تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

نوشتن یا ننوشتن مسئله این است دوباره!

دیشب خواستم مطلبی در مورد نوشتن و ننوشتن وبلاگ برای بچه ها بنویسم. نوشتم ولی خب، اون چیزی که میخواستم نشد و با همون حال پابلیشش کردم. الان که دوباره به متن نگاه کردم دیدم باید تکمیل بشه تا منظورمو بهتر مفهوم کنم. این بود که ذخیره ش کردم تا در یک فرصت مناسب یه سر و دستی روش بکشم. از دوستانی که نظر دادند ممنون. نظر شما هم همچنان محفوظه و وقتی مطلب جدید پست شد به نمایش گذاشته میشه دوباره و البته حتما خواهم نوشت که این نظرات برای مطلب  تکمیل نشده قبلی است. 

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

بچه‏ی هیجانی که من دارم!

یکی از خصایص بارز فراز که عامل شناساییش تو یه جمع هم می‏تونه باشه، بروز احساسات و هیجانی بودن زیاد این بچه‏ست.
از همون هفت هشت ماهگی که تا چیزی به مزاقش خوش می‏اومد، حالت بال بال زدن به خودش می‏گرفت که این بال بال همراه بوده و هست با درآوردن اصوات ذوق آلود از حنجره و مری و نای و معده‎‏ش! مثلاً با دیدن آخر کارتون رابین هود برای چندمین بار، همچنان دست می‏زنه و می‏ره و می‏یاد و تو همون حال به من می‏گه « مامان، می‏دونی چی شد؟ رابین هود با ماریا ازدواج کرد»! نمونه دیگه‏ش: فرضاً اگه روزی گذارمون به رستوران بیفته، با ذوق و شوق در حالیکه بال بال می‏زنه و اشک شوق تو چشماش جمع شده، میگه «مامان. صندلی» ! یا وقتی بعد کلی این صندلی و اون صندلی رو امتحان کردن، یک گوشه می‏شینه، شروع میکنه داد داد بال زدن و در عین حرف زدن که « آخجون، جوجه کباب»! وقتی هم که نوشابه رو می‏بینه که گارسون داره می‏یاره، دیگه میشه "یک سر همه شور"، در حالتی که انگار میز رو داره گاز می‏زنه، دست می‏زنه، و جیغش دراومده، میگه: «مامان، مامان، نوشابه داره می‏یاد»! نمونه دیگه هیجانیش؛ تا یکی از دوستاش یا یکی از بچه های دوستانمون رو جایی، مثل فروشگاه، پارک، خیابون می‏بینه محاله که با هیجان تمام بال نزنه و نیاد و دادارا دودور کنان به من این موضوع جالب که با این احوالاتش، به نظر جالب ترین موضوع قرن به نظر می‏رسه رو نگه. در حالیکه در عین اعلام وجود اوون آشنا به من، زیر نگاه‏های به هیجان اومده و عجیب حاضرین صحنه، ده بار رفته پیش اون و دوباره برگشته پیش من و همچنان خوشحال خوشحال! حالا اگه یک دهم که چه عرض کنم، یک صدم هیجان فراز رو هم اون طرف داشت، باز جای تامل بود از اینکه فکر نکنم بچه‏ی منِه که فقط خیلی هیجانیه!
این هیجانی بودن، زمانی که برای اولین بار شخصی رو می‏بینه، طبعاً شامل اون شور و شعف هَندی و گفتاری نیست. بلکه می‏تونه اظهار نظرهای عجیب و بعضاً خجالت آوری در مورد اون شخص باشه، مثلاً اینکه "چرا دماغش اینطوریه؟ چرا موهاش کمه؟، چرا شکمش زده بیرون؟ و....
دیروز تو پارک، رو تابی نشسته بود . از این تاب‏های دسته جمعی، از اونایی که دو نفر این طرف می‏شینند، دو نفر هم اون طرف. پسری که کنار فراز نشسته بود رفت. بعد یه آقایی اومد و بچه‏ش رو که بغلش بود گذاشت کنار فراز. نمی‏دونم اهل کجا بودند ولی چشم بادومی بودند و بهشون نمیخورد چینی، یا مال آسیای جنوب شرقی باشند. آقاهه هیکل درشتی داشت ولی دخترش مشکل فیزیکی داشت. خیلی ضعیف به نظر می‏رسید، چشماش ظاهراً لوچ بود. موهای خیلی کم پشتی داشت، و ظاهراً استخونهای مهره های پشتش میزون نبودند، چون به نظر کج می‏رسیدند و از اونجاکه با اینکه بزرگ بود، فقط تو بغل باباش جابه جا می‏شد، فکر کنم شاید تو حفظ تعادلش مشکلاتی وجود داشت. وقتی باباش دخترشو گذاشت کنار فراز، فراز همینطور خیره شد به دختره. طبعاً براش جالب و عجیب بود و این عجیب بودن، می توست اظهار نظر تند ی رو به همراه داشته باشه که هم اون دختر رو و هم پدرش رو، در صورتیکه فارسی می‏دونستند، ناراحت کنه! در حالیکه فراز داشت همچنان دختره رو خیره خیره نگاه می‏کرد، تو فکر بودم که اگه چیز ناجوری گفت، چه طور درستش کنم. تاب رو تکون می‏دادم و سعی میکردم حواس فراز رو با پرسیدن اینکه « فراز ، سرعتش رو بیشتر کنم یا نه» پرت کنم. فراز برگشت و رو به من با همون حالت دادارادودو داد زد:« مامان، مامان، این دختره چه قدر نازه»!
همچین نفس راحتی کشیدم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

قضیه "آهغال" و عمه‏ای که من باشم






این پسر برادرمه. در حقیقت دومین پسر برادرم. قبل ترها تو این پست و این پست درموردش نوشتم یا عکسش رو گذاشته بودم. قیافه معصوم و مظلومی داره با اون نگاه خواب‏آلو و بی‏تفاوت. این‏طور نیست؟ تازه صداش رو که نشنیدید؟ یه صدای نازک و از ته چاه دراومده، ادای آروم کلمات، و چی بگم که وقتی حرف می‏زنه آدم می‏خواد زار زار گریه کنه از این مظلومیت موجود در صدا!
ابتدای امر این رو بگم که اصلاً گول این قیافه معصوم و مظلوم رو نخورید. آتیش پاره‏ایه که از همون اوان کودکی به عنوان بچه شر فامیل اسم در کرد. نه ماهگی راه افتاد و تو پرونده اش مواردی از قبیل بزن بهادری مطلق فامیل ( به طوریکه همه بچه های کوچیک و بزرگ فامیل از همون یکسالگی ازش حساب می بردند و سابقه کتک خوری از ایشون رو داشتند)، پرت کردن چند گلدون در عرض یکی دو دقیه از بالای پله ها، شکستن شیشه دو سه تا کمد، بریده شدن گردنش توحین یکی از این شکستگی‏ها، خوردن رنگ به میزان فراوون ولی خدا رو شکر مسموم نشدن، کثیف کردن نیم‏ساعته همه مبلها با ماژیک و آبرنگ، رفتن تو یه سطل رنگ و غوطه ور کدن خودش در اون ، پرتاب خودش از بالای کمد رختخوابا – به ارتفاع 1 متر و نیم-بدون هیج نک و ناله ای، بازکردن شیشه ماشین در یک لحظه و اقدام به پرت کردن خودش (با تلاش حاضران این اقدام بی نتیجه موند)، نشستن تو ماشین و قفل کردن در از داخل به مدت سه ساعت همراه با مشاهده قرین با سکوت از داخل ماشین به اضطراب و سردرگمی والدین، خوردن سکه، بالا و پایین رفتن از پله ها به طور مستقل در یک‏سالگی و طبعاً افتادن‏های مکرر به ازای این استقلال، بالا رفتن از روی دیوار اُپن به صورت از دیوار راست بالا روی و داشتن زندگی مستقل روی اونجا، شکستن متعدد ظرف و ظروف و اشیاء قیمتی، پرتاب متعدد گوشی ثابت و موبایل والدین و شکستن گاه به گاه اونها، و....

اولین کلمه ای که پسر برادرم بعد از مامان و بابا یاد گرفت، کلمه آهغال به معنی آشغال بود. همچین این کلمه رو با عشق ادا می‏کنه که آدم وا می‏ره. دلیلش شاید برمی‏گرده به زمانی که کوچولوتر بوده و یکی از تفریحاتش برای دَدر رفتن اون‏هم بعد از سپری کردن چند ساعت ملال‏آور تو خونه، ساعاتی بوده که باباش آشغالا رو می برده بیرون و طعم دَدَر به این طریق حس می‏شده. آهغال برای اون یادآوریه خستگی در کردن و تفریح شیرین بوده و هوای آزاد و... هست.
خاطرات آهغالی ایشون:
چند روزاز گم‏شدن گوشی مادرش گذشته بوده . مادرش خونه و محل کارش رو زیر رو رو کرده بوده و پیدا نکرده بودش. اوئل که از این می پرسیدند چیزی نمی گفته. بالاخره بعد از چند روز که یه گوشی مشابه بهش نشون می‏دند و سراغ گوشی گمشده رو میگیرند ، گوشی رو میگیره دستش و با اطمینان تمام میگه" آهغال"! بعد بدو بدو به سمت سطل آشغال می‏ره که بندازتش اونجا!
.
داشتند با مادرش حرکت مورچه‏ها رو رو زمین نگاه می‏کردند. مادرش براش از مورچه ها می‏گفته و اینکه چطور زندگی می‏کنند. این هم گوش می‏داده. بعد یک‏هو یه مورچه ای رو می‏بینند که یه پوست گندم رو دوششه و بازور حملش میکنه. یاسین (اسمش یاسینه خب) حمله می‏کنه. بعد از یکی دو دقیقه تعقیب و گریز و میون " نکن یاسین گناه داره"های مادرش، مورچه رو می‏کشه. بعد پوست گندم و میگیره دستش و بدو بدو می‏ندازه تو سطل آشغالی که اون دور و بر بوده. موقع برگشت به مادرش می‏گه «آهغال بود»!
.
تولد فراز بود. ظاهر کیک تولد براش نامانوس بود. هی ازهمه می پرسید «این چیه؟» همه جواب می‏دادند. ولی یاسین قانع نمیشد. از من هم پرسید این چیه؟ بهش گفتم کیکه و شکل کیک رو براش توضیح دادم. راضی نشد. با صدای نازک و مظلوش پرسید « یعنی آهغاله؟» !
**
این رو هم بگم و تموم کنم. چند روز پیش رفته بودند باغ. مادربزرگش (مادر من) بهش آب می‏ده. می‏خوره و با لذت هم می‏خوره. معلوم بوده حسابی تشنه‏ش بوده. مادربزرگ که ذوق زده شده بوده به موقع به داد بچه رسیده، حس آموزش تعلیمات مذهبی و تاریخی درش گل می‏کنه، سعی می‏کنه از این فرصت استفاده کنه. اینه که بهش می‏گه «بگو سلام بر حسین» . یاسین این ور و اون ور رو نگاه می‏کنه و با همون صدای مظلوم و نازک و از ته چاه در اومده می‏گه «حسین نیست»!

*
توضیح اینکه یاسین، به تاریح امروز دو سال و سیزده روزه‏ست

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

شاید...روزی...شبی...وقتی..


