تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers
‏نمایش پست‌ها با برچسب محض خنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محض خنده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

پولدارها هرگز به بهشت نمی‏روند!!

چند روز پیش با فراز داشتیم می‏رفتیم سر یکی از کلاسایی که امسال تابستون ثبت نامش کردم. ده دقیقه ای دیر شده بود. بدو بدو رفتیم بالا و نشوندمش تو کلاس و برگشتم محوطه . چشم گردوندم ببینم از مادران هم‏وضعیت هفته پیش خبری هست یا نه. خانم ساده پوش و ساده زیست جلسه قبل اونجا نشسته بود.
اون جلسه سومین جلسه کلاس فراز بود. اولین هفته، فراز رو گذاشتم رو برگشتم خونه تا یک سری کارای خونه رو انجام بدم. نصرفید. چیزی شد در حد دالی گفتن و برگشتن. دومین هفته با جمعی از مادران روی نیمکت های محوطه نشستیم. هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زد. البته کسی کار خاصی هم نمی‏کرد. من کتاب "درد" مارگریت دوراس رو برده بودم ولی در اون ساعت ترجیح می‏دادم حرف بزنم. همه یا به نوک کفشاشون نگاه می‏کردند یا به آسمون. دو نفرشون هم انگشتای دو تا دستشون رو کرده بودند تو هم و شصت دستشون رو می چرخوندند، گهگداری هم برای تنوع این حرکت رو برعکس می‏کردند. اولین سوال رو من از مادر کنار دستیم با تردید پرسیدم. یه چیزی در مایه های اینکه شما هم بچه‏تون اینجا می‏ره؟ راضی هستید؟ بعد خانمه شروع کرد به جواب دادن به همین دو تا سوال کوتاه من. بعد بقیه مادران کم کم سوالاتشون رو مطرح کردند و جوابشون رو هم همینطور. هرکی چیزی می‏گفت. کم کم جفت جفت شدند. خانم این طرفی من با خانم اون طرفی من، خانم اون طرف اون طرفی من با خانم روبه رویی، و ... من بی یار و یاور مونده بودم. هر ازگاهی برای اینکه ابراز وجودی کرده باشم، تلاشهای مذبوحانه ای می‏کردم که بالاخره حرفی زده باشم. نتیجه چیزی می‏شد شبیه بع بع گم یک گوسفند و دیگر هیچ ( گفته بودم صدای ضعیف بع بعی مانندی دارم. نگفته بودم؟) البته بی انصاف نباشم. همین خانم ساده پوش و ساده زیست در بین اون جمع بیشترین توجه رو به تلاش هام برای جلب توجه داشت و گهگاه با تکون سر تاییدشون می‏کرد.
چند هفته‏ای بود و هست که فکر من خیلی درگیر اختلاف طبقاتی و آینده نامعلوم جامعه و نقش پر رنگ تک تک ما تو ایجاد همچین وضعیتی شده. کلی حرف داشتم و کلی ایده و صد البت، کلی شعار. دنبال کسی می‏گشتم که بهش اینا رو بگم و در عین حال بهش حالی کنم که من چه قدر حالیمه! خانم ساده زیست و ساده پوش رو که دیدم، رفتم سمتش در حالیکه شهرام صولتی درونم بشکن زنون، " خود خودشه، همونکه من می‏خوامش" رو خوشحال خوشحال می‏خوند. خانم ساده زیست و ساده پوش تحویلم گرفت و منو خوشحالتر کرد. نه بَزَک داشت ونه دوزک. آدم احساس راحتی می‏کنه با این جور آدما خب! من بعد از احوالپرسی کامل، هی تلاش کردم که حرف رو به مسیری بکشونم که سخنرانیم رو ارائه بدم. یادم نیست اصلاً مقدمه فراهم شد یا نه، فقط یادمه من شروع کرده بودم و بیست دقیقه ای با جدیت تمام، در حالیکه؛ بعضی جاها برای تاثیر گذاری حرفام، تن صدام رو بالا و پایین بردم، بعضی جاها اشک تو چشام جمع شده بود، بعضی جاها چین عمیق رو پیشونیم انداخته بودم، بعضی جاها، آب دهنم رو که همون وسط بین بیرون آمدن و فرورفتن مردد مونده بود، همون وسط نگه داشته بودم بلکم قطع نشه رشته کلامم – یک چیزی میشه در مایه‏های قرقره کردن!- یادمه یک جایی هم دستم که برای کمک به تمرکز بالا و پایین و چپ و راست تکون می‏دادم، خورد به مانتوی یه خانمی که از کنارمون رد شد، ولی همچنان ادامه دادم.
عناوین سخنرانیم هم عبارت بودند از: عدالت اجتماعی، نقش افراد در برقراری این عدالت، آینده بشر، تاریخ چه می‏گوید؟، متریال اَند مِتُد، به‏راستی چرا؟ تعریف فقر و ثروت، ای برادر کجایی؟، عدالت اجتماعی و گلوبال وارمینگ، ریزالت اند دیسکاشن، و نتیجه گیری.
اینها هم قسمتی از سخنانم بود که به صورت های لایت شده از دهنم بیرون اومد:
عامل به وجود آمدن اختلاف طبقاتی، در درجه اول خود ما هستیم.
پولداری باش، ولی توی پولدار باید 10 درصد از پولت رو به عنوان مالیات بپردازی!
ما با تن دادن به انواع بامبولها، برای مثال همین پرداخت 4 میلیون برای یک پیش دبستانی بی قابلیت ، به بی عدالتی دامن می‏زنیم
فرزندان ما چگونه در جامعه‏ای که اختلاف طبقاتی باعث کینه و عداوت گروه آسیب دیده شده، رشد می‏کنند؟ چگونه طبقات دیگر جامعه رو می‏شناسند؟
با جست و جو در تاریخ ایران، همیشه یک چیز روشن بوده، مبارزه جهت برقراری عدالت و جور ظالم ثروتمند و آزادی. هیچ وقت هم موفق نبوده و نیست. ما ژنتیک، طبقه پروریم! (آخر های لایت)
من بعدها متوجه شدم که رای دهندگان به الف نون، نه به گرانی و تورم کار داشتند ، نه به سیاست مزخرفش، نه به فیلان. دلیل اکثرشون که از طبقات ضعیف جامعه هم بودند این بود" دست دزدا رو رو کرده"!( چه ربطی داشت حالا)

