تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

دوکلوم بشنو از مادرشوهر

ببین عروس گلم، نمی‏دونم چند سال بعد از این نوشته پسرم اومده با تو به اصطلاح مزدوج شده و زندگی می‏کنه، ولی هرچی که هست حتماً تو این سال‏ها از سیل، زلزله، طوفان، حمله فلان کشور و دفاع از بهمان کشور، جون دادن میون یه انقلاب دیگه واسه روی کار آوردن یه مشت مفت‏خور دیگه، حملات تروریستی یه عده یالقوز، فوران یوهویی گدازه‏های آتش نشانی از کوه دماوند، سقوط هواپیما، تصادف با ماشین و کامیون و دوچرخه، خارج شدن ریل قطار، سرطان یا چه می‏دونم سکته قلبی و مغزی و اِل و بِل، خطراصابت آجرهای بی‏هدف و دور از هدف موجود در آسمان، شهاب‏سنگ‏ها و غیره و ذالک جون سالم به دربرده (بزنم به تخته، اسفند دود کن براش)و علی‏الحساب با تو زندگی می‏کنه. اینو برات می‏نویسم که بدونی من برای اینکه پسرم از یه لحاظایی عین باباش نشه و تو هم از من عین مادرشوهرم یاد نکنی، کلی از ابتدای تولد (!) براش از مزایا و لذایذ ظرف‏شویی و اهمیتش در زندگی، فارغ از نگاه‏های جنسیتی گفته بودم و اونو بسیار علاقه‏مند به انجام این کار کرده بودم. این شده که یک شب وقتی شازده دوماد فقط 5 سال و 16 روزش بود، به میل و درخواست خودش، پیش بند رو بست دور گردنش، رفت رو چارپایه و همونطور که من بالا سرش بودم و هر ازگاهی یه چیزایی بهش می‏گفتم و به اصطلاح راه و چاه رو نشونش می‏دادم، همه‏ی ظرفای شام اون شب رو شست!
.
یادت باشه، فقط 5 سال و 16 روز.

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

این پسر هیچ نَوَفَهمه!!

دیروز خانوادگی نشسته بودیم و هرکدوم به کاری مشغول؛فراز با اسباب بازی‏هاش بازی می‏کرد. من یک کتاب دستم بود ونمی‏خوندمش، باباش هم روزنامه می‏خوند.
فراز خیلی بی‏مقدمه برگشت و گفت: «بابا، تویه روزی پیر می‏شی، بعد فوت می‏کنی. اونوقت من با مامان عروسی می‏کنم».
طبعاً من و باباش اولش جا خوردیم از فکر مرگ (تو مایه‏های تلنگر و این صوبتا) و بعد خنده‏مون گرفت و اون قسمت تلنگری قضیه به کل فراموش شد. ضمن اینکه به من احساس خوش خوشانی هم دست داد مبنی بر اینکه" اگه این اسمش عشق جاودان نیست، پس چی عشق جاودانه؟هان؟هان؟هان؟هان؟"!
بعد از مزه مزه کردن اون حس خوش خوشان ازش پرسیدم:«خب، فراز، منم یه روزی پیر می‏شم و می‏میرم، اونوقت چی؟»
فراز: «خب، اون‏وقت من می‏رم با مامان هاجر{مادر من} عروسی می‏کنم!!!


.
.
فراز 5 ساله شد. از تبریکا ممنونم

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

شرح ماوقع و جایزه!

