۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه
افکار و احساسات فرزندان دلبند!
.
یا همون شب که مادرم داشت به اصطلاح یوگای صورت انجام میداد تا هم عادت کنه به دندوناش و هم بلکه خدا رو چه دیدی، شاید اثر کرد و جوون تر به نظر رسید، گفت: «مادربزرگ، چرا خودت رو عین کوسه میکنی هی؟»!!
۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه
پیش دستی های ما و ییپ و یانکه

تو هلند فروشگاهی بود به اسم Hema. اون اوایل کار که مشکل کاسه بشقاب داشتم، از این فروشگاه یک دست پیشدستی برای میوه گرفتم. پیش دستیها سفید بودند و وسطشون تصویرکارتونی دو تا بچه بود. لباسای سفید و راه راه و صورت سیاه. کلن تصاویر سیاه و سفید بودند ولی خب، خیلی هم با نمک. طوری که هیچ وقت از دیدنشون سیر نشدم و دلم رو نزد. نمیدونسم قضیه این عکسه چیه و داستان از چه قراره. مدتی پیش مجموعه شش جلدی کتابی رو هدیه گرفتیم که قصۀ همون دو تابچهی پیش دستی ها بود. اسمشون ییپ و یانکه است. این کتاب رو خانم آنی اشمیت، یک نویسندۀ هلندی نوشته و الان ترجمه شده. خب البته اشکالات دستوری و نوشتاری هم داره طوری که آدم گاهی نمی تونه روون بخونه. ولی خب، همین هم تا الان کلی فراز رو جذب کرده و برای خودم هم جالبه. خلاصه که تصویر پیشدستیها، قصۀ جذابی بوده و ما بی خبر بودیم.
پشت آن میربزرگ -2
کاره بد نیست. چطور بگم؟ یعنی از اون کارهاست که فعلاً برام هیجان داره و خستهم نکرده . صبح علی الطلوع بلند میشم و بعد از خوردن قوتی و آماده کردن قوت پدر و پسرخونه (که مهد و محل کارشو خیلی نزدیکه به خونه و دو سوته اونجاند)، راهی میشم. قسمتی از راه رو-حدود هفت هشت دقیه- پیاده میرم تا به جایی برسم که جماعت منتظر اتول اونجا وایسادند. از اونجا به بعد، دو تا ماشین سوار میشم. یکیش لزوماً باید تاکسی باشه و اون یکی، بسته به عجلهای که برای رسیدن دارم یا تاکسیه، یا اتوبوس. در صورت ترافیک نبودن مسیر، نیم ساعته میرسم. توجاهای پرترافیک مسیرم، به ماشینهای تک سر نشین نگاه میکنم و به توانایی بالقوهم برای بازکردن در اون ماشینها و بلند کردن راننده رو دستام و پرت کردنش فکر میکنم. خب، هرچی راننده هم قلنبهتر و سبییلوتر باشه، حس انجام این کار بیشتر در من زبانه میکشه! تنها عذر موجه برای تک سرنشینی رو حمل و نقل بچه میدونم و بس!
اولین نفری هستم که بعد از سرایدار وارد محل کار میشه و البته، از اون ور هم اولین نفری که خارج میشه. این کار از لحاظ گیر نکردن تو ترافیکه، چه از این طرف، چه از اون طرف! یکی از چیزهایی که اَصاب مَصاب براش ندارم همین ترافیکه.
هنوز نتونستم با همکارها، روابطی بیشتر از سلام علیک و گفتمان کاری داشتم باشم. تو اون یکی ساختمون، همونطور که قبلاً گفتم، همه کاغذ به دست مشغول بدو بدو هستند. یک وقتهایی هم وارد شدم و دیدم بهِ.. چه ریلکسیشنی اینجا برقراه، همه لم دادند و به روبه روشون خیره شدند! گهگداری هم در حال حرف زدن با همدیگه دیدمشون و از قضا به حرفاشون با همدیگه هم گوش دادم ببینم مزنهشون چیه ! موضوع بحثشون تو اون چند مورد گوش به زنگی به من درمورد این بوده که رشتهی تو، زیر مجموعهی رشته منه ، و نه خیر هم، رشتهی من خیلی هم بهترتره و...این جور صحبتها! خب، این یعنی هنوز نفهمیدند اینا یعنی کشک و برای همین هم تنها حرفی که دوست دارم بهشون بزنم اینه که " کوچولوها، کوچولوها، دستاتونو بدید به ما، بریم به شهر قصه ها...." (یادتونه شعرش رو تو برنامۀ خردسالان میخوند).