<عکس از اینجا حذف شد. >


من بودم و فاطی و نوشین و فرزانه و مژگان. هفته اولی بود که ترم پاییز سال دوم دانشگامون شروع شده بود. یکی از قوانین نانوشته کلاسهای دانشجویی اینه که کلاسای هفته اول تق و لقه.ه ما هم بر اساس این قانون تصمیم گرفتیم که سه چهارروزی بریم شمال خونه‏ی دوستم.


گفتن "بریم شمال" تو حرف آسونهنه ولی تو عمل.. اونهم اون موقع . سیرده چهارده سال پیش. تو اون سالهای پَپِگی !
من نوزده سالم بود. پارسال نه پیارسالش، سرویس بود که من و می‏برد دم مدرسه و می‏آورد. به دلیل سکونت در حومه تهران، خوابگاه بهم تعلق گرفت . البته نه به سادگی . بلکه با کلی دنگ و فنگ و دوز و کلک . اون هم داستانی داشت برای خودش.
شمال رفتن اونهم با دوستان از اون "ناشدنی" ها به نظر می‏رسید. ولی بر خلاف اونچه به نظر می‏رسید، سریع جور شد. مادر من به نسبت سیستم سنتی خانواده و اطرافیان، گاهی اوقات افکار 2 ایکس لارجی پیدا می‏کنه. موقعی که ازش اجازه خواستم از اون مواقعی بود که ذهنیاتش دو ایکس لارج می‏زد. راحت پذیرفت. ضمن اینکه گفت : " پس چی، باید بری برای خودت بگردی دیگه"! بابا هم رگیه. اون روز مخالفت نکرد. می‏موند داداش بزرگه که من همینجوری ازش حساب می‏بردم و کماکان حساب می‏برم. واسه همین نظرش برام مهم بوده و هست، ضمن اینکه می‏خواستم ببینم به مسائل غیرتی اشاره می‏کنه که لج کنم باهاش یا نه. چیزی در مورد ناموس و غیرت و این صوبتا پیش نیاورد. فقط گفت" کی؟ این؟ بی‏عرضه‏ست، می‏ره تو دریا غرق می‏شه"
این شد که من با دلی خوشحال و لبی خندان، با اطمینان دادنشون از اینکه غرق نمی‏شم و خیلی مواظبم و این صوبتا، یک بعد از ظهر آفتابی روزهای اول مهر، همراه دوستانی که بالا اسمشون رو گفتم، با اتوبوس از جاده چالوس راهی شمال شدیم. کلی سوژه برای خنده پیدا کردیم. کلی مسخره بازی درآ وردیم تا بالاخره رسیدیم. وقتی رسیدیم شب بود. هوا گرم بود و دمکرده. لباسا به تنمون می‏چسبید.
پدر دوستم به دلیل بیماری اعصاب، مجبور شده بود همراه خاواده یک جای آروم زندگی کنه. خونه‏شون تو یکی از آبادیهای قشنگ دور و بر چالوس بود. خونه‏ی آخرِ آخرِ آبادی. موقعی که رسیدیم چون تاریک بود، متوجه مناظر اطراف نبودیم. فقط یادمه از اتوبوس که پیاده شدیم. سمت راستمون صدای دریا می‏یومد. بعد اومدیم این‏ور خیابون وصدای زنجره بود تنها صدایی که می‏شنیدیم و هر ازگاهی هم صدای ماشین‏ای جاده که هی دور و دورتر می‏شد صداشون.
یک ربعی، تو اون هوای شرجی واز بین فوج فوج صدای زنجره دور و اطرافمون راه رفتیم تا رسیدیم به همون خونه‏ی آخر آخر. مادر دوستم خیلی مهربون بود. تا روز آخرهی خوشحالی می‏کرد و هی برامون خوراکی می‏آورد. ما هی خندیدم. هی خوردیم. هی برنامه ریختیم برای روزای بعدیمون. هی از جن و پری و روح گفتیم و هی ترسوندیم خودمون و آخرش خواب رفتیم
فرداش که از خواب بلند شدیم. بارون می‏اومد. اونهم بارون شدید. برنامه‏ی اون روز صبحمون به هم ریخت. بارون همچنان ادامه داشت. بعد از ظهر برای خالی نبودن عریضه و اینکه کاری کرده باشیم. با چتر وشال و کلاه رفتیم چالوس. یک فیلم چرتی دیدیم که اصلاً یادم نیست. فقط چون ابولفصل پورعرب داشت و نوشین فن این آقا بود، دیدیمش. بعد هم برگشتیم همون خونه‏ی اخر آخر به این امید که فردا آفتابی می‏شه و می‏ریم دریا و تازه می‏فهمیم سفر این مدلی چیه!
فردا صبح، هیچی برامون بدتر از دیدن و شنیدن صدای بارون نبود . چیزی که مسلم بود این بود که بارون تصمیم نداشت قطع شه. صبح موندیم خونه. یک مقدار تو باغچه‏ی خونه‏شون قدم زدیم. یک مقدار قوباغه کشف و شهود کردیم. یک مقدار از مادرش دست پخت غذا گرفتیم و بهش کمک کردیم. یک مقدار مناظر قشنگ دور و بر رو که از پرچین خونه‏شو پیدا بود و کوه‏های سرسیز و مسیر تله‏کابین و اینها رو از حیاط و اطاق دید زدیم. دیگه حرفامون هم تموم شده بود.
شاید بارون نخواد تا روز آخری که اینجاییم قطع شه. اونوقت چی کار کنیم؟
بعد از ظهر تصمیم گرفتیم تحت هر شرایطی بریم دریا. همچنان بارون می‏بارید. پیاده اون بک ربع مسیر تا جاده و اون مسیری که به کنار دریا ختم می‏شد رو رفتیم. دریا سیاه سیاه سیاه بود. کاملاً طوفانی. من تا به حال تو این مدتی که عمر کردم و دریا دیدم همچین دریای سیاهی و همچین موجای بلندی رو ندیده بودم و ندیدم.
ساحلی که رفته بودیم از این منطقه های حفاظت شده بود. از همون مناطق محدودی کنار دریا که غصب نشده از بقیه‏ی ملت بی ویلای ساحلی. از اونایی که یه چادر می‏زندد وسط واسه‏ی به اصطلاح شنا!
قایق ور می‏رفتند. یکی از اون مردها هم محلی دوستم بود و سلام و علیکی باهم کردند و اون آقا به ما توصیه کرد که این چه وقت اومدنه!
یک گوشه ای اون دور و بر وایسادیم و هی اون موج های گنده و عصبانی رو نگاه کردیم . چه قدر سیاه بودند. چه قدر هوا داشت زود تاریک می‏شد! په قدر بارون قطع نمی‏شد، چه قدر سردمون بود. چه شانس گهی داشتیم.
اولش فرزانه شلوراش رو زد بالا و چند قدم رفت جلو تا وقتی موجای بی‏جون شده، آخرین نفساشو نو می‏زنند، پای اون هم خیس شه. خوش خوشانش شد. گفت چه قدر گرمه. بیاید تو. آبادانی بود و اولین بار بود که دریای شمال رو از نزدیک می‏دید. ما که کنجکاو شده بودیم این "گرم" رو حس کنیم ، شلوارمون رو یکی یکی زدیم بالا و یکی دو قدم رفتیم جلو تا آب بخروه به پامون.


گرم بود واقعاًً شن هام نرم بود و آب گرم و موجا تا اون لحظه‏ی مرگشون مبارز می‏طلبیدند و ما هم چند روز خورده بودیم و خوابیده بودیم و انرژی تلنبار شده بود تومون و ای‏ی بدمون نمی‏یومد کمی هم هیجان داشته باشیم.


اولش همون دو قدم بود که رفتیم جلو و آب فقط کف پامون و به مچ پامون می‏رسید. یکی دو بار موج کمی بزرگتر شد و تا زانومون رسید. نوشین و فاطی رفتند بیرون. ما تازه خوشمون اومده بود. دو سه قدم دیگه رفتیم جلوتر. خیلی کیف داشت. موج که می اومد، پامون رو خیس میکرد بعد هم می رفت و موقع برگشت ما رو با شن‏های زیر پامون به جلو می‏کشوند و کف پامون رو غلقلک می‏داد.


از نوشین و فاطی که تو ساحل ایستاده بودند دورتر می‏شدیم. قدم به قدم. دیگه اینطور نبود که پامون رو شن باشه و آب گاهی بهش برسه گاهی بهش نرسه. نصف بدنمون تو آب بود و با هر موج عصبانی که بهمون می‏خورد کلی جا به جا می‏شدیم و کلی هم بعد از اینکه موجه رو رد کردیم خوش خوشانمون می‏شد.


من و مژگان دستامون رو داده بودیم به همدیگه. تصمیم گرفتیم کمی دیگه جلوتر بریم. ایندفعه نزدیک یکی از اون چوبهای چادر طرح سالم سازی ساحل. رفتیم. یه موج خیلی بلند اومد و تا گردن رفتیم زیر آب. و دوباره آب تا کمرمون رسید. همینطوری خوش خوشان داشتیم می‏خندیدم و هی احساس خود پسر شجاع بینی رو در خودمون تقویت می‏کردیم و به فکر جلو رفتن بیشتر بودیم که من برگشتم و دیدم یک موج خیلی بزرگ و سیاه درست پشت سرمه. خواستم فرار کنم ولی خب، سرعت موج بیشتر از من بود طبعاً. یک لحظه سنگینی موج بود که محکم به پشتم خورد و آب همه جا رو گرفت. هیچی دیگه زیر پام نبود. هیچی.فقط آب پرزور بود و هیچی... مژگان رو تو همون هیر و بیر کنار خودم حس می‏کردم.


موجه کشوند ما رو به طرف ساحل. پام به ماسه ها رسید. سعی کردم خودمو به ماسه گیر بدم. نمی‏شد. آب زورش خیلی بیشتر بود. ماسه ها هم همه‏ش سر می‏خوردند. ما اون وسط مونده بودیم. موج سیاه رفته بود خورده بود به ساحل و پرزور تر برگشته‏بود. همینجوری داشت ما رو به طرف دریا می‏برد. نفسم داشت تموم می‏شد. بیشتر از تموم شدن نفس، فکر اینکه "همینه مرگ؟!" داشت منو می‏کشت. برادرم و پیش‏بینیش... مادرم ... بابام... خواهرم... یک لحظه دستم خورد به دست مژگان. گرفتمش. تنها نبودم. این خودش کلی بود! زور زدم تا روی شکم خم شم. خودمو قلنبه کنم . یک واکنش غیر ارادی بود. طبق قوانین فیزیک!


