ببین عروس گلم، نمیدونم چند سال بعد از این نوشته پسرم اومده با تو به اصطلاح مزدوج شده و زندگی میکنه، ولی هرچی که هست حتماً تو این سالها از سیل، زلزله، طوفان، حمله فلان کشور و دفاع از بهمان کشور، جون دادن میون یه انقلاب دیگه واسه روی کار آوردن یه مشت مفتخور دیگه، حملات تروریستی یه عده یالقوز، فوران یوهویی گدازههای آتش نشانی از کوه دماوند، سقوط هواپیما، تصادف با ماشین و کامیون و دوچرخه، خارج شدن ریل قطار، سرطان یا چه میدونم سکته قلبی و مغزی و اِل و بِل، خطراصابت آجرهای بیهدف و دور از هدف موجود در آسمان، شهابسنگها و غیره و ذالک جون سالم به دربرده (بزنم به تخته، اسفند دود کن براش)و علیالحساب با تو زندگی میکنه. اینو برات مینویسم که بدونی من برای اینکه پسرم از یه لحاظایی عین باباش نشه و تو هم از من عین مادرشوهرم یاد نکنی، کلی از ابتدای تولد (!) براش از مزایا و لذایذ ظرفشویی و اهمیتش در زندگی، فارغ از نگاههای جنسیتی گفته بودم و اونو بسیار علاقهمند به انجام این کار کرده بودم. این شده که یک شب وقتی شازده دوماد فقط 5 سال و 16 روزش بود، به میل و درخواست خودش، پیش بند رو بست دور گردنش، رفت رو چارپایه و همونطور که من بالا سرش بودم و هر ازگاهی یه چیزایی بهش میگفتم و به اصطلاح راه و چاه رو نشونش میدادم، همهی ظرفای شام اون شب رو شست!
.
یادت باشه، فقط 5 سال و 16 روز.
۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه
این پسر هیچ نَوَفَهمه!!
دیروز خانوادگی نشسته بودیم و هرکدوم به کاری مشغول؛فراز با اسباب بازیهاش بازی میکرد. من یک کتاب دستم بود ونمیخوندمش، باباش هم روزنامه میخوند.
فراز خیلی بیمقدمه برگشت و گفت: «بابا، تویه روزی پیر میشی، بعد فوت میکنی. اونوقت من با مامان عروسی میکنم».
طبعاً من و باباش اولش جا خوردیم از فکر مرگ (تو مایههای تلنگر و این صوبتا) و بعد خندهمون گرفت و اون قسمت تلنگری قضیه به کل فراموش شد. ضمن اینکه به من احساس خوش خوشانی هم دست داد مبنی بر اینکه" اگه این اسمش عشق جاودان نیست، پس چی عشق جاودانه؟هان؟هان؟هان؟هان؟"!
بعد از مزه مزه کردن اون حس خوش خوشان ازش پرسیدم:«خب، فراز، منم یه روزی پیر میشم و میمیرم، اونوقت چی؟»
فراز: «خب، اونوقت من میرم با مامان هاجر{مادر من} عروسی میکنم!!!
.
.
فراز 5 ساله شد. از تبریکا ممنونم
فراز خیلی بیمقدمه برگشت و گفت: «بابا، تویه روزی پیر میشی، بعد فوت میکنی. اونوقت من با مامان عروسی میکنم».
طبعاً من و باباش اولش جا خوردیم از فکر مرگ (تو مایههای تلنگر و این صوبتا) و بعد خندهمون گرفت و اون قسمت تلنگری قضیه به کل فراموش شد. ضمن اینکه به من احساس خوش خوشانی هم دست داد مبنی بر اینکه" اگه این اسمش عشق جاودان نیست، پس چی عشق جاودانه؟هان؟هان؟هان؟هان؟"!
بعد از مزه مزه کردن اون حس خوش خوشان ازش پرسیدم:«خب، فراز، منم یه روزی پیر میشم و میمیرم، اونوقت چی؟»
فراز: «خب، اونوقت من میرم با مامان هاجر{مادر من} عروسی میکنم!!!
.
.
فراز 5 ساله شد. از تبریکا ممنونم
۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه
شرح ماوقع و جایزه!
1- دیشب رسیدم و با اینکه چند ساعتی رو خوابیدم ولی بازهم خستهم. امروزمرخصیم رو گرفتم و خونه هستم. خواهرم امروز اسباب کشی داره. علاوه بر خسته بودن، از اونجا که آدم سرمایی هستم و میدونم خونه ی جدید تا وسایلش چیده شند و سیستم گرماییش راه بیفته نمیتونه گرم باشه، نرفتم بهش کمک کنم و الان عذاب وجدان دارم. یعنی عذاب وجدان که چه عرض کنم، دارم فکر میکنم اگه منم اسباب کشی داشته باشم و اون نیاد، چه خاکی بریزم سرم دست تنها!
.
2- دیروز شیراز بودم که خواهرم زنگ زد و خبر اسباب کشی و قبول شدن دخترش رو بهم داد. دخترش از این دهه هفتادیایی سرخوش و مشنگه. همچین دلش الکی خوشه که حد و حساب نداره(حداقل به نظر من!). در ضمن یکی از خوانندگان پروپاقرص این وبلاگ هم هست و یکی دوباری هم برام کامنت گذاشته!
نمره های درسیش و معدل راهنماییش خیلی خوب بود ولی وقتی موقع انتخاب رشته تحصیلی برای دبیرستانش که شد، کفشش رو کرد تو یه پا که الا وبلا من باید برم تربیت بدنی! همه خب مخالفت کردند ولی اون جلوی همه وایساد و رفت. الان که فکر میکنم میبینم بهترین تصمیم عمرش رو گرفته. چی بود حالا اگه ریاضی میخوند؟ یه فسیل مایوس یحتمل!
البته رشته اینها هم همچین خوش خوشان نبودهها، اینایی که میرند دبیرستانهای تربیت بدنی، برای دانشگاه دولتی روزانه رفتن سه چهار جا بیشتر ندارند که قبول شند. یکی تهرانه، یکی مشهد، یکی کرمان. بعد خب کلی آدم از این مدرسه ها فارغ التحصیل میشند. یعنی میخوام بگم، رقابتشون سنگینه بخصوص اینکه امتحان عملی هم دارند. رتبهی امتحات تئوری دخترخواهرم، خیلی خوب بود. تو امتحان عملیش هم رکورد زد و تونست همین تهران قبول شه و خب از اونجا که آدم کلاً مشنگ و خوشبینی هست و کلی هم با من فرق داره- از این لحاظ که از اینایی نیست که منتظر بمونه و غمبرک بگیره- به محض اینکه امتحان عملیش رو داده بود، شیرینی قبول شدن تو تهران رو بین همه پخش کرده بود. یعنی اینجوری آدم انگار خدا رو هم تو رودواسی قرار میده. خلاصه که دیروز نتیجه مشنگ خان اومده و طبق پیش بینی خودش قبول شده . دوستایی که باهاشون درس میخوندند و ورزششون هم در حد تیم ملی بود، یا شبانه قبول شده بودند، یا شهرستان.