تو ساختمونی که خودم توش کار میکنم هم روابط، علاوه بر سلام علیک، شامل تعارفات سر خوردن میوه و ناهار هم هست. آقا چاقالوهه، دیگه کمتر آهنگ جیگیلی و بلا بلا برات میخرم طلا ملا میزاره و رفته تو موود آهنگای خارجی! تا اونجا که من فهمیدم تو مخ زنی بسیار تواناست و من هم طبق شناخت تاریخی از خودم، با آدمای مخ زن رابطهی خوبی نداشتم. آقا لاغره، همون چند روز به چند روز مییاد و زود هم میره! زن یا مادرش، ناهارش رو مرتب تو ظرف براش میگذارند و وقت غذا مرتب و منظم میشینه یه جا و میخوره. آقا متوسط اندامه هم بیشتر اوقات ماموریته و کمتر رویت میشه. یک خانمی هم چند روزی اومده و با من کار میکنه. شوهرش تو یکی از ارگانهای دولتی کار میکرده و چون کار این شرکت تو اون ارگان دولتی گیر بوده و شوهر کار این شرکت رو راه میندازه، به عنوان حق الزحمه، زنش رو که کلن تو باغ نبوده و اصلاً رشته و فیلد و خصوصیاتش یک مدل دیگه ای بوده، تو اینجا تو واحد من مشغول میکنه! هر چند خانمه، خانم خوبیه ولی خب دونستن همین موضوع کافیه که بدونید من چه قدر احساس نیوتون بودن میکنم. حالا در نه فقط پیش این خانم، بلکه کلن!
من اینجا با واژهی " پیاده سازی" فلان سیستم خیلی مواجه میشدم و هر وقت چه اینجا، چه جای دیگه میشنیدم، می گفتم " یا ابَلفَضل ، یا حضرت عباس، پیاده سازییی ی... ". یکبار ته توی یکی از این پیاده سازیها رو درآوردم و کلی خوش خوشانم شد. فهمیدم من جه قدر پیاده ساختم و خوب هم پیاده ساختم و خودم خبر نداشتم! یعنی فکر میکردم این یک کار معمولیه و همه بلدند. درصورتیکه آدم اگه عاقل باشه، باید برای همین کارهای معمولی هم یه اسم سنگین و پرطمطراق بگذاره و به خورد ملت بده و ملت هم هاج و واج بمونند و تو دلشون "با ابَلفَضل و یا حضرت عباس بگند! نتیجتاً، یکی از دستاوردهای مهم این کار برای من، همونطور که گفتم، حس نیوتن بودنه و امیدوارم خدا این حس رو علیالحساب از من نگیره (بر وزن خدا این شبا رو از من نگیره- ابی).
مدیر عامل شرکت، آدم میرز عبدُلِکِنسیه و من هی بیشتر و بیشتر متوجه این خصوصیتش میشم. این خوب نیست و ادامهی کار رو باهاش سخت تر میکنه . ولی چی؟ من این کار رو مثل یک پروژه برای خودم تعریف کردم و تا آخرش که تا آخر امسال باشه و نتیجه بده، پاش وایسادم، چه مدیر شرکت خوب باشه، چه بد. چه به قولاش وفادار باشه، چه نباشه. چه نفع مادی برام داشته باشه، چه نداشته باشه. یعنی بزارید خلاصه کنم که "من همچین خری هستم" . البته همونطور که قبلاَ هم گفتم، من دوست دارم یه چیزی تو این فیلد برای خودم یاد بگیرم و تجربه بیندوزم و خدا رو چه دیدی؟ شاید برای خودم ، خودِ خودم ، پُخی هم شدم! اینه که به حول و قوۀ مارمولک درون، بهش چَشم میگم و سعی میکنم اون وسط مَسَطها راه و چاه رو یاد بگیرم و تا الانش اِییی.. بد پیش نرفتم.
