تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

پولدارها هرگز به بهشت نمی‏روند!!

چند روز پیش با فراز داشتیم می‏رفتیم سر یکی از کلاسایی که امسال تابستون ثبت نامش کردم. ده دقیقه ای دیر شده بود. بدو بدو رفتیم بالا و نشوندمش تو کلاس و برگشتم محوطه . چشم گردوندم ببینم از مادران هم‏وضعیت هفته پیش خبری هست یا نه. خانم ساده پوش و ساده زیست جلسه قبل اونجا نشسته بود.
اون جلسه سومین جلسه کلاس فراز بود. اولین هفته، فراز رو گذاشتم رو برگشتم خونه تا یک سری کارای خونه رو انجام بدم. نصرفید. چیزی شد در حد دالی گفتن و برگشتن. دومین هفته با جمعی از مادران روی نیمکت های محوطه نشستیم. هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زد. البته کسی کار خاصی هم نمی‏کرد. من کتاب "درد" مارگریت دوراس رو برده بودم ولی در اون ساعت ترجیح می‏دادم حرف بزنم. همه یا به نوک کفشاشون نگاه می‏کردند یا به آسمون. دو نفرشون هم انگشتای دو تا دستشون رو کرده بودند تو هم و شصت دستشون رو می چرخوندند، گهگداری هم برای تنوع این حرکت رو برعکس می‏کردند. اولین سوال رو من از مادر کنار دستیم با تردید پرسیدم. یه چیزی در مایه های اینکه شما هم بچه‏تون اینجا می‏ره؟ راضی هستید؟ بعد خانمه شروع کرد به جواب دادن به همین دو تا سوال کوتاه من. بعد بقیه مادران کم کم سوالاتشون رو مطرح کردند و جوابشون رو هم همینطور. هرکی چیزی می‏گفت. کم کم جفت جفت شدند. خانم این طرفی من با خانم اون طرفی من، خانم اون طرف اون طرفی من با خانم روبه رویی، و ... من بی یار و یاور مونده بودم. هر ازگاهی برای اینکه ابراز وجودی کرده باشم، تلاشهای مذبوحانه ای می‏کردم که بالاخره حرفی زده باشم. نتیجه چیزی می‏شد شبیه بع بع گم یک گوسفند و دیگر هیچ ( گفته بودم صدای ضعیف بع بعی مانندی دارم. نگفته بودم؟) البته بی انصاف نباشم. همین خانم ساده پوش و ساده زیست در بین اون جمع بیشترین توجه رو به تلاش هام برای جلب توجه داشت و گهگاه با تکون سر تاییدشون می‏کرد.
چند هفته‏ای بود و هست که فکر من خیلی درگیر اختلاف طبقاتی و آینده نامعلوم جامعه و نقش پر رنگ تک تک ما تو ایجاد همچین وضعیتی شده. کلی حرف داشتم و کلی ایده و صد البت، کلی شعار. دنبال کسی می‏گشتم که بهش اینا رو بگم و در عین حال بهش حالی کنم که من چه قدر حالیمه! خانم ساده زیست و ساده پوش رو که دیدم، رفتم سمتش در حالیکه شهرام صولتی درونم بشکن زنون، " خود خودشه، همونکه من می‏خوامش" رو خوشحال خوشحال می‏خوند. خانم ساده زیست و ساده پوش تحویلم گرفت و منو خوشحالتر کرد. نه بَزَک داشت ونه دوزک. آدم احساس راحتی می‏کنه با این جور آدما خب! من بعد از احوالپرسی کامل، هی تلاش کردم که حرف رو به مسیری بکشونم که سخنرانیم رو ارائه بدم. یادم نیست اصلاً مقدمه فراهم شد یا نه، فقط یادمه من شروع کرده بودم و بیست دقیقه ای با جدیت تمام، در حالیکه؛ بعضی جاها برای تاثیر گذاری حرفام، تن صدام رو بالا و پایین بردم، بعضی جاها اشک تو چشام جمع شده بود، بعضی جاها چین عمیق رو پیشونیم انداخته بودم، بعضی جاها، آب دهنم رو که همون وسط بین بیرون آمدن و فرورفتن مردد مونده بود، همون وسط نگه داشته بودم بلکم قطع نشه رشته کلامم – یک چیزی میشه در مایه‏های قرقره کردن!- یادمه یک جایی هم دستم که برای کمک به تمرکز بالا و پایین و چپ و راست تکون می‏دادم، خورد به مانتوی یه خانمی که از کنارمون رد شد، ولی همچنان ادامه دادم.
عناوین سخنرانیم هم عبارت بودند از: عدالت اجتماعی، نقش افراد در برقراری این عدالت، آینده بشر، تاریخ چه می‏گوید؟، متریال اَند مِتُد، به‏راستی چرا؟ تعریف فقر و ثروت، ای برادر کجایی؟، عدالت اجتماعی و گلوبال وارمینگ، ریزالت اند دیسکاشن، و نتیجه گیری.
اینها هم قسمتی از سخنانم بود که به صورت های لایت شده از دهنم بیرون اومد:
عامل به وجود آمدن اختلاف طبقاتی، در درجه اول خود ما هستیم.
پولداری باش، ولی توی پولدار باید 10 درصد از پولت رو به عنوان مالیات بپردازی!
ما با تن دادن به انواع بامبولها، برای مثال همین پرداخت 4 میلیون برای یک پیش دبستانی بی قابلیت ، به بی عدالتی دامن می‏زنیم
فرزندان ما چگونه در جامعه‏ای که اختلاف طبقاتی باعث کینه و عداوت گروه آسیب دیده شده، رشد می‏کنند؟ چگونه طبقات دیگر جامعه رو می‏شناسند؟
با جست و جو در تاریخ ایران، همیشه یک چیز روشن بوده، مبارزه جهت برقراری عدالت و جور ظالم ثروتمند و آزادی. هیچ وقت هم موفق نبوده و نیست. ما ژنتیک، طبقه پروریم! (آخر های لایت)
من بعدها متوجه شدم که رای دهندگان به الف نون، نه به گرانی و تورم کار داشتند ، نه به سیاست مزخرفش، نه به فیلان. دلیل اکثرشون که از طبقات ضعیف جامعه هم بودند این بود" دست دزدا رو رو کرده"!( چه ربطی داشت حالا)

