« بهترین چیزدنیا اینه که وقتی باید ساعت 7 از خواب بلند شی. ساعت 6 بیدارشی و ببینی که اووووووه، یک ساعت دیگه وقت داری واسه خوابیدن»
ازسخنان گهربار برادرم !
۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه
ای pc وTV های قراضه ، خودتو به من چی کار داری؟!!
درحال حاضر همه چیزایی که دور و برمون به نحوی غیر طبیعی، می جنبند و می جنبانند، اعم از اسباب بازی، ساعت، چراغ قوه، لامپ، مانیتور، تلفن، موبایل، تلویزیون، رادیو، کامپیوتر و باطریهاو... همه و همه یا از یک سری قطعات درست شدهند یا انرژیشون از یک سری چیزها تامین میشه که بعد از اینکه کاربریشون رو از دست میدند، آدم نمی دونه چه خاکی به سرش بریزه با اینا! شما با سی دی های بی مصرف، باطریهای تموم شده، کامپیوترها و موبایل های کهنه و زهوار در رفته چه کار میکنید؟
زباله الکترونیکی چیه؟
هر وسیله یا اجزاء الکترونیکی خراب شده غیر قابل تعمیر و تاریخ مصرف گذشته ، زباله الکترونیکی نامیده میشه.
طبعیه که اینا نباید مثل پوست خیار و سیب زمینی و باقیمونده غذا دفع بشند. چراش رو هم همه میدونید. برای اینکه اینها مواد خطرناکی دارند که هم برای سلامت انسان مضره و هم آب و خاک و به طور کلی محیط زیست. وجود لوله های اشعه کاتدی (CRTs) تو مانیتورها و تلویزیونها، سیرکوییت بورد، باطری موبایل ، و وسایل حاوی جیوه وسرب و کادمیوم که تو زبالههای الکترونیکی وجود دارند، چیزایی نیستند که بشه مثل بقیه آشغالها دفعشون کرد. علاوه بر این، خیلی از قطعاتی که تو کامپیوتر استفاده میشند الکترومگنتیک محسوب میشند و از اونجا که تو قطعات الکترومگنتیک امواج به صورت عمود بر هم منتشر میشه که برای انسانها بسیار خطرناکه درست مانند کاری که دستگاههای مایکروویو انجام میدند و مواد غذایی را از درون میپزند، این تشعشعات هم میتوانند تاثیرات خطرناک و مخرب ژنتیکی بر بدن آدمها بگذاره. البته لازم به ذکره که حداقل تو مورد این خاصیت و به عبارتی مشکل دستگاههای ماکروویو، هنوز اختلاف نظر وجود داره. پس علی الحساب این قسمت رو بی خیال میشیم و میریم سراغ همون جیوه و سرب و کادمیوم این نوع زبالهها که مضرات حضورشون تو آب و خاک و بدن انسان و حیوان، فکر نکنم بر کسی پوشیده باشه.
حالا مگه اینا چه قدرند که آدم بخواد در مورد اینها هم احساس خطر کنه؟
بر اساس برآورد سازمان حفاظت محیط زیست آمریکا سالانه 20 – 50 میلیون تن زباله الکترونیکی در سرتاسر دنیا تولید میشه. ولی فقط همین نیست. تولید اینها رشد قابل ملاحظهای نسبت به زباله های معمولی داره. بر اساس همون گزارش EPA، از سال 2005 تا سال 2006، مقدار زباله های معمول 1.6 درصد افزایش پیدا کرده، در صورتی که زباله های الکترونیکی 8.6 %!!.
آماری من تو ایران ندیدم. یعنی خودتون که میدونید به آمارای ایران در صورت وجود هم خیلی نمیشه اعتماد کرد ولی خب میشه با یه نگاه به دور و اطراف و بررسی خصوصیات تنوع طلبی و جینگولک بازیهای خودمون، یه آمار مستند تر تهیه کرد.
خب اینا درست. ولی با اینا چه کار باید کرد؟
همونطور که زباله های معمولی (منظور همون پوست سیب زمنی و غذای مونده و ... ) ، به دلیل اینکه کمپوست میشند و خاکی به وجود می یارند که اووووه چه قدر برای کشاورزی خوبه و خاک خوب یعنی کمپوست و به همین دلیل اونایی که این کارهند (کشورهای پیشرفته دیگه!) به همین آَشغالای معمولی میگند طلای کثیف، این زباله های الکترونیکی هم برای خودشون مجتمع معادن هستند! اصلاً خود طلا هستند! اومدند دیدند اگر یک تن کامپیوتر خونگی رو بخواند بازیافت کنند، مقدار طلاش بیشتر از 17 تن سنگ معدنه . یا چرا راه دور بریم. همین موبایلهای تو دستتون. یک تن موبایل بلااستفاده که تقریبا برابر با 6000 تا موبایله، می دونید چیا تو خودش داره؟ 3.5 کیلوگرم نقره، 340 گرم طلا، 140 گرم پالادیوم و 130 کیلوگرم مس! باطری موبایل هم چیزی حدود 3.5 گرم سرب داره! معدن نیستند اینا؟
حالا یه طرف دیگهی قضیه؛ ببینید برای تولید همین وسایل الکترونیکی که الان به صورت زباله دراومدند، کلی هزینه و وقت و چیزای دیگه صرف شده و میشه. با این حساب اگه از مجتمع معادن بودن این زباله ها هم بگذریم، نمی تونیم یه " حیف نیست" نگیم! میتونیم؟
چرا که تو تولید فقط یک کامپیوتر، 240 کیلوگرم سوخت فسیلی، 22 کیلوگرم مواد شیمیایی و 1.5 تن آب صرف شده. از خطر اون مواد شیمیایی هم که بگذریم، اون گلوبال وارمینگ ناشی از سوخت فسیلی رو که نمیتونیم نادیده بگیریم، می تونیم؟
یه مورد دیگه؛ انرژی که برای بازیافت آلومینیوم مصرف میشه، بیشتر از 10 درصد انرژی مورد نیاز برای تولید اولیه آلومینیوم نیست. علاوه بر اینکه این بازیافت، دیگه اون 13 کیلو باقیمونده بوکسیت، 20 کیلو دی اکسید کربن ( گازی بس مهم در پدیده گلوبال وارمینگ)، و 0.11 کیلوگرم دی اکسید گوگرد رو نداره. خب پس ببینید چه قدر بازیافت خوبه!