در راستای ذوق زدگی خالهگیم از استعدادهای بچه خواهر، این رو هم اضافه کنم که با همه این بیخیالیهای بعضاً حرص درآرش، بعد از فارغالتحصیلی شاگرد گرفته بود و درآمد مختصری هم کسب میکرد!
.
3- این چند روزه در ادامه همون کارهای پارهوقت قبلی رفتم شیرازو وظیفهم اجرای یک سری ورکشاب بود برای یک سری کارشناس از استانهای مختلف . رفتنم به شیراز رو تو وبلاگ ننوشتم و به کسی هم نگفتم ؛ هم به این دلیل که قبل از این کلاسها، کلی کارام زیاد شده بود و علاوه برکارای معمول خودم، برای کارمحوله باید کلی اسلایدتهیه میکردم و ترجمه و زمانی برای وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی نداشتم. و هم اینکه علی رغم اینکه دوست داشتم دوستان شیرازی دوره دانشگاه و دوستانی که باهاشون مراودات وبلاگی دارم رو ببینم از اونجا که خیلی هم مطمئن نبودم که آیا جانی برام بعد از چند ساعت حرف زدن باقی میمونه یا نه، به چنین اقدامی دست نزدم و به دوستان غیر مجازی شیرازیم هم چیزی نگفتم.
کلاسها هم در کل خوب بود، با کلی آدم آشنا شدم و البته دیدگاههای تازه. او این دوره چهار تا خانوم بود و بقیه آقا. یکی از خانمها خانمی بود که تازگیها داماد دار شده بود و همهش از غم و غصه دوری از دخترش که عروس شده و البته تو همون شهر خودشون ساکنه میگفت و اینکه چرا هر روز دخترش بهش زنگ نمیزنه و افسرده شده از این موضوع! دختری بود از بوشهر و مثل جنوبی های دیگه بسیار بسیار خونگرم و مهربون! خانمی هم بود از کرج که با همسرش اومده بود و از فرصتها استفاده میکردند برای رفتن به بازار و طلا و زیور آلات و این جور چیزها رو میخریدند! من هم تنها رفته بودم و جز روز آخر که رفتم بازار وکیل جایی نرفتم. سعی نکردم فراز و بابش رو هم همراه خودم ببرم؛هم به این دلیل که قبلاً باهم رفته بودیم، وهم اینک که ساعاتی که من نبودم، احتمالاً حوصلهشون سرمیرفت.این بود که پیش باباش مونده بود و من هی دلتنگ فراز میشدم و هروقت هم که بهش زنگ میزدم، فراز از خونه سازی و برجسازیهای عظیم با لگوهاش میگفت و اینکه آیا موتور هواپیما رو دیدم یا نه، یا سقوط کردم یا نکردم و کی سقوط میکنم و این صوبتا!
جایی که سکنا داشتیم یک جایی بود به اسم ساحلی. نزدیک اون "فِلکو گازو"ی معروف. یادمه چند سال پیشا که با دوستام رفته بودیم شیراز، همه راهها به این فلکو گازو ختم میشد یعنی تا از کسی آدرس میپرسید، میگفت "او فلکو گازو هستا..." دیروز غروب که بارون میاومد اونجا یه حالت شمالوو پیدا کرده بود . اسمش هم که ساحلی!انگاریکه آدم تو چالوس قدم میزنه نه شیراز!
فکر کنم اردیبهشت شیراز که انقدر معروفه، علیالحساب از همین بهمن شروع شده.
.
4- یکی از افرادی که عاشورا دستگیر شده بود، یکی از کارکنان پاره وقت شرکتی که من فعلاً درش کار میکنم. دکترای فلان رشته رو داره و کلی هم مقاله. اصولاً آدم محافظه کاریه و در عین حال خیلی هم متین و سنگین و هنوز دلیل بازداشتش و زندانی کردنش رو نفهمیدم . هفته پیش آزاد شده بود و با شیرینی اومده بود شرکت. کمی لاغر شده بود ولی خب با همون متانت خاص خودش یک سری چیزها از زندان تعریف میکرد و سعی میکرد خندهدار جلوهشون بده. طوریکه آدم اولش هوس میکرد یه چند روزی بره زندان ولی خب، آدم همون موقع هم متوجه تلخی چهرهش پس خندههه موقع تعریف خاطرات میشد و یکجوری میشد دلم آدم. بار تحقیر و ترس وشک و استیصال زندان ، باید چیزی فراتر از درک ماها باشه که بیرون گود نشستیم.
.
5- تابستون همین امسال بود که من بالای گوگل ریدر، آیتم"شو دیتیلز" رو کشف کردم و دیدم 45 تا سابسکریب دارم و کلی ذوقزده شدم. یادمه به گلمریم هم اینو با هیجان گفتم و اینکه "ببین ، من به تو کاری ندارم که دویست سیصد تا خواننده ثابت داری، برای من 45 تا خواننده ثابت داشتن خیلیه". هفته پیش که نگاه کردم، دیدم شده 97 تا. حالا برنامه من اینه؛اول اینکه دمتون گرم. دوم هم اینکه از اونجا که من کلن بدم نمییاد گهگداری خارجی بازی دربیارم، و از اونجا که عدد 100 هم عدد خوبی باید باشه. اینه که من به صدمین نفری که سابسکریب کنه قراره یه جایزه که عبارتند از یک کتاب و یک سی دی است بدهم (آِیکون مجریهای سریش و الکی خوش).
خب حالا لوس نکنید خودتونو. درسته ممکنه خیلی قیمتی نباشند ولی از قدیم گفتند مفت باشه، کوفت باشه.اصل اون خارجی بودن کل قضیهست و اینکه به خاطر یک عدد، بهت این جایزه تعلق میگیرده. بعد هم گرفتم هر کادویی کلی هیجان انگیز باید باشه. بنابراین ای صدمین نفر که اومدی و سابسکریب کردی فوراً برو تو کامنت دونی اعلام کنی و اگر آی پی خودت رو هم داری اونجا وارد کن و آدرس یا صندوق پستی بده تا من پست کنم برات جایزه رو!
پی نوشت: من جواب کامنتهای پست قبل رو هم دادم
.
.
2- دیروز شیراز بودم که خواهرم زنگ زد و خبر اسباب کشی و قبول شدن دخترش رو بهم داد. دخترش از این دهه هفتادیایی سرخوش و مشنگه. همچین دلش الکی خوشه که حد و حساب نداره(حداقل به نظر من!). در ضمن یکی از خوانندگان پروپاقرص این وبلاگ هم هست و یکی دوباری هم برام کامنت گذاشته!