یک دست دیگه‏م خورد به کی از همون چوبهای وسط طرح سالم سازی. گرفتمش. تموم زورمو زدم. فکر می‏کردم مسئول زنده بودن مژگان هم هستم. این انگار زورم رو بیشتر کرده بود. شنای زیر پام هی سر می‏خوردند و من پام رو محکم فشار می‏دادم رو زمین. کم کم آب از سرم رد شد. ساحل رو دیدم. نوشن و فاطی و اون دو تا مرد داشتند به طرف ما می‏دویدند. سنگین سنگین شده بودیم. سرفه می‏کردیم. باید می‏دویدیم تا موج گنده‏ی دیگه ما رو با خودش نبره. با هر زوری که بود دویدیم. دیگه از منطقه‏ی خطر دور شده بودیم ولی با اینحال باز هم می‏دویدیم. وقتی دیگه به جایی رسیدیم که از موج خبری نبود. ولو شدیم. نوشن و فاطی و فرزانه که وضعش بهتر از ما بود و اون دو تا مرد بهمون رسیدند. کلی حرف زدند که هیچ کدومشون یادم نیست. فقط یکی از اون دو تا آقا که هم محلی دوستم بود با سرعت ما رو سوار ماشین کرد و گفت برسونمتون دکتر. تو ماشین اون حالمون کاملاً جا اومده بود. گفتیم برای چی دکتر؟ ما فقط سردمونه. بریم خونه. هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. رفتیم خونه‏ی دوستم به شرط اینکه هیچی به مادرش نگیم. نگفتیم. اون خودش فهمید. همه‏ی همسایه‏هاشون هم!
**
صبح فرداش که از خواب بلند شدیم آفتاب همه جا رو گرفته بود. اصلاً انگار نه انگار که همچین ماجرایی دیشب اتفاق افتاده! رفتیم یه راه باریکی که پشت خونشون بود رو کشف کردیم که می‏خورد به یک رودخونه. کلی هم مرغابی و مرغ دریایی اون پشت بودند. کلی عکس گرفتیم. عکس بالایی هم یکی از اونهاست. بعد از ظهر هم رفتیم ساحل. آبی آبی بود. انگار نه انگار که دیروز عصرش داشت با تمام وجود مارو می‏خورد. کمی با ترس و لرز اون گوشه موشه ها قدم زدیم و برگشیتم. فردا ش هم عازم تهران شدیم!
**
چرا یاد این قضیه افتادم؟ نمی‏دونم ! من خیلی وقتها یادش می‏افتم. یعنی می‏دونید؟ خیلی وقتها همون حس‏ها، یعنی حس غرق شدن سراغم می‏یاد. می‏رم جلو. می‏رم جلو. بعد ضربه می‏خورم. پرت می‏شم. زیر پام یواش یواش خالی می‏شه. بعد تو همون حالی که دیگه بریدم. یک دستی، یک چوبی، چیزی دستمو می‏گیره. یا دستم فقط می‏خوره بهش. همون می‏شه مایه‏ی نجاتم. خیلی اینطوری شده. فکر کنم مرگ وقتیه که همه‏ی اونا با هم هست. ولی اون چوب بی قابلیت و اون دستِ و اون حس " دیگه تنها نیستی" نباشه.
همین
**
.
.
تو اون عکس بالا من کدومم؟ خب معلومه. این گوشه‏ای. مشکیه. همینی که پاچه گشاد و اِپُل و دست تو جیب واین بندو بساطهاست دیگه.
*
عکسایی که ما با اون دوربین می‏گرفتیم. دیگه احتیاجی به فتوشاپ نداره. خودش فوتوشاپ شد‏ه‏ی خدایی هست. از لحاظ وضوح تصویر!!

**

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

دایرةالمعارف ذررین و اکبرجان!

وقتی برادرم کلاس چهارم یا پنجم دبستان بوده، تو یکی از این مسابقات علمی منطقه اول میشه و طبعاً بابام براش جایزه میگیره. جایزه ای که میگیره یه دایرةالمعارف بود!
هنوز که هنوزه من فکر میکنم چطور بابا یه همچین فکر بکری به سرش زده تا همچین چیزی بخره براش! آخه بابای من از اون دسته آدماست که به تاریخ علاقه داره و اونهم نه هر تاریخی، تاریخ از نظر بابام شاه عباسه و بس!! نگید داریوش و کورش و حتی شاه اسماعیل! راه نداره جان شما! فکر هم نکنید ما از تخم و ترکۀ شاه عباسیم ! نه والله، من شجره نامه رو بررس کردم و دیدم که اگه شاه عباس غرب بوده، آبا و اجدادمون شرق بودند، و بالعکس. تازه اون موقع هواپیما و قطار هم که نبوده، بگیم حالا حتماً یه طور شده دیگه! ما اگه تو بررسی آبا و اجدادمون به یک سرباز زره پوش گندۀ مغول یا به یه سرباز روسی وس بی رنگ و رو برنخوریم، هنر کردیم، شاه عباس پیش کش! این علاقۀ بابا به به شاه عباس هم جزء رازهای نامکشوف زندگیه برای من که امیدوارم یه روزی کشفش کنم.
القصه، این دایرةالمعارف از اون بعد وارد خونۀ ما شد و شد مرجع چواب برای خیلی سوالهای داشته و نداشته‏مون. یادمه وقتی خودم مدرسه میرفتم و خوندن رو یاد گرفته بودم، ساعتها باهاش مشغول بودم. از اطلاعات ادبی، تاریخ باستان، تاریخ معاصر، جغرافی داشت تا کمکهای اولیه و اختراعات و عکس بعضی از بازیگرای هالیووی و برندگان نوبل و اسکار!
همون اوائلی که این کتاب رو خریده بود، یه کارگر افغانی هم داشتیم به اسم اکبرجان. این اکبرجان دیپلمۀ اون موقع افغانستان بود و بابای من از اینکه همچین کارگری به تورش خورده، خوش خوشانش بود، مخصوصاً اینکه اکبرجان، اوقات فراغتش یه کتاب می‏گرفته دستش و هر وقت هم کتاب نبوده دستش، با بابام در مورد محتویات اون کتابها صحبت می‏کرده و یحتمل هم راجع به معلوماتش در حوزۀ شاه عباس!
بابا کتاب دایرةالمعارف رو هم به اون قرض داده بود تا به مطالعات روز افزون اکبرجان بیفزایه! و اکبرجان هم نامردی نمی کنه، کتاب رو می‏خونه و هرجایی هم که عشقش می‏کشیده، با خودکار می نوشته" ملاحظه شد، اکبرجان" انگاری که داره مشق شاگرداش رو خط می‏زنه! این ملاحظاتش(!)به کنار، هر عکس یا تصویر زن خوشگلی هم که بود(مثل عکس مریلن مونرو و بریژت باردو یا تصویرنقاشی شدۀ خواهران برانته)، دورش خط کشیده بود!
پ نمی‏دونم هدفش چی بوده، شاید میخواسته اینطوری به همه یادآوری کنه که این متعلق به منه و محدودۀ منه و به محدودۀ من وارد نشید یا یه همچین چیزایی!
بعدها، هر وقت این کتاب رو میگرفتم دستم . یاد اکبرجان هم می افتادم، ولی خب طبعاً این یاد افتادن، یاد افتادن دلنشینی نبوده! آدم چطور میتونه رو سلامت عقل یه آدم بزرگ که کتابا رو به متد دلخواه خط خط میکنه یا راه به راه اسمش رو می نویسه، شک نکنه!
خلاصه که الان هم که الانه، یا د دایرةالمعارف بدون یاد اکبرجان محاله!
***
حالا چرا من یاد این قضیه افتادم؟
من این کتاب رو فوق‏العادده دوست داشتم، یعنی تمام معلوماتی که من تا مدتها داشتم منحصر به همین کتاب ارزشمند بود، مدتیه که دنبال یک کتاب دایرۀ المعارف با همون کیفیت ولی به روز شده اش هستم، ولی کتابهایی که دیدم ، اصلاً همچون کیفیتی ندارند!
اینه که فعلاً فکرم حول و حوش همون دایرةالمعارف با جلد آبی خونۀ بابا میگرده که برش دارم و صحافیش کنم و بیارمش خونۀ خودمون و بشه دوباره مرجع . حالا گیریم، اطلاعاتش از بیست و خرده ای سال اینطور، آپ تو دیت نشده، گیریم که اکبرجان برای اثبات حضورش محکم کاری کرده!
ولی هنوزکه هنوزه میتونه خیلی جاها جواب بده. نه؟
***
-سمیرا جان، من نمیتونم برای وبلاگت پیغام بگذارم. دلیلش رو نمیدونم. ارور می‏ده!
-من یک عده ازوبلاگها رو به لینک کنار صفحه‏ام اضافه کردم ولی خودم رویتشون نمیتونم بکنم، نمیدونم برای شما رویت میشه یا نه؟
- از اینکه پست برنج ، مفید بوده، خوشحالم .
-می بینید من چه امروز زرنگ شدم و دو تا پست هوا کردم!