دیدید تو این برنامه هایی تلویزیونی، تا مدیران مملکت میخواند بگند این کار چه قدر خوبه، شروع میکنند به بحث اشتغال زایی و کیلو کیلو اشتغال میزاند؟ خب، ما هم می ریم رو همین بحث؛ اینطور که شواهد و گزارشها نشون دادند، به ازای هر ده هزار تن زباله الکترونیکی، 296 شغل جدید به وجود مییاد .
چی نتیجه میگیریم؟ بازیافت اینها، علاوه بر اینکه ما رو از شرشون راحت می کنه و یک طوری میکنه که برای سلامت انسان و آب و خاک مضر نباشند، بلکه خودش یه پا معدنه با کلی شغل که تاثیرات به نسبت مثبتی هم رو گلوبال وارمینگ داره.
اینا برای خارجیا. تو ایران چه خبر؟
چی انتظار دارید ؟ فکر میکنید اینا رو جمع میکنید، بازیافت میشند و اون چیزایی که تو بالا گفتیم رخ میده؟ خوش خیالید ها! این قضیه هم مثل باقی قضایا یه سری پاس و پاسکاریه که سفت و شل بودنش، به خصوصیات فیزیکی (کلفتی گردن!) و شجره خانوادگی (از لحاظ آقا زاده بودن) و ... همت و قدرت متولیان امر بستگی داره.
ما تو ایران یه قانونی داریم به اسم قانون مدیریت پسماند. تو بند هفت و یازده این قانون گفته شده که این زبالهها ( همینطور زبالههای بیمارستانی) زباله خاص نامیده میشه و تولید کننده باید این نوع زبالهها را طوری عادی سازی کنه که شهرداری بتونه روش کاری کنه و یک جایی دفنش کنه و به واقع، یه خاکی تو سرش بریزه. خب حالا بیابید پرتقال فروش را!
درسته وزارت صنایع میتونه تولید کننده تلقی بشه، ولی بیشتر این اجناس وارداتی هستند و کدوم وارد کننده ای میره زیر بار؟ طبق همون کلفتی گردن و ...
متولی و سازمان دهنده و برقرار کننده ارتباطات سازمانی باید سازمان محیط زیست باشه. ولی درسته داره یه تلاشهایی می کنه و تلاشش به مراتب تو این زمینه از قبل بهتر بوده ولی این تلاشها هنوز نتیجه بخش نبودند و معلوم نیست کی باشند. در حقیقت دست محیط زیست هم باز نیست و قدرت مانور زیادی نداره از نظر حمایت دولت!
. سیکل معیوبیه ولی چرا؟ دولت معیوب و نادونه و فیلان و بیسار؟ درست. ولی خب مردم هم هیچ وقت از یه دولتمرد نمی پرسند تو برنامه ات برای زباله و محیط زیست و فلان چیه؟ می پرسند؟ یعنی اینکه اگه مردم دانشش رو داشته باشند، بالطبع بیشتر می خواند و ...
أ. ببنید اصلاً دوست ندارم بحث رو سیاسی اجتماعیش کنم. فقط این رو بگم که زباله های الکترونیکی رو داخل زباله های معمولی نریزید تا یه موقع خدای نکرده سرب و کادمیوم و جیوه و فلانشون یک جوری از اونجایی که دفع شدند بره تو خاک و آب و بعد بره تو جون خودمون. در حال حاضر تا روشن شدن تکلیف این نوع زباله ها و اتمام پاس و پاسکاریهای بین بخشی، باطری و سی دی و قطعات کامپیوتری و ... اینها رو داخل همون کیسه های بازیافتیتون بریزید تا دیگه آب و خاک بیشتر آلوده نشه. حتی اگه با کیسه بازیافتی مشکل دارید و و نمیخواید استفاده کنید. اینا رو یا یه جایی نگهدارید و قاطی َآشغالا نریزید یا حداقل اینا رو تو یه کیسه جدا به سطل زباله بندازید. خدا رو چه دیدی؟ شاید جایی که اینا میرند, تفکیکی هم صورت بگیره و اون کسی که تفکیکه رو صورت میده به فکر برنامه و معدن و این صوبتا هم بیفته در عین حالیکه ما هم از دست این جور آشغالا راحت شدیم!
منبع: این و این ( که خودش یه پا رفرنسه برای خودش!