1- دیشب رسیدم و با اینکه چند ساعتی رو خوابیدم ولی بازهم خسته‏م. امروزمرخصیم رو گرفتم و خونه هستم. خواهرم امروز اسباب کشی داره. علاوه بر خسته بودن، از اونجا که آدم سرمایی هستم و میدونم خونه ی جدید تا وسایلش چیده شند و سیستم گرماییش راه بیفته نمی‏تونه گرم باشه، نرفتم بهش کمک کنم و الان عذاب وجدان دارم. یعنی عذاب وجدان که چه عرض کنم، دارم فکر می‏کنم اگه منم اسباب کشی داشته باشم و اون نیاد، چه خاکی بریزم سرم دست تنها!
.
2- دیروز شیراز بودم که خواهرم زنگ زد و خبر اسباب کشی و قبول شدن دخترش رو بهم داد. دخترش از این دهه هفتادیایی سرخوش و مشنگه. همچین دلش الکی خوشه که حد و حساب نداره(حداقل به نظر من!). در ضمن یکی از خوانندگان پروپاقرص این وبلاگ هم هست و یکی دوباری هم برام کامنت گذاشته!
نمره های درسیش و معدل راهنماییش خیلی خوب بود ولی وقتی موقع انتخاب رشته تحصیلی برای دبیرستانش که شد، کفشش رو کرد تو یه پا که الا وبلا من باید برم تربیت بدنی! همه خب مخالفت کردند ولی اون جلوی همه وایساد و رفت. الان که فکر میکنم می‏بینم بهترین تصمیم عمرش رو گرفته. چی بود حالا اگه ریاضی میخوند؟ یه فسیل مایوس یحتمل!
البته رشته اینها هم همچین خوش خوشان نبوده‏ها، اینایی که می‏رند دبیرستانهای تربیت بدنی، برای دانشگاه دولتی روزانه رفتن سه چهار جا بیشتر ندارند که قبول شند. یکی تهرانه، یکی مشهد، یکی کرمان. بعد خب کلی آدم از این مدرسه ها فارغ التحصیل می‏شند. یعنی می‏خوام بگم، رقابتشون سنگینه بخصوص اینکه امتحان عملی هم دارند. رتبه‏ی امتحات تئوری دخترخواهرم، خیلی خوب بود. تو امتحان عملیش هم رکورد زد و تونست همین تهران قبول شه و خب از اونجا که آدم کلاً مشنگ و خوشبینی هست و کلی هم با من فرق داره- از این لحاظ که از اینایی نیست که منتظر بمونه و غم‏برک بگیره- به محض اینکه امتحان عملیش رو داده بود، شیرینی قبول شدن تو تهران رو بین همه پخش کرده بود. یعنی اینجوری آدم انگار خدا رو هم تو رودواسی قرار می‏ده. خلاصه که دیروز نتیجه مشنگ خان اومده و طبق پیش بینی خودش قبول شده . دوستایی که باهاشون درس میخوندند و ورزششون هم در حد تیم ملی بود، یا شبانه قبول شده بودند، یا شهرستان.
در راستای ذوق زدگی خاله‏گیم از استعدادهای بچه خواهر، این رو هم اضافه کنم که با همه این بیخیالی‏های بعضاً حرص درآرش، بعد از فارغالتحصیلی شاگرد گرفته بود و درآمد مختصری هم کسب می‏کرد!
.
3- این چند روزه در ادامه همون کارهای پاره‏وقت قبلی رفتم شیرازو وظیفه‏م اجرای یک سری ورکشاب بود برای یک سری کارشناس از استانهای مختلف . رفتنم به شیراز رو تو وبلاگ ننوشتم و به کسی هم نگفتم ؛ هم به این دلیل که قبل از این کلاسها، کلی کارام زیاد شده بود و علاوه برکارای معمول خودم، برای کارمحوله باید کلی اسلایدتهیه می‏کردم و ترجمه و زمانی برای وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی نداشتم. و هم اینکه علی رغم اینکه دوست داشتم دوستان شیرازی دوره دانشگاه و دوستانی که باهاشون مراودات وبلاگی دارم رو ببینم از اونجا که خیلی هم مطمئن نبودم که آیا جانی برام بعد از چند ساعت حرف زدن باقی می‏مونه یا نه، به چنین اقدامی دست نزدم و به دوستان غیر مجازی شیرازیم هم چیزی نگفتم.