بعد در حالیکه چشمام رو تنگ کرده بودم و به دور دستها نگاه می‏کردم، اینطور سخنرانیم رو کانکلود کردم
آه ای عدالت، کجایی که دست ما از دامن تو کوتاه بوده و هست، و با این اوصاف، همچنان خواهد بود. اِنی کواِس شِن؟


اینو هم بگم که خانمه در تمام مدت سخنرانی، هر از گاهی حرف منو با تکون سر تایید میکرد و من رو در ادامه سخنرانی بدون وقفه‏م جری تر.
خلاصه تموم شد و من از اینکه حرفی ناگفته نمونده، نفس راحتی کشیدم. بعد دیگه شروع کردیم به حرفای معمولی، اینکه بچه‏ش کجاها کلاس می‏ره و بچه من کجاها، اینکه دوست داره بچه دوم داشته باشه یا نه، اینکه بچه ش کجا رو برای تفریح ترجیح می‏ده و بچه من کجا، اینکه بچه هامون چه قدر کاری هستند و به ما کمک می کنند، و...

تو بین صحبتاش متوجه شدم که
- همین یک فرزند رو داره
- خانمه شاغل نیست و خونه‏داره
- چون سخت بوده نگهداری بچه، بچه از همون اول پرستار هم داشته
- اینکه یه خدمتکار دائم داره و اون خدمتکاره این پرستار رو معرفی کرده
- بچه ویلای لواسون‏شون رو به ویلای شمال‏شون ترجیح می‏ده، البته ویلای ییلاقیشون تو جواهر ده رو هم دوست داره ولی نه به اندازه لواسونیه
- بچه‏ش عاشق آسانسوره. از آسانسور آپارتمان کیش‏شون ‏ اصلن نمی‏خواد پیاده شه
- آمریکا و کانادا و آلمان چون فامیل داشتند رفتند و بچه لوس میشده اونجا.
- وقتی بچه‏ش سه ساله بوده آفریقای جنوبی رفتند. تا الان بچه‏ش چین و مالزی و یوگسلاوی و یونان و مصر و برزیل رو دیده ( فک کن، برزیل!)
- هفته پیش تعطیل شده به خاطر شلوغیای بازارآخه شوهرش بازاری هم هست
- از بازاریا می‏خواند که 70 درصد مالیات بدند که آخرش به 15 درصد راضی می‏شند و قضیه ختم به خیر می‏شه
- بچه چون تک بچه است پرتوقعه، هر وقت باباش میبره کارخونه‏ش، کلی به کارگرا دستور می‏ده و اونجا نق می‏زنه
- باباش کارخونه جواهر سازی داره! ( شما رو نمی‏دونم، ولی برای من کار جواهر کلیه، کارخونه‏ش که دیگه اووووه)
-
درپایان گفتمان، من دیگه فکم به زمین رسیده بود از اینهمه پولداری ملت و همینطور با فک آویزون فراز رو برداشتم و طبق قرار قبلی خونه گلمر و بعد هم پارک پردیسان!