زباله الکترونیکی چیه؟
هر وسیله یا اجزاء الکترونیکی خراب شده غیر قابل تعمیر و تاریخ مصرف گذشته ، زباله الکترونیکی نامیده میشه.
طبعیه که اینا نباید مثل پوست خیار و سیب زمینی و باقیمونده غذا دفع بشند. چراش رو هم همه میدونید. برای اینکه اینها مواد خطرناکی دارند که هم برای سلامت انسان مضره و هم آب و خاک و به طور کلی محیط زیست. وجود لوله های اشعه کاتدی (CRTs) تو مانیتورها و تلویزیونها، سیرکوییت بورد، باطری موبایل ، و وسایل حاوی جیوه وسرب و کادمیوم که تو زبالههای الکترونیکی وجود دارند، چیزایی نیستند که بشه مثل بقیه آشغالها دفعشون کرد. علاوه بر این، خیلی از قطعاتی که تو کامپیوتر استفاده میشند الکترومگنتیک محسوب میشند و از اونجا که تو قطعات الکترومگنتیک امواج به صورت عمود بر هم منتشر میشه که برای انسانها بسیار خطرناکه درست مانند کاری که دستگاههای مایکروویو انجام میدند و مواد غذایی را از درون میپزند، این تشعشعات هم میتوانند تاثیرات خطرناک و مخرب ژنتیکی بر بدن آدمها بگذاره. البته لازم به ذکره که حداقل تو مورد این خاصیت و به عبارتی مشکل دستگاههای ماکروویو، هنوز اختلاف نظر وجود داره. پس علی الحساب این قسمت رو بی خیال میشیم و میریم سراغ همون جیوه و سرب و کادمیوم این نوع زبالهها که مضرات حضورشون تو آب و خاک و بدن انسان و حیوان، فکر نکنم بر کسی پوشیده باشه.
حالا مگه اینا چه قدرند که آدم بخواد در مورد اینها هم احساس خطر کنه؟
بر اساس برآورد سازمان حفاظت محیط زیست آمریکا سالانه 20 – 50 میلیون تن زباله الکترونیکی در سرتاسر دنیا تولید میشه. ولی فقط همین نیست. تولید اینها رشد قابل ملاحظهای نسبت به زباله های معمولی داره. بر اساس همون گزارش EPA، از سال 2005 تا سال 2006، مقدار زباله های معمول 1.6 درصد افزایش پیدا کرده، در صورتی که زباله های الکترونیکی 8.6 %!!.
آماری من تو ایران ندیدم. یعنی خودتون که میدونید به آمارای ایران در صورت وجود هم خیلی نمیشه اعتماد کرد ولی خب میشه با یه نگاه به دور و اطراف و بررسی خصوصیات تنوع طلبی و جینگولک بازیهای خودمون، یه آمار مستند تر تهیه کرد.
خب اینا درست. ولی با اینا چه کار باید کرد؟
همونطور که زباله های معمولی (منظور همون پوست سیب زمنی و غذای مونده و ... ) ، به دلیل اینکه کمپوست میشند و خاکی به وجود می یارند که اووووه چه قدر برای کشاورزی خوبه و خاک خوب یعنی کمپوست و به همین دلیل اونایی که این کارهند (کشورهای پیشرفته دیگه!) به همین آَشغالای معمولی میگند طلای کثیف، این زباله های الکترونیکی هم برای خودشون مجتمع معادن هستند! اصلاً خود طلا هستند! اومدند دیدند اگر یک تن کامپیوتر خونگی رو بخواند بازیافت کنند، مقدار طلاش بیشتر از 17 تن سنگ معدنه . یا چرا راه دور بریم. همین موبایلهای تو دستتون. یک تن موبایل بلااستفاده که تقریبا برابر با 6000 تا موبایله، می دونید چیا تو خودش داره؟ 3.5 کیلوگرم نقره، 340 گرم طلا، 140 گرم پالادیوم و 130 کیلوگرم مس! باطری موبایل هم چیزی حدود 3.5 گرم سرب داره! معدن نیستند اینا؟
حالا یه طرف دیگهی قضیه؛ ببینید برای تولید همین وسایل الکترونیکی که الان به صورت زباله دراومدند، کلی هزینه و وقت و چیزای دیگه صرف شده و میشه. با این حساب اگه از مجتمع معادن بودن این زباله ها هم بگذریم، نمی تونیم یه " حیف نیست" نگیم! میتونیم؟
چرا که تو تولید فقط یک کامپیوتر، 240 کیلوگرم سوخت فسیلی، 22 کیلوگرم مواد شیمیایی و 1.5 تن آب صرف شده. از خطر اون مواد شیمیایی هم که بگذریم، اون گلوبال وارمینگ ناشی از سوخت فسیلی رو که نمیتونیم نادیده بگیریم، می تونیم؟
یه مورد دیگه؛ انرژی که برای بازیافت آلومینیوم مصرف میشه، بیشتر از 10 درصد انرژی مورد نیاز برای تولید اولیه آلومینیوم نیست. علاوه بر اینکه این بازیافت، دیگه اون 13 کیلو باقیمونده بوکسیت، 20 کیلو دی اکسید کربن ( گازی بس مهم در پدیده گلوبال وارمینگ)، و 0.11 کیلوگرم دی اکسید گوگرد رو نداره. خب پس ببینید چه قدر بازیافت خوبه!