به شدت مشغولم. زنگ تفریحم همون زمان چایی و ناهاره. وقتی برای ریدرخوانی و مراودات وبلاگی اون وسط نمیمونه. تا زمانی که کارا رو غلتک بیفته و هشتاد درصد کار انجام بشه و کمی خیالم راحت شه. اینا رو هم گفتم در راستای اینکه دوباره تایید کنید که من چه نوع خری هستم!
در مورد نوع کارم و اینکه من چی کاره بیدم این وسط، اجازه بدید الان چیزی نگم و بگذارم یک موقعی که کارا رو غلتک افتاده. اون وقته که میام و یه شاهنامه براتون مینویسم که رستمش خودم باشم!
گودر خوانی من محدود شده به زمانی که مییام خونه. اون موقع هم اگه کارا مرتب شد و غذا ساخته شد و با فراز یک هنری از خودمون تو کاردستی و نقاشی در کردیم و بقیه نق و نوقهاش تموم شد، مییام پای اینترنت و چه قدر خوش خوشانم میشه از گودر خوانی و ورود به دنیای دوستان وبلاگی و آدمهای خوب گودریم و یادی میکنم از روزهایی که راحت گوردم رو صفر میکردم بدون اینکه چیزی رو نخونده گذاشته باشم و میرفتم وبلاگها و کامنت هم میگذاشتم! این روزها هم کامنتها تون رو میخونم وببخشید اگر جواب نمیدم. سعیم اینکه که دیگه از این به بعد با جواب دادن به کامنتها و کامنت گذاری های گاه و بیگاه ، مراودات وبلاگی رو تا حد ممکن حفظ کنم.
شب ساعت نه و نیم هم برای فراز سه تا قصه از کتاب ییپ و یانکه میخونم و حول و حوش ساعت ده می خوابیم تا فردا صبح علی الطلوع بلند شم و روز از نو، روزی از نو.
۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه
پنجش سینایی!
فراز:«پنچش سینایی چیه دیگه»!
من:« یعنی اینکه یک برگۀ بزرگی هست که پر علامت ایه، بعد شما باید بگید سر اینها کدوم وری هستند»
فراز:«آها از اونا، شده»
من: «خب، چطور بود، چیزی نگفتند در مورد چشمات؟»
فراز:«من دو تا چشمام رو هم بستم، همه رو جواب دادم. هی گفتم اینوری اونوری. اونا هم گفتند چه چشمای قشنگی داری»!!!
دفاع!
تو اون خارجی که ما بودیم دفاع کلی فرق داشت. همۀ دفاعها تو یک ساختمون مخصوصی برگزار میشد. این ساختمون و دادن مدرک فقط منحصر به پی اچ دی ها نبود. بلکه به فوق ها هم تو همون جا مدرک میدادند منتها خیلی بند وبساط نداشت. اسم رومیخوندند و یک سری ویژگیها و خصوصیات و علائق آدم و بعد مدرک رو میدادند دست آدم. یک روزای مشخصی برای فوقها میگذاشتد که طی اون، ده پونزده تا فوق فارغ التحصیلیشون رسمی میشد. البته اینطوری بود که قبلتر دفاع از تر فوق تو دپارتمان مربوطه انجام شده بود و اینجا صرفاً مدرک داده میشد دست آدم. من هم این مدلی یه روز آفتابی مدرک دار شدم.
برای دکتراها این پروسه فرق داشت و توام بود با دم و دستگاه و تشکیلات. دانشجوها و تماشاچی ها می اومدند تو همون ساختمون مذکور و رو صندلیهامی نشستند. بعد خانومی که لباس مخصوصی داشت سر ساعت دفاع می اومد از همون دری که هم تماشاچیها وارد میشدند با ا هن و تولوپ داخل سالن میشد و شخص دفاع کننده و دو نفر همراهش هم به دنبال اون و همه از جلوی تماشاچی ها رد میشدند، می رفتند بالای سن، رو جای مخصوصشون مینشستند و بعد اون خانومه که یک عبای سیاه بلند و کلاه مخصوصی داشت با اون عصای تو دستش می کوبید رو زمین و میگفت دفاع شروع شد. بعد خودش میرفت. دفاع کننده پونزده تا بیست دقیقه وقت داشت تا هرچی تو چنته داشت و تو چار پنج سال اندوخته بود رو بریزه رو داریه. بعد پونزده دقیقه دوباره اون خانومه میاومد و تق تق میزد رو زمین و اعلام میکرد که وقت تمومه!