نتایج اخلاقی:
آخه آدم پولدار، خود تو به من چی کار داری؟
- آدم باهاس مراقب پولدار مخفی ها باشه. مراقب فقیر مخفی ها بودن هم ضرر نداره.
- جلسه بعد، بهتره مراسم دالی بازی با خونه رو انجام بدم تا بشینم اونجا، یا اصلاً همون کتاب "درد "مارگریت دو راس رو بخونم که به رنگ چهره ام هم می یاد. خیلی هم بِیتَره
- مملکته داریم؟
- والله
.

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

استعداد یابی های بنده!

فراز تو محوطه داره با بچه ها بازی میکنه. باباش هم مشغول باغچه شده ظاهراً. ماکارونی رو گذاشتم دم بکشه. کار خاص دیگه‏ای ندارم. این صفحه رو باز کردم که دوباره یه چیزی بنویسم. چند ساعت قبل هم نوشته بودم. نوشتن اون انرژی برده بود!
حالا هرچی فکر می‏کنم چی تو این صفحه باز بنویسم،هیچی به ذهنم نمی‏رسه. آها. چطوره از قافیه‏یابی های فراز بنویسم. آره اینا رو بنویسم بلکه یادم نره!
یکی دو ماه پیش تو راه کرمانشاه و کردستان، فراز این قافیه یابی رو کشف کرد. اولش با همون " موتوری، با نامزدت چطوری" شروع شد. بعد " تشت، بشین برو رشت" و ...همینطور ادامه پیدا کرد. خیلی علاقه مند شد به این بازی. هی ازم تکرار خواست. تکرار میکردم. کلمه جدید پیدا میکردم. اون هم یک نیم مصرع بی‏ریخت جواب می‏داد. بعد کم کم بهتر شد. بعد همینطور تو طول این مدت ادامه داد این کارو .حالا دیگه از 10 تا " بگو فلان، ...بهمان" حداقل3 تاش با مسماست و خوب از آب در میاد.
یعنی بچه‏م قراره شاعر بشه مثلن؟! شاعری که نون نداره توش. چرا آخه؟!
*
نقاشی‏هاش هم پیشرفت خوبی داشته. چند روز پیش تو اینترنت یه تست آی کیوی ساده برای بچه‏ها دیدم . نوشته بود به بچه ها بگید یه آدمک بکشند. بعد بر اساس اینکه چه اجزایی از آدمک رو کشیدند و چه طور کشیدند، امتیاز بدید بهشون. هر بچه تو هر سن یک امتیاز خاص داره. این امتیاز سن عقلیش رو مشخص می‏کنه. این سن عقلی رو به سن اصلی تقسیم می کنیم (یا برعکسش!) آی کیوشون به دست می یاد. سعی کردم خیلی پوان ندم بهش. ولی فراز گردن و گوش و جیب و شلوار و کفش ولب و همه چی برای آدمکش کشیده بود. سن عقلیش شده هشت یا نه سال!! دقیق یادم نیست. هرچی بود خیلی زیاد بود! آی کیوش صد و سی و خورده ای!!
هرچند خیلی به این تست و این چیزا عقیده ندارم و تا حالا نبردمش که ازش جایی تست گرفته شه، ولی کمی نگران شدم. هوش تا یه حدیش خوبه. ولی فکر میکنم اگه هوش عاطفی آدما مچ نباشه با آی کیوشون، آدمای تنهایی از آب در می یاند. هوش عاطفی هم که مسئولیت داره!
*
اینو هم بگم و تموم کنم. فراز دیگه داستانای مجموعه‏ای رو ترجیح می‏ده. البته من می می نی و فسقلی ها رو به دلیل اینکه هرکدوم یه داستان مجزا هستند و دنباله دار نیستند، مجموعه ای نمی دونم!!
اولش با ییپ و یانکه شروع شد. بعد قصه های من و بابام. بعد الفی. حالا هم نیکولا کوچولو. دل من ولی تنگ همون کتاب شعر بچه گونه هایی هست که دیگه خیلی علاقه‏ای نشون نمیده بهشون. چه قدر بچه ها زود بزرگ می‏شند.حیف نیست؟!
*
**
دیگه فراز اومد بالا. ساعت هم یک ربع به نه شبه. تا نیم ساعت دیگه باید شاممون رو بخوریم . بعد هم لالا. آها. فراز تو خواب هم مثل باباش استعداد منده! کافیه چشمش رو بزاره رو هم. هفت تا پادشاه دسته جمعی می‏یاند تو خوابش و جمیعاً مانور می‏دند!

