تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

تنها عکس است که می ماند!


از اونجا که مدتهاست عکسی تو این وبلاگ قرار نگرفته و عکس از نظر من از ملزومات یک وبلاگ خانوادگی و روزمره نویس و ...اینهاست (حالا شاید تو اسم این وبلاگ ها رو گذاشته باشی جک و جوات!)، این پست ، صرفاً یک پست عکسی خواهد بود!


منظرۀ عکس های روبرو- جنت رودبار رامسر- اواخر خرداد؛ از سمت چالوس که به رامسر حرکت می‏کنید، نرسیده به رامسر، سمت چپ، جاده ای هست که نوشته جنگلهای دالیخانی، ازچند تا آبادی عبور می‏کنید تا می رسید به جاهای قشنگ جاده. از وسط جنگل دالخانی رد می شید و می رید اون بالا، جایی که دیگه جادۀ آسفالت دیگه نیست و خاکی و به اصطلاح شوسه است. همینطور که می رید بالا از ییلاق گرساسیر و جنت رودبار و ....رد می‏شید (مردم شمال، عین ماها نیستند که تو ضل گرما، با رطوبت و صدای زنجره ها و شلوغی کنار دریا کنار بیاند، میرند ییلاقاتشون که نه صدای زنجره ای اون ورا بشنوند، نه رطوبت، و فقط هوای خنک و تمیز وآرامش واقعی!!).

اگه کسی ماشین شاسی بلند داشته باشه، تو یک گروه سفر کنه، بخواد پیاده روی کنه و جاهای نسبتاً بکر رو ببینه و در عین حال خیلی هم پرت نشه از راه‏های اصلی و ... این جاده، جادۀ خوبیه. آخرش هم منتهی میشه به الموت قزوین و دریاچۀ اوان و...قزوین و .... از اونجا که ما شرایط لازم رو از نظر شاسی ماشین و وجود گروه و همسفر نداشتیم، از ادامۀ راه صرف نظر کردیم.

تو همون جاده، یک جاهایی بود که هوا صاف بود، بعد یکهو توده ابری تو جاده می اومد و ما هم از وسط اون ابرها رد میشدیم. جز صدای خودمون هم صدای جنبدۀ دیگه ای هم نمی شنیدیم. اطراف جاده هم پر بود از گیاهانی با برگهای عین حولۀ مخملی!

(من نمی دونم مردم آبادیهای سر راه بااونهمه سکوت چه کار میکنند! یعنی فکر کن اگه بخواند یه داد مختصرخانوادگی بزنند، همۀ آبادی با خبر میشه از بس ساکته! مثل اینجا نیست که نعره هم بزنه آدم، تو شلوغی ماشین و خیابون وساخت و ساز و سیفون توالت همسایه، نعره ها گم شند!)


عکس روبرو فرازه، یک جایی تو جواهر ده. جواهر ده دیگه جواهر ده ده سال پیش نیست. شلوغ، کثیف و پر از آدمهای جور واجور. خوشم نیومد.








این روبه رو هم جاییه به نام دریاچه قو تو مسیر جواهر ده. بدک نبود. آروم بود و از این قایقها داشت که فراز تونست سوار شه و ماهی‏هایی که بعد از کلی تلاش، به تورمون نیفتادند!






اینجا هم ساحل رامسره. فراز به تیوپ می گفت"تُیُب". الان هم می‏گه" یُتُب"









پارک آب و آتش که یک ماه پیش رفتیم و فکر کنم معرف حضور همه هست و البته تابستونیه و بعد از این فکر نمی کنم چندان کاربردی داشته باشه. حداقل برای بچه کوچولوها!




اینهم فراز کت و شلواری. زیر بار کراوات نرفت که نرفت. معتقده" این عین ماره، منو خفه میکنه"!!











یه عکس همینجوری هم از بچه سوسکه :

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

به کجا چنین شتابان؟!