نمره های درسیش و معدل راهنماییش خیلی خوب بود ولی وقتی موقع انتخاب رشته تحصیلی برای دبیرستانش که شد، کفشش رو کرد تو یه پا که الا وبلا من باید برم تربیت بدنی! همه خب مخالفت کردند ولی اون جلوی همه وایساد و رفت. الان که فکر میکنم میبینم بهترین تصمیم عمرش رو گرفته. چی بود حالا اگه ریاضی میخوند؟ یه فسیل مایوس یحتمل!
البته رشته اینها هم همچین خوش خوشان نبودهها، اینایی که میرند دبیرستانهای تربیت بدنی، برای دانشگاه دولتی روزانه رفتن سه چهار جا بیشتر ندارند که قبول شند. یکی تهرانه، یکی مشهد، یکی کرمان. بعد خب کلی آدم از این مدرسه ها فارغ التحصیل میشند. یعنی میخوام بگم، رقابتشون سنگینه بخصوص اینکه امتحان عملی هم دارند. رتبهی امتحات تئوری دخترخواهرم، خیلی خوب بود. تو امتحان عملیش هم رکورد زد و تونست همین تهران قبول شه و خب از اونجا که آدم کلاً مشنگ و خوشبینی هست و کلی هم با من فرق داره- از این لحاظ که از اینایی نیست که منتظر بمونه و غمبرک بگیره- به محض اینکه امتحان عملیش رو داده بود، شیرینی قبول شدن تو تهران رو بین همه پخش کرده بود. یعنی اینجوری آدم انگار خدا رو هم تو رودواسی قرار میده. خلاصه که دیروز نتیجه مشنگ خان اومده و طبق پیش بینی خودش قبول شده . دوستایی که باهاشون درس میخوندند و ورزششون هم در حد تیم ملی بود، یا شبانه قبول شده بودند، یا شهرستان.
در راستای ذوق زدگی خالهگیم از استعدادهای بچه خواهر، این رو هم اضافه کنم که با همه این بیخیالیهای بعضاً حرص درآرش، بعد از فارغالتحصیلی شاگرد گرفته بود و درآمد مختصری هم کسب میکرد!
.
3- این چند روزه در ادامه همون کارهای پارهوقت قبلی رفتم شیرازو وظیفهم اجرای یک سری ورکشاب بود برای یک سری کارشناس از استانهای مختلف . رفتنم به شیراز رو تو وبلاگ ننوشتم و به کسی هم نگفتم ؛ هم به این دلیل که قبل از این کلاسها، کلی کارام زیاد شده بود و علاوه برکارای معمول خودم، برای کارمحوله باید کلی اسلایدتهیه میکردم و ترجمه و زمانی برای وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی نداشتم. و هم اینکه علی رغم اینکه دوست داشتم دوستان شیرازی دوره دانشگاه و دوستانی که باهاشون مراودات وبلاگی دارم رو ببینم از اونجا که خیلی هم مطمئن نبودم که آیا جانی برام بعد از چند ساعت حرف زدن باقی میمونه یا نه، به چنین اقدامی دست نزدم و به دوستان غیر مجازی شیرازیم هم چیزی نگفتم.
کلاسها هم در کل خوب بود، با کلی آدم آشنا شدم و البته دیدگاههای تازه. او این دوره چهار تا خانوم بود و بقیه آقا. یکی از خانمها خانمی بود که تازگیها داماد دار شده بود و همهش از غم و غصه دوری از دخترش که عروس شده و البته تو همون شهر خودشون ساکنه میگفت و اینکه چرا هر روز دخترش بهش زنگ نمیزنه و افسرده شده از این موضوع! دختری بود از بوشهر و مثل جنوبی های دیگه بسیار بسیار خونگرم و مهربون! خانمی هم بود از کرج که با همسرش اومده بود و از فرصتها استفاده میکردند برای رفتن به بازار و طلا و زیور آلات و این جور چیزها رو میخریدند! من هم تنها رفته بودم و جز روز آخر که رفتم بازار وکیل جایی نرفتم. سعی نکردم فراز و بابش رو هم همراه خودم ببرم؛هم به این دلیل که قبلاً باهم رفته بودیم، وهم اینک که ساعاتی که من نبودم، احتمالاً حوصلهشون سرمیرفت.این بود که پیش باباش مونده بود و من هی دلتنگ فراز میشدم و هروقت هم که بهش زنگ میزدم، فراز از خونه سازی و برجسازیهای عظیم با لگوهاش میگفت و اینکه آیا موتور هواپیما رو دیدم یا نه، یا سقوط کردم یا نکردم و کی سقوط میکنم و این صوبتا!
جایی که سکنا داشتیم یک جایی بود به اسم ساحلی. نزدیک اون "فِلکو گازو"ی معروف. یادمه چند سال پیشا که با دوستام رفته بودیم شیراز، همه راهها به این فلکو گازو ختم میشد یعنی تا از کسی آدرس میپرسید، میگفت "او فلکو گازو هستا..." دیروز غروب که بارون میاومد اونجا یه حالت شمالوو پیدا کرده بود . اسمش هم که ساحلی!انگاریکه آدم تو چالوس قدم میزنه نه شیراز!
فکر کنم اردیبهشت شیراز که انقدر معروفه، علیالحساب از همین بهمن شروع شده.
.
4- یکی از افرادی که عاشورا دستگیر شده بود، یکی از کارکنان پاره وقت شرکتی که من فعلاً درش کار میکنم. دکترای فلان رشته رو داره و کلی هم مقاله. اصولاً آدم محافظه کاریه و در عین حال خیلی هم متین و سنگین و هنوز دلیل بازداشتش و زندانی کردنش رو نفهمیدم . هفته پیش آزاد شده بود و با شیرینی اومده بود شرکت. کمی لاغر شده بود ولی خب با همون متانت خاص خودش یک سری چیزها از زندان تعریف میکرد و سعی میکرد خندهدار جلوهشون بده. طوریکه آدم اولش هوس میکرد یه چند روزی بره زندان ولی خب، آدم همون موقع هم متوجه تلخی چهرهش پس خندههه موقع تعریف خاطرات میشد و یکجوری میشد دلم آدم. بار تحقیر و ترس وشک و استیصال زندان ، باید چیزی فراتر از درک ماها باشه که بیرون گود نشستیم.
.
5- تابستون همین امسال بود که من بالای گوگل ریدر، آیتم"شو دیتیلز" رو کشف کردم و دیدم 45 تا سابسکریب دارم و کلی ذوقزده شدم. یادمه به گلمریم هم اینو با هیجان گفتم و اینکه "ببین ، من به تو کاری ندارم که دویست سیصد تا خواننده ثابت داری، برای من 45 تا خواننده ثابت داشتن خیلیه". هفته پیش که نگاه کردم، دیدم شده 97 تا. حالا برنامه من اینه؛اول اینکه دمتون گرم. دوم هم اینکه از اونجا که من کلن بدم نمییاد گهگداری خارجی بازی دربیارم، و از اونجا که عدد 100 هم عدد خوبی باید باشه. اینه که من به صدمین نفری که سابسکریب کنه قراره یه جایزه که عبارتند از یک کتاب و یک سی دی است بدهم (آِیکون مجریهای سریش و الکی خوش).