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

فراز استثنا میشود!

از اونجا که فراز مدل سینه خیز و چار دست و پا راه رفتن رو اجرا نکردو یوهو در چهارده ماهگی راه رفت! چندان با رسم و رسوم افتادن و زمین خوردن آشنا نیست. دیدم بچه های زیادی که میفتند زمین و بعد سریع بلند میشند. بدون هیچ نک و ناله ای. و خب ...فراز از دسته اونها نیست. اگه احیاناً یک روزی روی فرش هم بخوره زمین، گریه اونهم از نوع طولانی مدتش به راهه.
...
چند روز پیش بچه های مجتمعی که توش ساکن هستیم داشتند تو حیاط دوچرخه سواری می کردند. همه شون بزرگتر از فرازند و با خودشون خیلی خوبند. فراز تا به اون روز علاقه ای به بازی با اینها نشون نداده بود ولی اون روز از زور تنهایی و بی حوصلگی قاطیشون شد. اونا از اینور مجتمع به اونور حرکت می کردند و فراز هم با قان و قون و دادارادودو دنباشون بود و وسطاش به من با خوشحالی اعلام می کرد که "می بینی من چه قدر خوب و تند میرم، خیلی سرعتم زیاده"! . والبته چرخش کمکی داشت!
تو همون روز یکی دو بار همون بچه ها دوچرخه هاشون به هم خورد و افتادند زمین. یکی دوبار هم خودشون خود به خود تعادلشون رو از دست دادند و افتادند. نه گریه ای کردند و نه ناله ای. سریع بلند شدند. فراز این حوادث رو هم دید.
کلن اون روز بهش خوش گذشت.شبش بعد از خوندن قصه گفتم از این فرصت استفاده کنم تا درسهای حکیمانه بدم به فرزندم!
بعد از کمی مقدمه چینی، گفتم می دونی بچه ها می خورند زمین خب دردشون می یاد. گریه می کنند. ولی بعد از یک مدتی می بینند که اگه بخواند خیلی به دردشون فکر کنند وهی براش گریه کنند، نمی تونند به بازیشون برسند. اینه که بعد از یه مدت دیگه گریه نمی کنند. دیگه افتادن زمین هم براشون عادی میشه . درسته؟
فراز:«درسته، ولی من اصلاً اصلاً دوست ندارم این جور چیزا برام عادی بشه»
و خب من مجبور به متوقف نمودن درسهای حکیمانه م شدم
**
بچه های زیادی رو دیدم که دوست ندارند مواظب بودن زیاد والیدن رو، دوست ندارند اونا دورو برشون بچرخند. دوست ندارندتوصیه شون رو کنند، مبادا که غرورشون بشکنه پیش دوستانشون!
دیروزغروب از کانون که برمیگشتیم، دیدم بچه ها همچنان در مجتمع مشغول دوچرخه سواریند. فراز کلی با دیدن اونا خوشحالی کرد و اصواتی مبنی بر اعلام وجود از خودش درآورد. از من هم اجازه خواست که تو حیاط بازی کنه.
من خسته بودم و خونه هم کلی کار داشتم. بهش اجازه دادم. بعد با خودم فکر کردم نکنه خطری براش پیش بیاد. خواستم به اون بچه ها بگم که مواظب فراز هم باشند . بچه های خوبیند ولی من از فرازمطمئن نبودم. فکر کردم شاید فراز خوشش نیاد و فکر کنه این کار من ، اونو پیش اون بچه ها، بچه ننه یا همچین چیزی به نظر برسونه.
خواستم اول از خودش بپرسم.
من:«فراز. میخوای به این بچه ها بگم که مراقب تو باشند»؟
فراز با یه حالت تغیرو حق به جانبی رو به من، در حالیکه چشمش از این فکر بکر برق می زد:« وااا. خب آره دیگه. پس چی؟ پس کی باید مواظب من باشه؟ منِ طفلک؟»!

