آقای شهردار، دستت درد نکنه به خاطر زحماتی که میکشی برای بَزَک دوزَک این شهر.
روزی نشده که وقتی از بزرگراههاش رد میشم و فقط گل و بلبل و نقاشی و چمن و تزئینات و آدمای مشغول به این کارا رو میبینم به یاد تشکر از تو نیفتم.
یه کاری کردی که بعضی وقتها، بخصوص تو اون ساعتهای کم ترافیک و خلوت، بخصوص وقتی هوا یه نمه ابریه، یا یه نمه کوچولو بارون مییاد، انقدر همه چی در اثر قشنگی کنار جاده ها و اتوبانها قشنگ به نظر میرسه که که آدم به این فکر نمیکنه که این شهر دهنش کجه و دماغش اُوِر سایزه و کچله و موی زائد داره و کلن کلهش بیتناسبه با اندامش . آدم فکر نمیکنه به اون دندونهای خرابی که پشت رژ لب قرمز قایم شده. آدم فکر نمیکنه به اون زخمها و خط رنج و دردی که زیر این پوست پوست پنکیک خورده مخفیه. آدم فکر نمیکنه که زیر اینهمه بَتونهکاری یه خالهایی وجود داره که فکر آدما بیش از حد مشغولشونه و دیگه وقتی برای فکر کردن به زیاد شدن خالها و یه نقطه ها و دون دونای مهمتر، که باید فکر بهشون مشغول باشه وجود نداره. آدم فکر نمیکنه به اینکه....
بگذریم.
خلاصه اینکه برای ثبت در تاریخ و فراموش نکردن این اردیبهشت ماه جلالی گل و بلبل این شهر تو این سال به نسبت پربارون، دلم نیومد که اینجا ننویسم که "دست تو هم درد نکنه آقای شهردار"!
.
.
* نمی دونم شعر این ترانه سروده کیه ولی هرچیه یه زمونایی، امیر کریمی این ترانه رو میخوند
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه
کت و شلوار میدوزه، پیرهن چیندار میدوزه!
شما هم از اونایی هستید که پارچه اضافه تو خونه دارید؟ از این پارچه هایی نه چندان ارزشمندی که بی مناسبت و بامناسبت کسی بهتون هدیه داده؟ چند سال گذشته و نمیدونید باهاش چی کارکنید و به عبارت بهتر چه خاکی تو سرش بریزید؟
فکر میکنید پارچههه ارزش چند بار رفتن خیاطی و پروف و این بساطها رو نداره؟ خودتون هم حال و خوصله خیاطی کردن ندارید؟
خب. من یه راه پیشنهاد میکنم به ساکنین تهران. راهش اینه که هرجا هستید خودتون رو برسونید به خیابون ولیعصر. چه با اتوبوسهای بلیطی و چه با اتوبوسهای 150 یا 200 تومنی ، این خیابون رو بالا برید یا پایین، یه ایستگاهی هست به اسم مهدیه ( بعد از منیریه و اون طرفا). روبه روی ایستگاه مهدیه، یه ساختمون قدیمیه و یه تابلو که روش نوشته" مزون ش ق ای ق". انتظار یه مزون شیک و با کلاس و چیتان پیتان نداشته باشید. پلههاش قدیمی و موزاییکهای کنده شده و فضای کمی رعب آمیز! دو طبقه برید بالا تا برسید به یه دری که بازه. اینور یه آرایشگاهه. اونور، یعنی درست بالای پله ها،خیاطی یا مزون مورد نظر قرار داره. از در که نگاه میکنید، یه راهروی باریک میبینید و اون روبه رو هم یه میز برش که چند نفری همیشه دور و برش ایستادند. بین اونها حتماً خانم جوان که ایده و فکر این مدل کار رو داشته و راه انداز این سیستم بوده رو حتماً میبینید. یه خانم چاقه با صورتی خونسرد که اگه دقت کنیم، میبینم نصف صورتش کمی گوشت اضافه داره که نشون دهنده یه سوختگی قدیمیه.