دیروز تصمیم داشتیم بریم برای فراز لباسهای پاییزه و زمستونی بخریم. من و فراز و محمد سوار ماشین شدیم. پشت چند تا چراغ قرمز ایستادیم و چند تا میدون رو دور زدیم و چند تا دور برگردون هم.
با بابای فراز در مورد فلان چراغ قرمز که تازه نصب شده و زیاد و کم بودن زمان توقف بین اینها صحبت می کردیم و اینکه یادمون باشه موقع برگشتن، کدو و کلم و بادمجون هم بگیریم و اینکه جیب شلوار محمد سوراخ شده و شب یادم بندازه که من بدوزمش.
یکی از خیابونهای باریک منتهی به خیابون ولیعصر یک جای پارک پیدا کردیم. من و فراز پیاده شدیم و باباش مشغول پارک ماشین شد. فراز دست منو گرفته بود و داشت به پارک کردن ماشین باباش نگاه می کرد. من هم همینطور. یکدفعه فراز برگشت و گفت:" مامان ، من وقتی بزرگ شدم. با خانومم که ازدواج کردم، دیگه نمی تونم با شما ها زندگی کنم. می ریم یه جای دیگه زندگی می کنیم!!"
من اولین بار بود که همچین چیزایی از دهن آقا میشنیدم، بخصوص که اینقدر بی ربط! یعنی هیچ حرفی در مورد ازدواج این ورجک و این صحبتها، حداقل تا چند ساعت قبل نبود! (کما اینکه تنها حرف مربوط به ازدواج فراز، وقت‏هایی بوده که گفته یهه دختر به دنیا بیار تا من باهاش ازدواج کنم!). دهنم وا مونده بود و داشتم به فراز نگاه می کردم که شلوار پیش بندی پوشیده بود و آستر یکی از جیباش بیرون بود و داشت خیلی معمولی همچنان به پارک کردن ماشین باباش نگاه می کرد.
خم شدم و آستر جیبش رو کردم تو جیبش و برای اینکه چیزی گفته باشم که نشون بده به حرفاش گوش کردم گفتم: خب، باشه، ولی به دیدنمون که می آی. نه؟!
فراز همونطور معمولی: گفت آره خب، بعضی وقتها بهتون سر می زنیم!
من که دیگه کله ام داشت سوت می کشید و پژواک "بعضی وقتها" هی تو ذهنم رژه می رفت، گفتم : زنگ که بهمون می زنی. نمی زنی؟!
فراز: خب، چرا. ولی من که شماره‏تون رو بلد نیستم. شماره رو برای خانمم بنویس که بهتون زنگ بزنم!
دیگه بابای فراز هم ماشین رو پارک کرده بود و به ما ملحق شد. ما هم راه افتادیم و من همچنان گیج و منگ . پرسیدم: خانمت کیه حالا؟ من می شناسمش؟
فراز: نه، من هم نمی دونم که!!
.
***
.
.
یادت باشه جوجۀ کوچولو، تو هنوز چهار ماه و نیم، تا پنج سالگی فاصله داری. یعنی هنوز پنج سالت نشده و این حرفا رو به من زدی!
یادت باشه!

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

کلمه ها و ترکیبات تازۀ فراز و دیدگاه‏هایی تازه در مورد تناسخ!

فراز یک لگن بزرگ یا به عبارتی یک وان کوچولو داره که موقع حموم خودش و اسباب بازیهاش می رند اون تو و بازی میکنند تا بعد از نیم ساعت توسط من یا باباش شسته شه.
چند روز پیش این لگن رو پر آب کرده بودم و توش کف درست کرده بودم و فراز و اسباب بازیهاش اون تو بودند. بعد چون کار داشتم بهش گفتم"فراز جان، من می‏رم بیرون، تو با ماشینات و کف‏ها بازی کن تا بابات بیاد و بشورتت"
فراز: "میشه نری!
من: چرا؟
فراز: آخه وقتی تو اینجا هستی، خوش بگذرون من بیشتره!!
*
فراز گرماییه و دوست نداره که پتویا ملحفه‏ای روش باشه. چند روز پیش از اونجا که کمی حالت سرماخوردگی داشت، من گفتم که فراز جان الان سرده و تو هم مریضی، بزاز اینو بکشم روت.
فراز: من دوست ندارم، چون بدن من گرما خوش نیومدنیه!!
*
فراز با لگوهاش خونه سازی میکرد. همیشه وقتی خونه سازی میکنه، می خوادنتیجۀ کار رو به من نشون بده و از من می پرسه که خونه ای که ساختم شیکه یا مدرنه؟!! و منهم یه چیزایی میگم. از کلمۀ مدرن بیشتر خوشش می یاد. حالا اونروز با بالش و مقوا دو تا پارکینگ برای خونه اش ساخته بود. اومد پیش من و گفت : ببین چه فکرم رو به عقل انداختم، دو تا پارکینگ برای این خونه‏م ساختم!
***
داییم که فوت کرده بود، پسر خواهرم که الان هشت سالشه، رفته بود و کلیۀ معلومات خودش رو راجع به مرگ با فراز به اشتراک گذاشته بود. بعد از اینکه فراز من رو دیده بود، اون هم درصدد اشتراک گذاشتن معلوماتش با من و تایید آموخته هاش بود؛
فراز: دایی الان فوت کرده، یعنی رفته پیش خدا؟
من که از این سوال تعجب کرده بودم، فهمیدم از کجا آب خورده ولی از اونجا که خیلی هم حوصله نداشتم، نمی تونستم توضیح بهتری بدم گفتم: آره مامان جان
فراز: یعنی هر کی پیر می‏شه می میره، می‏ره پیش خدا تو آسمون؟
من: آره
فراز: پس خدا چطوری اینهمه آدم رو پیش خودش نگه می داره؟ کم کم اینها جا نمی‏شند اون تو و هی دوباره می افتند رو زمین که!!!
.
.
.
.
پی نوشت: من موفق نشدم تو هیچکدوم از وبلاگهای بلاگفا وپرشین بلاگ کامنت بگذارم. قضیه موقته و مختص امروز یا چی اونوقت؟!

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

در شهر-تجربۀ رانندگی!!