کلاس‏ها هم در کل خوب بود، با کلی آدم آشنا شدم و البته دیدگاههای تازه. او این دوره چهار تا خانوم بود و بقیه آقا. یکی از خانمها خانمی بود که تازگیها داماد دار شده بود و همه‏ش از غم و غصه دوری از دخترش که عروس شده و البته تو همون شهر خودشون ساکنه می‏گفت و اینکه چرا هر روز دخترش بهش زنگ نمی‏زنه و افسرده شده از این موضوع! دختری بود از بوشهر و مثل جنوبی های دیگه بسیار بسیار خونگرم و مهربون! خانمی هم بود از کرج که با همسرش اومده بود و از فرصتها استفاده میکردند برای رفتن به بازار و طلا و زیور آلات و این جور چیزها رو می‏خریدند! من هم تنها رفته بودم و جز روز آخر که رفتم بازار وکیل جایی نرفتم. سعی نکردم فراز و بابش رو هم همراه خودم ببرم؛هم به این دلیل که قبلاً باهم رفته بودیم، وهم اینک که ساعاتی که من نبودم، احتمالاً حوصله‏شون سرمی‏رفت.این بود که پیش باباش مونده بود و من هی دلتنگ فراز می‏شدم و هروقت هم که بهش زنگ می‏زدم، فراز از خونه سازی و برجسازی‏های عظیم با لگوهاش می‏گفت و اینکه آیا موتور هواپیما رو دیدم یا نه، یا سقوط کردم یا نکردم و کی سقوط می‏کنم و این صوبتا!
جایی که سکنا داشتیم یک جایی بود به اسم ساحلی. نزدیک اون "فِلکو گازو"ی معروف. یادمه چند سال پیشا که با دوستام رفته بودیم شیراز، همه راهها به این فلکو گازو ختم می‏شد یعنی تا از کسی آدرس می‏پرسید، می‏گفت "او فلکو گازو هستا..." دیروز غروب که بارون می‏اومد اونجا یه حالت شمالوو پیدا کرده بود . اسمش هم که ساحلی!انگاریکه آدم تو چالوس قدم میزنه نه شیراز!
فکر کنم اردیبهشت شیراز که انقدر معروفه، علی‏الحساب از همین بهمن شروع شده.
.
4- یکی از افرادی که عاشورا دستگیر شده بود، یکی از کارکنان پاره وقت شرکتی که من فعلاً درش کار می‏کنم. دکترای فلان رشته رو داره و کلی هم مقاله. اصولاً آدم محافظه کاریه و در عین حال خیلی هم متین و سنگین و هنوز دلیل بازداشتش و زندانی کردنش رو نفهمیدم . هفته پیش آزاد شده بود و با شیرینی اومده بود شرکت. کمی لاغر شده بود ولی خب با همون متانت خاص خودش یک سری چیزها از زندان تعریف می‏کرد و سعی می‏کرد خنده‏دار جلوه‏شون بده. طوریکه آدم اولش هوس می‏کرد یه چند روزی بره زندان ولی خب، آدم همون موقع هم متوجه تلخی چهره‏ش پس خنده‏هه موقع تعریف خاطرات می‏شد و یکجوری می‏شد دلم آدم. بار تحقیر و ترس وشک و استیصال زندان ، باید چیزی فراتر از درک ماها باشه که بیرون گود نشستیم.
.
5- تابستون همین امسال بود که من بالای گوگل ریدر، آیتم"شو دیتیلز" رو کشف کردم و دیدم 45 تا سابسکریب دارم و کلی ذوق‏زده شدم. یادمه به گلمریم هم اینو با هیجان گفتم و اینکه "ببین ، من به تو کاری ندارم که دویست سیصد تا خواننده ثابت داری، برای من 45 تا خواننده ثابت داشتن خیلیه". هفته پیش که نگاه کردم، دیدم شده 97 تا. حالا برنامه من اینه؛اول اینکه دمتون گرم. دوم هم اینکه از اونجا که من کلن بدم نمی‏یاد گهگداری خارجی بازی دربیارم، و از اونجا که عدد 100 هم عدد خوبی باید باشه. اینه که من به صدمین نفری که سابسکریب کنه قراره یه جایزه که عبارتند از یک کتاب و یک سی دی است بدهم (آِیکون مجری‏های سریش و الکی خوش).
خب حالا لوس نکنید خودتونو. درسته ممکنه خیلی قیمتی نباشند ولی از قدیم گفتند مفت باشه، کوفت باشه.اصل اون خارجی بودن کل قضیه‏ست و اینکه به خاطر یک عدد، بهت این جایزه تعلق میگیرده. بعد هم گرفتم هر کادویی کلی هیجان انگیز باید باشه. بنابراین ای صدمین نفر که اومدی و سابسکریب کردی فوراً برو تو کامنت دونی اعلام کنی و اگر آی پی خودت رو هم داری اونجا وارد کن و آدرس یا صندوق پستی بده تا من پست کنم برات جایزه رو!