**
.
.
.
.
پی نوشت: در مورد پست مجیک انگلیش، عنوان اون پست به خاطر واکنشهای فراز،"مجیک انگلیش" بود. ولی من منظورم سی دی های مجیک انگلیش نبودند. منظور من مجموعه ای از کارتونهای والت دیسنییه که تو 5 تا دی وی دی هستند و به زبان اصلی. هر دی وی دی هم 5 تا 6 تا از کارتونهای خوب این کمپانی رو داره. از پینوکیو و سفید برفی داره تا شیر شاه و الیور و پیتر پان ودیو و دبلبرو .... فکر می کنم دیدن اینها قبل از اون سی دی های مجیک انگلیش بهتر باشه. از این نظر که بچه میفهمه داستان اون آموزشای مجیک انگلیش از چه قراره.
پی نوشت 2: تو پست پایین، من خواسته بودم علاقه مندیم به تیم آلمان و حمایتم از ملت های مجروم جهان(دی:) رو با هم متچ کنم و برای توجیه کارم آلمانی ها رو یک جورایی حیوونکی قلمداد کرده بودم. وگرنه آلمان و محرومیت؟! آما کماکان معتقدم که اینا یک جورایی .... چطور بگم؟ شرمنده؟ جدا افتاده؟ ... همچین چیزی هستند.
همچنان علاقه مندم یا آلمان ببره جام رو، یا هلند. آلمان از نوجوانی "تیم" محبوب من بوده و تا حالا هم که خوب همه رو درو کرده.هرچند اختاپوس یه چز دیگه گفته!
هلند هم که بالاخره یه چند سالی دور هم بودیم و نون و نمک همو خوردیم و به حق اون نون و نمکه دوست دارم برنده شه.

و کلوم آخر اینکه:من "تیم" رو به "ستاره" ترجیح میدم خب. (آیکون آدمای چُ س)

پی نوشت 3: این پست اولین پستیه که من تا به حال از محل کارام نوشتم. اینجا لب تاب دارم عین مرسدس بنز( آیکون انسانهای پُزپُزو) ولی باهاش نمی تونم نیم فاصله بزنم. به بزرگواری خودتون ببخشید.

از کامنتدونی این وبلاگ هم می تونید استفاده کنید

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

مَجیک اینگلیش!

مدتی پیش یک سری از کارتونهای والت دیسنی به زبان اصلی رو به هوای اینکه بچه‏م گوشش بیشتر آشنا بشه با انگلیسی برای فراز خریدم.
بماند که همچنان به نظرم چه قیامتی هستند این کارتونا و چه قدر آهنگا و تصاویرشون بعد اینهمه سال همچنان جذابه و چه تخیل و ابتکاری توساخت‏شون صرف شده،
بماند که بیشتر از فراز، خود منم که پاشون می‏شینم و نه یکبار، نه صد بار، به تعداد نفس‏هام خوش خوشانم می‏شه ازیک سری صحنه ها و دیالوگ‏ها،
آماااا...
تحول انگلیسی فرازه که این وسط منو دست به دهن کرده. تو حین دیدن فیلم و تا چند ساعت بعد اون بچه‏م از تک و تا نمیفته و همچنان عین بلبل انگلیسی حرف می‏زنه و مصاحب می‏طلبه؛ اینشناد رود گین سُ گان سردا؟ سجیست apple ریشتموگ. Mama. no یس جینگ تو . one two three four. آی گینج ریچ orange، آی گینج ریچ اِی بی سی دی ای اف چی (همون A,B,C,… رو تا یه قسمتایی) . پین You نمیای PLAY. گود مورینگ شینگ راد جینگ سون Dadi .....
.
.
.