یکی ازفک و فامیل‏های محمد که خیابون ایران زندگی می‏کنند. شبهای تولد امام حسن، مراسم می‏گیرند ، خانم‏ها رو دعوت میکنند و ما هم اصولن دعوت می شیم و معمولاً اینطوری بوده که بعد از مراسم، مادرشوهر و خواهرشوهرینا می‏یاند خونۀ ما.
پارسال برای اولین بار تو این مراسم شرکت کردم. یکجورهایی خوشم اومده بود از این نظر که تنوعی تو روحیۀ آدم ایجاد میکنه و به همین دلیل خواستم امسال هم شرکت کنم.
برای رفتن و برگشتن به اونجا چند راه وجودداشت
1- با ماشین برم تا متروی میرداماد، از اونجا برم بهارستان و بعد با تاکسی برم خیابون ایران و بعد مادرشوهرینا رو بوکسل کنم و همونطوریکه رفتم، برگردم.
2- محمد منو برسونه تا ایستگاه میرداماد و بقیۀ راه رو خودم برم و آخر شب هم اون باید دنبالم. (همون روش پارسال!)
3- ماشین و بردارم و خودم برم و خودم برگردم
روش شمارۀ 1 خوبه از این نظر که من به شدت موافق وسایل نقلیۀ عمومی هستم؛ هم بنا به دلایل محیط زیستی، و هم به دلیل پیدا کردن سوژه های مختلف موجود در وسایل نقلیۀ عمومی برای خندیدن یا تعمق! موردی که تو آزانس و ماشین شخصی یافت می‏نشود. آما...
مادر شوهر بنده، از آسانسور و پله برقی به شدت وحشت داره . یعنی کلن انسان جون عزیزی هستند و این روش برای ایشون نمی‏تونه جواب بده.
هیچوقت یادم نمی‏ره که چند سال پیش تو یکی از فروشگاههای زنجیره ای، زنی سوار پله برقی شده بود و هی جیغ میزد و تمام ائمۀ اطهار رو به کمک می طلبید و همۀ حضار هم می‏خندیدند. دلم نمی‏خواست همچین قضیه ای برای مادرشوهر من اتفاق بیفته و گروه مامرکز خندۀ حضار شه!
روش شمارۀ 2، خوبه ولی آدم احساس میکنه که از زنان پخمۀ جهان بشریته و خب احساس زن پخمۀ عالم بشریت بودن، احساس خوبی نیست!
روش 3: خوبه به شرطی که من از رانندگی تو مرکز و جنوب شهر با اون خیابونهای باریک نترسم و تجربۀ رانندگی تو شب هم داشته باشم.
بعد از فکر کردن و من روش شمارۀ 3 رو انتخاب کردم از این نظر که بالاخره که چی؟ باید آدم بره مرکز شهر یا نه؟!
ساعت شش و نیم من و فراز راه افتادیم. مدرس و هفت تیر و مفتح و سعدی و بعد جمهوری و بهارستان رو به خوبی و خوشی طی طریق کردیم. منتها، از اونجا که پارسال با مترو رفته بودم، تصورم از مکان مترو جایی پایین تر از میدون بهارستان بود و خیابون منتهی به خیابون ایران هم کمی پایین تر از ایستگاه مترو! ضمن اینکه تابلوی پیروزی میدان شهدا رو او کمی پایین تر از بهارستان، سمت چپ دیدم و گفتم، نه بابا، پیروزی کجا، ایران کجا!
این بود که به امید یافتن ایستگاه مترو، همینطوری پایین رفتم. هی پایین رفتم و هی ایستگاهی ندیدم، هی پایین رفتم و هیچ ایستگاهی ندیدم!
اون اطراف مملو از موتور سواره، قیژ و قیژ حرکت میکنند و مانور میدند. به سرم زد از یکیشون بپرسم ایستگاه مترو کجاست.
حالا کجا بودم؟ پونزده خرداد رو تازه رد کرده بودم وشک کرده بودم که آیا این ره که میروم به ترکستان است یا نه؟! به یکی از موتور سوارا نگاه کردم تا ببینم می‏شه ازش پرسید؟ خودش انگار متوجه شد، گفت: «بفرما آبجی !» منم پرسیدم ایستگاه مترو کجاست؟ برگشت گفت« آبجی، باید بری میدون اعدام».
دیگه یک ذره شکی هم که داشتم از اینکه درست نمی‏رم، به یقین تبدیل شد، گفتم برای رفتن به ایستگاه بهارستان چی کار کنم؟ همونطور که به موازات ماشین می اومد، گفت« آبجی، اولین خیابون سمت راست رو بپیچ تو، بعد دوباره اولین خیابون سمت راستت رو بپچی بالا تا برسی جمهوری و بعد بری بهارستان!»
تشکر کردم و اونم برگشت و گفت« موفق باشی ، آبجی» بعد گازشو گرفت و جلو افتاد. منم یه بوق کوچولو براش به عنوان تشکردوباره زدم.
هنوز اون خیلی جلو نیفتاده بود که دومین موتور سوار اومد و به موازات ماشین حرکت کرد و گفت«کجا میخوای بری آبجی»!. دیگه فهمیده بودم چه گندی زدم و چه قدر راهمو طولانی کردم ولی پیش خودم گفتم بزاربه اینم بگم که هم احساس خود مفید بودن بهش دست بده! و هم اینکه اگه اولی اشتباه گفته باشه، این تصحیحش کنه! همون سوال و پرسیدم و همون جوابو شنیدم و تشکر کردم و ایندفعه این یکی گفت« یا حق» و بعدگازش و گرفت رفت.