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

گربه شویی گلرنگ !+

آخرین باری که فرشها رو شسته بودم وقتی بود که پروژۀ از پوشک گیری فراز با موفقیت به اتمام رسید و فرش‏ها رو روونۀ قالیشویی کردم و چند روز بعد که برگشتند، دیدم درسته یکذره حال و جون اومدند ولی ریشه های فرش یه رنگ کرم مایل به زرد گرفته بودند که یه نموره تو ذوق می‏زد. به علاوه، چون فرشها رو تا کرده بودند و تو ماشین گذاشته بودند، تا مدتها با آثار تا شدگی‏ها مشکل داشتم و هی سعی میکردیم با جابجا کردن مبل وچیزای سنگین، این آثار رو محو کنیم. نتیجه اینکه که تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی به قالیشویی و این بندو بساطها اعتماد نکنم و یه جور دیگه سر و ته قضیه رو هم بیارم!
از اونجا که من در خیلی مواقع آدمی هستم که از یه سوراخ صد بار هم گزیده بشه، دوباره فکر میکنه که«یکبار دیگه هم امتحان کنم بلکم ماره مرده باشه!»، یه مدتی بود که فکر صفا دادن به خونه و فرش‏ها مغزم رو اشغال کرده بود. ضمن اینکه فکر میکردم فرش بهتره همین تابستون شسته شه، یا هر موقعی غیر از ماههای آخر سال، که دفعۀ قبل چوبش رو خورده بودم. این بود که از چند نفر پرسیدم و به چند تا آگهی هم زنگ زدم و بالاخره یک کدومشون رو انتخاب کردم که قیمتش متوسط بود و فرش ها رو هم تا نمی‏کرد بلکه لوله میکرد و می‏برد و می‏آورد.
چند روز پیش زنگ در رو زدند و دو تا آقای معتاد اومدند برای بردن فرش. میگم معتاد یعنی معتادها! از اوناییکه خیلی قیافشون تابلویه که حتی من قیافه نشناس هم متوجه می‏شم!. یکیشون فرش‏ها رو می‏برد پایین، اون یکی هم نشست روی مبل و شروع کرد به فاکتور نوشتن.
قبلش قید کرده بودند که اعلا شویی برای فرش ماشینی متری 1200 و شست‏و شو با آب و تاید متری 800. همونطور که می‏نوشت یکدفعه گفت که اعلا شویی متری 1500 تومنه. اینو که شنیدم گفتم:« یعنی چی؟، زنگ زدم و اینطوری گفتند و دیگه رقم آخرش هم پرسیدم و هی آقا! بیار فرشها رو نخواستم و... »!
این آقا هه هم در همون حین سرش و انداخته بود پایین و چرت می‏زد انگار. بعد همونطور که من داشتم سخنان نغز میپراکندم فاکتور رو دستم داد و دیدم نوشته همون 1200، انگار اصولاً رسمشونه که یه چیزی بپرونند بلکه گرفت! در ضمن، پشت تلفن مبلغ رفت و برگشت رو 4000 تومن، قید کرده بودند و تو فاکتور نوشته بود 5000 تومن! که دیگه حوصلۀ نداشتم سر این‏یکی چونه بزنم.
خلاصه فرش‏ها رو بردند و موقع رفتن دم در، دستاشون رو دراز کردند که حالا«آبجی، یه انعامی بده، که ما سفارش کنیم فرشت رو خوب بشورند»! من شروع کردم به غرو غرو و اونها هم اصرار و الاصرار که« ما درآمد مون از همین انعاماست و به ما هیچی نمیدند و...»! خلاصه که یه مبلغی هم این مدلی رفت!
دیروز بعد از ظهر، فرشا رو آوردند. این دفعه هم دو نفر بودند و یکیشون معتاد بود و اون یکی رو نمیشد رو اعتیادش انگشت گذاشت. فرش‏ها رو یکی یکی روی هم پهن کردند. آخرین فرشی که پهن شده بود، دیدم اصلاً وسطش تمیز نیست و کرک و آشغال داره و انگار هیچ فرقی نکرده باشه! نگاه کردم به ریشه هاش و دیدم که ریشه هاش تمیزه ولی خود فرش انگار نه انگار. دست کشیدم روی فرش و علاوه بر کرک، تارموهای خودم - یعنی من تار موهای نازک خودم رو میشناسم دیگه!- و تخم گوجه که یکروز قبل ازبردن فرشها، فراز ریخته بود رو فرش و ... روجمع کردم و بهشون نشون دادم و گفتم شما فقط ریشۀ اینو شستید و شاید یه آبی هم ریخته باشید روی این. اعلاشویی که سهله، با آب اگه روش رو هم پارو کشیده باشید، خیلی هنر کردید آقاهه میگفت «نه آبجی!، مگه میشه نشسته باشند، مطمئن باشید، این فرشها کرک دارند، ما روی سنگ میشوریم، این آشغالا مال اونه»
منم هی روی موضع خودم بودم که پس این موها چیه؟ اگه به پارو یا فرچه کشیده میشد، اینا حتماً میرفتند دیگه!
اون هم میگفت ولی یک کمی هم با تردید که امکان نداره شسته نشده باشه. تازه گفت: ما میخوایم یه انعام بگیریم، باید طرف راضی باشه!
خودشون هم مونده بودند و نمیدونستند چطور باید توجیه کنند اون تار موها و تخم گوجه رو! دست آخر گفتند: ما میتونیم این فرش رو دوباره ببریم بشورند. ولی خودم هرچی فکر کردم دیدم اصلاً صرف نداره یه فرش 6 متری دوباره بره و حالا حتی اگه هزینۀ شست و شو نگیرند، هرینۀ رفت و آمد گرفته میشه و دوباره انعام و این بندو بساطها، ضمن اینکه تا دو سه روز خونه هم خالی میمونه از فرش و حالا معلوم نیست این دفعه تمیز بشه یانه، سفارش شدۀ با انعام که این بود، سفارش نشدۀ با غرولند احتمال برگشت فرش رو هم حتی زیر سوال میبره و آدم اونوقت کجا باید شکایت کنه. قبول نکردم و اینا هم رفتند ولی خب از انعام و این چیزا این دفعه خبری نبود!
و این شد حکایت ما و قالیشویی
.
***
.
یادمه وقتی بچه بودم، این فرش شستن‏های دم عید، از بهترین کارهای عید برای ما بچه ها بود. یعنی اصلاً مزۀ عید به همین فرش شستنش بود. میرفتیم تو حیاط فرشها رو پهن میکردیم و آب میریختیم و خیس میخوردند و مادره رو راهی انجام کارهای دیگه میکردیم وبعد خودمون با پارو یا کاسه های روحی لب تیز می افتادیم به جونشون و حالا نشورکی بشور، هر از گاهی هم تو همون آخرای کار، با استعانت ار کرمهای وجودمون، شلنگ رو میگرفتیم رو هم و همدیگه رو خیس میکردیم، یا در حین پارو زدن و کاسه کشیدن، اولش با یک کاسه آب ریختن، یا هل داردن طرف، یا یک لگد شوخیانه! و نیشگونی چیزی، زدو خوردی هم به وجود می آوردیم و کار به جاهای باریک میکشید و اونوقت بود که سروکلۀ مادرم پیدا میشد.
مسلماً نمیگفت «آه، فرزندانم، من درک میکنم که شما چه قدر این کار رو دوست دارید و هدفتان کرم ریختن نبود، من هم اگر جای شما بودم این کار را میکردم و حالا بیایید من این کار رو بکنم، شما این کار ...»، بلکه همونطور که داشت با سرعت به طرفمون میومد داد می‏زد:« ای جون مرگ شده های سرخور، یه دقّه چشام ازتون دورشدا! برید خونه ببینم، نخواستم»!
اونوقت دوربین روی یه پرنده رو درخت زوم می‏کنه ولی صدای تق، توق، شتلپ، آی... می‏یاد!

***
از دیروز به این فکر افتادم که یکی از راههای ایجاد نشاط خانوادگی، شاید همین شستن فرش تو یه گوشۀ محوطۀ خونه باشه، با توجه به اینکه آب محوطه آب تصفیه شده نیست و آب چاهه.
این جوری هم فراز میتونه درک کنه لذت قالیشویی رو و هم قالیمون دیگه بعد از شستن گولۀ تار مویی ازش جمع نمیشه و ایضاً تخم گوجه و آشغال سبزی! ضمن اینکه یه پولی هم الکی خرج تریاک و هروئین معتادان این مرزو و بوم نمی‏شه!

.
.
.
+ جهت اطلاع عموم عرض کنم که اسم قالیشویی گلرنگ بود!

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

یه غروب موذی

غروبه الان. از اون غروبای ابری. ابری... اون هم تو تابستون! یحتمل از قانون غروب های موذی کشدارتبعیت میکنه.
فراز و باباش نیستند. من بعد از یک سلسله بشور و بساب اومدم نشستن اینجا. بشور و بساب اصولاً حال آدم رو خوب میکنه. پس نتیجه میشه گرفت که من حالم قبل از بشور و بساب گرفته بوده، احتمالاً خسته هم بودم. همین!

***
دبستان که میرفتم. برادرم دوسالی از من فاصله داشت. یعنی من پنجم بودم، اون سوم بود. برادر بزرگترم، چند سالی از من بزرگتر بود. یه غروب جمعه بود، مثل همین غروب، ابری. منتها، باید تو تابستون نبوده باشه و احتمالاً بهار بوده. چرا؟ چون هنوز مدرسه ها تعطیل نشده بود.
سر و صدای بچه ها از کوچه میومد. برادر کوچیکه خوابیده بود. یه فکر شیطانی به سر من و داداش بزرگه برای اذیت کردن دادش کوچیکه زد. رفتیم دو تایی سراغ داداش کوچیکه که خواب بود.
«مجید... مجید... بلندشو... مدرسه‏ات دیر شده...چرا نرفتی؟..بدو»
مجید خوابالو با چشمای بادکرده و سراسیمه:«اِ...ساعت چنده مگه... مامان کو؟... چرا بیدارم نکردید؟»
« خیلی دیر شده...بدو تا دوباره آقای درخشان دعوات نکرده»
بعد کیفش رو دادیم دستش
مجید:«پس صبونه چی؟... چی بخورم»
«بدو...بدو...»
مجید با سرعت شلوارش رو تنش کرد، کیفش رو دستش گرفت و کفشاش رو پاکرد و دوید...

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

من و دایی و مایکل جکسون!

من اصولاً یه زمانی از این فن های مایکل جکسون بودم و خیلی علاقمند بودم که بقیه هم بشند طرفدار اون!
اون موقع که کامپیوترپنتیوم IIمد بود و یه قلم از این کامپیوتر تو خونۀ ما بود. برداشته بودم یه سری از شوهای این رو تو اون کامپیوتر ریخته بودم. یه روز داشتم با دختر داییم می دیدمشون که داییم وارد اطاق شد. حالا داییم معتمد محل، شورای شهر و این جور چیزا، که یه دوست آخوند هم داشت که بهش یه چیزی گفته بود در مایه های اینکه" ما هر بلایی که می کشیم از دست این کامپیوتر و اینترنت و این چیزاست"!
من از فرصت استفاده کردم تا هم دایی رو به جرگۀ فن های مایکل جکسون اضافه کنم! هم بگم "نه خیرم، اینطوریام نیست"!
رفتم سراغ یکی از کلیپ‏های مایکل جکسون. همونی که آدما درختا رو می اندازند، جنگلا رو می سوزونند، همه جا خشک میشه، بعد طوفان میشه، بعد مایکل-چه صمیمیم من باهاش!- دو تا از این شاخه ها رو میگیره، هی داد میزنه، هی باد نمی برتش، بعد درختا به حالت اولشون برمیگردند، همه چی قشنگ میشه و...
این از کامپیوتر نشون داده میشد و من هم همزمان ترجمه میکردم که ببین، این جا چی گفته دایی، چه قدر خوب گفته، چه قدر قشنگ...
...
قیافۀ دایی پنجاه و خورده ای ساله‏ام -اونموقع این سنی بود- رو یادم نمیره که با اون قد صد و هشتادو چند سانتی و وزن صد و بیست کیلویی، کلۀ طاس و چشمای آبی، رو صندلی کوچیک من نشسته بود و ابروهاش رو به طرز مسخره ای برده بود بالا و گوشۀ لباش رفته بود پایین و به من نگاه میکرد!
انگار که بگه: «مَن َنَ بالام جان»
**
اگه بخوام یکی از آهنگاش رو هم به عنوان بهترین آهنگش انتخاب کنم، آهنگ Ben رو معرفی میکنم. وقتی بچۀ کوچولوی سیاهی با موهای فرفری بوده، این آهنگ رو خونده. خودتون برید از تو اینترنت پیداش کنید که من سرعت اینترنت و وقتم کفاف نمیده برای این کارها!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

سبز مثل باغ، مثل خاک!

دوم یا سوم دبستان بودم که بابام ، باغچۀ قبلی رو فروخت و اومد یک تیکه زمین بزرگتر خرید که هیچ علف و درختی نداشت. بابا معتقد بود که خاکش خوبه، جاش خوبه ، آبش خوبه، اینجا یه باغ قشنگ میشه، درخت سیب و هلو وزردآلو و گوجه سبز میکاره ویه خونه میسازه این گوشه، یه آلاچیق اونور و....



این حرفا رو میزد در حالیکه به دور دورا نگاه میکرد! انگار داشت اونچه که تجسم میکرد رو برای ما تعریف میکرد.وقتی اینارو میشنیدم، تو عالم بچگی با خودم میگفتم کو تا این بیابون باغ بشه؟

سال بعدش چند تا نهال کاشت این ور و اونوراون بیابون بی آب و علف . فکر میکردم بابا هم بچۀ بزگیه که مثل ما چوبا رو میکاره زمین به خیال اینکه باغ داره. سالها گذشتند، هی بیل زده شد، هی علف کنده شد، هی جوی آب درست شد، هی درخت کاشته شد، هی هَرَس شد . هی عرق ریخته شد ، هی حرص خورده شد، هی سرما زده شد، هی بی آبی شد، هی...


