نداد که سوال داره. بعد که کم کم آماده شدیم بریم بیرون، هی همه یادشون افتاد که سوال کنند. من که خب، از موضوع چندان سر در نمی‏آوردم ، رفتم بیرون تابلکه شکمی صفا بدم. یک ربع بعد هنوز سوال تماشاچی ها ادامه داشت!
داورا هم کلن مشخص نبودند. یک عده نشسته بودند جلو که معلوم نبود به مناسبت داوری اونجا نشستند، یا استادند، یا دانش آموز!
بعد بدون اینکه به برادر استراحتی داده باشند، سوالاشون رو شروع کردند.
برادرم از همون اول تو همون دانشگاه قبول شده بود. دورۀ فوق شاگرد اول بوده و از سهمیۀ شاگرد اولا استفاده کرده بود و بدون کنکور وارد مقطع دکترا شده بود. هفت تا مقالۀ سابمیت شدۀ بین المللی داشت تو ژورنالهای خوب و از قضای روزگار، دو تا از مقالات چاپ شده‏اش هم از مقالات پرارجاع شناخته شده بود. دو تا مقالۀ دیگه‏ش هم در آستانۀ سابمیت شدن هستند. اینا خب خیلی خوبه. آما...
یکی از استادا به شدت مخالف این سهمیه بوده و به تبع اون مخالف برادر!
هی سوال می‏پرسید و منی که کلن از موضوع زیاد سر در نمی‏اوردم هم حالیم شد که این سوال‏ها همه‏شون یکی هستند که بابا! حتی داورا هم دیگه به تنگ اومده بودند وبه طور ضمنی و با چشم و ابرو به این طرف می‏خواستند حالی کنند که سوالات تکراریه!
من نمی‏دونم حالا این استاده اگه تو دفاع اینایی که با سهمیۀ شهدا و جانبازان و ...، یا دفاع این دانشجوهایی که کلی پول می‏دند و با پول می‏شند دانشجوی دانشگاه‏های دولتی، چی کار می‏کرد، یحتمل تفنگش رو درمی‏آورد و حملهههه.
خلاصه که حکایت "هَی بَپُرس، هَی بَپُرس تا بَرینی توش" شده بود. بالاخره ساعت یک، این پروسه تمام شد و نمره نوزده و نیم شد!!!!من که آخرش نفهمیدم این نیم به چه معناست، یا آدم بیست می‏ده یا نوزده دیگه. اون نیم وسط چی کاره‏ست خب. اصلاً به نظر من آدم باید همیشه اعداد رو گرد کنه!
این هم جریان حضور من دردفاع برادر!

گفته باشم

یک توصیه به دختران من باب انتخاب و ازدواج و کفو و این صوبتا!
دختران عزیز، با مردی ازدواج کنید (یا قصد پیمان طولانی مدت باهاش داشته باشید) که؛ اگه چایی خورد، استکانش رو برداره. غدا که خورد بشقابش رو برداره. اگه شست ظرفش رو که نور علی نوره، اگه نه، حداقل این توانایی رو داشته باشه و عقلش برسه به اینکه این ظرف رو برداره و بزاره تو سینک و یه نمه آب هم روش تا زرده نبنده و خشکه نزنه!
شاید از اون دسته آدمها باشید که قیافه، طرز برخورد،هات بودن طرف، یا پول و موقعیت اجتماعی، یا ... دل و عقلتون رو برده باشه و چشمتون رو ببندید رو این کاراش و فکر کنید کمی بی نظمی و کثیفی هم چاشنی زندگیه و کلی هم فانه!
چه می دونم، شاید هم فان باشه ولی مطمئناً نه برای طولانی مدت، حداقل تا وقتی بچه به دنیا می‏یاد. یعنی بعد از بچه، (یا شایدبچه ها)، ریخت و پاش عضو جدید به قدر کافی زیاد هست که دیگه حوصلۀ شلخته بازیهای یه بچۀ سی چل ساله رو نداشته باشید.
گفته باشم.
*
یه چیز دیگه، دور مردایی که مادر و خواهراشون هی براشون چایی می‏اوردند، جورابشون رو می‏شستند، کفشاش رو واکس می‏زدند، غذا براش درست می‏کردند، ظرفاشو خودشون می‏شستند، و... خلاصه سرویس دهی خوبی از این لحاظا داشتند رو خط بکشید مگر اینکه، خودتون از این سرویس ده‏های این مدلی باشید.
فکر نکنیدمی‏تونید تغییردرشون به وجود بیارید. اینا اینطوری بار اومدند و کلی این فینتی خوش خوشانشون بوده. شما حالا هر چی خوب و قشنگ و باهوش و عاقل و اِل و بِل باشید ولی تو مُختون نگنجه معنی این سرویس‏ها، جای خالیه اون چایی، واکس، شستن جوراب و ظرف و ... رو هیچ وقت، هیچ وقت ِ هیچ وقت نمی‏تونید پر کنید و چه بسا هی بیشتر و بیشتر نشونش بدید.
گفته باشم. نگید نگفتی!