.
اولین خیابون اصلی ست راست رو پیچیدم . همینطوری می‏رفتم و با خودم فکر می‏کردم که شاید منظور اینها از اولین خیابون سمت راست، یه راه میانبر بوده نه یه راه اصلی! یه راه میانبر که منو سریعتر برسونه به جمهوری! میرفتم و هیچ خیابونی سمت راست نمی‏دیدم تا اینکه بالاخره یکی از این تابلوهای یکطرفه رو دیدم و پیچیدم داخل! هی میرفتم، هی کوچه ها تنگ تر میشدند، هی جوی آب وسط کوچه هاگنده تر، هی خلوت تر! هی خونه ها خرابتر! هی تیپ‏های مشکوک بیشتر! هیچ جای شکی باقی نمونده بود که دوباره سر به بیابون گذاشتم!
.
می‏خواستم یک نفر و پیدا کنم و ازش بپرسم آخر این راهه به کجا می‏رسه ولی خب، تیپ‏ها مشکوک میزدند و من هم نمی پرسیدم. یک جا چند تا جوون با ظاهر شهرستانی رو بروم داشتند میومدند. ازشون پرسیدم و نمی‏دونستد! یه ساک گرفته بودند دستشون و انگار از حموم اومده بودند بیرون، صورتاشون گل انداخته بود و بوی صابون گلنار میدادند!
یک جای دیگه، چند تا تا مرد جوون با ظاهر معتاد ولی بی آزار نشسته بودند و سیگار دود میکردند، اونور ترشون هم چند تا بچه فوتبال بازی میکردند. ازشون پرسیدم و همه شون بلند شدند و با اآب وتاب همه شون شروع کردند و به حرف زدن که مضمون کلشون این بود که اینو بری، آخرش میرسی به خیابون اصلی! چون خیلی خوشحال شده بودند از اینکه کمک کرده بودند خواستم خوشحال ترشون کنم و پرسیدم اسم خیابونه چیه، گفتند مولوی!!. تشکر کردم و یه بوق کوچولو هم برای اینها و دوباره حرکت کردم!
.
خلاصه بعد از چند تا پیچ دیگه تو اون کوچه های باریک (که اگه یه ماشین دیگه پارک شده بود، من چشمامو می بستم و یه یا ااابااااالفضل میگفتنم تا برخود ماشین خودم و اونا رو نبینم و بعد که چشمام رو باز میکردم، می دیددم، نه این دفعه هم ردش کردم!) بالاخره رسیدم به همون خیابون اصلی که به امید میانبرازش گریز زده بودم. بعد میدون اعدام و همینطور بیا بالا تاااااا جمهوری و بهارستان ! یعنی من فکر کنم اگه یه مسابقه ای بود به اسم "تا کی بگردم دنبال دمم" (یادتونه کارتون سبزیجات رو؟ شیری داشت به اسم جعفری و سگی هم به اسم شِبِت-مخفف شوید-. بعد این سگ هی دور خودش می چرخید تا دمش رو بگیره و یک چیزهایی میخوند که قسمتی از اون" تا کی بگردم، دنبال دمم" بود)، من می‏تونستم بالاخره ،با افتخارتو این مسابقه، اول شم!
بعد از بهارستان، تو همون خیابونی پیچیدم که نوشته بود شهدا، پیروزی! و خب،هنوز خیلی مطمئن نبودم درست اومدم یا نه. یه اتوبوس هم جلوی من بود که همون وسط خیابون وایساده بود و جنب نمی‏خورد! خواستم به چپ بپیچم که پشتش نباشم که نزدیک بود به پیکانی بخورم که داشت راهو مستقیم میرفت. راه داد بهم و یک کم که رفتم جلو، اومد به موزات ماشین و با قیافۀ حق به جانب خواست یه فحشی، نصیحتی، چیزی بارم کنه. زود برگشتم گفتم ببخشید آقا، میدونم چی میخواید بگید. ولی می‏خواستم بپرسم همین راه میره خیابون ایران؟ قیافۀ حق به جانبش تغییر کرد و ایندفعه با قیافۀ اسپایدر منی گفت« کجای ایران میخوای بری؟»، گفتم فلان جا. یکذره فکر کرد و دوباره با همون قیافۀ اسپایدر منی گفت دنبال من بیا! و گازش و گرفت رفت. منم دنبالش! یه دویست سیصد مترجلوتر، با دست از تو ماشین به ره خیابون یکطرفۀ سمت راستش اشاره کرد. دیگه این خیابون برام آشنا بود. سرم رو به علامت تشکر تکون دادم و یه دو تا بوق کوچولو هم زدم. ولی اون دست بردار نبود، هی با دست اون خیابونه رو نشون می‏داد! ایندفعه در حالیکه داشتم به همون خیابونه که اشاره کرده بود می‏پیچیدم، سرم رو تکون دادم و با دست بای بای کردم و دو تا بوق کوچولوی دیگه هم زدم که خیالش راحت شه من راهو درست می‏رم!