به ده سال نرسیده اونجا برای خودش باغی شد که شد پاتوق خودمون و فک و فامیل. میرفتیم اونجا و برای خودمون خوش بودیم. نمی دونم چرا اون وقتها- یعنی همون ده سال بعدش که دیگه باغ شده بود -به این فکر نمی کردم که این همون تصور بابا موقع خرید این زمین بوده. یعنی انقدر از نزدیک همه چی رو، علی الخصوص رنج ها رو می دیدم که به اینکه تو اون تصور ده سال پیش بابا قدم میزنم، فکر نمی‏کردم .

این روزا که تو اون باغ قدم میزنم، همه‏اش اون نگاه دور بابام وقتی داشت برامون رویاش رو از اون بیابون تعریف میکرد می‏یاد تو ذهنم. این روزا بیشتر به "رویا" و" تحقق رویای بابا" فکر میکنم.

شاید من هم دیگه فهمیدم زندگی چیه!

***


فراز که خیلی خوش به حالش میشه اونجا، تا اونجا که جا داره خاک بازی میکنه

اینم نمای دیگه ای از باغ از کنار دو گیلاس نرسیده!

-یکی از اون عکس های بالایی هم فراز و پسر داییش رو نشون داده، مشغول گوجه سبزچینی و لبماندن!

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

نه شرقی، نه غربی، جواب نامه برقی!

دیشب ایمیل نینا رو دریافت کردم والان یک ساعتی هست که دوباره دارم زیر و روش می کنم تا جوابش رو بنویسم
نوشته بود حال خودش و تیس و دخترشون لیزا خیلی خوبه. تو خونۀ کوچکی که خریدند خیلی هَپی هستند . تو فکر بچۀ دوم هم هست ولی می خواد بعد از یک سری مسابقات بسکتبال که در پیش داره اقدام به این کار بکنه. هردو دارند پست داکشون رو ادامه می دند و تا آپریل سال آینده به این کار مشغولند. در حال حاضر کارشون رو به این ترتیب انجام می دند که سه روز بچه مهد کودک میره. دو روز با قی مانده ، یک روز نینا می مونه خونه و نگهش می داره، و یک روز تیس!از" تیبور و گابریلا" و مارچه و فلان وبهمان نوشته بود و اینکه همۀ بچه دارها تو دپارتمان فکر دومی هستند وبچه ندارها هم باردارند، مثل رکسینا که دو ماه دیگه بچه اش به دنیا می‏یاد و اینکه من به فکر دومی هستم یا نه؟
نوشته بود که الان بیشتر کسانی که اون زمان پی اچ دی می خوندند، دارند پست داک می خونند و این می تونه یه هشدار باشه که تو این وضعیت اقتصادی و کمبود کار و این صحبتها چه قدر آدم باید تلاش کنه تا یک موقعیت کاری ثابت خوب پیدا کنه! نوشته بود تیس با جدیت تمام دنبال کار تمام وقت ثابت هست و جاهای مختلفی رو امتحان کرده ولی هنوز کاملاً قطعی نشده! نوشته موقعیت برای پست داک دیگه ممکنه برای هردوشون جور بشه ولی هردو بیشتر تمایل دارند که کار ثابتی پیدا کنند ولی اگه ناچار باشند به یک پست داک دیگه قناعت می کنند.
نوشته بود که دعوتت به فیس بوک رو دیدم ولی می دونم اگه عضو بشم خیلی وقتم گرفته می‏شه ومن این رو دوست ندارم. نوشته جای دپارتمان قراره عوض بشه و جای جدید به قشنگی و بزرگی این جا نیست. نوشته بود که عکسهایی که براش فرستادم رو به همۀ دوستان مشترکمون فوروارد کرده و اونها تو اون کانتین زیبا و سرسبز- که حالا بعد از مدتی باید ترکش کنند- کلی یاد ما کردند و کلی غیتمون رو کردند. نوشته آیا به آلبومهای عکساش در پیکاسو هنوز نگاه می کنیم یا نه؟
**
می خوام براش بنویسم از اینکه احساس خوبی نسبت به زندگی وخونتون دارید، خیلی هَپی هستم. نمی نویسم براش که این سایۀ نگرانی که تو کل نامه اش وجود داره چقدر برام ناآشناست! چرا باید یک آینه بگذارم جلوش و بهش بگم ببین خودتو! کمتر می کنه نگرانیش رو؟!
می خوام براش بنویسم که تصمیمش به بچۀ دوم رو خیلی تحسین می کنم وشجاعانه می دونم . نمی نویسم " -تو این شرایط -خیلی شجاعانه می دونم".
می خوام بنویسم من هم دوست دارم بچۀ دوم داشته باشم و اصلاً یک بچه با منطق من جور در نمی یاد. ولی نمیتونم براش بنویسم که اون سایۀ بی سابقۀ نگرانی تو نامه اش ، جزئی لاینفک از زندگی و افکار منه. دوست دارم بچۀ دوم داشته باشم ولی دوست دارم بتونم از عهدۀ مخارج هم بر بیام. از عهدۀ مخارج بر اومدن، با درآمد ثابت محمد و درآمد کارهای نصفه نیمۀ من ممکن نیست. اون آرامش نیاکان و اجدادم رو هم ندارم که بچه دار شم و بگم روزیش رو خدا می ده!
راستی، نمی نویسم و نمی پرسم که بالاخره با "تیس" مراسم ازدواج و اینها راه انداختید یا همچنان با هم دوست هستید!
.
می نویسم براش که از اینکه همۀ دوستان پی اچ دی خوان، پست داک خوان شده اند خوشحالم و امیدوارم این مشکل اقتصادی که بر کل جهان حاکم شده به زودی رفع بشه و شما ها همه موقعیتهای کاری خوبی پیدا کنید.
نمی نویسم براش که این گوشۀ دنیا، خیلی تحت تاثیر این بحرانه قرار نگرفته و در حقیقت خیلی وقته تو بحران بوده و خودش هم خبر داشته و چیز جدیدی نیست. نمی نویسم اینجا یک چیزی هست به نام "بند پ". می گند اول حرف پول و پارتی و پدرسوخته‏گیه! طبق این بند به این کار ندارند که تو پست داک داری از دانشگاه فلان. بلکه همین که تو این بند قرار گرفته باشی، لیسانست رو هم که اگه از این دانشگهاهای غیر انتفاعی و آزاد و فلان و بهمان هر ده کوره ای گرفته باشی، می تونی به پستهای مهم و پردرآمدی دست پیدا کنی. من که خودم چند نفری رو می شناسم با همچین مدرکی، در شرکتهای معروف و حتی بین المللی مشغولند. یکیشون که هروقت منو می بینه احساس می کنم از بالای کوه منو می بینه، نمی دونم اگه یه روزی تو روهم ببینه و تو از کار و نگرانیهات که بی سابقه بوده برای من براش بگی ، شاید تو هم فکرکنی ته دره هستی!
.
می نویسم براش که نُ پرابلم در مورد فیس بوک. بعد هم می نویسم "مرسی ، مدیریت زمان"!!! من هم خودم مدت زیادی نیست که با همچین چیزی آشنا شدم. .من هم به دلیل وقت گیری واین مسائل گذاشتمش کنار!
نمی نویسم اسم همۀ دوستان قدیمی رو سرچ کردم و کسی رو از این طریق پیدا نکردم به جز یکی دو نفر وبعد خود فیس بوک یک کارهایی کرد و اسم دوستانی که تو هات میل و یاهوم بودند رو جلوم ردیف کرد و من هم یک اکی زدم و ظاهراً دعوت نامه برایشان فرستاده شد! خودش فرستاد واحتمالاً اون دعوتنامه هم از این طریق به دستت رسیده. چند نفری از دوستان هم به این ترتیب به فیس بوک اضافه شدند و دیگر هیچ! نمی نویسم دلیل سرنزدن به فیس بوک، نه وقت گیری، بلکه نا امید شدن از پیدا کردن دوستان بوده! در ضمن نمی نویسم که مونیکا و یکی دیگه از آشنایاین هم ، نامه نوشتند و گفتند سُری، و همون مشکل وقت گیری فیس بوک اشاره کردند. من به این نتیجه رسیدم در جمع دوستان و آشنایاینم، من رتبۀ اول بی عار و بی دردی رو وقت داشتن زیاد رو دارم ظاهراً !! تازه نمی نویسیم من چیزی به اسم وبلاگ هم دارم!
.
می نویسم براش که عکسهای شما رو از ِاپریل سال پیش تا به حال ندیده بودم و از دیدن عکسهاتون به خصوص عکسهاتون در آفریقای جنوبی، تانزانیا و پاناما خیلی خیلی خوشحال و در عین حال هیجان‏زده شدم از اینکه لیزا هم انقدر بزرگ و بانمک شده و لُپ لُپیه خوش خوشانم شده. می نویسم براش که چه قدر دوست داشتم همچین جاهایی رو ببینم و در حقیقت عاشق همین جاهایی هستم که رفتند و دیدند. "تیبور" و بعضی های دیگه رو هم تو عکسها دیدم و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم. می نویسم براش که چه قدرزاویه ای که عکسها گرفته شده رو دوست دارم و چه قدر از دیدنشون لذت بردم. نمی شه بنویسم: خوش به حالت، خوش به حالت، خوش به حالت. نمی خوام براش بنویسم که یکی از نگرانیهای من اینه که بمیرم و همچین جاهایی رو نبینم! نمی نویسم که من جنوب ایران رفتم و سه پست بسیار طولانی نوشتم در موردش، اگه همچین جایی رفته بودم، فکر کنم 60 پست طولانی بهش اختصاص می دادم. آخه آدم از نزدیک زرافه و شیر و گراز و اسب آبی و ... رو تو طبیعت، همینطوری ببینه و ساکت باشه. من که از شدت هیجان ممکنه لال بشم!
مرددم بپرسم تو این سفرها لیزا رو چه کار کردید؟ دخلی هم به حال من داره؟!
.
خلاصه که یک سری چیزها رو می نویسم و یک سری چیزها رو تو دلم می گم. بعد براش آرزوی موفقت می کنم و میگم به بقیه سلام برسون و نامه رو تموم می کنم.
.
به همین سادگی این رابطۀ بین قاره ای کمرنگ شده با مرور زمان رو حفظ می کنم.

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

بامزده ترین عکس!!

این هم از بنجامین پاتن ما در مسابقۀ بزرگ با مزده ترین عکس!
کله رو دارید چه برقی می زنه؟
**
کچل شدنش وقتی شانزده ماهه بود به اصرار بابام صورت گرفت. یعنی در حقیقت ما در برابر یک عمل انجام شده با این عنوان قرار گرفتیم که موی بچه به این سن و سال رو باید با تیغ زد تا پرپشت بشه!
به دلیل مقاومت فرازتو سلمونی، کچلیه خیلی ترو تمیز نشده بود این بود دو سه روز بعد در راستای محکم کاری خودم با تیغ صاف‏تر و براقش کردم !
هنوزم از خودم تعجب می کنم که با چه جراتی این کار رو کردم. از فراز هم همینطور که چه جوری آروم وایساده تا من این کار رو براش انجام بدم!

اون موقع نگران بودم که نکنه فراز بعدها که بزرگ شد از این کار ما خوشش نیاد ولی مدتی پیش که این عکس‏ها رو می‏دید، اصرار و الاصرار که من می خوام دوباره اینطوری بشم!!