دیدید تو این برنامه هایی تلویزیونی، تا مدیران مملکت میخواند بگند این کار چه قدر خوبه، شروع میکنند به بحث اشتغال زایی و کیلو کیلو اشتغال میزاند؟ خب، ما هم می ریم رو همین بحث؛ اینطور که شواهد و گزارشها نشون دادند، به ازای هر ده هزار تن زباله الکترونیکی، 296 شغل جدید به وجود مییاد .
چی نتیجه میگیریم؟ بازیافت اینها، علاوه بر اینکه ما رو از شرشون راحت می کنه و یک طوری میکنه که برای سلامت انسان و آب و خاک مضر نباشند، بلکه خودش یه پا معدنه با کلی شغل که تاثیرات به نسبت مثبتی هم رو گلوبال وارمینگ داره.
اینا برای خارجیا. تو ایران چه خبر؟
چی انتظار دارید ؟ فکر میکنید اینا رو جمع میکنید، بازیافت میشند و اون چیزایی که تو بالا گفتیم رخ میده؟ خوش خیالید ها! این قضیه هم مثل باقی قضایا یه سری پاس و پاسکاریه که سفت و شل بودنش، به خصوصیات فیزیکی (کلفتی گردن!) و شجره خانوادگی (از لحاظ آقا زاده بودن) و ... همت و قدرت متولیان امر بستگی داره.
ما تو ایران یه قانونی داریم به اسم قانون مدیریت پسماند. تو بند هفت و یازده این قانون گفته شده که این زبالهها ( همینطور زبالههای بیمارستانی) زباله خاص نامیده میشه و تولید کننده باید این نوع زبالهها را طوری عادی سازی کنه که شهرداری بتونه روش کاری کنه و یک جایی دفنش کنه و به واقع، یه خاکی تو سرش بریزه. خب حالا بیابید پرتقال فروش را!
درسته وزارت صنایع میتونه تولید کننده تلقی بشه، ولی بیشتر این اجناس وارداتی هستند و کدوم وارد کننده ای میره زیر بار؟ طبق همون کلفتی گردن و ...
متولی و سازمان دهنده و برقرار کننده ارتباطات سازمانی باید سازمان محیط زیست باشه. ولی درسته داره یه تلاشهایی می کنه و تلاشش به مراتب تو این زمینه از قبل بهتر بوده ولی این تلاشها هنوز نتیجه بخش نبودند و معلوم نیست کی باشند. در حقیقت دست محیط زیست هم باز نیست و قدرت مانور زیادی نداره از نظر حمایت دولت!
. سیکل معیوبیه ولی چرا؟ دولت معیوب و نادونه و فیلان و بیسار؟ درست. ولی خب مردم هم هیچ وقت از یه دولتمرد نمی پرسند تو برنامه ات برای زباله و محیط زیست و فلان چیه؟ می پرسند؟ یعنی اینکه اگه مردم دانشش رو داشته باشند، بالطبع بیشتر می خواند و ...
أ. ببنید اصلاً دوست ندارم بحث رو سیاسی اجتماعیش کنم. فقط این رو بگم که زباله های الکترونیکی رو داخل زباله های معمولی نریزید تا یه موقع خدای نکرده سرب و کادمیوم و جیوه و فلانشون یک جوری از اونجایی که دفع شدند بره تو خاک و آب و بعد بره تو جون خودمون. در حال حاضر تا روشن شدن تکلیف این نوع زباله ها و اتمام پاس و پاسکاریهای بین بخشی، باطری و سی دی و قطعات کامپیوتری و ... اینها رو داخل همون کیسه های بازیافتیتون بریزید تا دیگه آب و خاک بیشتر آلوده نشه. حتی اگه با کیسه بازیافتی مشکل دارید و و نمیخواید استفاده کنید. اینا رو یا یه جایی نگهدارید و قاطی َآشغالا نریزید یا حداقل اینا رو تو یه کیسه جدا به سطل زباله بندازید. خدا رو چه دیدی؟ شاید جایی که اینا میرند, تفکیکی هم صورت بگیره و اون کسی که تفکیکه رو صورت میده به فکر برنامه و معدن و این صوبتا هم بیفته در عین حالیکه ما هم از دست این جور آشغالا راحت شدیم!
منبع: این و این ( که خودش یه پا رفرنسه برای خودش!
برچسبها:
آموزشی,
دغدغه ها,
دو کلوم حرف حساب ازغضنفر
۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سهشنبه
عکس باران
عکس اول و دوم : فراز در دنیای بازی در حالیکه کلن خیلی جدی گرفته دنیا رو - دنیای بازی کجاست؟ یک جایی تو خیابون شریعتی. فکر کنم بالای صدرباشه.
عکس سوم. فراز در ماشین آتش نشانی در یکی از ایستگاههای آتش نشانی که آتش نشان پرتلاش داشت به فراز دکمه بوق و آژیر رو نشون میداد.
عکس جهارم تولد فرازه با برو بچز فامیل. اون کوچولو سبز پوشه رو دارید با اون موهای فرفری؟ پسر برادرمه. همونی که عکس کچلیاش و دو لپی سیب خوردنش رو قبلاً گذاشته بودم. عشق منه. خیلی وقته که میخوام در موردش بنویسم و نتونستم.
عکس پنجم هم دوباره صحنهای از تولد فرازه.
عکس آخر هم فرازه با حالت ذوق مرگی زیر پوستی وقتی که تو کامیون آتش نشانی نشسته بوده!