بعد در حالیکه چشمام رو تنگ کرده بودم و به دور دستها نگاه می‏کردم، اینطور سخنرانیم رو کانکلود کردم
آه ای عدالت، کجایی که دست ما از دامن تو کوتاه بوده و هست، و با این اوصاف، همچنان خواهد بود. اِنی کواِس شِن؟


اینو هم بگم که خانمه در تمام مدت سخنرانی، هر از گاهی حرف منو با تکون سر تایید میکرد و من رو در ادامه سخنرانی بدون وقفه‏م جری تر.
خلاصه تموم شد و من از اینکه حرفی ناگفته نمونده، نفس راحتی کشیدم. بعد دیگه شروع کردیم به حرفای معمولی، اینکه بچه‏ش کجاها کلاس می‏ره و بچه من کجاها، اینکه دوست داره بچه دوم داشته باشه یا نه، اینکه بچه ش کجا رو برای تفریح ترجیح می‏ده و بچه من کجا، اینکه بچه هامون چه قدر کاری هستند و به ما کمک می کنند، و...

تو بین صحبتاش متوجه شدم که
- همین یک فرزند رو داره
- خانمه شاغل نیست و خونه‏داره
- چون سخت بوده نگهداری بچه، بچه از همون اول پرستار هم داشته
- اینکه یه خدمتکار دائم داره و اون خدمتکاره این پرستار رو معرفی کرده
- بچه ویلای لواسون‏شون رو به ویلای شمال‏شون ترجیح می‏ده، البته ویلای ییلاقیشون تو جواهر ده رو هم دوست داره ولی نه به اندازه لواسونیه
- بچه‏ش عاشق آسانسوره. از آسانسور آپارتمان کیش‏شون ‏ اصلن نمی‏خواد پیاده شه
- آمریکا و کانادا و آلمان چون فامیل داشتند رفتند و بچه لوس میشده اونجا.
- وقتی بچه‏ش سه ساله بوده آفریقای جنوبی رفتند. تا الان بچه‏ش چین و مالزی و یوگسلاوی و یونان و مصر و برزیل رو دیده ( فک کن، برزیل!)
- هفته پیش تعطیل شده به خاطر شلوغیای بازارآخه شوهرش بازاری هم هست
- از بازاریا می‏خواند که 70 درصد مالیات بدند که آخرش به 15 درصد راضی می‏شند و قضیه ختم به خیر می‏شه
- بچه چون تک بچه است پرتوقعه، هر وقت باباش میبره کارخونه‏ش، کلی به کارگرا دستور می‏ده و اونجا نق می‏زنه
- باباش کارخونه جواهر سازی داره! ( شما رو نمی‏دونم، ولی برای من کار جواهر کلیه، کارخونه‏ش که دیگه اووووه)
-
درپایان گفتمان، من دیگه فکم به زمین رسیده بود از اینهمه پولداری ملت و همینطور با فک آویزون فراز رو برداشتم و طبق قرار قبلی خونه گلمر و بعد هم پارک پردیسان!