خب حالا لوس نکنید خودتونو. درسته ممکنه خیلی قیمتی نباشند ولی از قدیم گفتند مفت باشه، کوفت باشه.اصل اون خارجی بودن کل قضیهست و اینکه به خاطر یک عدد، بهت این جایزه تعلق میگیرده. بعد هم گرفتم هر کادویی کلی هیجان انگیز باید باشه. بنابراین ای صدمین نفر که اومدی و سابسکریب کردی فوراً برو تو کامنت دونی اعلام کنی و اگر آی پی خودت رو هم داری اونجا وارد کن و آدرس یا صندوق پستی بده تا من پست کنم برات جایزه رو!
پی نوشت: من جواب کامنتهای پست قبل رو هم دادم
.
۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه
راز عشق مرا گل در گوش صبا گفت و غمم بفزود..
دیروز فراز داشت آهنگایی که دوست داره رو برامون میشمرد. طبق معمول آهنگای بنیامین علیالخصوص "دنیا دیگه مثل تو نداره " و "های، تنها شدم وای... " و بعضی از آهنگای سعید آسایش که الان یادم نیست رو شمرد اون وسط. بعد گفت که یکدونه آهنگ دیگه هم هست.. اونیکه میگه"درمیان صحرا"، "دامن منو گرفته " . من متوجه نشدم کدومو میگه. اون هم اصرار پشت اصرار که همونی که میگه در میان صحرا دامن گرفته" . هی تو ذهنم آهنگای بنیامین و ساسی مانکن و سعید آسایش رو مرور کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم. آخرش هم نفهمیدم و فراموشش کردم.
امروز تا از سرکار اومدم و منو دید بعد از سلام پرسید یادت اومد؟. گفتم: چی؟ گفت: همونی که میگه دامن من گرفته دیگه. من تازه یادم افتاد و خب برای اینکه اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم شرمنده شدم و گفتم«نه . یادم نمییاد». دوباره تکرار کرد که همون دیگه. چرا یادت نمییاد. دوباره ذهنم درگیر همهی آهنگایی شد که مممکنه گوش کرده باشه. ایندفعه دیگه سراغ هایده و مهستی و بقیه خواننده ها که ممکن بود صداشون رو تو ماشین گوش کرده باشه رفتم. ولی به نتیجه نرسیدم.
سر شام. قیمه براش تو بشقاب رو برنجش ریخته بودم. همینجوری که با قاشقش باقیمه و برنجه ور میرفت دوباره گفت« همون دیگه، یادت نیومد. در میان گلها، گلستانها، دامن من بگرفته». ایندفعه گلها و گلستانها رو شنیدم. ذهنم هی رفت و رفت تا رسید به مرضیه. تازه یادم اومد: «میگذرم تنها از میان گلها.گه به گلستانها گه به کوه و صحرا.تازه گلی سر راهم.گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
...»د
وقتی یادم اومد و براش خوندم چشاش برق زد و کلی خوشحال شد و وسطاش کلمههایی که بلد بود رو با هام خوند. بعدش هم ازم خواست هرشب اینو براش بخونم!
من طبعاً بسیار خوشحالتر شدم! اصلاً اصلاً فکر نمیکردم بچهای که از علاقهمندان ساسی مانکن و بنیامین و سعید آسایش باشه، به ترانه های مرضیه که هیچ وقت مستقیم از جایی نشنیده و گهگداری موقع ظرف شستن و دستمال کشیدن و دستشویی شستن از دهن من شنیده توجهی کرده باشه.
خلاصه اینکه اشک تو چشای آدم جمع میشه از اینکه بچهش هم به چیزایی که اون آدم بهشون علاقهمنده، علاقه منده.د
**
همینجا عرض شود که من از علاقه مندان صدا و همه ترانه های مرضیه میباشم. تازهشم از اون چشمای سگ دار و موهای سفیدش هم بسیار خوشم میآید.
راستی زندهست؟

پی نوشت: نمی دونمهالوسکن از رو رفته یا من متوهم شدم؟ اینم سندش
http://js-kit.com/api/static/pop_comments?ref=http%3A%2F%2Ffarazjoon.blogspot.com%2F&path=%2F1009517129196706325
امروز تا از سرکار اومدم و منو دید بعد از سلام پرسید یادت اومد؟. گفتم: چی؟ گفت: همونی که میگه دامن من گرفته دیگه. من تازه یادم افتاد و خب برای اینکه اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم شرمنده شدم و گفتم«نه . یادم نمییاد». دوباره تکرار کرد که همون دیگه. چرا یادت نمییاد. دوباره ذهنم درگیر همهی آهنگایی شد که مممکنه گوش کرده باشه. ایندفعه دیگه سراغ هایده و مهستی و بقیه خواننده ها که ممکن بود صداشون رو تو ماشین گوش کرده باشه رفتم. ولی به نتیجه نرسیدم.
سر شام. قیمه براش تو بشقاب رو برنجش ریخته بودم. همینجوری که با قاشقش باقیمه و برنجه ور میرفت دوباره گفت« همون دیگه، یادت نیومد. در میان گلها، گلستانها، دامن من بگرفته». ایندفعه گلها و گلستانها رو شنیدم. ذهنم هی رفت و رفت تا رسید به مرضیه. تازه یادم اومد: «میگذرم تنها از میان گلها.گه به گلستانها گه به کوه و صحرا.تازه گلی سر راهم.گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
...»د
وقتی یادم اومد و براش خوندم چشاش برق زد و کلی خوشحال شد و وسطاش کلمههایی که بلد بود رو با هام خوند. بعدش هم ازم خواست هرشب اینو براش بخونم!
من طبعاً بسیار خوشحالتر شدم! اصلاً اصلاً فکر نمیکردم بچهای که از علاقهمندان ساسی مانکن و بنیامین و سعید آسایش باشه، به ترانه های مرضیه که هیچ وقت مستقیم از جایی نشنیده و گهگداری موقع ظرف شستن و دستمال کشیدن و دستشویی شستن از دهن من شنیده توجهی کرده باشه.
خلاصه اینکه اشک تو چشای آدم جمع میشه از اینکه بچهش هم به چیزایی که اون آدم بهشون علاقهمنده، علاقه منده.د
**
همینجا عرض شود که من از علاقه مندان صدا و همه ترانه های مرضیه میباشم. تازهشم از اون چشمای سگ دار و موهای سفیدش هم بسیار خوشم میآید.