عکس سوم. فراز در ماشین آتش نشانی در یکی از ایستگاههای آتش نشانی که آتش نشان پرتلاش داشت به فراز دکمه بوق و آژیر رو نشون میداد.
عکس جهارم تولد فرازه با برو بچز فامیل. اون کوچولو سبز پوشه رو دارید با اون موهای فرفری؟ پسر برادرمه. همونی که عکس کچلیاش و دو لپی سیب خوردنش رو قبلاً گذاشته بودم. عشق منه. خیلی وقته که میخوام در موردش بنویسم و نتونستم.
عکس پنجم هم دوباره صحنهای از تولد فرازه.
عکس آخر هم فرازه با حالت ذوق مرگی زیر پوستی وقتی که تو کامیون آتش نشانی نشسته بوده!
هاااا او لک لکو رفته خونهی کی؟
یکی بود یکی نبود. یه کره زمین بود. بعد تو این کره زمین یک ماندانای شش روزه بود که شیرش روخورده بود و داشت با شکمپری و خوشحالی، باد حاصل از مائدههای زمینی رو طی پروسهای به نام آروق بیرون میداد. این ماندانا خانم قصه ما یک داداشی داشت به اسم سام. سام هم همون بغل، به حالت دراز کشیده و دست زیر چونه داشت آروق زدن آبجی خانوم رو نظاره میکرد و یحتمل کلی سوال فلسفی تو ذهنش بود من باب این فرایند و فرایندهای دیگر حیات.
خب. حالا اگه گفتید مامان اینا کی بود که اونور نشسته بود و اینا رو نیگا میکرد و عملکرد این دو تا رو بررسی میکرد و گوشی هم تو دستش بود و حرف میزد و گوش میداد و مشاوره میداد و برنامهریزی میکرد و قرار میگذاشت و...؟
خب . به سلامتی آدمهای باهوش همین دور و بر و اون گوشه موشهها که فهمیدند صلوات.
برای سلامتی افراد حاضر و غایت در این قصه هم صلوات.
برای سلامتی آقای راننده هم صلوات ( وا خب چیه مگه.یه لحظه قوه ابتکار و حافظه و تخیلتون تون رو بکار بگیرید و فکر کنید به جای شنیدن ادامه قصه که کار نویسنده این قصه نیست، یه صبح ملس با هیجان نشستید تواتوبوس و دارید میرید اردو و ذوق دارید که ببینید چیا پیش مییاد دِ آخه!)
..
.
.
قصه ما به سر رسید. کلاغه میگه قارقار
خب. حالا اگه گفتید مامان اینا کی بود که اونور نشسته بود و اینا رو نیگا میکرد و عملکرد این دو تا رو بررسی میکرد و گوشی هم تو دستش بود و حرف میزد و گوش میداد و مشاوره میداد و برنامهریزی میکرد و قرار میگذاشت و...؟
خب . به سلامتی آدمهای باهوش همین دور و بر و اون گوشه موشهها که فهمیدند صلوات.
برای سلامتی افراد حاضر و غایت در این قصه هم صلوات.
برای سلامتی آقای راننده هم صلوات ( وا خب چیه مگه.یه لحظه قوه ابتکار و حافظه و تخیلتون تون رو بکار بگیرید و فکر کنید به جای شنیدن ادامه قصه که کار نویسنده این قصه نیست، یه صبح ملس با هیجان نشستید تواتوبوس و دارید میرید اردو و ذوق دارید که ببینید چیا پیش مییاد دِ آخه!)
..
.
.
قصه ما به سر رسید. کلاغه میگه قارقار
برچسبها:
خوشحال می شویم و خبر براکنی میکنیم
۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه
تحریف علم و تاریخ (دوباره) به روایت فراز!
فراز داشت معلومات خودش رو درمورد سیاره ها و علیالخصوص، مریخ و زحل(که بهش میگه زُحَن) برای من بازگو میکرد؛
نمونه افاضات در مورد مریخ:« مریخ انقدر سرده، انقدر سرده، مثل قطب!. توش پر از پنگوئنه. انقدر پنگوئن هست، انقدر پنگوئن هست، که دیگه جا واسه آدما نیست. واسه همینم آدما هیچوقت تو مریخ نمیرند. چون جا که براشون نیست دیگه. هلکوپترشون هم اونجا جا نمیشه»!!!
**
بعد از اینکه فراز تکلیف سیارهها و زندگی تواونا رو روشن کرد، به یاد امام زمان افتاد! فراز: « میدونی امام زمان غائبه؟ میدونی رفته تو یه غار قایم شده؟ میدونی اون غار یه جاییه که هیچ آدمی بلد نیست؟ منم بلد نیستم(!)؟ بعد اونجادرش تار عنکبوت داره. میدونی کِی اینطوری شده؟ یه روزی که دشمنا میخواستند به اون غار حمله کنند. عنکبوت رفت اونجا تار درست کرد. بعد هم یه کفتر رفت توش(!!) تخم گذاشت. دشمنا هم دیگه نتونستند پیداش کنند»!
لینک مرتبط: تحریف تاریخ به روایت فراز( شماره 1).ئ
نمونه افاضات در مورد مریخ:« مریخ انقدر سرده، انقدر سرده، مثل قطب!. توش پر از پنگوئنه. انقدر پنگوئن هست، انقدر پنگوئن هست، که دیگه جا واسه آدما نیست. واسه همینم آدما هیچوقت تو مریخ نمیرند. چون جا که براشون نیست دیگه. هلکوپترشون هم اونجا جا نمیشه»!!!