نتایج اخلاقی:
آخه آدم پولدار، خود تو به من چی کار داری؟
- آدم باهاس مراقب پولدار مخفی ها باشه. مراقب فقیر مخفی ها بودن هم ضرر نداره.
- جلسه بعد، بهتره مراسم دالی بازی با خونه رو انجام بدم تا بشینم اونجا، یا اصلاً همون کتاب "درد "مارگریت دو راس رو بخونم که به رنگ چهره ام هم می یاد. خیلی هم بِیتَره
- مملکته داریم؟
- والله
.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

گستره‏ی فعالیت‏های عباس آقا!!

صحنه: مادر یاسین در حال عوض کردن پوشک یاسین؛
یاسین:« مامان، تو شوم بول داری؟»
مامان یاسین:« نه. ندارم»
یاسین:« خب. برو از عباس* بخر!»!!!


*عباس، بقال سر کوچه‏شون می‏باشد

-یاسین، پسر دو سال و یک‏ماهه‏ی برادرم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

لو دادن به سبک نوین و "منو نخوره"!

فراز با پسر خاله‏ش داشتند بازی می‏کردند. پسر خاله دزد بوده و فراز هم مثلاً مردم عادی!
پسر خاله دزدی می‏کنه! به فراز می‏گه « حالا مثلاً تو باید بری منو لو بدی».
فراز:« لو بدم؟ یعنی چی؟»
پسر خاله: «یعنی اینکه یه کاری کنی همه بفهمند من دزدی کردم».
فراز یه دستش رو به کمرش زد. یه دست دیگه رو هم در حالیکه انگشت اشاره اش به طرف پسر خاله بود، به سمت پسر خاله دراز کرد. بعد در حالیکه یه حالت قری به کمرش داده بود. با صدای بلند و یکنواخت و به طور مستمر (!) و با یه ناز و عشوه‏ی خاص داد می ‏زد:« هو هو هویِش کنید. از خونه بیرونش کنید»!!
**
.
یاسین ، تازگی‏ها یاد گرفته. هرموجود زنده ای که می‏بینه ، این سوال را با صدای بلند مطرح می‏کنه که «منو نخوره؟» حالا این منو نخوره رو با همون صدای نازک و مظلوم و از ته چاه دراومده یه جوری خاصی می‏گه. به این صورت که بین "ن" و "خوره"، رو با یه فتحه بسیار کشیده ادا میکنه که آدم به فکرش می‏رسه که بره خودش رو بخوره!
چند روز پیش تلویزیون داشته راز بقا یا یه چیزی در این مایه ها نشون می‏داده. یه شغال بوده که تو سرما دنبال غذا می‏گشته. یاسن به محض دیدن روباه از تلویزیون. سوال " منو نخوره؟ رو مطرح می‏کنه و بعد بدون دادن یه فرصت برای جواب به سمت تلویزیون می‏ره و با ضربات محکم در حالیکه مرتب " منو نخوره ؟" را تکرار می‏کرده به شغال و بالنتیجه به تلویزیون می‏کوبیده. طوریکه تلویزیون ( از این ال سی دی ها) داشته میفتاده که به موقع با جانفشانی برادر از خطر سقوطش جلوگیری می‏شه!
تو خونه‏شون یه سوسک می‏بینه. در حالیکه به سمتش می‏دویده و اونو می‏گرفته و می‏زاشته تو دهنش، به طور مکرر تکرار میکرده " منو نخوره؟" این دفعه اقدام اطرافیان فقط باعث نجات یه نصفه سوسک می‏شه و بقیه اش توسط یاسن خورده شده بود!!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