ماشینهای اون خیابون میلی متری حرکت می‏کردند بسکه شلوغ بود. اگه رفته باشید اون ورا، متوجه می‏شید چی میگم. همه خیابونا باریکه، خیلی هم باریک. ولی خب، خیابونهای باریک این ور(منظور همون کوچه خیابونهای دور ایران و بهارستان) با خیابونهای باریک اون ور( همونجایی که به هوای میانبر واردش شده بودم)، تومنی یه زار با هم فرق دارند! اینجا خونه ها مدرن تر، ماشینا مدل بالاتر، و لهجه ها تهرونی تره، برعکس اون منطقه، با اینکه چندان فاصله ای هم با هم ندارند!
تو همون خیابونها و کوچه های باریک کلی از این گوگولی مگولی های جشن به درو دیوار آویزون کرده بودند .
حدس می‏زنم تولد هر چهارده معصوم اون طرفا یه همچین خبرایی باشه!
تیپها هم بسیار قابل توجهند! من که فکر میکنم اینایی که می‏رند جلوی سفارت انگلیس و دانمارک پرچم آتیش میزنند و با خشم شعار میدند و عملیات انتحاری انجام می‏دند نصف بیشترشون از همین خیابونند!
.
صدای اذان داشت می‏یومد که من ماشینو یه گوشه پارک کردم و با فراز دویدیم.
فراز در تمام راه همکاری خوبی با من داشت ، به این صورت که ساکت بود و هر از گاهی میپرسید الان چند کیلومتر اومدیم؟! حالا هم که داشت پا به پای من تو اون خیابونا که خلوت بودند و همه عابرینشون ظاهراً سر سفرۀ افطار،می‏دوید!
**
سفرۀ امام حسن همه چیش سبزه، از خود سفره بگیر، تا ظرفاش و غذاش که سبزی پلو و سبزی کوکو و آشه! نمی‏دونم این قانونشه یا سوسول بازیشه یاچی؟ ولی خب کلن اینجوریاست .
وقتی رسیدیم همه نصف غذاشون و تموم کرده بودند و ما هم یه گوشه ای کنار مادرشوهر و خواهر شوهر نشستیم و از این سفرۀ سبز تناول کردیم.
نمی دونم رسمشه که همه، محتویات سفره رو تا اونجا که جادارندمی‏خورند ، بقیه اش رو هم تو نایلون میگذارند و می‏برند یا شگون داره ، یا چشماشون می‏دوه ، یا چی؟ که همه این کارو می‏کردند! اصلن هم این برداشتن خوراکیها از سفره به وضعیت اقتصادی طرف بستگی نداره. خانومی که روبه روی ما نشسته بود، خانم بسیار بسیار متمول و شیکان پیکانی بود ولی حتی پنیر و خرما و نون و هرچی اضافه اومده بود از جلوش رو برداشت و ریخت تو کیسه‏ش!
**
بعد جمع شدن سفره، خانم مولودی خوان اومد. یک خانم تپل که فکر کنم اگه رو صندلی عقب دویست و شش بشینه، جای دیگه ای باقی نمی مونه. شروع کرد به خوندن و خب قشنگ هم میخوند، یعنی فکر کنم تا وقتی که شخص همراهش شروع کرد به خودن، هیچ کس متوجه صدای خوب این نشده بود!، خانم همراهش تیپش اصلاً به این خانم جلسه ای ها نمیخورد! مانتویی بود و موهای رنگ کرده که موقع خوندن خانم جلسه ای دستاش رو با شدت هرچه تمامتر می کوبید به همدیگه! وسطاش میکروفون رو گرفت و با خوندن مولودی هنر نمایی کرد و هی منو به صدای خودم امیدوار! همه از خنده روده بر شده بودند، مهین جون و شهین جون( از فامیلا) دم گرفته بودند و با کیسه های نایلونیشون که ایندفعه برای خالی کردن میوه ها بهشون داده شده بود، در جا رقص کردی میکردند و بقیه رو بیشتر روده بر می‏کردند!
**
همونطور که گفتم، تجربۀ رانندگی تو شب رو نداشتم! این کار رو سخت تر میکرد بخصوص اینکه همراهانم(مادر شوهر و خواهر شوهرا) انسانهای جون عزیزی هستند که در برابر خطرات احتمالی جانی، نمیتونند ریلکس باقی بمونند) سلام و صلوات بود که فرستاده میشد و تموم سوره هایی که بلد بودند!
خیابونا ساعت ده و نیم شب خیلی شلوغ تر بودند! ایندفعه از بهارستان و میدون سپاه و بعد پلیس و صیاد شیرازی و رسالت غرب و مدرس اومیدم بالا و صلوات مسافرین یک لحظه هم قطع نشد! رو پل پارک وی، ماشینها میلی متری حرکت میکردند و من یکی دو جا خاموش کردم. مادرشوهراحساس خطر کرد و گفت، من پیاده شم، چون شاید سنگینی میکنم (مادرشوهر 47 کیلوست)!
و خلاصه که این گونه بود اولین تجربۀ رانندگی من در مرکز شهر(!!) و رانندگی در شب و خوشبختانه به جایی نزدم، فحشی نخوردم، و متلکی نشنیدم.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