**
بعد از اینکه فراز تکلیف سیارهها و زندگی تواونا رو روشن کرد، به یاد امام زمان افتاد! فراز: « میدونی امام زمان غائبه؟ میدونی رفته تو یه غار قایم شده؟ میدونی اون غار یه جاییه که هیچ آدمی بلد نیست؟ منم بلد نیستم(!)؟ بعد اونجادرش تار عنکبوت داره. میدونی کِی اینطوری شده؟ یه روزی که دشمنا میخواستند به اون غار حمله کنند. عنکبوت رفت اونجا تار درست کرد. بعد هم یه کفتر رفت توش(!!) تخم گذاشت. دشمنا هم دیگه نتونستند پیداش کنند»!
لینک مرتبط: تحریف تاریخ به روایت فراز( شماره 1).ئ
۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه
خیلی خطرناکه حسن!
یکی بود. یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که...
چند روز پیش برای فراز این قصه رو خوندم. همون اولای قصه که ماهی سیاه کوچولو عزم رفتن کرده بود، از فراز پرسیدم« به نظر تو کار درستی میکنه یا نه؟» فراز با قاطعیت گفت :« نه. چون خطرناکه. اتفاقات بد براش میفته». من گفتم «آره . ممکنه. ولی باید قصه رو بخونیم تا ببینیم کار خوبی کرده یا نه».
ماهی سیاه کوچولو ا زرودخونه و آبشار و مارمولک و قورباغه و اینها گذشت و به دریا ی بزرگ آبی رسید. از فراز دوباره نظرش رو پرسیدم. فراز جواب داد:«کار بدی کرده. چون دریا به اون بزرگی خیلی خطر داره. ممکنه یه ماهی بزرگ بخورتش. تازه مامانش هم که اونجا نیست».
من با تمام حس ستاره سرخی و داس و چکش و "ما باید بریم به دریا برسیم " و اینها: « ولی خب. دریا خیلی قشنگه. خیلی بزرگه. یک عالمه جا داره که ماهیه توش شنا کنه. یه عالمه ماهی هست که بخواد باهاشون دوست شه. به نظر تو هنوز تصمیمش اشتباه بوده؟»
فراز: «آره خب. اونجا کوسه ها هم هستند. علفایی(!) که ماهی شکار میکنند هم هستند. ماهیگیراهم هستند. مامان ماهیه هم که نیست ازش مواظبت کنه» .
با ناامیدی قصه رو براش تموم کردم. آخرقصه هم که ماهیه به سلامتی میره تو شکم ماهیگیر. اونم به خاطره ماهیهای دیگه .
دیگه از فراز نظرش رو نپرسیدم. فراز خودش شروع کرد به نتیجه گیری «چه کار بدی کرد ماهیه ها. اگه الان نیومده بود. همچین اتفاقی هم نیفتاده بود. آدم باید همیشه به حرف مامانش گوش کنه. مگه نه؟!»!
.
چیه خب. بچهی من دلش نمیخواد ماهی سیاه کوچولو باشه. بچه من ماهی سیاه کوچولو رو یک کله پوک بی مغز میدونه. یحتمل اون ایثار آخریش رو هم گل سرسبد کله پوکیهاش میبینه!
اصلاً مگه یه مادر از خدا چی میخواد؟ غیر از اینه که یه ماهی سیاه کوچولو نمیخواد که زود ولش کنه و بره ببینه دنیا چه خبره ؟! اونم همین دنیای خرتوخر؟!
هان؟!!
چند روز پیش برای فراز این قصه رو خوندم. همون اولای قصه که ماهی سیاه کوچولو عزم رفتن کرده بود، از فراز پرسیدم« به نظر تو کار درستی میکنه یا نه؟» فراز با قاطعیت گفت :« نه. چون خطرناکه. اتفاقات بد براش میفته». من گفتم «آره . ممکنه. ولی باید قصه رو بخونیم تا ببینیم کار خوبی کرده یا نه».
ماهی سیاه کوچولو ا زرودخونه و آبشار و مارمولک و قورباغه و اینها گذشت و به دریا ی بزرگ آبی رسید. از فراز دوباره نظرش رو پرسیدم. فراز جواب داد:«کار بدی کرده. چون دریا به اون بزرگی خیلی خطر داره. ممکنه یه ماهی بزرگ بخورتش. تازه مامانش هم که اونجا نیست».
من با تمام حس ستاره سرخی و داس و چکش و "ما باید بریم به دریا برسیم " و اینها: « ولی خب. دریا خیلی قشنگه. خیلی بزرگه. یک عالمه جا داره که ماهیه توش شنا کنه. یه عالمه ماهی هست که بخواد باهاشون دوست شه. به نظر تو هنوز تصمیمش اشتباه بوده؟»
فراز: «آره خب. اونجا کوسه ها هم هستند. علفایی(!) که ماهی شکار میکنند هم هستند. ماهیگیراهم هستند. مامان ماهیه هم که نیست ازش مواظبت کنه» .
با ناامیدی قصه رو براش تموم کردم. آخرقصه هم که ماهیه به سلامتی میره تو شکم ماهیگیر. اونم به خاطره ماهیهای دیگه .