.
.
.
پی
نوشت: این مجموعه، گربه های اشرافی رو هم داره. قابل توجه خانم شین که یکبار تو وبلاگش ابراز ارادت کرده بود به این کارتون و البته تقاضا. تا اونجا که یادم می‏یاد.

اینم درست شده برای مشکلات کامنت و این صوبتا




۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

نقاشی‏های فراز!

این دو تا نقاشی رو فراز وقتی عمه‏ش ازش خواسته بوده مامان و بابا رو نقاشی کنه، کشیده بوده: توضیحش: این باباست که گرفته خونه خوابیده:
اینم مامانه .


چی کار می کنه این مامان؟
«رفته اون‏ور خیابون بادکنک خریده و توپ. بعد هم تو یه دستش بادکنه و داره تو خیابون وقتی چراغ قرمزه رد می‏شه. وقتی هم رد می‏شه از خط کشی فوتبال بازی می‏کنه»!!
چی فکر می‏کنه بچه‏م در مورد من!
این یکی هم یکی از نقاشیهای معمول فرازه در مورد روزی که پارک رفته بود. اکثراً نقاشی‏هاش یک خونه داره که دودکش از ملزوماتشه، یک آسمون داره که خورشیدش کنار ابرشه. ای‏ی هر از گاهی هم چند قطره بارون بریزه، بدک نیست.
تو این نقاشی البته، چرخ و فلک و سرسره رو هم کشیده:

این نقاشی هم کار پارسالشه. وقتی بهش گفته بودم همه کاغذ نقاشی رو هم رنگی کن. بعد وقتی نگاش می‏کردم، خودم تا قسمتی ناخودآگاه، شروع کردم به کشیدن نرده یا حصار.

این کشیدن حصار و نرده هم شده جزء لاینفک نقاشی‏های من از خونه و منظره. برخلاف دودکش و آسمون توام آفتابی و ابری فراز!

گوشه این نقاشی هم ماشینه که تا چند ماه پیش، تو نقاشی‏های فراز همیشه حضور فعال داشته. این آدمکه هم خودشه که داره می‏ره مهد.

این نقاشی رو به دیوار روبه‏روم تو محل کارم زده بودم.

امروز اولین جلسه فراز تو کلاسای نقاشی کانون بود و خیلی خوشش اومده بود.

سوال: از مادران عزیز، کسی هست که فرزندش کلاس لگو رفته باشه؟ چطورند این کلاسا؟ اگه خوبه، آیا کسی هست که بخواد فرزندش رو به همچین کلاسی تو منظومه خرد بفرسته؟

.

.

پی نوشت: من نمی‏دونم چرا وبلاگم امروز (یا احیاناً دیروز) پسورد و اینها خواسته. امروز چک کردم، دیدم جایی اشتباه تیک خورده. یحتمل کار فراز بوده وقتی من دیشب شام درست می‏کردم و این آقا نشسته بود پشت کامپیوتر!

پی نوشت 2: الان که نگاه کردم وبلاگم رو، دیدم اصلاً خبری از پست دیروز نیست!!! یعنی چی اونوقت؟؟!!! حتی به صورت درافت هم ذخیره نشده جایی!!!

***

دیروز از لحاظ ذهنی خودم رو تحت فشار قرار داده بودم که چیزی تو این وبلاگ بنویسم . لب تاب مشکل داشت، برنامه آفیس نصب نبود. کلی کار مربوط به شرکت داشتم که باید تو خونه انجامشون می‏دادم، بابای فراز نبود و نیست، فراز ازم پارک می‏خواست و خونه‏ی سام و نمایش، هورمون‏هام به هم ریخته بود و ... با اینحال نشستم و پست قبل رو که یادآوریش چند روزی بود منو قلقلک می‏داد، نوشتم . نشد اونی که باید بشه. تازه الان هم که متوجه شدم غیب شده معلوم نیست رفته کجا! گاهی آدم فکر می‏کنه پست‏ها هم شاید عقل داشته باشند! شاید بهشون بر میخوره! شاید یوهو کاسه کوسه می‏شکونند!!