دایرةالمعارف ذررین و اکبرجان!

وقتی برادرم کلاس چهارم یا پنجم دبستان بوده، تو یکی از این مسابقات علمی منطقه اول میشه و طبعاً بابام براش جایزه میگیره. جایزه ای که میگیره یه دایرةالمعارف بود!
هنوز که هنوزه من فکر میکنم چطور بابا یه همچین فکر بکری به سرش زده تا همچین چیزی بخره براش! آخه بابای من از اون دسته آدماست که به تاریخ علاقه داره و اونهم نه هر تاریخی، تاریخ از نظر بابام شاه عباسه و بس!! نگید داریوش و کورش و حتی شاه اسماعیل! راه نداره جان شما! فکر هم نکنید ما از تخم و ترکۀ شاه عباسیم ! نه والله، من شجره نامه رو بررس کردم و دیدم که اگه شاه عباس غرب بوده، آبا و اجدادمون شرق بودند، و بالعکس. تازه اون موقع هواپیما و قطار هم که نبوده، بگیم حالا حتماً یه طور شده دیگه! ما اگه تو بررسی آبا و اجدادمون به یک سرباز زره پوش گندۀ مغول یا به یه سرباز روسی وس بی رنگ و رو برنخوریم، هنر کردیم، شاه عباس پیش کش! این علاقۀ بابا به به شاه عباس هم جزء رازهای نامکشوف زندگیه برای من که امیدوارم یه روزی کشفش کنم.
القصه، این دایرةالمعارف از اون بعد وارد خونۀ ما شد و شد مرجع چواب برای خیلی سوالهای داشته و نداشته‏مون. یادمه وقتی خودم مدرسه میرفتم و خوندن رو یاد گرفته بودم، ساعتها باهاش مشغول بودم. از اطلاعات ادبی، تاریخ باستان، تاریخ معاصر، جغرافی داشت تا کمکهای اولیه و اختراعات و عکس بعضی از بازیگرای هالیووی و برندگان نوبل و اسکار!
همون اوائلی که این کتاب رو خریده بود، یه کارگر افغانی هم داشتیم به اسم اکبرجان. این اکبرجان دیپلمۀ اون موقع افغانستان بود و بابای من از اینکه همچین کارگری به تورش خورده، خوش خوشانش بود، مخصوصاً اینکه اکبرجان، اوقات فراغتش یه کتاب می‏گرفته دستش و هر وقت هم کتاب نبوده دستش، با بابام در مورد محتویات اون کتابها صحبت می‏کرده و یحتمل هم راجع به معلوماتش در حوزۀ شاه عباس!
بابا کتاب دایرةالمعارف رو هم به اون قرض داده بود تا به مطالعات روز افزون اکبرجان بیفزایه! و اکبرجان هم نامردی نمی کنه، کتاب رو می‏خونه و هرجایی هم که عشقش می‏کشیده، با خودکار می نوشته" ملاحظه شد، اکبرجان" انگاری که داره مشق شاگرداش رو خط می‏زنه! این ملاحظاتش(!)به کنار، هر عکس یا تصویر زن خوشگلی هم که بود(مثل عکس مریلن مونرو و بریژت باردو یا تصویرنقاشی شدۀ خواهران برانته)، دورش خط کشیده بود!
پ نمی‏دونم هدفش چی بوده، شاید میخواسته اینطوری به همه یادآوری کنه که این متعلق به منه و محدودۀ منه و به محدودۀ من وارد نشید یا یه همچین چیزایی!
بعدها، هر وقت این کتاب رو میگرفتم دستم . یاد اکبرجان هم می افتادم، ولی خب طبعاً این یاد افتادن، یاد افتادن دلنشینی نبوده! آدم چطور میتونه رو سلامت عقل یه آدم بزرگ که کتابا رو به متد دلخواه خط خط میکنه یا راه به راه اسمش رو می نویسه، شک نکنه!
خلاصه که الان هم که الانه، یا د دایرةالمعارف بدون یاد اکبرجان محاله!
***
حالا چرا من یاد این قضیه افتادم؟
من این کتاب رو فوق‏العادده دوست داشتم، یعنی تمام معلوماتی که من تا مدتها داشتم منحصر به همین کتاب ارزشمند بود، مدتیه که دنبال یک کتاب دایرۀ المعارف با همون کیفیت ولی به روز شده اش هستم، ولی کتابهایی که دیدم ، اصلاً همچون کیفیتی ندارند!
اینه که فعلاً فکرم حول و حوش همون دایرةالمعارف با جلد آبی خونۀ بابا میگرده که برش دارم و صحافیش کنم و بیارمش خونۀ خودمون و بشه دوباره مرجع . حالا گیریم، اطلاعاتش از بیست و خرده ای سال اینطور، آپ تو دیت نشده، گیریم که اکبرجان برای اثبات حضورش محکم کاری کرده!
ولی هنوزکه هنوزه میتونه خیلی جاها جواب بده. نه؟
***
-سمیرا جان، من نمیتونم برای وبلاگت پیغام بگذارم. دلیلش رو نمیدونم. ارور می‏ده!
-من یک عده ازوبلاگها رو به لینک کنار صفحه‏ام اضافه کردم ولی خودم رویتشون نمیتونم بکنم، نمیدونم برای شما رویت میشه یا نه؟
- از اینکه پست برنج ، مفید بوده، خوشحالم .
-می بینید من چه امروز زرنگ شدم و دو تا پست هوا کردم!