درو دیوار این مکان پر از عکس لباس و مدل این جور چیزهاست. همینطور بریده نشریاتی که راجع به همین خانم جوان نوشتند. بانوی پارچهها، زن کارآفرین، همت قوی، خواستن توانستن است، لباس عروس را یکروزه میدوزم، و..
تو همون حینی که منتظرید نوبتتون بشه، بریده نشریات چسبیده شده به دیوار رو میخونید- البته اگه قبلاً مطلبی راجع به این خانوم جایی نخونده باشید؛ سوختگی 85 درصد در دوازده سالگی. چند بار زیر عمل رفتن. ازدواج با یه مردی که 75 درصد سوخته بوده و محل آشنایی همون بیمارستان بستری بودن بوده. رفتن به یه روستا اطراف اصفهان، وحشت مردم از قیافه. دایر کردن کلاس گلدوزی و خیاطی و ... تو همون روستا. اومدن به تهرون. توسعه کار. کارآفرینی برای حداقل 50 زن سرپرست خانوار و ...
خودش، دخترش، و خواهرش عضو ثابت و همیشگی این محل هستند.
بسته به شلوغی و خلوتی کار، بین 5 دقیقه تا نیم ساعت منتظر میمونید. بعد وقتی نوبت پارچهتون میرسه. مدلی که مد نظرتونه رو میگید. خانم جوان نه متر میگیره دستش نه چیزدیگه. به هیکلتون نگاه میکنه و قیچی رو میزنه. اونهم فقط با کمک دست راستش. دست چپش به دلیل همون سانحه قدرت کمی داره. در عرض چند دقیقه پارچهتون قیچی میخوره و میره پیش خیاط مورد نظر. میشینید تو همون سالن و منتظر. یه خانم دیگه یه گوشه لباس زیر ارزون قیمت گذاشته و میفروشه. روبه رو هم یه آشپزخونه است با یه میز پلاستیکی اون گوشه هم یه قفسه و یخچال مانند که اونجا رو کمی شبیه بوفه کنه! توش پفک و چیبس و بیسکوییت گذاشتند و میفروشند. یه لیوان نسکافه چهارصد تومنی فکر بدی برای گذروندن وقت نمیتونه باشه. بین نیم ساعت تا 45 دقیقه خیاط مورد نظر صداتون میکنه و لباس نصفه دوخته شده رو تنتون میکنید. یه جاهاش رو قیچی میکنه. یه جاهاش رو تنگ میکنه، یه ایرادایی که گرفتید و خودش میبینه رو میگیره و بعد از این کارا میرید دوباره مینشینید سر جاتون. بعد از یه مدت دیگه دوباره صداتون میکنه و این بار پروف نهایی میشه. یا هنوز احتیاج داره به کمی تغییر یا نداره. اگه نداشته باشه. میره برای دوخت قسمت پایینی و جا دکمه و فلان.شما پولتون رو حساب میکنید و تمام. اتوی پرسی اونجا ندارند بنابراین باید لباس دوخته شده رو بدید یه جای دیگه اتوی نهایی بشه. دکمه هم یا خودتون میبرید اونجا میدوزند، یا ازبین دکمه های اونجا یکی رو انتخاب میکنید ، یا اینکه خودتون بعداً میخرید و بهش میدوزید .
چند ساعته لباس یا لباسا تحویل گرفته میشند. من توصیهام اینه که پارچه های گرون قیمت رو اول کار ندید دست اونا. اول با پارچه های معمولی یه لباس معمولی یا تو خونهای بدوزید اونجا. اگه کیفیت کار به مذاقتون خوش اومد. اونوقت پارچه گرون تر رو بگیرید دستتون و برید اونجا( من یه بار سه سال پیش با یه جین قرمز رفتم اونجا برای اینکه یه مدل مانتوی چیتان پیتان برام بدوزند. گفتند نمی تونیم این مدلی! لازم به ذکره که بگم سرنوشت اون جین قرمز دلخراش تر از مدل ساده پیشنهادی اونها بود. چون یه خیاطی دیگه که کلی ادعاش میشد دادم دوخت . بعد از کلی رفت و آمد عین اون مدل که میخواستم نشد که هیچ. وقتی هم میپوشمش، بنا به دلایل نامعلوم عین بچه مدرسهایها میشم!).