قضیه "آهغال" و عمه‏ای که من باشم






این پسر برادرمه. در حقیقت دومین پسر برادرم. قبل ترها تو این پست و این پست درموردش نوشتم یا عکسش رو گذاشته بودم. قیافه معصوم و مظلومی داره با اون نگاه خواب‏آلو و بی‏تفاوت. این‏طور نیست؟ تازه صداش رو که نشنیدید؟ یه صدای نازک و از ته چاه دراومده، ادای آروم کلمات، و چی بگم که وقتی حرف می‏زنه آدم می‏خواد زار زار گریه کنه از این مظلومیت موجود در صدا!
ابتدای امر این رو بگم که اصلاً گول این قیافه معصوم و مظلوم رو نخورید. آتیش پاره‏ایه که از همون اوان کودکی به عنوان بچه شر فامیل اسم در کرد. نه ماهگی راه افتاد و تو پرونده اش مواردی از قبیل بزن بهادری مطلق فامیل ( به طوریکه همه بچه های کوچیک و بزرگ فامیل از همون یکسالگی ازش حساب می بردند و سابقه کتک خوری از ایشون رو داشتند)، پرت کردن چند گلدون در عرض یکی دو دقیه از بالای پله ها، شکستن شیشه دو سه تا کمد، بریده شدن گردنش توحین یکی از این شکستگی‏ها، خوردن رنگ به میزان فراوون ولی خدا رو شکر مسموم نشدن، کثیف کردن نیم‏ساعته همه مبلها با ماژیک و آبرنگ، رفتن تو یه سطل رنگ و غوطه ور کدن خودش در اون ، پرتاب خودش از بالای کمد رختخوابا – به ارتفاع 1 متر و نیم-بدون هیج نک و ناله ای، بازکردن شیشه ماشین در یک لحظه و اقدام به پرت کردن خودش (با تلاش حاضران این اقدام بی نتیجه موند)، نشستن تو ماشین و قفل کردن در از داخل به مدت سه ساعت همراه با مشاهده قرین با سکوت از داخل ماشین به اضطراب و سردرگمی والدین، خوردن سکه، بالا و پایین رفتن از پله ها به طور مستقل در یک‏سالگی و طبعاً افتادن‏های مکرر به ازای این استقلال، بالا رفتن از روی دیوار اُپن به صورت از دیوار راست بالا روی و داشتن زندگی مستقل روی اونجا، شکستن متعدد ظرف و ظروف و اشیاء قیمتی، پرتاب متعدد گوشی ثابت و موبایل والدین و شکستن گاه به گاه اونها، و....

اولین کلمه ای که پسر برادرم بعد از مامان و بابا یاد گرفت، کلمه آهغال به معنی آشغال بود. همچین این کلمه رو با عشق ادا می‏کنه که آدم وا می‏ره. دلیلش شاید برمی‏گرده به زمانی که کوچولوتر بوده و یکی از تفریحاتش برای دَدر رفتن اون‏هم بعد از سپری کردن چند ساعت ملال‏آور تو خونه، ساعاتی بوده که باباش آشغالا رو می برده بیرون و طعم دَدَر به این طریق حس می‏شده. آهغال برای اون یادآوریه خستگی در کردن و تفریح شیرین بوده و هوای آزاد و... هست.
خاطرات آهغالی ایشون:
چند روزاز گم‏شدن گوشی مادرش گذشته بوده . مادرش خونه و محل کارش رو زیر رو رو کرده بوده و پیدا نکرده بودش. اوئل که از این می پرسیدند چیزی نمی گفته. بالاخره بعد از چند روز که یه گوشی مشابه بهش نشون می‏دند و سراغ گوشی گمشده رو میگیرند ، گوشی رو میگیره دستش و با اطمینان تمام میگه" آهغال"! بعد بدو بدو به سمت سطل آشغال می‏ره که بندازتش اونجا!
.
داشتند با مادرش حرکت مورچه‏ها رو رو زمین نگاه می‏کردند. مادرش براش از مورچه ها می‏گفته و اینکه چطور زندگی می‏کنند. این هم گوش می‏داده. بعد یک‏هو یه مورچه ای رو می‏بینند که یه پوست گندم رو دوششه و بازور حملش میکنه. یاسین (اسمش یاسینه خب) حمله می‏کنه. بعد از یکی دو دقیقه تعقیب و گریز و میون " نکن یاسین گناه داره"های مادرش، مورچه رو می‏کشه. بعد پوست گندم و میگیره دستش و بدو بدو می‏ندازه تو سطل آشغالی که اون دور و بر بوده. موقع برگشت به مادرش می‏گه «آهغال بود»!
.
تولد فراز بود. ظاهر کیک تولد براش نامانوس بود. هی ازهمه می پرسید «این چیه؟» همه جواب می‏دادند. ولی یاسین قانع نمیشد. از من هم پرسید این چیه؟ بهش گفتم کیکه و شکل کیک رو براش توضیح دادم. راضی نشد. با صدای نازک و مظلوش پرسید « یعنی آهغاله؟» !
**
این رو هم بگم و تموم کنم. چند روز پیش رفته بودند باغ. مادربزرگش (مادر من) بهش آب می‏ده. می‏خوره و با لذت هم می‏خوره. معلوم بوده حسابی تشنه‏ش بوده. مادربزرگ که ذوق زده شده بوده به موقع به داد بچه رسیده، حس آموزش تعلیمات مذهبی و تاریخی درش گل می‏کنه، سعی می‏کنه از این فرصت استفاده کنه. اینه که بهش می‏گه «بگو سلام بر حسین» . یاسین این ور و اون ور رو نگاه می‏کنه و با همون صدای مظلوم و نازک و از ته چاه در اومده می‏گه «حسین نیست»!