پی نوشت: من جواب کامنتهای پست قبل رو هم دادم
.

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

راز عشق مرا گل در گوش صبا گفت و غمم بفزود..

دیروز فراز داشت آهنگایی که دوست داره رو برامون می‏شمرد. طبق معمول آهنگای بنیامین علی‏الخصوص "دنیا دیگه مثل تو نداره " و "های، تنها شدم وای... " و بعضی از آهنگای سعید آسایش که الان یادم نیست رو شمرد اون وسط. بعد گفت که یکدونه آهنگ دیگه هم هست.. اونیکه می‏گه"درمیان صحرا"، "دامن منو گرفته " . من متوجه نشدم کدومو می‏گه. اون هم اصرار پشت اصرار که همونی که می‏گه در میان صحرا دامن گرفته" . هی تو ذهنم آهنگای بنیامین و ساسی مانکن و سعید آسایش رو مرور کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم. آخرش هم نفهمیدم و فراموشش کردم.
امروز تا از سرکار اومدم و منو دید بعد از سلام پرسید یادت اومد؟. گفتم: چی؟ گفت: همونی که میگه دامن من گرفته دیگه. من تازه یادم افتاد و خب برای اینکه اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم شرمنده شدم و گفتم«نه . یادم نمی‏یاد». دوباره تکرار کرد که همون دیگه. چرا یادت نمی‏یاد. دوباره ذهنم درگیر همه‏ی آهنگایی شد که مممکنه گوش کرده باشه. ایندفعه دیگه سراغ هایده و مهستی و بقیه خواننده ها که ممکن بود صداشون رو تو ماشین گوش کرده باشه رفتم. ولی به نتیجه نرسیدم.
سر شام. قیمه براش تو بشقاب رو برنجش ریخته بودم. همینجوری که با قاشقش باقیمه و برنجه ور می‏رفت دوباره گفت« همون دیگه، یادت نیومد. در میان گلها، گلستانها، دامن من بگرفته». ایندفعه گلها و گلستانها رو شنیدم. ذهنم هی رفت و رفت تا رسید به مرضیه. تازه یادم اومد: «میگذرم تنها از میان گلها.گه به گلستانها گه به کوه و صحرا.تازه گلی سر راهم.گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
...»د
وقتی یادم اومد و براش خوندم چشاش برق زد و کلی خوشحال شد و وسطاش کلمه‏هایی که بلد بود رو با هام خوند. بعدش هم ازم خواست هرشب اینو براش بخونم!
من طبعاً بسیار خوشحال‏تر شدم! اصلاً اصلاً فکر نمی‏کردم بچه‏ای که از علاقه‏مندان ساسی مانکن و بنیامین و سعید آسایش باشه، به ترانه های مرضیه که هیچ وقت مستقیم از جایی نشنیده و گهگداری موقع ظرف شستن و دستمال کشیدن و دستشویی شستن از دهن من شنیده توجهی کرده باشه.
خلاصه اینکه اشک تو چشای آدم جمع می‏شه از اینکه بچه‏ش هم به چیزایی که اون آدم بهشون علاقه‏منده، علاقه منده.د



**
همینجا عرض شود که من از علاقه مندان صدا و همه ترانه های مرضیه می‏باشم. تازه‏شم از اون چشمای سگ دار و موهای سفیدش هم بسیار خوشم می‏آید.
راستی زنده‏ست؟



پی نوشت: نمی دونمهالوسکن از رو رفته یا من متوهم شدم؟ اینم سندش
http://js-kit.com/api/static/pop_comments?ref=http%3A%2F%2Ffarazjoon.blogspot.com%2F&path=%2F1009517129196706325

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

خیر نبینی هالوسکن!

می‏بینید . کامنتدونیم دود شده رفته هوا. کامنتدونی وبلاگ، خون است در رگهای اون وبلاگ . اینطور نیست؟ (حال می‏کنید جمله‏یانقلابیم رو)
.
**
هالوسکن، بابات خوب، مادرت خوب، گیردادی به من تو چرا؟
قربون شکلت، من اگه می‏خواستم ده دلار بدم که می‏رفتم سایت می‏زدم . حالا گیرم که خواستم این ده دلار رو هم بدم، تو وقتی تو لیست کشورات ، اسم کشور من رو ننوشتی، من به چی تو دلمو خوش کنم آخه ای آدم فروش خائن. اون پی پال هم بخوره تو سرخودت. این طرفا که همچین چیزی نداره
**
دارم فکر می‏کنم به نوع خاکی که باید ریخت توی سر اصولاً از دست تو.
چطوری می‏تونم به کامنتدونی بلاگر سابقم برگردم. نخواستیمت بابا، نخواستیم!