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

منِ منِ کله گنده!

من و فراز مشغول تیکه پاره کردن تعارفات معمول هستیم؛
من:« بفرما پسرم، اینم شربت آبلیمو که میخواستی»
فراز: «مرسی، دستت درد نکنه، تو چه مامان خوبی هستی»
من: «نوش جوونت»
فراز (برای تکمیل ادبش): « نوش جون خدا»!!
.
**
من وقتی بچه بودم، چیزی تو سن و سال فراز یا شاید بزرگتر،یکی از آرزوهام، شکسته شدن تلویزیون خونه بود، چرا که فکر میکردم اگر تلویزیون شکسته بشه، تمام شخصیت های کارتونیش می‏ریزند بیرون و من می‏تونم باهاشون بازی کنم. چند شب پیش خواستم عقیدۀ فراز رو هم در این مورد بدونم و اینکه تو فکراین جوجه‏ چی میگذره!
من:« فراز، تو دوست داری تلویزیون شکسته شه؟»
فراز خیلی قاطع: «نه»
من که طبعاً جواب دلخواهم رو نگرفته بودم سعی کردم از در دیگه وارد شم: «به نظر تو اگه تلویزیون شکسته بشه، سرمک کویین ماشینها و آقا پلیسه و شِرِک و لاک پشتهای نینجان و ... چی میاد؟ اونا چی می‏شند؟»
فراز: «اونا که هیچی نمی‏شند»
من که دیدم نه بابا، این انگار حتی خرده ای از تخیلات اون موقع‏های من رو به ارث نبرده شروع به اعتراف کردم: «آخه می‏دونی، من وقتی بچه بودم، فکر می‏کردم اگه تلویزیون شکسته شه، من می‏تونم باهمۀ آدمای تو کارتونها که حالا ریختند بیرون بازی کنم»
فراز بعد از کمی فکر: «می دونی، آخه تو عقلت خوب کار نمی‏کرده که(!!)، اون موقعها هنوز نمی فهمیدند آتیش چیه (چند روز پیش از تو دایره المعارفش در مورد مردم باستان خونده بودم!)... قطار درست نشده بود... هواپیما درست نشده بوده، اون موقع ها اینطوری بوده دیگه»!!
بچه‏م من رو هم سن و سال دایناسورها می‏بینه !
.
.
.
.
.
ممنون از لطف و محبتتون. جواب کامنتهای پست پایین رو هم تو کامنتدونیش دادم.
پی نوشت مربوط به دو پست قبل:اینطور که می‏بینم، در مسابقۀ تایپ غیر حضوریمن دوم شدم ظاهراً (بعد از خانم شین)، درسته؟!شیلا نگفتی سرعتت رو؟
.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

پشت آن میز بزرگ!

بعد از تولد فراز، کارهایی که داشتم همه کاملاً پاره وقت بودند ولی‏ی‏.... از اول این هفته یک کار تمام وقت رو شروع کردم.
خیلی سعی داشتم که این هم پاره وقت باشه ولی خب... نشد. اصلاً .... وقتی مدیر اون شرکته هی داشت دلیل می آورد که نمی‏شه و فلان، پیش خودم فکر کردم که تریپ زنان شاغل فول تایم بچه دار هم باید تریپ بدی نباشه، مخصوصاً اینکه پول بیشتری به جیب آدم می‏ره و خب ، خدا رو چه دیدی، شاید آینده هم داشت.