اگه چند تا هم پارچه دارید نگران نباشید. همه شون تو یه روز دوخته میشند. اصلاً فکر کنم بهتر اینه که با چند تا پارچه برید اونجا که حالا که وقتتون داره میگذره، حداقل چند تا کار رو باهم کرده باشید.
حسن این مرکز برای مشتری سرعت کاره و یه چند ساعتی رو سپری کردن تو یه محیط آروم و بی تنش وخب، قیمت به نسبت مناسب. قیمت برای بلوز 6 تا 7 تومن، دامن: 4 تا 6 تومن. مانتو 7.5 تا 14 تومن (معمولاً مانتوهای خیلی مدل دار نمیدوزند اونجا)، شلوار 4 تا 5 تومن. لباس مجلسی 23 تا 30 تومن ( من راستش دو بار رفتم اونجا، یکی سه سال پیش و یکی هم دیروز! مدل لباس مجلسی چندان دلچسبی رو ندیدم تو این دو روز. معمولاً خانمهای چاق با پارچه های گرون بودند که یه لباس پوشیده و ساده سفارش میدادند!) ، لباس آستر دار 15 تا 20 تومن و ...
برای کسانی که اونجا هم کار میکنند، یه منبع درآمده و کارکردن تو یه محیطی که اونطور که به نظر میرسه براشون راحته و دوستش دارند. دست مریزاد به این خانم جوان پر انرژی با این ایده خوبش.
پی نوشت: اون روبه رو هم یه آرایشگاهه. یه خانومی تو ساعات انتظارش برای خیاطی، موهاش رو هم رنگ کرد! استفاده بهینه از وقت
فکر میکنید پارچههه ارزش چند بار رفتن خیاطی و پروف و این بساطها رو نداره؟ خودتون هم حال و خوصله خیاطی کردن ندارید؟
خب. من یه راه پیشنهاد میکنم به ساکنین تهران. راهش اینه که هرجا هستید خودتون رو برسونید به خیابون ولیعصر. چه با اتوبوسهای بلیطی و چه با اتوبوسهای 150 یا 200 تومنی ، این خیابون رو بالا برید یا پایین، یه ایستگاهی هست به اسم مهدیه ( بعد از منیریه و اون طرفا). روبه روی ایستگاه مهدیه، یه ساختمون قدیمیه و یه تابلو که روش نوشته" مزون ش ق ای ق". انتظار یه مزون شیک و با کلاس و چیتان پیتان نداشته باشید. پلههاش قدیمی و موزاییکهای کنده شده و فضای کمی رعب آمیز! دو طبقه برید بالا تا برسید به یه دری که بازه. اینور یه آرایشگاهه. اونور، یعنی درست بالای پله ها،خیاطی یا مزون مورد نظر قرار داره. از در که نگاه میکنید، یه راهروی باریک میبینید و اون روبه رو هم یه میز برش که چند نفری همیشه دور و برش ایستادند. بین اونها حتماً خانم جوان که ایده و فکر این مدل کار رو داشته و راه انداز این سیستم بوده رو حتماً میبینید. یه خانم چاقه با صورتی خونسرد که اگه دقت کنیم، میبینم نصف صورتش کمی گوشت اضافه داره که نشون دهنده یه سوختگی قدیمیه.
درو دیوار این مکان پر از عکس لباس و مدل این جور چیزهاست. همینطور بریده نشریاتی که راجع به همین خانم جوان نوشتند. بانوی پارچهها، زن کارآفرین، همت قوی، خواستن توانستن است، لباس عروس را یکروزه میدوزم، و..