**

.
.
.
.
پست طولانی پایین نیزما حصل روده درازی اینجانب می‏باشد.
با تشکر!

شاید...روزی...شبی...وقتی..


<عکس از اینجا حذف شد. >


من بودم و فاطی و نوشین و فرزانه و مژگان. هفته اولی بود که ترم پاییز سال دوم دانشگامون شروع شده بود. یکی از قوانین نانوشته کلاسهای دانشجویی اینه که کلاسای هفته اول تق و لقه.ه ما هم بر اساس این قانون تصمیم گرفتیم که سه چهارروزی بریم شمال خونه‏ی دوستم.


گفتن "بریم شمال" تو حرف آسونهنه ولی تو عمل.. اونهم اون موقع . سیرده چهارده سال پیش. تو اون سالهای پَپِگی !
من نوزده سالم بود. پارسال نه پیارسالش، سرویس بود که من و می‏برد دم مدرسه و می‏آورد. به دلیل سکونت در حومه تهران، خوابگاه بهم تعلق گرفت . البته نه به سادگی . بلکه با کلی دنگ و فنگ و دوز و کلک . اون هم داستانی داشت برای خودش.
شمال رفتن اونهم با دوستان از اون "ناشدنی" ها به نظر می‏رسید. ولی بر خلاف اونچه به نظر می‏رسید، سریع جور شد. مادر من به نسبت سیستم سنتی خانواده و اطرافیان، گاهی اوقات افکار 2 ایکس لارجی پیدا می‏کنه. موقعی که ازش اجازه خواستم از اون مواقعی بود که ذهنیاتش دو ایکس لارج می‏زد. راحت پذیرفت. ضمن اینکه گفت : " پس چی، باید بری برای خودت بگردی دیگه"! بابا هم رگیه. اون روز مخالفت نکرد. می‏موند داداش بزرگه که من همینجوری ازش حساب می‏بردم و کماکان حساب می‏برم. واسه همین نظرش برام مهم بوده و هست، ضمن اینکه می‏خواستم ببینم به مسائل غیرتی اشاره می‏کنه که لج کنم باهاش یا نه. چیزی در مورد ناموس و غیرت و این صوبتا پیش نیاورد. فقط گفت" کی؟ این؟ بی‏عرضه‏ست، می‏ره تو دریا غرق می‏شه"
این شد که من با دلی خوشحال و لبی خندان، با اطمینان دادنشون از اینکه غرق نمی‏شم و خیلی مواظبم و این صوبتا، یک بعد از ظهر آفتابی روزهای اول مهر، همراه دوستانی که بالا اسمشون رو گفتم، با اتوبوس از جاده چالوس راهی شمال شدیم. کلی سوژه برای خنده پیدا کردیم. کلی مسخره بازی درآ وردیم تا بالاخره رسیدیم. وقتی رسیدیم شب بود. هوا گرم بود و دمکرده. لباسا به تنمون می‏چسبید.
پدر دوستم به دلیل بیماری اعصاب، مجبور شده بود همراه خاواده یک جای آروم زندگی کنه. خونه‏شون تو یکی از آبادیهای قشنگ دور و بر چالوس بود. خونه‏ی آخرِ آخرِ آبادی. موقعی که رسیدیم چون تاریک بود، متوجه مناظر اطراف نبودیم. فقط یادمه از اتوبوس که پیاده شدیم. سمت راستمون صدای دریا می‏یومد. بعد اومدیم این‏ور خیابون وصدای زنجره بود تنها صدایی که می‏شنیدیم و هر ازگاهی هم صدای ماشین‏ای جاده که هی دور و دورتر می‏شد صداشون.
یک ربعی، تو اون هوای شرجی واز بین فوج فوج صدای زنجره دور و اطرافمون راه رفتیم تا رسیدیم به همون خونه‏ی آخر آخر. مادر دوستم خیلی مهربون بود. تا روز آخرهی خوشحالی می‏کرد و هی برامون خوراکی می‏آورد. ما هی خندیدم. هی خوردیم. هی برنامه ریختیم برای روزای بعدیمون. هی از جن و پری و روح گفتیم و هی ترسوندیم خودمون و آخرش خواب رفتیم