*
توضیح اینکه یاسین، به تاریح امروز دو سال و سیزده روزه‏ست

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

مادر من و یاسرعرفات و شورانقلابی!

مادر من یک زمانهایی ، تا یاسر عرفات رو تو تلویزیون نشون میداد شروع میکرد به: ای بر پدرت یاسر عرفات، دزد، آدم فروش و...(و فحشهایی در این حد!).
قضیه این بود که تو همون سالهای اول انقلاب- وقتی من خیلی کوچیک بودم و چیزی یادم نمیاد از اونموقع ها- مامان من و همسایۀ خدابیامرزمون که از بس باهاش عیاق (املاش درسته؟) بودیم بهش میگفتیم فاطی عمه، تو حیاط نشسته بودند و داشتند هی غیبت این و اونو میکردند. همین موقع زنگ درو میزنند و وقتی در باز میشه، یک نفر شروع میکنه از مردم فلسطین و حماسۀ اونها و اینکه کارجهودها رو فقط یاسر عرفات تموم میکنه ونه هیچ کس دیگه و اینکه الان یاسر عرفات اگه یک ذره پول بیشتر داشت چه قدر زودتر این اسرائیلیا رو به سزای اعمالشون میرسوند صحبت میکنه و بعد هم میگه ما و شما که انقلابی هستیم اونا رو درک میکنیم و باید بهشون کمک کنیم!
.
جزئیات اینکه چطور اینا رو گفته رو نمیدونم ولی هرطور که گفته مادر من و فاطی عمه به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند و شور انقلابی گرفته بودندشون و...چی کارکردند؟ این دو تا کمکشون رو میکنند اونهم چطوری؟ با طلا! بعله مادر و فاطی عمه هردوتاشون از این گردنبندای گرد الله داشتند- انگار یه زمانی مد بوده- جفتشون همونجا گردنبنداشون رو باز میکنند و تقدیم میکنند و تشکر میکنند از این آدم انقلابی که مثل خودشون به فکر مردم فلسطین هم هست بعد هم می یاند و هی منتظرشنیدن خبر پیروزی یاسر عرفات میشند. وقتی این انتظاره از یکی دو سال فراتر میره و کشور خودشون درگیر جنگ و اون تحریم و قحطی و ...ازهمه مهمتر، گرون شدن طلا و این چیزها میشه به کل نا امید میشند وچون دستشون از همه جا کوتاه بود تنها کاری که میکردند این بود که هروقت یاسرعرفات رو از تلویزیون نشون میداد شروع میکردند به فحش دادن بهش!
ذکر این نکته ها هم فکر کنم ضروری باشه برای درک نتیجه گیری:
- نه مامان من و نه فاطی عمه از اون زنهایی نبودند که خیلی طلا داشته باشند.
- میدونید مامان من یک جو گیر بالقوه است و وقت و بیوقت اینو به فعلیت هم میرسونه، بس که دیدیم -هرچند نه در این حد- ولی تعجب هم نمیکنیم، ولی فاطی عمه، فاطی عمه اصلاً اینطور نبود. به نظرم از اون زنهای بسیار سیاستمدار قرن بوده که اگه یخورده بیشتر سواد داشت مارگارت تاچر رو میزاشت جیب چپش!
با این تذکرات ما به این نتیجه میرسیم که:
"این شور انقلابی چه ها که نکرده"

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

درون ای درون!!

کودک درون، بالغ درون، والد درون...
من نمیفهمم چرا وقتی به مناظرات اینها اشاره میشود و کلی راه حل روانشناسی برای حسنه شدن روابط اینها تجویز میشود ، بقیۀ موجودات درون نادیده انگاشته میشوند؟.
تکلیف مارمولک درون چه میشود؟ که وقتی هم کلافه شویم از دست مارمولک بازیهایش و به هوای خود مان بهه قتل میرسانیمش، با همان دم نصفه و نیمه اش تشکیل یک مارمولک جدید میدهد و سوسی آمدن رو دوباره آغاز می کند؟.
از مارمولک درون هم که بگذریم با خر درون* چه کنیم؟. نشسته ایم و به مناظرات کودک و بالغ و والد درون گوش میدهیم هی میخواهیم آشتیشان بدهیم، آنوقت یک موجودی عرعر کنان عقبکی (منظور دنده عقب است) و جفتک زنان وارد صحنه میشود. سرش پایین است ولی جفتک زدنش همچنان پابرجاست. نه کودک میشناسد، نه بالغ ، و نه والد...