.
محل کارم دو تا ساختمون چسبیده به هم هستند. یکیش که قسمت اصلی کارها اونجا انجام می‏شه و من هم برای کارت زدن و یک سری کارهای دیگه می‏رم اونجا، جایی است بسیار پر تردد! همه مشغول. هنوز تعداد دقیق افراد دستم نیومده ولی هفت هشت تا کارمند مرد داره، شش هفت تا هم کارمند زن. اصلاً نتونستم اطلاعاتی در مورد اینکه اینها دقیقاً اونجا چه کار میکنند گیر بیارم. هر وقت وارد اون ساختمون شدم، همه یا کاغذی دستشونه و دارند باهاش ور می‏رند، یا به کامپیوترشون خیره شدند(و اونچه که من می‏بینم گودر و وبلاگ و این صوبتا نیست)، یا دارند با کاغذی در دست می دوند، یا تلفن های کاملاً کاری دارند ، یا با هم در مورد اینکه چی کار کنند، چی کار نکنند، حرف می‏زنند، یا از دستشویی در می‏یاند، یا ....

آما... ساختمون ما...

تا دیروز من بودم و یک آقای چاقالو. من تو اطاق خودم، اون هم تو اطاق خودش. هیچ مکالمه ای جز سلام و خدافظ با هم نداشتیم و کماکان نداریم. تا می یاد، به چند جا زنگ می‏زنه و به چند جا فکس و چند نفر بهش زنگ می‏زنند و چند تا فکس می‏گیره و بعد هم آهنگ گوش می‏ده، اون هم آهنگایی از قبیل ؛"هی جیگیلی جیگیلی..."، و" بلابلا بلا ...برات میخرطلا ملا و ...." !

دیروز بعد از ظهر یک آقای لاغری هم از راه اومد و رفت تو اون اطاق روبه رویی که من فکر می‏کردم این دم و دستگاه داخلش برای کیه. اونهم به شدت سرش تو کار خودشه، ایکی ثانیه بعد از اومدن، دفتر دستکش رو برداشت و رفت اون یکی ساختمون!

امروز هم یک آقای متوسط اندامی با کت و شلوار به این جمع اضافه شد. ولی خب اون هم به شدت مشغوله و فعلاً مشنگ این جمع همون آقا چاقالوهه‏ست.

.

علی رغم تلاشهای فراوان و مذبوحانۀ خودم و کارمند اینترنت درست کنِ شرکت، هنوز به اینترنت دسترسی ندارم. تازه تلفن اطاقم هم امروز درست شد. یک میز کت و کلفت دارم و قورباغه های درشت و وحشتناکی که رو میز چیدم تا سر وقت قورتشون بدم و همش نگرانم که مبادا درسته بالاشون بیارم.

.

اون قسمت شهر طرح ترافیکه و من ماشین نمی‏برم. تازه اگر هم ببرم، پیدا کردن جای پارک، مطمئناً با ارحم اراحمین و صاحب صبره. تو راه و تو وسایل نقلیۀ عمومی که سوار می‏شم کلی سوژه پیدا می‏کنم، بعضی ها خنده دار، بعضی تراژیک، و خیلی ها هم معمولیند.

.

شاید تراژیک ترین سوژه خود من باشم وقتی که دوربین رو صورت من با مقنعه و مخلفات زوم کرده و نگاه من به یک جاهایی خیره شده و یاس و امید و انتظار از قیافم می‏باره. بعد یکدفعه، امید نگاهم فوران می‏کنه ، و اصلاً چشام برق میزنه و دهنم حالت آماده می‏گیره و یکدفعه وقتی اون چیزی که منتظرش بود، نزدیک شد، باز میشه و میگه "فاطمی"، بعد دوربین کمی فاصله می گیره و معلوم میشه من دارم نزدیک به در یک تاکسی و چسبیده به اون می دوم و بعد هی دوربین بالاتر می یاد و می بینیم اوووووه، چه جممعیت عظیمی داره " فاطمی" فاطمی" کنان می دوه و تاکسی مورد نظر هیچ کس رو سوار نمی کنه و گازش رو می‏گیره و می‏ره و با رفتنش برگهای زردی که از درختا افتادند پایین، اینور و اونور می‏رند و باد می وزه و دوربین همینطور بالا می‏ره و هی من و بقیۀ مسافران و خیابون و ماشین‏ها و تاکس‏یها و برگ‏های افتاده رو زمین و ... همه چی ریز می‏شند.
.
طبعاً وقتی ندارم برای اینتنت بازی و گودر خوانی، مگر اینکه کامپیوتر اطاقم وصل شه. مراودات کامنتی رو هم نمی تونم تا اون موقع داشته باشم البته
.



Google Analytics Alternative