راستی زندهست؟

پی نوشت: نمی دونمهالوسکن از رو رفته یا من متوهم شدم؟ اینم سندش
http://js-kit.com/api/static/pop_comments?ref=http%3A%2F%2Ffarazjoon.blogspot.com%2F&path=%2F1009517129196706325
۱۳۸۸ دی ۲۲, سهشنبه
خیر نبینی هالوسکن!
میبینید . کامنتدونیم دود شده رفته هوا. کامنتدونی وبلاگ، خون است در رگهای اون وبلاگ . اینطور نیست؟ (حال میکنید جملهیانقلابیم رو)
.
**
هالوسکن، بابات خوب، مادرت خوب، گیردادی به من تو چرا؟
قربون شکلت، من اگه میخواستم ده دلار بدم که میرفتم سایت میزدم . حالا گیرم که خواستم این ده دلار رو هم بدم، تو وقتی تو لیست کشورات ، اسم کشور من رو ننوشتی، من به چی تو دلمو خوش کنم آخه ای آدم فروش خائن. اون پی پال هم بخوره تو سرخودت. این طرفا که همچین چیزی نداره
**
دارم فکر میکنم به نوع خاکی که باید ریخت توی سر اصولاً از دست تو.
چطوری میتونم به کامنتدونی بلاگر سابقم برگردم. نخواستیمت بابا، نخواستیم!
**
.
.
.
.
پست طولانی پایین نیزما حصل روده درازی اینجانب میباشد.
با تشکر!
.
**
هالوسکن، بابات خوب، مادرت خوب، گیردادی به من تو چرا؟
قربون شکلت، من اگه میخواستم ده دلار بدم که میرفتم سایت میزدم . حالا گیرم که خواستم این ده دلار رو هم بدم، تو وقتی تو لیست کشورات ، اسم کشور من رو ننوشتی، من به چی تو دلمو خوش کنم آخه ای آدم فروش خائن. اون پی پال هم بخوره تو سرخودت. این طرفا که همچین چیزی نداره
**
دارم فکر میکنم به نوع خاکی که باید ریخت توی سر اصولاً از دست تو.
چطوری میتونم به کامنتدونی بلاگر سابقم برگردم. نخواستیمت بابا، نخواستیم!
**
.
.
.
.
پست طولانی پایین نیزما حصل روده درازی اینجانب میباشد.
با تشکر!
شاید...روزی...شبی...وقتی..
<عکس از اینجا حذف شد. >
من بودم و فاطی و نوشین و فرزانه و مژگان. هفته اولی بود که ترم پاییز سال دوم دانشگامون شروع شده بود. یکی از قوانین نانوشته کلاسهای دانشجویی اینه که کلاسای هفته اول تق و لقه.ه ما هم بر اساس این قانون تصمیم گرفتیم که سه چهارروزی بریم شمال خونهی دوستم.
گفتن "بریم شمال" تو حرف آسونهنه ولی تو عمل.. اونهم اون موقع . سیرده چهارده سال پیش. تو اون سالهای پَپِگی !
من نوزده سالم بود. پارسال نه پیارسالش، سرویس بود که من و میبرد دم مدرسه و میآورد. به دلیل سکونت در حومه تهران، خوابگاه بهم تعلق گرفت . البته نه به سادگی . بلکه با کلی دنگ و فنگ و دوز و کلک . اون هم داستانی داشت برای خودش.
شمال رفتن اونهم با دوستان از اون "ناشدنی" ها به نظر میرسید. ولی بر خلاف اونچه به نظر میرسید، سریع جور شد. مادر من به نسبت سیستم سنتی خانواده و اطرافیان، گاهی اوقات افکار 2 ایکس لارجی پیدا میکنه. موقعی که ازش اجازه خواستم از اون مواقعی بود که ذهنیاتش دو ایکس لارج میزد. راحت پذیرفت. ضمن اینکه گفت : " پس چی، باید بری برای خودت بگردی دیگه"! بابا هم رگیه. اون روز مخالفت نکرد. میموند داداش بزرگه که من همینجوری ازش حساب میبردم و کماکان حساب میبرم. واسه همین نظرش برام مهم بوده و هست، ضمن اینکه میخواستم ببینم به مسائل غیرتی اشاره میکنه که لج کنم باهاش یا نه. چیزی در مورد ناموس و غیرت و این صوبتا پیش نیاورد. فقط گفت" کی؟ این؟ بیعرضهست، میره تو دریا غرق میشه"
این شد که من با دلی خوشحال و لبی خندان، با اطمینان دادنشون از اینکه غرق نمیشم و خیلی مواظبم و این صوبتا، یک بعد از ظهر آفتابی روزهای اول مهر، همراه دوستانی که بالا اسمشون رو گفتم، با اتوبوس از جاده چالوس راهی شمال شدیم. کلی سوژه برای خنده پیدا کردیم. کلی مسخره بازی درآ وردیم تا بالاخره رسیدیم. وقتی رسیدیم شب بود. هوا گرم بود و دمکرده. لباسا به تنمون میچسبید.
پدر دوستم به دلیل بیماری اعصاب، مجبور شده بود همراه خاواده یک جای آروم زندگی کنه. خونهشون تو یکی از آبادیهای قشنگ دور و بر چالوس بود. خونهی آخرِ آخرِ آبادی. موقعی که رسیدیم چون تاریک بود، متوجه مناظر اطراف نبودیم. فقط یادمه از اتوبوس که پیاده شدیم. سمت راستمون صدای دریا مییومد. بعد اومدیم اینور خیابون وصدای زنجره بود تنها صدایی که میشنیدیم و هر ازگاهی هم صدای ماشینای جاده که هی دور و دورتر میشد صداشون.
یک ربعی، تو اون هوای شرجی واز بین فوج فوج صدای زنجره دور و اطرافمون راه رفتیم تا رسیدیم به همون خونهی آخر آخر. مادر دوستم خیلی مهربون بود. تا روز آخرهی خوشحالی میکرد و هی برامون خوراکی میآورد. ما هی خندیدم. هی خوردیم. هی برنامه ریختیم برای روزای بعدیمون. هی از جن و پری و روح گفتیم و هی ترسوندیم خودمون و آخرش خواب رفتیم
فرداش که از خواب بلند شدیم. بارون میاومد. اونهم بارون شدید. برنامهی اون روز صبحمون به هم ریخت. بارون همچنان ادامه داشت. بعد از ظهر برای خالی نبودن عریضه و اینکه کاری کرده باشیم. با چتر وشال و کلاه رفتیم چالوس. یک فیلم چرتی دیدیم که اصلاً یادم نیست. فقط چون ابولفصل پورعرب داشت و نوشین فن این آقا بود، دیدیمش. بعد هم برگشتیم همون خونهی اخر آخر به این امید که فردا آفتابی میشه و میریم دریا و تازه میفهمیم سفر این مدلی چیه!