بعد ده دقیقه زنگ تفریح بود و بعد دوباره اون خانومه می اومد، منتها این بار به دنبالش داورا و استاد و سوپر وایزر. با جلال و جبروت. اینها هم با لباسهای مخصوص (عبا و کلاه) از جلوی همۀ تماشاچی ها رد میشدند و میرفتند رو جاهای مخصوصشون مینشستند و خانومه تق و توق کنان، زمان شروع دفاع از سوالهای داورا را اعلام میکرد. هر طرف 4 تا 5 نفر مینشستند و سوالاشون رو به ترتیب میپرسیدند و جواب میگرفتند.
نقش اون دو تا همراه هم این بود که اگه یک موقعی کسی از متن رساله سوالی داشت، اینا اون صفحه رو میخوندند! بعد همۀ این مراحل که کلن یک و نیم ساعت بیشتر طول نمیکشید، مدرک رو میدادند و بعد همگی با هم میرفتند یه سالن دیگه برای پذیرایی!
در کل اینطوری بود که نمره از قبل هم تا حدودی با توجه به کیفیت کار مشخص بود و کار داورا و این سوالها یک جوری رفع ابهام وورانداز تسلط دفاع کننده به موضوع بود. برای دفاع و پایان دکترا باید حداقل 5 مقاله تو ژورنالهای مختلف چاپ شده بود و نوع ژورنال هم کمی تا قسمتی رو قضاوت تاثیر داشت.
دفاع اولی که تو ایران رفتم، کلی خوش خوشانم شد. شخص دفاع کننده در مدتی طولانی در مورد موضوع تزش به ایراد سخنرانی پرداخت و هی از دست اندرکاران هم تشکر کرد و بعد نوبت سوال کننده ها شد که انگار طبق یک قرار داد نانوشته هی به تمجید و تعریف و تشکر از همدیگه و دست اندرکاران! می پرداختند.
دفاع برادرم تو دانشگاه امیرکبیربود. دقیقاً از ساعت ده شروع شد و 40 دقیقه بدون داشتن هیچ مددی، و فقط با یک لیوان آب که همون وسط مسطها تموم شد، ادامه پیدا کرد. بعد یک آقای چاقالو و لپ گلی همون پایین تشکر کرد و گفت که وقت سوال تماشاچی هاست . اگه سوالی نیست بفرمایید پذیرایی تا بعدش داورا سوالاشون رو بپرسند اولش هیچ کس بروز نداد که سوال داره. بعد که کم کم آماده شدیم بریم بیرون، هی همه یادشون افتاد که سوال کنند. من که خب، از موضوع چندان سر در نمیآوردم ، رفتم بیرون تابلکه شکمی صفا بدم. یک ربع بعد هنوز سوال تماشاچی ها ادامه داشت!
داورا هم کلن مشخص نبودند. یک عده نشسته بودند جلو که معلوم نبود به مناسبت داوری اونجا نشستند، یا استادند، یا دانش آموز!
بعد بدون اینکه به برادر استراحتی داده باشند، سوالاشون رو شروع کردند.
برادرم از همون اول تو همون دانشگاه قبول شده بود. دورۀ فوق شاگرد اول بوده و از سهمیۀ شاگرد اولا استفاده کرده بود و بدون کنکور وارد مقطع دکترا شده بود. هفت تا مقالۀ سابمیت شدۀ بین المللی داشت تو ژورنالهای خوب و از قضای روزگار، دو تا از مقالات چاپ شدهاش هم از مقالات پرارجاع شناخته شده بود. دو تا مقالۀ دیگهش هم در آستانۀ سابمیت شدن هستند. اینا خب خیلی خوبه. آما...
یکی از استادا به شدت مخالف این سهمیه بوده و به تبع اون مخالف برادر!