تو همون حینی که منتظرید نوبتتون بشه، بریده نشریات چسبیده شده به دیوار رو میخونید- البته اگه قبلاً مطلبی راجع به این خانوم جایی نخونده باشید؛ سوختگی 85 درصد در دوازده سالگی. چند بار زیر عمل رفتن. ازدواج با یه مردی که 75 درصد سوخته بوده و محل آشنایی همون بیمارستان بستری بودن بوده. رفتن به یه روستا اطراف اصفهان، وحشت مردم از قیافه. دایر کردن کلاس گلدوزی و خیاطی و ... تو همون روستا. اومدن به تهرون. توسعه کار. کارآفرینی برای حداقل 50 زن سرپرست خانوار و ...
خودش، دخترش، و خواهرش عضو ثابت و همیشگی این محل هستند.
بسته به شلوغی و خلوتی کار، بین 5 دقیقه تا نیم ساعت منتظر میمونید. بعد وقتی نوبت پارچهتون میرسه. مدلی که مد نظرتونه رو میگید. خانم جوان نه متر میگیره دستش نه چیزدیگه. به هیکلتون نگاه میکنه و قیچی رو میزنه. اونهم فقط با کمک دست راستش. دست چپش به دلیل همون سانحه قدرت کمی داره. در عرض چند دقیقه پارچهتون قیچی میخوره و میره پیش خیاط مورد نظر. میشینید تو همون سالن و منتظر. یه خانم دیگه یه گوشه لباس زیر ارزون قیمت گذاشته و میفروشه. روبه رو هم یه آشپزخونه است با یه میز پلاستیکی اون گوشه هم یه قفسه و یخچال مانند که اونجا رو کمی شبیه بوفه کنه! توش پفک و چیبس و بیسکوییت گذاشتند و میفروشند. یه لیوان نسکافه چهارصد تومنی فکر بدی برای گذروندن وقت نمیتونه باشه. بین نیم ساعت تا 45 دقیقه خیاط مورد نظر صداتون میکنه و لباس نصفه دوخته شده رو تنتون میکنید. یه جاهاش رو قیچی میکنه. یه جاهاش رو تنگ میکنه، یه ایرادایی که گرفتید و خودش میبینه رو میگیره و بعد از این کارا میرید دوباره مینشینید سر جاتون. بعد از یه مدت دیگه دوباره صداتون میکنه و این بار پروف نهایی میشه. یا هنوز احتیاج داره به کمی تغییر یا نداره. اگه نداشته باشه. میره برای دوخت قسمت پایینی و جا دکمه و فلان.شما پولتون رو حساب میکنید و تمام. اتوی پرسی اونجا ندارند بنابراین باید لباس دوخته شده رو بدید یه جای دیگه اتوی نهایی بشه. دکمه هم یا خودتون میبرید اونجا میدوزند، یا ازبین دکمه های اونجا یکی رو انتخاب میکنید ، یا اینکه خودتون بعداً میخرید و بهش میدوزید .
چند ساعته لباس یا لباسا تحویل گرفته میشند. من توصیهام اینه که پارچه های گرون قیمت رو اول کار ندید دست اونا. اول با پارچه های معمولی یه لباس معمولی یا تو خونهای بدوزید اونجا. اگه کیفیت کار به مذاقتون خوش اومد. اونوقت پارچه گرون تر رو بگیرید دستتون و برید اونجا( من یه بار سه سال پیش با یه جین قرمز رفتم اونجا برای اینکه یه مدل مانتوی چیتان پیتان برام بدوزند. گفتند نمی تونیم این مدلی! لازم به ذکره که بگم سرنوشت اون جین قرمز دلخراش تر از مدل ساده پیشنهادی اونها بود. چون یه خیاطی دیگه که کلی ادعاش میشد دادم دوخت . بعد از کلی رفت و آمد عین اون مدل که میخواستم نشد که هیچ. وقتی هم میپوشمش، بنا به دلایل نامعلوم عین بچه مدرسهایها میشم!).