فردا صبح، هیچی برامون بدتر از دیدن و شنیدن صدای بارون نبود . چیزی که مسلم بود این بود که بارون تصمیم نداشت قطع شه. صبح موندیم خونه. یک مقدار تو باغچهی خونهشون قدم زدیم. یک مقدار قوباغه کشف و شهود کردیم. یک مقدار از مادرش دست پخت غذا گرفتیم و بهش کمک کردیم. یک مقدار مناظر قشنگ دور و بر رو که از پرچین خونهشو پیدا بود و کوههای سرسیز و مسیر تلهکابین و اینها رو از حیاط و اطاق دید زدیم. دیگه حرفامون هم تموم شده بود.
شاید بارون نخواد تا روز آخری که اینجاییم قطع شه. اونوقت چی کار کنیم؟
بعد از ظهر تصمیم گرفتیم تحت هر شرایطی بریم دریا. همچنان بارون میبارید. پیاده اون بک ربع مسیر تا جاده و اون مسیری که به کنار دریا ختم میشد رو رفتیم. دریا سیاه سیاه سیاه بود. کاملاً طوفانی. من تا به حال تو این مدتی که عمر کردم و دریا دیدم همچین دریای سیاهی و همچین موجای بلندی رو ندیده بودم و ندیدم.
ساحلی که رفته بودیم از این منطقه های حفاظت شده بود. از همون مناطق محدودی کنار دریا که غصب نشده از بقیهی ملت بی ویلای ساحلی. از اونایی که یه چادر میزندد وسط واسهی به اصطلاح شنا!
قایق ور میرفتند. یکی از اون مردها هم محلی دوستم بود و سلام و علیکی باهم کردند و اون آقا به ما توصیه کرد که این چه وقت اومدنه!
یک گوشه ای اون دور و بر وایسادیم و هی اون موج های گنده و عصبانی رو نگاه کردیم . چه قدر سیاه بودند. چه قدر هوا داشت زود تاریک میشد! په قدر بارون قطع نمیشد، چه قدر سردمون بود. چه شانس گهی داشتیم.
اولش فرزانه شلوراش رو زد بالا و چند قدم رفت جلو تا وقتی موجای بیجون شده، آخرین نفساشو نو میزنند، پای اون هم خیس شه. خوش خوشانش شد. گفت چه قدر گرمه. بیاید تو. آبادانی بود و اولین بار بود که دریای شمال رو از نزدیک میدید. ما که کنجکاو شده بودیم این "گرم" رو حس کنیم ، شلوارمون رو یکی یکی زدیم بالا و یکی دو قدم رفتیم جلو تا آب بخروه به پامون.
من نوزده سالم بود. پارسال نه پیارسالش، سرویس بود که من و میبرد دم مدرسه و میآورد. به دلیل سکونت در حومه تهران، خوابگاه بهم تعلق گرفت . البته نه به سادگی . بلکه با کلی دنگ و فنگ و دوز و کلک . اون هم داستانی داشت برای خودش.
شمال رفتن اونهم با دوستان از اون "ناشدنی" ها به نظر میرسید. ولی بر خلاف اونچه به نظر میرسید، سریع جور شد. مادر من به نسبت سیستم سنتی خانواده و اطرافیان، گاهی اوقات افکار 2 ایکس لارجی پیدا میکنه. موقعی که ازش اجازه خواستم از اون مواقعی بود که ذهنیاتش دو ایکس لارج میزد. راحت پذیرفت. ضمن اینکه گفت : " پس چی، باید بری برای خودت بگردی دیگه"! بابا هم رگیه. اون روز مخالفت نکرد. میموند داداش بزرگه که من همینجوری ازش حساب میبردم و کماکان حساب میبرم. واسه همین نظرش برام مهم بوده و هست، ضمن اینکه میخواستم ببینم به مسائل غیرتی اشاره میکنه که لج کنم باهاش یا نه. چیزی در مورد ناموس و غیرت و این صوبتا پیش نیاورد. فقط گفت" کی؟ این؟ بیعرضهست، میره تو دریا غرق میشه"
این شد که من با دلی خوشحال و لبی خندان، با اطمینان دادنشون از اینکه غرق نمیشم و خیلی مواظبم و این صوبتا، یک بعد از ظهر آفتابی روزهای اول مهر، همراه دوستانی که بالا اسمشون رو گفتم، با اتوبوس از جاده چالوس راهی شمال شدیم. کلی سوژه برای خنده پیدا کردیم. کلی مسخره بازی درآ وردیم تا بالاخره رسیدیم. وقتی رسیدیم شب بود. هوا گرم بود و دمکرده. لباسا به تنمون میچسبید.
پدر دوستم به دلیل بیماری اعصاب، مجبور شده بود همراه خاواده یک جای آروم زندگی کنه. خونهشون تو یکی از آبادیهای قشنگ دور و بر چالوس بود. خونهی آخرِ آخرِ آبادی. موقعی که رسیدیم چون تاریک بود، متوجه مناظر اطراف نبودیم. فقط یادمه از اتوبوس که پیاده شدیم. سمت راستمون صدای دریا مییومد. بعد اومدیم اینور خیابون وصدای زنجره بود تنها صدایی که میشنیدیم و هر ازگاهی هم صدای ماشینای جاده که هی دور و دورتر میشد صداشون.
یک ربعی، تو اون هوای شرجی واز بین فوج فوج صدای زنجره دور و اطرافمون راه رفتیم تا رسیدیم به همون خونهی آخر آخر. مادر دوستم خیلی مهربون بود. تا روز آخرهی خوشحالی میکرد و هی برامون خوراکی میآورد. ما هی خندیدم. هی خوردیم. هی برنامه ریختیم برای روزای بعدیمون. هی از جن و پری و روح گفتیم و هی ترسوندیم خودمون و آخرش خواب رفتیم
فرداش که از خواب بلند شدیم. بارون میاومد. اونهم بارون شدید. برنامهی اون روز صبحمون به هم ریخت. بارون همچنان ادامه داشت. بعد از ظهر برای خالی نبودن عریضه و اینکه کاری کرده باشیم. با چتر وشال و کلاه رفتیم چالوس. یک فیلم چرتی دیدیم که اصلاً یادم نیست. فقط چون ابولفصل پورعرب داشت و نوشین فن این آقا بود، دیدیمش. بعد هم برگشتیم همون خونهی اخر آخر به این امید که فردا آفتابی میشه و میریم دریا و تازه میفهمیم سفر این مدلی چیه!
فردا صبح، هیچی برامون بدتر از دیدن و شنیدن صدای بارون نبود . چیزی که مسلم بود این بود که بارون تصمیم نداشت قطع شه. صبح موندیم خونه. یک مقدار تو باغچهی خونهشون قدم زدیم. یک مقدار قوباغه کشف و شهود کردیم. یک مقدار از مادرش دست پخت غذا گرفتیم و بهش کمک کردیم. یک مقدار مناظر قشنگ دور و بر رو که از پرچین خونهشو پیدا بود و کوههای سرسیز و مسیر تلهکابین و اینها رو از حیاط و اطاق دید زدیم. دیگه حرفامون هم تموم شده بود.