در ضمن محض اطلاع اعلام کنم که ما هیچ پرپشت شدنی رو تا این لحظه مشاهده نکرده ایم !


پی نوشت: برای دیدن بقیۀ عکسهای این مسابقه که به همت پروین عزیز برگزار شده می تونید به این آدرس برید.



۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

مادر من و یاسرعرفات و شورانقلابی!

مادر من یک زمانهایی ، تا یاسر عرفات رو تو تلویزیون نشون میداد شروع میکرد به: ای بر پدرت یاسر عرفات، دزد، آدم فروش و...(و فحشهایی در این حد!).
قضیه این بود که تو همون سالهای اول انقلاب- وقتی من خیلی کوچیک بودم و چیزی یادم نمیاد از اونموقع ها- مامان من و همسایۀ خدابیامرزمون که از بس باهاش عیاق (املاش درسته؟) بودیم بهش میگفتیم فاطی عمه، تو حیاط نشسته بودند و داشتند هی غیبت این و اونو میکردند. همین موقع زنگ درو میزنند و وقتی در باز میشه، یک نفر شروع میکنه از مردم فلسطین و حماسۀ اونها و اینکه کارجهودها رو فقط یاسر عرفات تموم میکنه ونه هیچ کس دیگه و اینکه الان یاسر عرفات اگه یک ذره پول بیشتر داشت چه قدر زودتر این اسرائیلیا رو به سزای اعمالشون میرسوند صحبت میکنه و بعد هم میگه ما و شما که انقلابی هستیم اونا رو درک میکنیم و باید بهشون کمک کنیم!
.
جزئیات اینکه چطور اینا رو گفته رو نمیدونم ولی هرطور که گفته مادر من و فاطی عمه به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند و شور انقلابی گرفته بودندشون و...چی کارکردند؟ این دو تا کمکشون رو میکنند اونهم چطوری؟ با طلا! بعله مادر و فاطی عمه هردوتاشون از این گردنبندای گرد الله داشتند- انگار یه زمانی مد بوده- جفتشون همونجا گردنبنداشون رو باز میکنند و تقدیم میکنند و تشکر میکنند از این آدم انقلابی که مثل خودشون به فکر مردم فلسطین هم هست بعد هم می یاند و هی منتظرشنیدن خبر پیروزی یاسر عرفات میشند. وقتی این انتظاره از یکی دو سال فراتر میره و کشور خودشون درگیر جنگ و اون تحریم و قحطی و ...ازهمه مهمتر، گرون شدن طلا و این چیزها میشه به کل نا امید میشند وچون دستشون از همه جا کوتاه بود تنها کاری که میکردند این بود که هروقت یاسرعرفات رو از تلویزیون نشون میداد شروع میکردند به فحش دادن بهش!
ذکر این نکته ها هم فکر کنم ضروری باشه برای درک نتیجه گیری:
- نه مامان من و نه فاطی عمه از اون زنهایی نبودند که خیلی طلا داشته باشند.
- میدونید مامان من یک جو گیر بالقوه است و وقت و بیوقت اینو به فعلیت هم میرسونه، بس که دیدیم -هرچند نه در این حد- ولی تعجب هم نمیکنیم، ولی فاطی عمه، فاطی عمه اصلاً اینطور نبود. به نظرم از اون زنهای بسیار سیاستمدار قرن بوده که اگه یخورده بیشتر سواد داشت مارگارت تاچر رو میزاشت جیب چپش!
با این تذکرات ما به این نتیجه میرسیم که:
"این شور انقلابی چه ها که نکرده"

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

کرسی خونۀ عزیز

یک روزهایی دلم هوس چیزهای خیلی معمولی را میکند که دنیا را هم بدهم نمیتوانم به دست بیارمشان.
مثلاً دیروز دلم هوس کرسی کرده بود. کرسی خانۀ مادربزرگ ، اصلاً هوس خانۀ مادربزگ را کرده بود با تمام وسایلش و بوی نفتالین داخل خانه.
هوس زمانی را کرده بود که در حیاط خانه اش برف بازی میکردم و دیگر گردن و داخل آستین ها نمیتوانست حسی را به انگشتانم برگرداند از بس که سردم شده بود و به دو به خانه اش پناه میبردم به امیدز بر کرسی خزیدن.
کرسی را میدیدم که مثل یک سازۀ قوی با صلابت با لحاف مخمل قرمز رویش آنجا نشسته ومرا وادار میکند قبل از خزیدن سریع، یک دست هول هولکی هم به مخمل قرمز وسطش بزنم که نرمیش را حس کنم و اگر این نرمیش را مثل همیشه حس نکردم ، بیشتر متوجه بی حسی انگشتانم بشوم وبعد سریع یک گوشه لحاف را بالا یزنم و خودم را تا گردن بچپانم آن تو و در حالیکه سعی میکردم وضعیت "تا گردن لحاف" را حفظ کنم ، خودم را به سمت کرسی میسراندم و تقلا میزدم تا انگشت پا را به منقل بچسبانم و هی پایم میسوخت و میکشیدمش کنار و دوباره میچسباندمش تا کم کم هم پاهایم گرم شودهم همۀ بدنم ولابد انگشتان دستم هم. بعد از گرم شدن بود که تازه بوی نفتالین اطاق را حس میکردم، انگار که سرما بویاییم را هم بی حس کرده بود و همینطور پرده های یاسی پنجره ای که پشتش نایلون چسبیده بود را میدیدم که دیدی به بیرون نداشت و فقط نشان میداد که کی روز شده و کی شب . بعد هم فقط صدای تیک تیک نا هماهنگ آن چند ساعت زنگ دار که فلزی گرد بودند وروی چند طاقچۀ اطاق بودند (و هیچوقت حکمت تعددشان را نفهمیدم ) را میشنیدم وسر برمیگرداندم برای پیدا کردن فقط یکی از آنها که ساعت محبوب من بود و عقربه اش خروسی بود که همیشه دوست داشتم وقتی خروس پاهاش رو به بالاست و کله اش رو به پایین ببینمش( و هنوز که هنوز است مانده ام که چرا همچین حالتی از آن عقربۀ خروسی را یادم نمی آید) . بعد آنقدر محو حرکت این خروس و منتظر شدن برای کله پا شدنش میشدم که پلکهایم از خواب سنگین میشد و ...
بعد عزیز (مادربزگم ) را میدیدم که لحافی که پس زده ام را رویم میکشد و غز میزند که اینطوری میچایم و من هی فکر کنم به اینکه آنجا چه میکنم و آنجا کجاست ومتوجه که شدم با هول و هراس سرم را به طرف ساعت برگردانم و ببینم عقربۀ خروسی سرش پایین رفته یا نه ومتوجه شوم که دوباره کله پا شدنش را ندیده ام و در حالتی متقارن با حالت قبلی است و فکر کنم به اینکه پس کی میشود من خروس سر پایین عقربه را ببینم و دلم از اینکه هیچ وقت اینطور ندیدم و نمیبینمش هری بریزد و احساس سرما کنم و خودم را دوباره بچپانم داخل لحاف و بعد هم نقشه بکشم که حالا کی بلند شوم تا این چای داغی که عزیز برایم روی کرسی گذاشته را بخورم.
بعضی وقتها دلم میخواهد زمان برگردد و همین صحنه های معمولی را ببینم و ناراحتی آن لحظه که خروس برعکس عقربه را ندیدم بشود دلیل ناراحتی و هری پایین ریخته شدن دلم و وقتی احساس کنم دلم میریزد و سردم میشود ، یک کرسی باشد که خودم را داخل لحافش بچپانم و فکر کنم به اینکه کی بلند شوم تا آن چای داغ را بخورم.
یک روزهایی دلم هوس همین چیزهای خیلی معمولی را میکند که دنیا را هم بدهم نمیتوانم به دست بیارمشان!

۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

محمود بالا بالا و دختر سرهنگ

تا قبل از اینکه فراز بره مهد، شعرهایی که میخوند رو من معمولاً بهش یاد میدادم. کلاً استعدادش برای یادگیری شعرها بد نبود. این شعرها یا معمولاً شعرهایی بودند که من تو تلویزیون و نواهای بچه ها یاد گرفته بودم و یا شعرهای دوران بچگی خودم بود. مثلاً مثل شعر" داداش جونم خوابیده، آفتاب به روش تابیده"، یا "قوقولی قول خروس میخونه، صبح شده .".،" تپلویم تپلو"، "توپ سفیدم قشنگی و نازی" و غیره. حتی شعر صد دانه یاقوت رو که ما دوم دبستان بودیم هم براش خونده بودم و حفظ کرده بود. ولی خوب در این بین متوجه شدم که فراز به شعرهای روحوضی بسیار علاقه داره. یعنی انقدر سریع یاد میگیره اینها رو که آدم تعجب میکنه . بعد هم با علاقۀ تمام فقط میخواد اونها رو بخونه. نمونه اش اینه:
این درو واکن سلیمون، اون درو واکن سلیمون،
قالی رو بکش تو ایوون، گوشۀ قالی کبوده، اسم دایی محموده،
محمود بالا بالا، سردستۀ شغالا،
انگور و بیار شراب کن، گوشت و بیار کباب کن، بشین و زهرمار کن!!
وقتی میری به بازی، نکنی زبون درازی
(این رو یکبار که رفته بودیم خونۀ یکی از داییهام، چندین و چند بار بنا به درخواست زن داییم خوند! دلیلش هم این بود که من اسم یکی از داییهام محموده، محمود تو خونواده اش شخص قدرتمندیه، از اونطرف، زن اون یکی داییم، قدرت اصلی رو تو خونه داره، و این دو تا قدرت، تاب تحمل همدیگر رو ندارند، یعنی مثلاً خانم این یکی داییم از هرچی برخلاف او ن یکی داییم ، محمود ،گفته میشه استقبال میکنه، و در نتیجه از این قسمت شعر که میگفت "محمود بالا بالا، سردستۀ شغالا"، بسیار خوشش اومد و فراز هم به این ترتیب جای خودش رو تو دل این زندایی باز کرد!)
کلاً شعرهای اون موقع رو با شعرهای الان مقایسه میکنم، میبینم ما اکثراً چه شعرهای درپیتی رو بلد بودیم ها.
حالا این شعربالایی هیچ، یکی از شعرهایی که من بچه بودم میخوندم این بود:
گوجه فرنگی با نمک شور میشه، دختر سرهنگ تو ماشین گم میشه،
بالله طلاقم بده، نصف جهازم بده،
من زن حیدر میشم، از همه بهتر میشم (!!)

یا:
پت پت پنبه، آش روز شنبه،
یه زن دارم کوره، آش میپزه شوره
میگم جرا شوره، میگه چشمم کوره (خوب که چی مثلاً؟!)

بعد هم هرجا که میرفتیم ازمون تقاضا میشد این شعرهای درپیتیمون رو بخونیم. تازه من که مدرسه میرفتم یادمه اینوهم برای معلمها و هروقت تقاضا میکردند که بچه ها کی شعر بلده میخوندم:
غروب که میشه دخترای اهوازی، میان بیرون از خونه با طنازی...( ترانۀ آغاسی)
یا یکی دیگه هم بود در مورد غروب و اینا، آها یادم اومد:
غروبا که میشه روشن چراغا، میان از مدرسه بیرون کلاغا، بعد نمیدونم چی چی، فرار کردم من اونروز زنگ آخر، نرفتم مدرسه تا سال دیگر... (خواننده اش رو نمیدونم کیه)
یا :
تو اون کوه بلندی، که سر تا پا غروه ... (اینم که خواننده اش مشخصه دیگه).
این ترانه ها و ترانه های دیگه رو از بس که مادرم تو خونه موقع انجام کاراش میخوند که ما دیگه از حفظ شده بودیم و فکر میکردیم اینا هم شعره دیگه، میشه خوند.
خلاصه که اوضاعی بود!