دیگه از فراز نظرش رو نپرسیدم. فراز خودش شروع کرد به نتیجه گیری «چه کار بدی کرد ماهیه ها. اگه الان نیومده بود. همچین اتفاقی هم نیفتاده بود. آدم باید همیشه به حرف مامانش گوش کنه. مگه نه؟!»!
.
چیه خب. بچهی من دلش نمیخواد ماهی سیاه کوچولو باشه. بچه من ماهی سیاه کوچولو رو یک کله پوک بی مغز میدونه. یحتمل اون ایثار آخریش رو هم گل سرسبد کله پوکیهاش میبینه!
اصلاً مگه یه مادر از خدا چی میخواد؟ غیر از اینه که یه ماهی سیاه کوچولو نمیخواد که زود ولش کنه و بره ببینه دنیا چه خبره ؟! اونم همین دنیای خرتوخر؟!
هان؟!!
برچسبها:
حالا یک کتاب خواندیم ها,
مکالمات فراز
شهر در دست حاجی فیروزها و عمونوروزها
تا 6 ساعت مونده به سال تحویل مشغول بشور و بساب بودم.هی میخواستم به سلسله اعمالم سرعت بدم و وقت بیشتری داشته باشم تا بیام اینجا و اختتامیه بنویسم و سال گذشته رو بررسی کنم و این صوبتا ولی نشد که نشد.
ساعت سه( ساعت 9 سال تحویل بود) سروته بشور و بساب و چینش و اینها رو هم آوردم و اون موقع هم وقت پشت کامپیوتر نشستن و پست درکردن نبود. خانوادگی رفتیم تجریش گردی. آدم باید چند ساعت مونده به سال تحویل بره تجریش تا بفهمه شهر زنده یعنی چی؟ سر. صدا، داد، بیداد، آتیش زدن به مال و... همه چی بود. قدرتی خدا چه قدر امسال حاجی فیروز دیدم من. یک عدهشون خیلی نکته بودند. مثلاً یک گروه که از تیپشون مشخص بود دانشجویند ، اونهم شاید از نوع بی دردش، خودشونو شکل حاجی فیروز درآورده بودند و دسته جمعی مشغول حاجی فیروزی بودند. تازهشم فیلمبردار هم داشتند! حاجی فیروز دیگهای هم بود که انگار استاد دانشگاهی، مجری بازنشته ای، یا چیزی تو این مایه ها بود؛ برداشته بود خودشو سیاه کرده بود و همچین لفظ قلم میگفت: ارباب خودم سامبول علیکم ارباب خودم... که همه- حداقل همه جامعه آماری من- یک طور عجیب با احترامی بهش نیگا میکردند. تازه وقتی بهش پول میدادند با همون لفظ قلم میگفت " سپاسگزارم قربان. سال خوب و پر باری داشته باشید شهروند عزیز"!!
غلط نکنم تو همون دو سه ساعتی که تو اون حوالی کار کرد، اندازه یک ماه حقوق من درآمد کسب کرد.
***
فراز از وقتی بابانوئل و فوایدش رو شناخت، از ما تقاضای بابانوئل کرد. یکبار پریسا تو وبلاگش یا کامنتهاش نوشته بود که موشی و روشی هم بابانوئل و هم عمونوروز دارند. ایده عمو نوروز رو من اینطوری گرفتم.
تا یک ماه مونده به عید، فراز از عمونوروز و شکل و قیافه و سرعت و ماشینش پرسید.
دو هفته به عید چیزی که از عمو نوروز میخواست رو تو یه نقاشی کشید. یه پارکینگ ماشین . ازم خواست براش پست کنم. هنوز تو کیفمه.
یک هفته مونده به عید تو پاساژ نزدیک خونه یه پارکینگ اسباب بازی دیدم. چون فراز باهام بود نخریدمش. فرداش که خودم تنهایی رفتم برای خریدش، فروخته شده بود.
تا روز قبل از عید همه اسباب بازی فروشیهای پاساژ پونک، تندیس، سپهر، میلاد نور رو گشتم ولی اون پارکینگی که میخواستم و اونجا دیده بودیم رو پیدا نکردم. آخرش عمونوروز تصمیم گرفت یه چیز دیگه بخره! یک بسته لگو. لگوی ماشین و آدمکاش.
روز ی که سال تحویل میشد وقتهایی به شست و شوی مغری فراز اختصاص داده شد به این ترتیب که "که برای ساختن پارکینگ ما کلی مقوا و جعبه داریم و میتونیم خودمون هرجور که دوست داریم بسازیمش و رنگ کنیم. عمونوروز شاید خوشش نیاد یک چیزی که خودمون میتونیم بسازیم رو بیاره برامون و... شاید اصلاً نامه ما به دستش نرسیده باشه و شاید نتونه بیاد اینجا و .." سال که تحویل شد. فراز درو باز کرد و بستهش رو پشت در دید. خوشحالیش تو اون لحظه حد و مرز نداشت. واسه مادربزرگا و عمه و خاله و داییهاش که تعریف میکرد اینو، اینو هم اضافه میکرد که " عمو نوروز خیلی سرعتش زیاده. هیچ کس نمیتونه ببینتش. ، ولی من از پشت دیدمش که لباس بلند پوشیده بود و یک سبد هم دستش بود که پر از کادو بود"!.
.