سلطان غم ؟؟!!

وقتی با لگوهاش چیزی درست می‏کنه، اولین کسی که بخواد این شاهکارش رو بهش نشون بده، منم ،
وقتی تو پارک دوستی پیدا می‏کنه، بلافاصله می‏یاد پیش من تا اسم و مشخصات دوستش روباخوشحالی بهم بگه ،
هرچیزی که تو مهد کودک اتفاق می افته، از همون لحظه ای که منو تو مهدش می‏بینه، از همون دور بلند بلندبرام تعریف میکنه و تو تمام راه و حتی وقتی که رسیدیم خونه!
تمام حرفها، رویاها، ماجراهایی که بین اون و دوستاش گفته و شنیده شده، رو من هم باید بشنوم تا خیالش راحت بشه!
میگه: " فقط تو برام قصه بخون"، "تو باهام کاردستی کار کن"،"تو بهم غذا بده"، "تو بنشین پیشم تا من نقاشیم رو بکشم" ، " تو دست منو بگیر"، "تو منو بشور"، تو...
.
یک موقع‏هایی هم هست که همینطوری بی مقدمه به من میگه:"من و تو چه قدر با هم دوستیم ها"!
اون وقت، قند تو دلم آب می‏شه و تو جوابش می‏گم :"آره... خیلی با هم دوستیم" ...
حس اینکه یه نفر تو دنیا انقدر به من وابسته‏ست، انفدر به من نزدیکه و انقدر وجودم براش پراهمیته، حس خیلی خوشایند و لذت بخشیه! شایدآدم تا وقتی مادر نشده، این حس رو اینطوری درک نکنه و از داشتنش خوشحال نشه!
.
ولی خب، گاهی هم فکر میکنم به ده پونزده سال بعد... ممکنه اون موقع هم، من این "خیلی با هم دوستیم" رو بشنوم؟
نکنه اون بشه مثل هزاران بچه ای که به مادراشون به چشم یه نگهبان مزاحم نگاه می‏کنند؟!، یه نگهبان مزاحم زبون نفهم!
نکنه من هم بشم مثل هزاران مادری که هی زور میزنند به دنیای بچه‏شون یک روزنه راه پیدا کنند و نمی‏تونند و هی از خودشون میپرسند" کی اینطوری شد؟ چرا؟"