اگر برای ارسال نظر مشکل دارید، اینجا هم هست!

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

تملپت جدید وبلاگ و معرفی اون یکی وبلاگ!

دارید قالب جدید وبلاگ رو؟!
این اقدامات برای این انجام شد که کامنتدونی هالواسکن رو از وبلاگم ریشه‏کن کنم و به همون کامننتدونی زاقارت بلاگر برگردم. این کارا و تصمیمات ( عوض کردن قالب وبلاگ) پریروز انجام شد ولی چی؟ اصلن حال نکردم با قالبی که اون روز عوض کردم. به قول دوست عزیزی، عین تبلغات شامپو صحت بود. دوست داشتم همون تمپلت قبلی بود به اضافه کامندونی بلاگر. ولی این بلاگر ناقلا دست من رو بسته دِ! یه سری قالب مشخص آورده و فقط باید برای انتخاب بین اونا مانور بدیم. این یکی رو همین یک ساعت پیش عوض کردم. همچینی جینگلیلی مستونه. خوشم نمیاد این مدلی ولی هرچیه بهتر از اون قبلیه( دو روز پیشیه). نیست؟
از اونجا که زمینه‏ش عکسه، امیدوارم تو باز شدن مشکل نداشته باشه و خیلی سنگین نباشه. اگه به نظر سنگین رسید، یه ندا بهم بدید.
برای محکم کاری هم همین نیم ساعت پیش یک وبلاگ تو بلاگفا درست کردم. هرچند اصلن اصلن از بلاگفا خوشم نمیاد، ولی خب، کامندونیش رو که میشه علی الحساب استفاده کرد. ، هااا؟ ضمن اینکه خدا رو چه دیدی، شاید یه موقع به سرم زد، اون وبلاگ رو اختصاصی ترش کنم و یه چیزایی بنویسم که اینجا نمی‏نویسم (آیکون چشمک اونهم از نوع لوس و بی معنی‏ش؟!
وبلاگ بلاگفاییم که دیگه زین بعد همه‏ش به اون در انتهای پستام لینک خواهم کرد.

مرسی دریا جان از پیشنهادت

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

جنیفر لوپز به مثابه سرای محله و استعداد شنوایی فراز این وسط !!

با فراز داشتیم از جایی برمی‏گشتیم. ضبط ماشین روشن بود و داشت می‏خوند. این آهنگ شروع شد. فراز پرسید:« اسم این چیه؟» من در حین رانندگی، مشغول خوندن اطلاعیه های بزرگ سرای محله رو ورودی سرا بودم بلکه بفهمم چه برنامه هایی داره و چه کلاسایی! فکر کردم منظورش اسم اونجاست. گفتم «اسمش سرای محله‏ست». فراز "آهان" گفت. منم که دیگه سرای محله رو رد کرده بودم، تازه فهمیدم منظور فراز چی بوده! ولی خب از اونجا که اسم اون خواننده رو هم بلد نبودم، به روی خودم نیاوردم!
دیروز دوباره تو ماشین بودیم. ضبط ماشین هم روشن بود. این آهنگ جنیفر لوپز شروع شد. فراز برگشت گفت:«اِ. مامان. دوباره سرای محله! برای من یه سی‏دی پر کن از همین آهنگای سرای محله. من خیلی دوست دارمش»!!!

پی نوشت: شرمنده آقای شهرام ناظری و شجریان و ... علی رغم تلاش من جهت آشتی فراز با موسیقی و آواز اصیل و این صوبتا ،تا حالا تقاضایی ازش نشنیدم مبنی بر ضبط یه سی دی از آهنگاشون! خیلی هنر کنه نگه "اینو خاموشش کن" یا "بزن بعدی"!

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

بچه‏ی هیجانی که من دارم!