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

مسابقۀ خواب آسمانی


این عکس هر چند تکراریه ولی دوست دارم برای شرکت در این مسابقۀ خواب آسمانی که طراحش مامان کورش عزیز بودند قرارش بدم.
خیلی آسمونیه به نظرم. اینطور نیست؟!
هرچند کمی اخموست ولی خوب..

۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

ادامه از پست پایین. عکسها از 24 ماهگی تا 18 ماهگی

در باغ پست قبل الذکر، در حال نانای در کنار کارتونهای گوجه سبز!
17 ماهگی و کچل شدنش و عشق آب بازی بودنش!
18 ماهگی وساحل رفتنش!!



این پست بلافاصله بعد از پست پایین نوشته شده و ادامۀ همون پست است. همونطور که گفتم ، امروز با دیدن عکسهای فراز دلم برای تمام روزهای کوچولویش تنگ شد و تصمیم گرفتم بعضی از عکسهاش رو اینجا قرار بدم. همونطور که در پست قبل گفتم شما میتونید ببینید که جقدر در این مدت تغییر کرده.

*
امروز عصر نتیجۀ یک سری آزمایشات مربوط به فراز رو گرفتم. نمیدونم چرا اینهمه نسبت به نرمال بالا و پایینه. نگرانم، و دل تو دلم نیست و منتظرم تا فردا برسه تا به دکترش نشون بدم.
خدا کنه چیزی نباشه!

عکسهای فراز از بدو تولد تا چهارده ماهگی، تغییر قیافه را داشته باشید و به ترتیب شماره ببینید!

11- ده ماهگی و دست دستی. دست دسی کردن رو از هشت ماهگی یاد گرفت و نانای در جا رو هم از نه ماهگی!
12- دوباره همون پوزیشن و ایندفعه با حالت تعجب و عروسک محبوبش !
13- یک دست دسی دیگه!!
14- اینهم یکدونه از این عکسایی حمومی و...که همۀ پسرا بالاخره یک دونشو دارند. درسته؟!
15- چهارده ماهگی و قدم زدن در باغ ..
6- دو ماهگی و مجدداً خواب. رنگش تغییر نکرده؟
7- صحنه ای از گریه های فراز
8- اوا خواهر، این چه وقت عکس گرفتنه؟!
9- چهارماهگی؛ دیگه اون نی نی ریزۀ بعد از تولدش نیست. وزنش روی منحنی رشده. این روی منحنی رشد بودن تا هشت ماهگی ادامه یافت و بعد از اون متوقف شد!
10- هفت ماهگی ویک حالت گریۀ دیگه!

1- درست نیم ساعت بعد از تولد. شبیه جوجه های خیس نیست تروخدا؟ با اونهمه موی پیشونی و ابرو و پشم و بیسار!! اندازه اش را هم میتوانید با احتساب این انگشتان بالایی ارزیابی کنید!
2- بعد ازپانزده روز!!شما چیزی به نام ابرو رویت می کنید ؟ همچنان لباسها به تنش گشاده!
3- یک ماه بعد از تولد، به اون جوجۀ خیس بالایی شبیهه آیا؟
4- در یک ماه و نیمگی: بیشتر به ژاپنیهای دو رگه شبیه نیست؟
5- خواب در کنار عروسک شیر شاه و زرافه اش که هنوز هم که هنوزه از عروسکهای مورد علاقش محسوب میشند!



لطفاً عکسها را به ترتیب شماره ببینید
من همچنان نمیفهمم که چرا این عکسها رو همونطور که من میخوام ، بلاگر قرارش نمیده .
امروز ظهر همینطوری وقتی عکسهای فراز رو میدیدم به مغزم رسید که بعضی هاشون رو اینجا قرار بدم تا خواننده ها به صورت visual درک کنند این تغییر قیافۀ آدمیزاد رو!!
سه تا عکس دیگه هم هست که نشد در این پست بگنجونم و در پست بعد آورده میشود. شاید در یک پست جداگانه در آینده ای نزدیک هم عکسهای بعد از یک و نیم سالگیش آورده بشه ولی چیزی که هست اینه که تغییر محسوسی در قیافه مشاهده نمیشه از هجده ماهگی به بعد. شاید کمی لاغرتر و کشیده تر ولی نه تغییر در رنگ و اجزای صورت و ...

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

مرده شور teke them

چهار سال پیش تو یکی از قطارهای بین شهری هلند، نا خواسته شاهد و شنوندۀ مکالمه بین یک مادر ایرانی، دختر این مادر ایرانی و دو تا از دوستان خارجی اونها به زبان انگلیسی بودم!!. ظاهراً صحبت از المپیک بوده و اینکه دوستان دختر داشتند میگفتند که ورزشکارای همۀ کشورها رو دیده بودند ولی گروه ایرانیها خیلی ناراحت بوده و اینکه چرا خانمها با این پوشش ظاهر شدند و..
مادر: They don’t have any" tagseer", our government force them “by zoor “.
دختر با سر حرفای مادرش رو تایید میکنه
دوست دختر با تعجب فراوان: why??!!
(از کجا معنی تقصیر و زور رو فهمیده بوده معلوم نیست).
مادر: because our boss (!!) are very bad man
دوست دختر: ??!!your boss
دختر: her mean is our governmental men
دوست دختر: !!oh, I got it
مادر در ادامه: . I don’t like them “aslan”. I whish “morde shoor” take them
دوست دختر: ??!!sorry, what did you say
دختر: you know what is “ morde shoor? (!!). Morde shoor is somebody who wash corps (!)
دوست دختر: (!!)ook, ok , I got it

معلوم نیست این got به معنی واقعیش بوده ، و یا اینکه منظورش قاطی کردن بوده!!

**
جریان المپیک امسال رو که از تلویزیون ایران دیدم، یاد این قضیه افتادم
پی نوشت: این گوگل ریدر من خراب شده. دیگه چیزی رو نمیتونم با گوگل ریدر ببینم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

بد میهمانی بودن من و تیس و نینا

تیس و نینا

من انسان بد میهمانی دهی هستم. یعنی اینکه سر هر میهمانی که قرار است در خانۀ ما برگزار شود ،هرچند که میهمانان هم خودمانی باشند و تعدادشان هم زیاد نباشد، هی خودم را سر کارها ، بشور بساب ها، و تشریفات بیهوده که در نهایت چندان جالب هم از کار در نمی آیند، خسته می کنم. دلیلش هنوز بر خودم روشن نشده است، شاید کمال گرایی بیهوده ام باشد، شایدهم...
وقتی به فرنگستان رفته بودم، دوستان و همکاران خارجی بابای فراز که آنموقع البته خیلی مانده بود بابای فرازشود( بابای فراز چیزی مثل پدر پسر شجاع!) تدارک میهمانی در خانۀ یکی از خودشان دیده بودند. معمولاً میهمانیهای آنها (حداقل اکیپ آنها) به صورت قابلمه پارتی است. یعنی هرکس غذایی بیشتر از مقدار غذای خودش را می آورد که در مجموع انواع و اقسام غذاها را در میهمانیها شاهدیم.
من آنموقع از اینکه میهمانی به مناسبت ورورد من است کلی جوزده شده بودم و این کمال گرایی کذبم هم دوباره به سراغم آمد و اصرار والصرار که من باید غذایی ایرانی تهیه کنم و خودی نشان دهم و ال و بل.
بابای فرازقبل از ملحق شدن من، یک هیتر برقی دو شعله داشت که جوابگوی همۀ نیازهای خودش بود و یک هیتر تک شعلۀ برقی دیگر به عنوان زاپاس.
من تصمیم گرفته بودم که آش و قورمه سبزی را به عنوان غذای ایرانی هر کدام به نسبت برای 4 نفر تهیه کنم و به خورد ملت بدهم. یکی دو روز مانده به میهمانی، طی یک تصمیم آنی غیر منتظره و بی دلیل دیگر، لوبیا پلو را هم به لیست اضافه کردم. داشته باشید که من تجربۀ کار به این تعداد با آن هیتر را هم نداشتم. درست روز میهمانی شروع به تدارک غذا کردم. قورمه سبزی با سبزی های خشک شده که از ایران آورده بودم، و لوبیا پلو را همان قبل از ظهربار گذاشتم و تهیه کردم. مانده بود آش که نخود و لوبیایش را قبلاً پخته بودم و قرار بود قبل از رفتن به میهمانی، این هم آماده شود. از آنجا که در آن سرزمین سبزی به عنوان سبزی آش یا قورمه یا کوکو نداریم. کسانی که آنجا هستند از سبزی های خشک استفاده می کنند. قبل از اینکه آنجا بروم، بابای فراز گفته بود که من سبزی آش نبرم چون هنوز از دفعات قبل دارد و این شد که من هم خوشحال از اینکه بار اضافه تری نمی برم، رفتم.
آنروز، درست 2 ساعت مانده به میهمانی، از سبزی که به عنوان سبزی آش در خانه وجود داشت، استفاده کردم . نیم ساعت بعد برای چک کردن پختن یا نپختنش رفتم و دیدم وای، این چرا انقدر تلح است. کمی آبش را برداشتیم و آب خالص ریختیم تا بلکه تلخیش برود. دوباره تلخ بود. در اثر یک اشتباه و به خیال اینکه با افزودن رشته، تلخیش می رود و طعم دیگری پیدا می کند، رشته اش را هم اضافه کردیم. رشته ها می پختند و غذا همچنان تلخ بود. مانده بودیم چه کار کنیم. یکی از دوستانش قرار بود دنبال ما تا بک ربع دیگر بیاید. در همان یک ربع ما از سر ناچاری آبکش کردیم آشمان را و آب جوش ریختیم و دوباره آبکش کردیم و خلاصه اینکه دست آخر با اینهمه آبکش کردن آش، تلخیش هم نرمال شد و آش قابل خوردن شد. وقتی برای آن دوست در خانه را باز کردیم، از اینهمه حرارت داخل خانه، متعجب شده بود بعدها کلی جوک از این حرارت تعریف میکرد.
ظاهراً قضیه از این قرار بوده که بابای فراز به دلیل بی حوصلگی و اینکه به نظرش سبزی با سبزی فرق نمی کند ، همۀ سبزیها را با هم قاطی می کند و به این ترتیب سبزی آش هم شامل شنبلیله میشود و همین تلخش می کند.
خلاصه که آنروز به خیر گدشت. هرچند بعدتر فهمیدم اگر همان تلخش را هم میبردیم یا کمی تلخش را، باز هم به به و چه چه میکردند.
همانجا فهمیدم که بهترین غذا برای این نوع میهمانیها، غذاهایی ساده است مثل انواع سالاد ولی همچنان از رو نرفتم و دفعات و میهمانیهای بعدی که باید قابلمۀ خودمان را میبردیم همیشه غذایی میبردم که کلی برایش زحمت کشیده بودم.
(ولی خوب من آنجا نتیجه گرفتم که برای کسانی که با غذاهای ما آشنایی ندارند، من که اصولاً قرار است زحمت بکشم همیشه! بهتر است غذاهای یک جنس ( کلاً همه مایع و یا همه جامد )تهیه کنم، چون منظرۀ وحشتناکی از مخلوط این غذاهای ناهمگون ایجاد میشود. یادم است هر کس یک بشقاب تخت و یا به قول خودمان پلوخوری داشت. در این ظرف، غذاههای خودشان که معمولاً انواع سالاد و پاستا بود را به اضافۀ قورمه سبزی و آش رشته و لوبیا پلو میریختند و میخوردند!.
تصور کنید آش را با قورمه سبزی و لوبیا پلو روی همدیگر!!!.
***
کلاً میهمانی خیلی خوبی بود. به من خیلی خوش گذشت. میهمانان اکثراً هلندی بودند ولی میهمانان دیگری هم بودند که اهل کشورهای فرانسه و اوگاندا و کنیا و کرۀ جنوبی و مجارستان و آلمان و پرتقال و پاناما بودند. من علی رغم اینکه خیلی خسته شده بودم ولی در عکسهایی که از آنموقع دارم خیلی خوب افتاده ام و خوشحالی از سرو رویم میبارد!.
یادم است صندلی های منزل آنها زود اشغال شد و من نگران کسانی بودم که قرار بود بیایند و جا نداشتند. ولی نگرانیم اصلاً موردی نداشت. آنها می آمدند و وقتی میدیدند جا نیست، همان جا روی زمین می نشستند و شروع به صحبت یا گوش کردن میکردند بدون ذره ای ناراحتی. از این سهل گیریشان همیشه خوشم می آید.
میزبانان ویا همان کسانی که میهمانی در خانه اشان برقرار کرده بودند، زوجی بودند که چند سالی میشد که با هم دوست بودند و با هم زندگی میکردند. پسر که اسمش تیس بود، هلندی بود و نینا، آلمانی و هردو از آن وروجک های شیطان که به درودیوار میخندند و کلی سرخوش و انرژی مثیت ده بودند و به هم خیلی می آمدند. تیس بعدها به عنوان دانشمند جوان هم شناخته شد و جایزه گرفت. نینا هم مقاله هایش در بهترین مجلات علمی چاپ میشد و بسکتبالیست هم بود. خلاصه که خیلی همه چی درست بودند وفقط آن ازدواج رسمی نکردنشان برای من جای سوال داشت که خودشان می گفتند ما اینطوری راحت تریم و همدیگر را بیشتر دوست داریم، شاید یک روزی ما هم ازدواج رسمی کردیم!.
دو سال پیش خبر بارداری نینا و بعد از آن عکسهای بچه شان بود که میدیدم در سایتش و چقدر هم خوردنی بود و البته هنوز ازدواج رسمی نکرده بوند و نکرده اند و یحتمل قرار هم نیست ازدواج کنند. (قبلاً شخص دیگری هم به این صورت میشناختیم که مقام خیلی شاخصی از نظر علمی داشت و علی رغم ظاهر خشنش که من را یاد شخصیتهای منفی داستانهای چارلز دیکنز می انداخت، خیلی هم انسان خوبی بود، ولی این شخص هم به همراه همسرش که شبیه مانکنهای دورگه بود، با هم ازدواج نکرده بود و تعداد بچه هایشان هم از حسابم خارج است ، بس که زیاد بودند و انگار هرسال یک بچه تولید میشد از این زوج و من همیشه در عجب بودم که هیکل این زن چرا خراب نمیشود!)