*سلام دردانه جان (هرچی گشتم دنبال اون پستت پیداش نکردم)

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

عکس الان ، افۀ فردا!

چند پیشنهاد برای منظره انتخاب کردن و فیگور گرفتن جهت عکسهای تاریخی شخصی!:
اول اینکه این زمینهای دور و اطراف شهر هست که عاطل و باطل مانده است، برو بر نگاهشان نکنید وهمینطوری از کنارشان رد نشوید، بروید آنجا، اگر پول دارید بخریدشان و درکنارشان عکس بگیرید و در آینده حال خود زمین و عکسش را ببرید و گرنه همینطوری یک عکس یادگاری، چیزی، آنجا بگیرید. والبته در کنار تابلویی، بنایی ، عوارضی ، جایی به عنوان نشانه.
الان نمیفهمید، ده سال دیگر به شما خواهم گفت که این عکس یعنی چه و چه تاریخی با خودش دارد!
حتماً شنیده اید از بزرگتران فامیل که مثلاً اسم شهرک غرب، ولنجک، شهران، یوسف آباد، ... اینها که می آید میگویند" بع اونجا هزار متر زمین رو به من التماس میکردند ، من میگفتم نع، اونجا دیگه کجاست بر بیابون، نخریدمش" . من که خیلی از مواقع باور نمی کنم ولی خوب راست و دروغش گردن خودشان .
اینکه من به شما این پیشنهاد را دادم به خاطر این است که دروغگو حداقل جلوه نکنید و بعدها "سند" داشته باشید و بعد افه بیایید و بگویید" رو پام افتاده بودند، التماسم میکردند ، بیا این زمینا رو بخر، من میگفتم "نه اینجا بر بیابونه بخرم که چی بشه"( اگه کسی رو هم پیدا کنید و بهش پولی بدهید که بیفتد رو پای شما حین عکس گرفتن ، که دیگه نور علی النور است)، فک و فامیل جوان، هرگزدیگر شک نمی کنند به گفته های شما، مثل ما که شک میکنیم به گفته های فک و فامیل پیرمان.
اینکه میگویم "ده سال دیگر" هم پر بیراه نگفتم. فکرش را بکنید، این شهرکهای انتهای اتوبان همت را، خدا وکیلی پنج سال پیش دیده بودید؟ یا مثلاً این شهرک پردیس و اندیشه (فاز سه و چهارو پنچش) و پرند وهشتگرد ..تا ده پانزده سال پیش وجود داشتند؟ اینها مگر بیابان نبودند؟
.
اگر هم قصد خودآزاری دارید و میخواهید دلتان بعدها بگیرد، یا اینکه احتمال میدهید که درآینده شما هم شدید از دلسوختگان محیط زیست آیندۀ کشور، بروید تا هنوز وقتی هست چند عکسی هم در این باغات و جاده های اطراف شهرکه باغ ومزارعی دارند بگیرید. با این رشد جمعیت و طمع باغداران و گشادی کالیبر فرزندانشان جهت ادامۀ شغل پدری و خشکسالی ، و از همه مهمتر، سعی و اهتمام این نظام به حفظ محیط زیست، به ده سال نکشیده، این باغات ، دیگر باغات نیستند، بلکه شده اند بناهای بی شکل چهار یا پنج طبقه با نمای سنگ و گرانیت و شیشه های رنگی.