ساعت سه( ساعت 9 سال تحویل بود) سروته بشور و بساب و چینش و اینها رو هم آوردم و اون موقع هم وقت پشت کامپیوتر نشستن و پست درکردن نبود. خانوادگی رفتیم تجریش گردی. آدم باید چند ساعت مونده به سال تحویل بره تجریش تا بفهمه شهر زنده یعنی چی؟ سر. صدا، داد، بیداد، آتیش زدن به مال و... همه چی بود. قدرتی خدا چه قدر امسال حاجی فیروز دیدم من. یک عدهشون خیلی نکته بودند. مثلاً یک گروه که از تیپشون مشخص بود دانشجویند ، اونهم شاید از نوع بی دردش، خودشونو شکل حاجی فیروز درآورده بودند و دسته جمعی مشغول حاجی فیروزی بودند. تازهشم فیلمبردار هم داشتند! حاجی فیروز دیگهای هم بود که انگار استاد دانشگاهی، مجری بازنشته ای، یا چیزی تو این مایه ها بود؛ برداشته بود خودشو سیاه کرده بود و همچین لفظ قلم میگفت: ارباب خودم سامبول علیکم ارباب خودم... که همه- حداقل همه جامعه آماری من- یک طور عجیب با احترامی بهش نیگا میکردند. تازه وقتی بهش پول میدادند با همون لفظ قلم میگفت " سپاسگزارم قربان. سال خوب و پر باری داشته باشید شهروند عزیز"!!
غلط نکنم تو همون دو سه ساعتی که تو اون حوالی کار کرد، اندازه یک ماه حقوق من درآمد کسب کرد.
***
فراز از وقتی بابانوئل و فوایدش رو شناخت، از ما تقاضای بابانوئل کرد. یکبار پریسا تو وبلاگش یا کامنتهاش نوشته بود که موشی و روشی هم بابانوئل و هم عمونوروز دارند. ایده عمو نوروز رو من اینطوری گرفتم.
تا یک ماه مونده به عید، فراز از عمونوروز و شکل و قیافه و سرعت و ماشینش پرسید.
دو هفته به عید چیزی که از عمو نوروز میخواست رو تو یه نقاشی کشید. یه پارکینگ ماشین . ازم خواست براش پست کنم. هنوز تو کیفمه.
یک هفته مونده به عید تو پاساژ نزدیک خونه یه پارکینگ اسباب بازی دیدم. چون فراز باهام بود نخریدمش. فرداش که خودم تنهایی رفتم برای خریدش، فروخته شده بود.
تا روز قبل از عید همه اسباب بازی فروشیهای پاساژ پونک، تندیس، سپهر، میلاد نور رو گشتم ولی اون پارکینگی که میخواستم و اونجا دیده بودیم رو پیدا نکردم. آخرش عمونوروز تصمیم گرفت یه چیز دیگه بخره! یک بسته لگو. لگوی ماشین و آدمکاش.
روز ی که سال تحویل میشد وقتهایی به شست و شوی مغری فراز اختصاص داده شد به این ترتیب که "که برای ساختن پارکینگ ما کلی مقوا و جعبه داریم و میتونیم خودمون هرجور که دوست داریم بسازیمش و رنگ کنیم. عمونوروز شاید خوشش نیاد یک چیزی که خودمون میتونیم بسازیم رو بیاره برامون و... شاید اصلاً نامه ما به دستش نرسیده باشه و شاید نتونه بیاد اینجا و .." سال که تحویل شد. فراز درو باز کرد و بستهش رو پشت در دید. خوشحالیش تو اون لحظه حد و مرز نداشت. واسه مادربزرگا و عمه و خاله و داییهاش که تعریف میکرد اینو، اینو هم اضافه میکرد که " عمو نوروز خیلی سرعتش زیاده. هیچ کس نمیتونه ببینتش. ، ولی من از پشت دیدمش که لباس بلند پوشیده بود و یک سبد هم دستش بود که پر از کادو بود"!.
.
برچسبها:
روزمرگیها,
مکالمات فراز,
مناسبتی
۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه
اخبار به درد بخور!
من برای فراز لقمه درست میکردم. باباش روی مبل به حالت نیمه دراز کشیده داشت اخبار تلویزیون ایران رو میدید.
فراز در حالیکه از غذای پخته شده(کوکو سیب زمینی!) خیلی خوشش اومده و به به و چه چهش ممد حیات بود و تاکیدش بر لقمه گرفتن درست با حواس جمع و سس ریختن توی هر لقمه مفرح ذات، گفت: « به این اخبارا نگاه نکن، اینا همهش چرت و چرته، همهش دروغه. اینا به درد مامانا نمیخوره»!!
من طبعاًدر حالیکه از حرفاش لبخند به لب شده بوده بودم: پس به در کی میخوره؟
فراز: خب. فقط به درد باباها!!
فراز در حالیکه از غذای پخته شده(کوکو سیب زمینی!) خیلی خوشش اومده و به به و چه چهش ممد حیات بود و تاکیدش بر لقمه گرفتن درست با حواس جمع و سس ریختن توی هر لقمه مفرح ذات، گفت: « به این اخبارا نگاه نکن، اینا همهش چرت و چرته، همهش دروغه. اینا به درد مامانا نمیخوره»!!
من طبعاًدر حالیکه از حرفاش لبخند به لب شده بوده بودم: پس به در کی میخوره؟
فراز: خب. فقط به درد باباها!!
اشتراک در:
پستها (Atom)