شاید بارون نخواد تا روز آخری که اینجاییم قطع شه. اونوقت چی کار کنیم؟
بعد از ظهر تصمیم گرفتیم تحت هر شرایطی بریم دریا. همچنان بارون میبارید. پیاده اون بک ربع مسیر تا جاده و اون مسیری که به کنار دریا ختم میشد رو رفتیم. دریا سیاه سیاه سیاه بود. کاملاً طوفانی. من تا به حال تو این مدتی که عمر کردم و دریا دیدم همچین دریای سیاهی و همچین موجای بلندی رو ندیده بودم و ندیدم.
ساحلی که رفته بودیم از این منطقه های حفاظت شده بود. از همون مناطق محدودی کنار دریا که غصب نشده از بقیهی ملت بی ویلای ساحلی. از اونایی که یه چادر میزندد وسط واسهی به اصطلاح شنا!
قایق ور میرفتند. یکی از اون مردها هم محلی دوستم بود و سلام و علیکی باهم کردند و اون آقا به ما توصیه کرد که این چه وقت اومدنه!
یک گوشه ای اون دور و بر وایسادیم و هی اون موج های گنده و عصبانی رو نگاه کردیم . چه قدر سیاه بودند. چه قدر هوا داشت زود تاریک میشد! په قدر بارون قطع نمیشد، چه قدر سردمون بود. چه شانس گهی داشتیم.
اولش فرزانه شلوراش رو زد بالا و چند قدم رفت جلو تا وقتی موجای بیجون شده، آخرین نفساشو نو میزنند، پای اون هم خیس شه. خوش خوشانش شد. گفت چه قدر گرمه. بیاید تو. آبادانی بود و اولین بار بود که دریای شمال رو از نزدیک میدید. ما که کنجکاو شده بودیم این "گرم" رو حس کنیم ، شلوارمون رو یکی یکی زدیم بالا و یکی دو قدم رفتیم جلو تا آب بخروه به پامون.
گرم بود واقعاًً شن هام نرم بود و آب گرم و موجا تا اون لحظهی مرگشون مبارز میطلبیدند و ما هم چند روز خورده بودیم و خوابیده بودیم و انرژی تلنبار شده بود تومون و ایی بدمون نمییومد کمی هم هیجان داشته باشیم.
اولش همون دو قدم بود که رفتیم جلو و آب فقط کف پامون و به مچ پامون میرسید. یکی دو بار موج کمی بزرگتر شد و تا زانومون رسید. نوشین و فاطی رفتند بیرون. ما تازه خوشمون اومده بود. دو سه قدم دیگه رفتیم جلوتر. خیلی کیف داشت. موج که می اومد، پامون رو خیس میکرد بعد هم می رفت و موقع برگشت ما رو با شنهای زیر پامون به جلو میکشوند و کف پامون رو غلقلک میداد.
از نوشین و فاطی که تو ساحل ایستاده بودند دورتر میشدیم. قدم به قدم. دیگه اینطور نبود که پامون رو شن باشه و آب گاهی بهش برسه گاهی بهش نرسه. نصف بدنمون تو آب بود و با هر موج عصبانی که بهمون میخورد کلی جا به جا میشدیم و کلی هم بعد از اینکه موجه رو رد کردیم خوش خوشانمون میشد.
من و مژگان دستامون رو داده بودیم به همدیگه. تصمیم گرفتیم کمی دیگه جلوتر بریم. ایندفعه نزدیک یکی از اون چوبهای چادر طرح سالم سازی ساحل. رفتیم. یه موج خیلی بلند اومد و تا گردن رفتیم زیر آب. و دوباره آب تا کمرمون رسید. همینطوری خوش خوشان داشتیم میخندیدم و هی احساس خود پسر شجاع بینی رو در خودمون تقویت میکردیم و به فکر جلو رفتن بیشتر بودیم که من برگشتم و دیدم یک موج خیلی بزرگ و سیاه درست پشت سرمه. خواستم فرار کنم ولی خب، سرعت موج بیشتر از من بود طبعاً. یک لحظه سنگینی موج بود که محکم به پشتم خورد و آب همه جا رو گرفت. هیچی دیگه زیر پام نبود. هیچی.فقط آب پرزور بود و هیچی... مژگان رو تو همون هیر و بیر کنار خودم حس میکردم.
موجه کشوند ما رو به طرف ساحل. پام به ماسه ها رسید. سعی کردم خودمو به ماسه گیر بدم. نمیشد. آب زورش خیلی بیشتر بود. ماسه ها هم همهش سر میخوردند. ما اون وسط مونده بودیم. موج سیاه رفته بود خورده بود به ساحل و پرزور تر برگشتهبود. همینجوری داشت ما رو به طرف دریا میبرد. نفسم داشت تموم میشد. بیشتر از تموم شدن نفس، فکر اینکه "همینه مرگ؟!" داشت منو میکشت. برادرم و پیشبینیش... مادرم ... بابام... خواهرم... یک لحظه دستم خورد به دست مژگان. گرفتمش. تنها نبودم. این خودش کلی بود! زور زدم تا روی شکم خم شم. خودمو قلنبه کنم . یک واکنش غیر ارادی بود. طبق قوانین فیزیک!
یک دست دیگهم خورد به کی از همون چوبهای وسط طرح سالم سازی. گرفتمش. تموم زورمو زدم. فکر میکردم مسئول زنده بودن مژگان هم هستم. این انگار زورم رو بیشتر کرده بود. شنای زیر پام هی سر میخوردند و من پام رو محکم فشار میدادم رو زمین. کم کم آب از سرم رد شد. ساحل رو دیدم. نوشن و فاطی و اون دو تا مرد داشتند به طرف ما میدویدند. سنگین سنگین شده بودیم. سرفه میکردیم. باید میدویدیم تا موج گندهی دیگه ما رو با خودش نبره. با هر زوری که بود دویدیم. دیگه از منطقهی خطر دور شده بودیم ولی با اینحال باز هم میدویدیم. وقتی دیگه به جایی رسیدیم که از موج خبری نبود. ولو شدیم. نوشن و فاطی و فرزانه که وضعش بهتر از ما بود و اون دو تا مرد بهمون رسیدند. کلی حرف زدند که هیچ کدومشون یادم نیست. فقط یکی از اون دو تا آقا که هم محلی دوستم بود با سرعت ما رو سوار ماشین کرد و گفت برسونمتون دکتر. تو ماشین اون حالمون کاملاً جا اومده بود. گفتیم برای چی دکتر؟ ما فقط سردمونه. بریم خونه. هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. رفتیم خونهی دوستم به شرط اینکه هیچی به مادرش نگیم. نگفتیم. اون خودش فهمید. همهی همسایههاشون هم!