2- آب دستتان است زمین بگذارید و عکسی هم از غذاهایی که میخورید بیندازید، مثلاً فکر نکیند استانبولی چه قدر بی کلاس است و یا کباب کوبیده و گوجه کباب که دیگر عکس گرفتن ندارد. از من میشنوید یک عکس بگیرید. بعدها خودتان میفهمید.
میبینم شما را که دارید به نوه تان توضیح میدهید" ببین اینی که میبینی برنجه، این قرمزه هم اسمش گوجه است. این هم اسمش کباب بوده ، از گوشت درست شده، گوشت ، میدونی اصلاً گوشت چیه؟ همونی که مامان بابات نمیتونند بخرند" بعد بادی به غبغب بندازید و بگویید:" ما اونموقع ها از این غذاها میخوردیم خروار خروار، تازه برنج رو ما با بشقابهایی میخوردیم به اسم پلو خوری که الان با X پرش میکنیم (X ماده ای است بی مزه و نا شناخته برای گرسنه نماندن در سالهای آینده که یحتمل آنهم توسط خارجیها ساخته شده است! و درحقیقت خارجی بودنش ، آنموقع هم حتی یک کلاس است )، مثل الان نبود که، فقط یک قاشق گیرمون بیاد و حقوق دو ماه ننه و بابات بره واسۀ یک کیلو گوشت ".
میتوانید اصلاً الان بروید در کابینهای مواد غذایی و یخجالتان را باز کنید و بعد همگی با هم (منظور شما و کابینها و یخجال باز است) یک عکس یادگاری بگیرید، به همان دلایل بالا، بعدها موجب افتخار شما میشود.
3- از من میشنوید بروید عکسی هم با این بچه های تخس و بی ادب و درس نخوان و خنگ فامیل که انوار قالتاق بودن را از الان بروز میدهند بگیرد، من میدانم دیگر، اینها آینده سازان این مملکت هستند. یعنی اینها میشوند سرمایه داران آیندۀ کشور و یا از سیا*ستمداران نظام. شاید در آینده بتوانید به وسیلۀ این عکس، بگویید" من با شما فامیلم و اینا ها این هم عکسمون". آنوقت شاید محبتشان گل کرد (شما به هرحال تلاشتان را بکنید) و کاری باری در دم و دستگاه و تشکیلاتشان بتوانند برای فرزند یا نوۀ پست داک گرفتۀ شما جور کنند.
4- انقدر عکس از خودتان که سیاه سوله و قرمز و نارنجی و آجری (شما هم با این برنزه کردنتان!) و بیقوارۀ رو به موت شده اید (بابا بسته دیگه چقدر رژیم! ) با ابروهایی تتو شده و لب هایی که ده سال پیش ، قبل از اینکه آنجلینا جولی به عرصه بیاید، میگفتند لب شتری ، نیندازید، خدا را چه دیدید، شاید ده بیست سال بعد، دوباره یک سفید و بلوری با بازوان چاق و شکم کمی گنده و ابروان چسبیده به چشم و لب قیطونی مورد قبول سلیقۀ جهان گردانان** (یهو*دیان آمریکا ) قرار گرفت و "تپل و کمی چاق ومشخصاتی که بالا رفت " شد ملاک زیبایی وجذاب و س ک س ی بودن و سوژۀ تبلیغ و هبیئت هنرمندان هالیوودی. بنابراین خیلی در این گونه موارد ، به خودتان فشار وارد نکنید و حداقل اینطوری انقدر عکس از خودتان نیندازید که بعدها نوادگانتان بگویند" جوون هم که بود، چقدر زشت بود، خدا بیامرزتش!"