یکی از خصایص بارز فراز که عامل شناساییش تو یه جمع هم می‏تونه باشه، بروز احساسات و هیجانی بودن زیاد این بچه‏ست.
از همون هفت هشت ماهگی که تا چیزی به مزاقش خوش می‏اومد، حالت بال بال زدن به خودش می‏گرفت که این بال بال همراه بوده و هست با درآوردن اصوات ذوق آلود از حنجره و مری و نای و معده‎‏ش! مثلاً با دیدن آخر کارتون رابین هود برای چندمین بار، همچنان دست می‏زنه و می‏ره و می‏یاد و تو همون حال به من می‏گه « مامان، می‏دونی چی شد؟ رابین هود با ماریا ازدواج کرد»! نمونه دیگه‏ش: فرضاً اگه روزی گذارمون به رستوران بیفته، با ذوق و شوق در حالیکه بال بال می‏زنه و اشک شوق تو چشماش جمع شده، میگه «مامان. صندلی» ! یا وقتی بعد کلی این صندلی و اون صندلی رو امتحان کردن، یک گوشه می‏شینه، شروع میکنه داد داد بال زدن و در عین حرف زدن که « آخجون، جوجه کباب»! وقتی هم که نوشابه رو می‏بینه که گارسون داره می‏یاره، دیگه میشه "یک سر همه شور"، در حالتی که انگار میز رو داره گاز می‏زنه، دست می‏زنه، و جیغش دراومده، میگه: «مامان، مامان، نوشابه داره می‏یاد»! نمونه دیگه هیجانیش؛ تا یکی از دوستاش یا یکی از بچه های دوستانمون رو جایی، مثل فروشگاه، پارک، خیابون می‏بینه محاله که با هیجان تمام بال نزنه و نیاد و دادارا دودور کنان به من این موضوع جالب که با این احوالاتش، به نظر جالب ترین موضوع قرن به نظر می‏رسه رو نگه. در حالیکه در عین اعلام وجود اوون آشنا به من، زیر نگاه‏های به هیجان اومده و عجیب حاضرین صحنه، ده بار رفته پیش اون و دوباره برگشته پیش من و همچنان خوشحال خوشحال! حالا اگه یک دهم که چه عرض کنم، یک صدم هیجان فراز رو هم اون طرف داشت، باز جای تامل بود از اینکه فکر نکنم بچه‏ی منِه که فقط خیلی هیجانیه!
این هیجانی بودن، زمانی که برای اولین بار شخصی رو می‏بینه، طبعاً شامل اون شور و شعف هَندی و گفتاری نیست. بلکه می‏تونه اظهار نظرهای عجیب و بعضاً خجالت آوری در مورد اون شخص باشه، مثلاً اینکه "چرا دماغش اینطوریه؟ چرا موهاش کمه؟، چرا شکمش زده بیرون؟ و....
دیروز تو پارک، رو تابی نشسته بود . از این تاب‏های دسته جمعی، از اونایی که دو نفر این طرف می‏شینند، دو نفر هم اون طرف. پسری که کنار فراز نشسته بود رفت. بعد یه آقایی اومد و بچه‏ش رو که بغلش بود گذاشت کنار فراز. نمی‏دونم اهل کجا بودند ولی چشم بادومی بودند و بهشون نمیخورد چینی، یا مال آسیای جنوب شرقی باشند. آقاهه هیکل درشتی داشت ولی دخترش مشکل فیزیکی داشت. خیلی ضعیف به نظر می‏رسید، چشماش ظاهراً لوچ بود. موهای خیلی کم پشتی داشت، و ظاهراً استخونهای مهره های پشتش میزون نبودند، چون به نظر کج می‏رسیدند و از اونجاکه با اینکه بزرگ بود، فقط تو بغل باباش جابه جا می‏شد، فکر کنم شاید تو حفظ تعادلش مشکلاتی وجود داشت. وقتی باباش دخترشو گذاشت کنار فراز، فراز همینطور خیره شد به دختره. طبعاً براش جالب و عجیب بود و این عجیب بودن، می توست اظهار نظر تند ی رو به همراه داشته باشه که هم اون دختر رو و هم پدرش رو، در صورتیکه فارسی می‏دونستند، ناراحت کنه! در حالیکه فراز داشت همچنان دختره رو خیره خیره نگاه می‏کرد، تو فکر بودم که اگه چیز ناجوری گفت، چه طور درستش کنم. تاب رو تکون می‏دادم و سعی میکردم حواس فراز رو با پرسیدن اینکه « فراز ، سرعتش رو بیشتر کنم یا نه» پرت کنم. فراز برگشت و رو به من با همون حالت دادارادودو داد زد:« مامان، مامان، این دختره چه قدر نازه»!
همچین نفس راحتی کشیدم.
Google Analytics Alternative