هی سوال میپرسید و منی که کلن از موضوع زیاد سر در نمیاوردم هم حالیم شد که این سوالها همهشون یکی هستند که بابا! حتی داورا هم دیگه به تنگ اومده بودند وبه طور ضمنی و با چشم و ابرو به این طرف میخواستند حالی کنند که سوالات تکراریه!
من نمیدونم حالا این استاده اگه تو دفاع اینایی که با سهمیۀ شهدا و جانبازان و ...، یا دفاع این دانشجوهایی که کلی پول میدند و با پول میشند دانشجوی دانشگاههای دولتی، چی کار میکرد، یحتمل تفنگش رو درمیآورد و حملهههه.
خلاصه که حکایت "هَی بَپُرس، هَی بَپُرس تا بَرینی توش" شده بود. بالاخره ساعت یک، این پروسه تمام شد و نمره نوزده و نیم شد!!!!من که آخرش نفهمیدم این نیم به چه معناست، یا آدم بیست میده یا نوزده دیگه. اون نیم وسط چی کارهست خب. اصلاً به نظر من آدم باید همیشه اعداد رو گرد کنه!
گفته باشم
۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه
منِ منِ کله گنده!
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
پشت آن میز بزرگ!
.
محل کارم دو تا ساختمون چسبیده به هم هستند. یکیش که قسمت اصلی کارها اونجا انجام میشه و من هم برای کارت زدن و یک سری کارهای دیگه میرم اونجا، جایی است بسیار پر تردد! همه مشغول. هنوز تعداد دقیق افراد دستم نیومده ولی هفت هشت تا کارمند مرد داره، شش هفت تا هم کارمند زن. اصلاً نتونستم اطلاعاتی در مورد اینکه اینها دقیقاً اونجا چه کار میکنند گیر بیارم. هر وقت وارد اون ساختمون شدم، همه یا کاغذی دستشونه و دارند باهاش ور میرند، یا به کامپیوترشون خیره شدند(و اونچه که من میبینم گودر و وبلاگ و این صوبتا نیست)، یا دارند با کاغذی در دست می دوند، یا تلفن های کاملاً کاری دارند ، یا با هم در مورد اینکه چی کار کنند، چی کار نکنند، حرف میزنند، یا از دستشویی در مییاند، یا ....
آما... ساختمون ما...
تا دیروز من بودم و یک آقای چاقالو. من تو اطاق خودم، اون هم تو اطاق خودش. هیچ مکالمه ای جز سلام و خدافظ با هم نداشتیم و کماکان نداریم. تا می یاد، به چند جا زنگ میزنه و به چند جا فکس و چند نفر بهش زنگ میزنند و چند تا فکس میگیره و بعد هم آهنگ گوش میده، اون هم آهنگایی از قبیل ؛"هی جیگیلی جیگیلی..."، و" بلابلا بلا ...برات میخرطلا ملا و ...." !
دیروز بعد از ظهر یک آقای لاغری هم از راه اومد و رفت تو اون اطاق روبه رویی که من فکر میکردم این دم و دستگاه داخلش برای کیه. اونهم به شدت سرش تو کار خودشه، ایکی ثانیه بعد از اومدن، دفتر دستکش رو برداشت و رفت اون یکی ساختمون!
امروز هم یک آقای متوسط اندامی با کت و شلوار به این جمع اضافه شد. ولی خب اون هم به شدت مشغوله و فعلاً مشنگ این جمع همون آقا چاقالوههست.
.
علی رغم تلاشهای فراوان و مذبوحانۀ خودم و کارمند اینترنت درست کنِ شرکت، هنوز به اینترنت دسترسی ندارم. تازه تلفن اطاقم هم امروز درست شد. یک میز کت و کلفت دارم و قورباغه های درشت و وحشتناکی که رو میز چیدم تا سر وقت قورتشون بدم و همش نگرانم که مبادا درسته بالاشون بیارم.
اون قسمت شهر طرح ترافیکه و من ماشین نمیبرم. تازه اگر هم ببرم، پیدا کردن جای پارک، مطمئناً با ارحم اراحمین و صاحب صبره. تو راه و تو وسایل نقلیۀ عمومی که سوار میشم کلی سوژه پیدا میکنم، بعضی ها خنده دار، بعضی تراژیک، و خیلی ها هم معمولیند.
.