**جهان گردانان منظورم آنهاییست که رسانه ها را در اختیار دارند.

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

خوابهای بی معنی من!

..
من اصولاً خواب نمی بینم اگر هم خوابی ببینم، انقدر درهم و شلوغ است ه که چیزی به یادم نمی ماند، ولی گاهی هم خوابهایی می بینم که به طور مداوم جلوی چشمم هستند و یادم نمی رود و هرچه فکر می کنم ، هیچ تعبیری هم برایشان پیدا نمی کنم. اینها نمونه هایی از خوابهایم هستند ، اصلاً تعبیری دارند؟:
.
خواب شمارۀ یک: چند شب پیش خواب دیدم که سوار بر یک پورشۀ قرمز بسیار بسیار شیک شده ام و دارم در یک پل مصفایی که از بلوار همیلا(بلوار شرقی میدان پونک) شروع شده و به فاز شش شهرک غرب میرسد ،با سرعت 210رانندگی می کنم ، از این آهنگهای دیش دیش هم گذاشته ام و هر از گاهی هم از خوشحالی جیغ میزنم !.
حالا می خواهم با نقطه نظرات علمی نشان دهم که جقدر این خواب بی تعبیر است و از طرفی چقدر مغایر خواسته های من است:
.
1- اولین نکته ، رانندگی با سرعت 200 کیلومتر در ساعت است؛ من و این سرعت ها!!!. منی که اگر سرعت ماشین از 45 بیشتر شود، بر سر و پا می زنم وفریاد یا اباااااالفضل و یا حضرت عباسم بلند می شود و میخواهم که ماشین سریعتر متوقف شود تا من حالم جا بیاید! اگر هم فرمان در دست من باشد و این سرعت را ببینم انقدردست و پایم را گم می کنم که احتمال چپ شدن من با این سرعت هم می رود! حالا بیایم با 200 تا سرعت بروم؟!!.( البته نا گفته نماند که من لاین سرعت را بسیار روست دارم آنهم بخاطر ایمنیش به این دلیل که از یک طرف بقیه ماشینها در حال عبورند ، ولی نه با سرعت بیشتر از45.!)
.
2- پورشه، من و پورشه ؟!!)اصلاً املایش را درست نوشته ام؟؟! اصولاً من آدم زیاده خواهی نیستم. من چه در خانۀ پدری و چه حالا در خانۀ بخت!هروقت سوار ماشینمان که چیزی بود (و است) در مایه های پیکان جوانان گوجه ای مدل 56 ، خدا را بابت این چهار چرخی که به ما عطا فرموده بسیار شکر می کنم. اصلاً به این فکر نمی کنم که وقتی درش را با هزار ضرب و زور می بندیم و بازهم وقتی مثل یک خانوادۀ خوشبخت راه می افتیم برویم نان بربری بگیریم، در خیابان ملت چراغ می زنند و ندا می دهند که "در بازه". از شما چه پنهان، بکبار هم واقعا درش باز شد و دیدیم ملت، سینه زنان چیزی در این مایه ها می گویند" در باز شد گل دیدیم، سوسن و سنبل دیدیم". (منظورشان از گل و سوسن و سنبل، من و فراز و باباش بودیم !). حالا با همۀ این اوضاع من همیشه به داشتن چنین ماشین وطنی مفتخرم که باعث رقیق شدن احساسات هموطنان نیز میشود همیشه با دیدن این صحنه ها و این ملت، اشک در چشمانم حلقه می زند و می گویم "هیج جا وطن نمی شود و ماشین هم ماشین وطنی"و باز هم خدا را شاکرمیشوم. در ضمن اگر خیلی جاه طلب هم شوم، نهایت ماشین خارجی که بخواهم "گلف " است نه پورشه.
.
3- قرمز؟! من ذاتاً یک" آبیته" هستم حالا درست است که من مدتهاست آپ تو دیت نشده ام و یکبار هم که با جوانترها نشسته بودیم و بحث فوتبالی بود ، من هنوز فکر می کردم شاهین و شاهرخ بیانی و آقا صمد،چرا در مسابقه حضور نداشتند و چرا مربی از آنها استفاده نکرده است ، ولی همۀ اینها چیزی از آبیته بودن من کم نکرده است. حالا بیایم و خواب یک شی ء قرمز ببینم ؟؟!!
.
4- من و جیغ؟؟!! من قبلاً هم گفته بودم که اصولاً تن صدای من پایین است و اگر مقداری از این حد بالاتر بروم، صدایم شبیه ببعی می شود، حالا بیایم با این اوضاع جیغ بزنم؟؟!! کهولت سن را چه کنم؟؟. چند ماه پیش در عروسی پسر خاله مان، یک خانم محترمی به من گفت "اصلاً بهت نمیاد بچه داشته باشی" من را می گویید، به سقف چسبیده بودم !. (احتمالاً این خانم از دستۀ انسانهای انرژی مثبت ده بودند که نه تنها من بلکه بقیه را هم مستفیض می کردند) . از این رو، وقتی دختران نوجوان و جوان فامیل را دیدم که جیغ می زنند و لی لی لی می کشیدند ، با خودم گفتم من چه چیزی از اینها کم دارم . این بود که من هم شروع کردم همنوایی با آنها ولی در همان ابتدای امر، جیغم تبدیل به سرفه ای شد که بند نمی آمد و حالا همه می گفتند: آب بیارید !! خفه شد این بندۀ خدا!!.
حالامن بیایم و در خیابان جیغ بزنم. استغفرالله.
.
5- من و آهنگ دیش دیش؟؟!! من اگر خیلی احساس باحالی بهم دست بدهد میروم آهنگ های مرحوم هایده را می گذارم، من را چه به آهنگ دیش دیش؟!
.
6- پل مصفای از بلوار همیلا تا فاز 6؟؟!! جل الخالق!! من که احتمال ساختن همچین سازه ای را حتی در 100 سال آینده هم نمیدهم. آخر چه نیازی به ساختن این پل است وقتی نیایش آن بالا این کار را کرده و همت در پایین؟! کدام پل، مصفابوده که این دومیش باشد؟؟!! حالا اصلاً بگیریم که چنین پلی بر رودخانۀ پونک هم ساخته شود، " من رو سنه نه" من که نه اینور پلم و نه اونور پل و نه فک و فامیل یا دوست و آشنایی این بر و با آن بر پل داریم؟! چه ربطی دارد به من؟!!
دیدید چگونه بی معنی و بی تعبیر بودن این خواب از نظر علمی ثابت شد؟!.
.
خیلی طولانی شد ، میخواستم خوابهای بعدیم را هم تجزیه وتحلیل کنم ولی به درازا کشید و من کارهای زیادی برای انجام دارم. در فرصت مناسب دیگر(یحتمل فردا) حتماً این کار را می کنم.
Google Analytics Alternative