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

بر نج دانه ب ل ن د خارجی


مطئمناً همۀ ما بر نجهای دانه ب ل ن د خارجی(عموماً هندی و پاکستانی) که چند سالی هست تو سفره های غذاییمون جا گرفته و هی مصرفشون بیشتر و بیشتر میشه رودیدیم. دونه بلندهایی که حتی غیر آشپزها هم قادر به تهیۀ اون به این صورت هستند، ارزانند، حشره نمیگذارند، و البته بی بو که جدیداً تو چند تا مهمونی، نوع بودارشون رو هم زیارت کردم!
چند روز پیش تو روزنامه خوندم که تو ایران روی اینها آزمایشاتی انجام دادند و مشخص شده که خصوصیات اونها شبیه برنجهای خارجی قدیمی هست که ما سراغ داشتیم، یعنی چسبندگی زیاد و قابل شفته شدن. اون مقاله به این نکته هم اشاره کرده بود که برنجی با این بلندی دانه ها، تو هیچ شالیزاری کشت نمیشه و نشده! و به این نتیجه رسیده بود که برنجی که همچین کیفیت آزمایشگاهی رو نشون میده، حاصل اصلاح ژنتیکی(GM) یا ترا ریختگیه و هنوز نمیشه با اطمنان مصرفشون کردا
محصولات GM چیه؟
GM مخفف genetic modification یا اصلاح ژنتیکی شده ، یا همون "تراریخته" است. هدف اصلی اصلاح ژنتیکی شده در ابتدا، این بوده که با تغییر ژن و DNAها ، اونها رو در برابر آفات مقاوم کنند. ایدۀ خیلی خوبی بود و تو این زمینه موفق هم شد. این میتونست علاوه بر اینکه باعث افزایش بازدهی محصول بشه، از یک نظرهم دوستدار محیط زیست و دوستدار سلامت باشه. به این دلیل که مصرف سموم شیمیایی که برای نابودی آفات به کار می‏ره رو به حداقل می‏رسونه و در برخی مواقع به صفر! و این هم برای محیط زیست عالیه و هم برای سلامت انسان!
کم کم ایدۀ اصلاح ژنتیکی به این صورت توسعه پیدا کرد که میتونند کیفیت محصول رو هم به این ترتیب بهتر کنند! مثلاً در مورد همین برنج، با تغییر ژن میتونند اون رو بلند کنندو خاصیت شفته شدنش رو از بین ببرند.
به دنبال اینها، ایدۀ مغذی کردن محصولات با ریز مغذی ها و ویتامین ها پیش اومد. یادمه تو مقاله ای خوندم که از تو یکی از کشورهای جنوب شرقی آسیا( مطمئن نیست تایلند بود یا تایوان یا..) تونستند برنج ها رو با ویتامین A و آهن غنی بکنند.
از جوانب دیگۀ مثبت زیست محیطی این بود که مشخص شده که برنجهای GM، قادر به جذب دی اکسید کربن هوا برای فتو سنتزشون هستند (چیزی در حدود 33% بیشتر)! همونطور که می دونیم گاز دی اکسید کربن، مهمترین گاز گلخانه ایه، که منجر به گرم شدن کرۀ زمین میشه.
خب، همۀ اینایی که گفته شد خوبند: بازده بیشتر محصول، استفادۀ کمتر از سمومی که مضر برای سلامت انسان و محیط زیست هستند، بهبود کیفیت ظاهری و باطنی، و تاثیر مثبت روی رفع مشکل گلوبال وارمینگ ،
ولی
درکنار همۀ این محاسن ایرادهایی هم بهش وارده که باعث میشه در مصرفشون، علی الخصوص، تو جوامع پیشرفته ، خیلی محتاط برخورد بشه.
به هر حال اینها تغییراتی هست در طبیعت یک محصول و تغییر طبیعت ممکنه تو مصرف کنندۀ اون محصول تاثیراتی بگذاره. یکی از این تاثیرات، این هست که ژن باکتری باسیلیوس تورینجنسیس (Bt) برای مبارزه با آفات استفاده می شه. مخالفین این محصولات معتقد هستند که این نوع باکتری ممکنه حشرات مفید دیگه ای رو هم از بین ببره. مورد دیگه تولید توکسین هست که در کنار این محصولات ممکنه به وجود بیاد و حداقل اثر این مادۀ سمی، ایجاد اثرات آلرژیک تو بدن انسانه. نتیجۀ تحقیقی هم تویکی از دانشگاه های انگلیس( فکر کنم دانشگاه نیوکاسل بود)، نشون داده کسانی که از سویاییGM استفاده کردند، بدنشون نسبت به آنتی بیوتیکها مقاومت نشون داده!
علاوه بر اینها ، این محصولات ممکنه تاثیرات غیر مستقیمی بر روی خاک، یا سلامت موجودات داشته باشند.
" ممکن"، به این دلیله که نیاز به تحقیق و برسی چندین ساله دارند و نمیشه سریع درمورد خوب بودن کامل یا بد بودن کاملشون قضاوت کرد. یادمه تو خبری میخوندم که تو استرالیا تحقیقاتی در مورد تاثیر استفاده ازیک نوع نخود اصلاح نژاد شده برای مقابله با آفات، بر روی سلامت موشهای آزمایشگاهی انجام شده بوده و تاثیر منفی نشون داده بود به این صورت که حساسیت های تنفسی برای موشها به وجود آورده بوده و بر اساس نتایج این تحقیقات کشور استرالیا ،این نوع محصول ژنتیکی رو وارد بازار نکرد ! یا کشور تایلند هنوز که هنوزه با دید مثبت به این قضیه نگاه نکرده، در صورتیکه میتونه با توجه به اینکه برنج کاری تو این کشور خیلی رایجه، براش خیلی مفید باشه!
پس میشه نتیجه گیری کرد که در صورتی که نتایج تحقیقات چندین ساله نشون بده که تاثیر منفی روی سلامت ندارند، میشه با خیال راحت از اونها استفاده کرد.
ولی اون چیزی که من میبینم، اینه که روی کیسه های این نوع برنجهای خارجی(مثل همین بر نج م ح س ن)، علامت GM درج نشده، در کنار این، انقدر تغییرات مثبت این نوع محصولات(مثل همین بودارکردنشون)، زود به زود وارد بازار ایران میشه، که نمیشه روی کارشدن و ارزیابی های دقیق و چندین ساله روی اینها برای برسی تاثیرات، اطمینان پیدا کرد. ضمن اینکه این محصولات ارزون و با کیفیت ظاهری، موجب کسادی کار شالیزارکارهای ایرانی هم شده و به اقتصاد و معیشت اون منطقه داره صدمات جبران ناپذیری میزنه!
در هر صورت هدفم از گفتن اینها، این بود که کمی با احتیاط این نوع برنجهای دونه بلندی که جدیداً عطر دار هم شده رو مصرف کنید!!

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

اشتباه لپی فراز

فراز با اینکه خیلی خوب می‏تونه همل حرف‏ها رو دست تلفظ کنه، ولی، به شلیل میگه هلیل!
باباش خیلی به این موضوع دقت نکرده بود.
اون روز باباش میخواست بره حلیم بگیره. گفت : فراز، تو حلیم دوست داری؟
فراز هم خوشحال خوشحال، برگشت و گفت: آره!
*
قیافۀ فراز با دیدن حلیلش(!) دیدنی بود!
**
Google Analytics Alternative