فرداش که از خواب بلند شدیم. بارون می‏اومد. اونهم بارون شدید. برنامه‏ی اون روز صبحمون به هم ریخت. بارون همچنان ادامه داشت. بعد از ظهر برای خالی نبودن عریضه و اینکه کاری کرده باشیم. با چتر وشال و کلاه رفتیم چالوس. یک فیلم چرتی دیدیم که اصلاً یادم نیست. فقط چون ابولفصل پورعرب داشت و نوشین فن این آقا بود، دیدیمش. بعد هم برگشتیم همون خونه‏ی اخر آخر به این امید که فردا آفتابی می‏شه و می‏ریم دریا و تازه می‏فهمیم سفر این مدلی چیه!
فردا صبح، هیچی برامون بدتر از دیدن و شنیدن صدای بارون نبود . چیزی که مسلم بود این بود که بارون تصمیم نداشت قطع شه. صبح موندیم خونه. یک مقدار تو باغچه‏ی خونه‏شون قدم زدیم. یک مقدار قوباغه کشف و شهود کردیم. یک مقدار از مادرش دست پخت غذا گرفتیم و بهش کمک کردیم. یک مقدار مناظر قشنگ دور و بر رو که از پرچین خونه‏شو پیدا بود و کوه‏های سرسیز و مسیر تله‏کابین و اینها رو از حیاط و اطاق دید زدیم. دیگه حرفامون هم تموم شده بود.
شاید بارون نخواد تا روز آخری که اینجاییم قطع شه. اونوقت چی کار کنیم؟
بعد از ظهر تصمیم گرفتیم تحت هر شرایطی بریم دریا. همچنان بارون می‏بارید. پیاده اون بک ربع مسیر تا جاده و اون مسیری که به کنار دریا ختم می‏شد رو رفتیم. دریا سیاه سیاه سیاه بود. کاملاً طوفانی. من تا به حال تو این مدتی که عمر کردم و دریا دیدم همچین دریای سیاهی و همچین موجای بلندی رو ندیده بودم و ندیدم.
ساحلی که رفته بودیم از این منطقه های حفاظت شده بود. از همون مناطق محدودی کنار دریا که غصب نشده از بقیه‏ی ملت بی ویلای ساحلی. از اونایی که یه چادر می‏زندد وسط واسه‏ی به اصطلاح شنا!
قایق ور می‏رفتند. یکی از اون مردها هم محلی دوستم بود و سلام و علیکی باهم کردند و اون آقا به ما توصیه کرد که این چه وقت اومدنه!
یک گوشه ای اون دور و بر وایسادیم و هی اون موج های گنده و عصبانی رو نگاه کردیم . چه قدر سیاه بودند. چه قدر هوا داشت زود تاریک می‏شد! په قدر بارون قطع نمی‏شد، چه قدر سردمون بود. چه شانس گهی داشتیم.
اولش فرزانه شلوراش رو زد بالا و چند قدم رفت جلو تا وقتی موجای بی‏جون شده، آخرین نفساشو نو می‏زنند، پای اون هم خیس شه. خوش خوشانش شد. گفت چه قدر گرمه. بیاید تو. آبادانی بود و اولین بار بود که دریای شمال رو از نزدیک می‏دید. ما که کنجکاو شده بودیم این "گرم" رو حس کنیم ، شلوارمون رو یکی یکی زدیم بالا و یکی دو قدم رفتیم جلو تا آب بخروه به پامون.


گرم بود واقعاًً شن هام نرم بود و آب گرم و موجا تا اون لحظه‏ی مرگشون مبارز می‏طلبیدند و ما هم چند روز خورده بودیم و خوابیده بودیم و انرژی تلنبار شده بود تومون و ای‏ی بدمون نمی‏یومد کمی هم هیجان داشته باشیم.