جدیداً خبر دار شدیم که تیس و نینا، قرار است برای گذراندن دوره ای چند ساله به آفریقای جنوبی بروند. ما که خاطرات خوبی از این زوج داریم و دلمان حسابی برایشان تنگ است و حالا هم که میخواهند انقدر دور بروند دلمان تنگ تر میشود برایشان.

عکس بالا هم عکس این زوج ازدواج نکرده است همراه بچه و اهل بیت و طایفۀ هر دو.
نینا اولین نفر سمت چپ است و تیس، تنها فرد نشسته. بچه شان هم که بغل آن پیرزن است که مادر بزرگ تیس است.

پی نوشت: من خواستم عکس پایین باشد ولی هرکاری میکردم دوباره میرفت بالا!






۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

سس ماکارونی و باغچه، خانۀ رویاهایم و نوشتن کتاب،

.
رب را در روغن حاوی پیازداغ و گوشت چرخکرده تفت میدهم، زردچوبه و پودر آویشن و پودر سیر اضافه می کنم، زعفران حل شده در آب را ازلیوان میریزم، چه عطری بلند شده است،بوی چیست این بو؟ چقدر آشناست. همینطور که مخلوط را به هم میزنم یادم می آِید، تکتم...
برمیگردم به کودکیم، زمانی که پنج یا شش ساله بودم، آشپزخانۀ آنها همیشه این بو را میداد، سیر و زعفران انگار از اجزای اصلی غذاهایشان بود، چقدر خانۀ آنها را دوست داشتم، خانۀ رویاهایم بود انگار زمانی، ، یاد خاطراتم از آنجا می افتم؛ اسکیت بازی در حیاطشان، حوض آبی خانۀ شان، تاب فلزی قشنگ زیر درخت انار و انگور و بازی من و تکتم و نگاهای کنجکاو وهمیشه ارزیابی کندۀ مادرش و سیب زمینی های سرخ کردۀ پدرش و....
سس ماکارونی درست شده است و من در تدارک سالاد هستم،دوباره فکرم میرود به خانۀ آنها و ترن برقی اسباب بازی،کتابخانۀ بزرگ، شیشه های سیرترشی ردیف شده در خرپشته، لباسهای رنگ و وارنگ تکتم ، خیاطی مادرش و همزمان قصه گفتنش برایمان و شغلش .. و آرزوهایم و آرزوهایش که کاش جایمان با هم عوض میشد.
نمیدانم چه چیزخانه و خانوادۀ ما آنموقع ها برایش جالب بود درخت کاج و لانۀ زنبورش یا شمشاد بزرگ وسط حیاط، بچه قورباقه هایی که ما به عنوان ماهی میگرفتیم و بعد یک غورباقۀ واقعی میشدند، خواهر و برادرانم و اینکه او خواهر و برادری نداشت و یا چه؟ تا فرصتی بدست می آورد، بدو می آمد خانۀ ما....
به اینها فکر می کنم و با خودم میگویم چه خوب است ثبتشان کنم در وبلاگم.
کارهایم که تمام میشود می آیم پشت کامپیوتر، میخواهم از جزئیات و احساساتم در آن روزها که انقدر واضح و روشن موقع آشپزی به سراغم آمده بود بنویسم، هرچه فکر می کنم حتی نقطۀ شروعی هم نمیتوانم برایش پیدا کنم . اگر از جایی به عنوان شروع استفاده کنم، ادامه اش نمیتوانم بدهم و من فکر می کنم که شاید نشستن پشت کامپیوتر است که خاطرات و جزئیات خاطرات از ذهنم محو شده است. هرچه که دلیلش باشد، مایوس میشوم از تواناییم در گفتن اینهمه حرفی که میشد زد و نمیتوانم.
***

علف های هرز باغچه ام را در می آوردم، هوا گرم است، فراز که حوصله اش از خاک بازی و حمل خاک در کامیونش خسته شده است می آید کنارم و می پرسد چه می کنم و به او میگویم و علفهایی که کنده باید شوند را به او نشان میدهم، میکند آنها را و همراشان چند ریحان را هم...
دوباره برمیگردم به کودکی خودم، خودم را میبینم در کنار پدر بر روی پشته ای که تازه آبیاری شده است، هوا گرم است، پدرم کاشتن نشاهای گوجه فرنگی را به من یاد میدهد. سوراخی که کنده میشود، نشایی که در سوراخ قرار میگیرد و خاکی که به محل سوراخ برای محکم کاری ریخته میشود و بعد فاصله ای مناسب و نشایی دیگر و نگاه من که از روی دستانش بالا میرود و به صورت و پیشانیش میرسد و آن قطرۀ عرقی که از پیشانیش سرازیر شد و روی بینیش سر خورد و به روی نشا ریخت. چقدر فرز بود و چقدر فرزتر از من هست هنوز هم در این کارها. یاد آرزویش می افتم که زندگیش اگر نوشته شود، یک کتاب چند صد صفحه ای خواهد شد.
بعد از چیدن علفها به خانه می آیم و پشت کامپیوتر می نشینم و میخواهم بنویسم از او و از خاطراتی که برایم تعریف کرده است. دوباره در شروعش می مانم، تایپ می کنم و پاک می کنم، تایپ می کنم و پاک می کنم ، نمیتوانم، راحت بگویم، بعد از ده دقیقه، یک سطر هم نشده است از آن کتابی که قرار است چند صد صفحه ای باشد...نمیتوانم
******
.
.
.
دنیای مجازی دنیایی است برای خودش، امروز اولین صحبت تلفنی من با دوستی بسیار عزیر در دنیای مجازیم انجام شد. چقدر مردد بودم در زدن تلفن، چقدر تصور داشتم از خانم شین و باور می کنید که چقدر واهمه داشتم؟. همیشه در صحبتم و برخوردم با کسانی که برای اولین بار میبینمشان و دوستشان دارم، از تصور سکوت آزاردهنده که ممکن است به وجود آید ، واهمه دارم . از تصور شکسن تصویر خوبی که ممکن است داشته باشم و در اثر تماس نزدیک بشکند و با برعکس هم همینطور.
تلفن را که برمیدارد، صدایی آشنا به گوشم میرسد، احوالپرسی می کنیم و فکر میکنم به این صدای آشنا و... الهام را به یاد می آورم، اولش گیج و مرددمانده بودم بین خانم شینی که انقدر در نوشته هایش از کلمات خوب استفاده می کند و متن های زیبا می آفریند، کسی که انقدرصحبت را راحت شروع کرده است و با او دارم راحت حرف میزنم در مورد خیلی چیزها در همان زمان کوتاه و همزمان با صحبت کردنمان، پسرش را هم کنترل می کند و این صدای آشنای دوستم الهام از پشت تلفن و اینکه آیا خانم شین میتواند علاوه بر صدا در ظاهر هم مشابه او باشد؟.
مابین اظهار نظر در مورد سفر و اینکه آدم غذایی نیستم ( اصطلاحات نشات گرفته ار لغت نامۀ شخص خودم!) و رستوران و درقابلمه و هتل و مهد کودک، انواع و اقسام هوشها و "قصۀ پیرزنی که داستانهای کتاب فارسی را دوست داشت" و اشکم با خواندنش سرازیر شد بود را به یاد می آورم ، و در آخر خودم را قدم زنان در سنتروم شهری در هلند مشغول گپ زدن با الهام میبینم.
چقدر واهمه ام بیهوده بود.
چقدر خوشحال شدم آن سکوتی که آدم را دستپاچه می کند، نبود بین ما و در آخر چقدر حرف بود که میشد زد و ..
بعد از پایان مکالمه حس خوبی داشتم. ...
.
.
.
پی نوشت: ببینید من دو روزکه نمی نویسم ،چه جبران می کنم با رود درازی غیبتم را.

Google Analytics Alternative