**
صبح فرداش که از خواب بلند شدیم آفتاب همه جا رو گرفته بود. اصلاً انگار نه انگار که همچین ماجرایی دیشب اتفاق افتاده! رفتیم یه راه باریکی که پشت خونشون بود رو کشف کردیم که میخورد به یک رودخونه. کلی هم مرغابی و مرغ دریایی اون پشت بودند. کلی عکس گرفتیم. عکس بالایی هم یکی از اونهاست. بعد از ظهر هم رفتیم ساحل. آبی آبی بود. انگار نه انگار که دیروز عصرش داشت با تمام وجود مارو میخورد. کمی با ترس و لرز اون گوشه موشه ها قدم زدیم و برگشیتم. فردا ش هم عازم تهران شدیم!
**
چرا یاد این قضیه افتادم؟ نمیدونم ! من خیلی وقتها یادش میافتم. یعنی میدونید؟ خیلی وقتها همون حسها، یعنی حس غرق شدن سراغم مییاد. میرم جلو. میرم جلو. بعد ضربه میخورم. پرت میشم. زیر پام یواش یواش خالی میشه. بعد تو همون حالی که دیگه بریدم. یک دستی، یک چوبی، چیزی دستمو میگیره. یا دستم فقط میخوره بهش. همون میشه مایهی نجاتم. خیلی اینطوری شده. فکر کنم مرگ وقتیه که همهی اونا با هم هست. ولی اون چوب بی قابلیت و اون دستِ و اون حس " دیگه تنها نیستی" نباشه.
همین
**
**
صبح فرداش که از خواب بلند شدیم آفتاب همه جا رو گرفته بود. اصلاً انگار نه انگار که همچین ماجرایی دیشب اتفاق افتاده! رفتیم یه راه باریکی که پشت خونشون بود رو کشف کردیم که میخورد به یک رودخونه. کلی هم مرغابی و مرغ دریایی اون پشت بودند. کلی عکس گرفتیم. عکس بالایی هم یکی از اونهاست. بعد از ظهر هم رفتیم ساحل. آبی آبی بود. انگار نه انگار که دیروز عصرش داشت با تمام وجود مارو میخورد. کمی با ترس و لرز اون گوشه موشه ها قدم زدیم و برگشیتم. فردا ش هم عازم تهران شدیم!
**
چرا یاد این قضیه افتادم؟ نمیدونم ! من خیلی وقتها یادش میافتم. یعنی میدونید؟ خیلی وقتها همون حسها، یعنی حس غرق شدن سراغم مییاد. میرم جلو. میرم جلو. بعد ضربه میخورم. پرت میشم. زیر پام یواش یواش خالی میشه. بعد تو همون حالی که دیگه بریدم. یک دستی، یک چوبی، چیزی دستمو میگیره. یا دستم فقط میخوره بهش. همون میشه مایهی نجاتم. خیلی اینطوری شده. فکر کنم مرگ وقتیه که همهی اونا با هم هست. ولی اون چوب بی قابلیت و اون دستِ و اون حس " دیگه تنها نیستی" نباشه.
همین
**
.
.
تو اون عکس بالا من کدومم؟ خب معلومه. این گوشهای. مشکیه. همینی که پاچه گشاد و اِپُل و دست تو جیب واین بندو بساطهاست دیگه.
تو اون عکس بالا من کدومم؟ خب معلومه. این گوشهای. مشکیه. همینی که پاچه گشاد و اِپُل و دست تو جیب واین بندو بساطهاست دیگه.
*
عکسایی که ما با اون دوربین میگرفتیم. دیگه احتیاجی به فتوشاپ نداره. خودش فوتوشاپ شدهی خدایی هست. از لحاظ وضوح تصویر!!
**
عکسایی که ما با اون دوربین میگرفتیم. دیگه احتیاجی به فتوشاپ نداره. خودش فوتوشاپ شدهی خدایی هست. از لحاظ وضوح تصویر!!
**
۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه
تواناییهای بالقوهی آدمیزاد!
فراز چند روز پیش متوجه کارایی دکمههای زیر صندلی برای بازکردن در صندوق عقب و باک بنزین شد.
وقتی این دکمه رو فشار داد و در صندوق عقب باز شد، بسیار هیجانی شد. در حالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود وهی بالا و پایین میپرید، با جیغ و داد به من میگفت:«دیدی؟ دیدی مامان؟ دیدی من چی کار کردم؟ خودِ خودم بودما. دیدی چه هیکلی دارم؟...»!!!
وقتی این دکمه رو فشار داد و در صندوق عقب باز شد، بسیار هیجانی شد. در حالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود وهی بالا و پایین میپرید، با جیغ و داد به من میگفت:«دیدی؟ دیدی مامان؟ دیدی من چی کار کردم؟ خودِ خودم بودما. دیدی چه هیکلی دارم؟...»!!!
۱۳۸۸ دی ۴, جمعه
قورت دهید خواب را!
دیشب خواب بودم که سروصدایی از بیرون اتاق خواب منو نیمه بیدار کرد. متوجه شدم برق هال روشنه و کسی اونجا تردد میکنه. سریع بلند شدم ببینم چه خبره اونجا، که دیدم فرازو باباشند و دارند خوش و بش میکنند!
گفتم:« چی شده، چه خبره؟»
فراز سریع یه حالت ناراحتی به صورتش داد و گفت: «دوباره خواب بد دیدم».
از اونجا که قضیه "خواب بد دیدن" جدیداً بهانهای برای فراز شده که بیاد و رو تخت ما بخوابه، خیلی تعجب نکردم. فقط از انکه پیآیندش بیدار کردن باباش و قدم زدن نصفه شب و خوشوبش با باباش شده تعجب کردم. این مورد دیگه سابقه نداشت!
گفتم: «خب، حالا اینجا چی کار میکنی؟»
فرازبا یک قیافهی حق به جانب:« هیچی،با بابا اومدم یه لیوان شربت بخورم تا خوابه بره پایین»
.
گفتم:« چی شده، چه خبره؟»
فراز سریع یه حالت ناراحتی به صورتش داد و گفت: «دوباره خواب بد دیدم».
از اونجا که قضیه "خواب بد دیدن" جدیداً بهانهای برای فراز شده که بیاد و رو تخت ما بخوابه، خیلی تعجب نکردم. فقط از انکه پیآیندش بیدار کردن باباش و قدم زدن نصفه شب و خوشوبش با باباش شده تعجب کردم. این مورد دیگه سابقه نداشت!
گفتم: «خب، حالا اینجا چی کار میکنی؟»
فرازبا یک قیافهی حق به جانب:« هیچی،با بابا اومدم یه لیوان شربت بخورم تا خوابه بره پایین»
.
.
.
.
.
پ.ن : همچنان نیازمند هم فکری سبزتان در مورد پست هالو اسکن هم هستم.
اشتراک در:
پستها (Atom)