اولش همون دو قدم بود که رفتیم جلو و آب فقط کف پامون و به مچ پامون می‏رسید. یکی دو بار موج کمی بزرگتر شد و تا زانومون رسید. نوشین و فاطی رفتند بیرون. ما تازه خوشمون اومده بود. دو سه قدم دیگه رفتیم جلوتر. خیلی کیف داشت. موج که می اومد، پامون رو خیس میکرد بعد هم می رفت و موقع برگشت ما رو با شن‏های زیر پامون به جلو می‏کشوند و کف پامون رو غلقلک می‏داد.


از نوشین و فاطی که تو ساحل ایستاده بودند دورتر می‏شدیم. قدم به قدم. دیگه اینطور نبود که پامون رو شن باشه و آب گاهی بهش برسه گاهی بهش نرسه. نصف بدنمون تو آب بود و با هر موج عصبانی که بهمون می‏خورد کلی جا به جا می‏شدیم و کلی هم بعد از اینکه موجه رو رد کردیم خوش خوشانمون می‏شد.


من و مژگان دستامون رو داده بودیم به همدیگه. تصمیم گرفتیم کمی دیگه جلوتر بریم. ایندفعه نزدیک یکی از اون چوبهای چادر طرح سالم سازی ساحل. رفتیم. یه موج خیلی بلند اومد و تا گردن رفتیم زیر آب. و دوباره آب تا کمرمون رسید. همینطوری خوش خوشان داشتیم می‏خندیدم و هی احساس خود پسر شجاع بینی رو در خودمون تقویت می‏کردیم و به فکر جلو رفتن بیشتر بودیم که من برگشتم و دیدم یک موج خیلی بزرگ و سیاه درست پشت سرمه. خواستم فرار کنم ولی خب، سرعت موج بیشتر از من بود طبعاً. یک لحظه سنگینی موج بود که محکم به پشتم خورد و آب همه جا رو گرفت. هیچی دیگه زیر پام نبود. هیچی.فقط آب پرزور بود و هیچی... مژگان رو تو همون هیر و بیر کنار خودم حس می‏کردم.


موجه کشوند ما رو به طرف ساحل. پام به ماسه ها رسید. سعی کردم خودمو به ماسه گیر بدم. نمی‏شد. آب زورش خیلی بیشتر بود. ماسه ها هم همه‏ش سر می‏خوردند. ما اون وسط مونده بودیم. موج سیاه رفته بود خورده بود به ساحل و پرزور تر برگشته‏بود. همینجوری داشت ما رو به طرف دریا می‏برد. نفسم داشت تموم می‏شد. بیشتر از تموم شدن نفس، فکر اینکه "همینه مرگ؟!" داشت منو می‏کشت. برادرم و پیش‏بینیش... مادرم ... بابام... خواهرم... یک لحظه دستم خورد به دست مژگان. گرفتمش. تنها نبودم. این خودش کلی بود! زور زدم تا روی شکم خم شم. خودمو قلنبه کنم . یک واکنش غیر ارادی بود. طبق قوانین فیزیک!


یک دست دیگه‏م خورد به کی از همون چوبهای وسط طرح سالم سازی. گرفتمش. تموم زورمو زدم. فکر می‏کردم مسئول زنده بودن مژگان هم هستم. این انگار زورم رو بیشتر کرده بود. شنای زیر پام هی سر می‏خوردند و من پام رو محکم فشار می‏دادم رو زمین. کم کم آب از سرم رد شد. ساحل رو دیدم. نوشن و فاطی و اون دو تا مرد داشتند به طرف ما می‏دویدند. سنگین سنگین شده بودیم. سرفه می‏کردیم. باید می‏دویدیم تا موج گنده‏ی دیگه ما رو با خودش نبره. با هر زوری که بود دویدیم. دیگه از منطقه‏ی خطر دور شده بودیم ولی با اینحال باز هم می‏دویدیم. وقتی دیگه به جایی رسیدیم که از موج خبری نبود. ولو شدیم. نوشن و فاطی و فرزانه که وضعش بهتر از ما بود و اون دو تا مرد بهمون رسیدند. کلی حرف زدند که هیچ کدومشون یادم نیست. فقط یکی از اون دو تا آقا که هم محلی دوستم بود با سرعت ما رو سوار ماشین کرد و گفت برسونمتون دکتر. تو ماشین اون حالمون کاملاً جا اومده بود. گفتیم برای چی دکتر؟ ما فقط سردمونه. بریم خونه. هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. رفتیم خونه‏ی دوستم به شرط اینکه هیچی به مادرش نگیم. نگفتیم. اون خودش فهمید. همه‏ی همسایه‏هاشون هم!
**
صبح فرداش که از خواب بلند شدیم آفتاب همه جا رو گرفته بود. اصلاً انگار نه انگار که همچین ماجرایی دیشب اتفاق افتاده! رفتیم یه راه باریکی که پشت خونشون بود رو کشف کردیم که می‏خورد به یک رودخونه. کلی هم مرغابی و مرغ دریایی اون پشت بودند. کلی عکس گرفتیم. عکس بالایی هم یکی از اونهاست. بعد از ظهر هم رفتیم ساحل. آبی آبی بود. انگار نه انگار که دیروز عصرش داشت با تمام وجود مارو می‏خورد. کمی با ترس و لرز اون گوشه موشه ها قدم زدیم و برگشیتم. فردا ش هم عازم تهران شدیم!
**
چرا یاد این قضیه افتادم؟ نمی‏دونم ! من خیلی وقتها یادش می‏افتم. یعنی می‏دونید؟ خیلی وقتها همون حس‏ها، یعنی حس غرق شدن سراغم می‏یاد. می‏رم جلو. می‏رم جلو. بعد ضربه می‏خورم. پرت می‏شم. زیر پام یواش یواش خالی می‏شه. بعد تو همون حالی که دیگه بریدم. یک دستی، یک چوبی، چیزی دستمو می‏گیره. یا دستم فقط می‏خوره بهش. همون می‏شه مایه‏ی نجاتم. خیلی اینطوری شده. فکر کنم مرگ وقتیه که همه‏ی اونا با هم هست. ولی اون چوب بی قابلیت و اون دستِ و اون حس " دیگه تنها نیستی" نباشه.
همین
**
.
.
تو اون عکس بالا من کدومم؟ خب معلومه. این گوشه‏ای. مشکیه. همینی که پاچه گشاد و اِپُل و دست تو جیب واین بندو بساطهاست دیگه.
*
عکسایی که ما با اون دوربین می‏گرفتیم. دیگه احتیاجی به فتوشاپ نداره. خودش فوتوشاپ شد‏ه‏ی خدایی هست. از لحاظ وضوح تصویر!!

**

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

توانایی‏های بالقوه‏ی آدمیزاد!

فراز چند روز پیش متوجه کارایی دکمه‏های زیر صندلی برای بازکردن در صندوق عقب و باک بنزین شد.
وقتی این دکمه رو فشار داد و در صندوق عقب باز شد، بسیار هیجانی شد. در حالی‏که اشک تو چشماش جمع شده بود وهی بالا و پایین می‏پرید، با جیغ و داد به من می‏گفت:«دیدی؟ دیدی مامان؟ دیدی من چی کار کردم؟ خودِ خودم بودما. دیدی چه هیکلی دارم؟...»!!!

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

قورت دهید خواب را!

دیشب خواب بودم که سروصدایی از بیرون اتاق خواب منو نیمه بیدار کرد. متوجه شدم برق هال روشنه و کسی اونجا تردد می‏کنه. سریع بلند شدم ببینم چه خبره اونجا، که دیدم فرازو باباشند و دارند خوش و بش می‏کنند!
گفتم:« چی شده، چه خبره؟»
فراز سریع یه حالت ناراحتی به صورتش داد و گفت: «دوباره خواب بد دیدم».
از اونجا که قضیه "خواب بد دیدن" جدیداً بهانه‏ای برای فراز شده که بیاد و رو تخت ما بخوابه، خیلی تعجب نکردم. فقط از انکه پی‏آیندش بیدار کردن باباش و قدم زدن نصفه شب و خوش‏وبش با باباش شده تعجب کردم. این مورد دیگه سابقه نداشت!
گفتم: «خب، حالا اینجا چی کار می‏کنی؟»
فرازبا یک قیافه‏ی حق به جانب:« هیچی،با بابا اومدم یه لیوان شربت بخورم تا خوابه بره پایین»
.
.
.
.
.
پ.ن : همچنان نیازمند هم فکری سبزتان در مورد پست هالو اسکن هم هستم.
Google Analytics Alternative