اگه چند تا هم پارچه دارید نگران نباشید. همه شون تو یه روز دوخته میشند. اصلاً فکر کنم بهتر اینه که با چند تا پارچه برید اونجا که حالا که وقتتون داره میگذره، حداقل چند تا کار رو باهم کرده باشید.
حسن این مرکز برای مشتری سرعت کاره و یه چند ساعتی رو سپری کردن تو یه محیط آروم و بی تنش وخب، قیمت به نسبت مناسب. قیمت برای بلوز 6 تا 7 تومن، دامن: 4 تا 6 تومن. مانتو 7.5 تا 14 تومن (معمولاً مانتوهای خیلی مدل دار نمیدوزند اونجا)، شلوار 4 تا 5 تومن. لباس مجلسی 23 تا 30 تومن ( من راستش دو بار رفتم اونجا، یکی سه سال پیش و یکی هم دیروز! مدل لباس مجلسی چندان دلچسبی رو ندیدم تو این دو روز. معمولاً خانمهای چاق با پارچه های گرون بودند که یه لباس پوشیده و ساده سفارش میدادند!) ، لباس آستر دار 15 تا 20 تومن و ...
برای کسانی که اونجا هم کار میکنند، یه منبع درآمده و کارکردن تو یه محیطی که اونطور که به نظر میرسه براشون راحته و دوستش دارند. دست مریزاد به این خانم جوان پر انرژی با این ایده خوبش.
پی نوشت: اون روبه رو هم یه آرایشگاهه. یه خانومی تو ساعات انتظارش برای خیاطی، موهاش رو هم رنگ کرد! استفاده بهینه از وقت
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
قضیه "آهغال" و عمهای که من باشم
این پسر برادرمه. در حقیقت دومین پسر برادرم. قبل ترها تو این پست و این پست درموردش نوشتم یا عکسش رو گذاشته بودم. قیافه معصوم و مظلومی داره با اون نگاه خوابآلو و بیتفاوت. اینطور نیست؟ تازه صداش رو که نشنیدید؟ یه صدای نازک و از ته چاه دراومده، ادای آروم کلمات، و چی بگم که وقتی حرف میزنه آدم میخواد زار زار گریه کنه از این مظلومیت موجود در صدا!
ابتدای امر این رو بگم که اصلاً گول این قیافه معصوم و مظلوم رو نخورید. آتیش پارهایه که از همون اوان کودکی به عنوان بچه شر فامیل اسم در کرد. نه ماهگی راه افتاد و تو پرونده اش مواردی از قبیل بزن بهادری مطلق فامیل ( به طوریکه همه بچه های کوچیک و بزرگ فامیل از همون یکسالگی ازش حساب می بردند و سابقه کتک خوری از ایشون رو داشتند)، پرت کردن چند گلدون در عرض یکی دو دقیه از بالای پله ها، شکستن شیشه دو سه تا کمد، بریده شدن گردنش توحین یکی از این شکستگیها، خوردن رنگ به میزان فراوون ولی خدا رو شکر مسموم نشدن، کثیف کردن نیمساعته همه مبلها با ماژیک و آبرنگ، رفتن تو یه سطل رنگ و غوطه ور کدن خودش در اون ، پرتاب خودش از بالای کمد رختخوابا – به ارتفاع 1 متر و نیم-بدون هیج نک و ناله ای، بازکردن شیشه ماشین در یک لحظه و اقدام به پرت کردن خودش (با تلاش حاضران این اقدام بی نتیجه موند)، نشستن تو ماشین و قفل کردن در از داخل به مدت سه ساعت همراه با مشاهده قرین با سکوت از داخل ماشین به اضطراب و سردرگمی والدین، خوردن سکه، بالا و پایین رفتن از پله ها به طور مستقل در یکسالگی و طبعاً افتادنهای مکرر به ازای این استقلال، بالا رفتن از روی دیوار اُپن به صورت از دیوار راست بالا روی و داشتن زندگی مستقل روی اونجا، شکستن متعدد ظرف و ظروف و اشیاء قیمتی، پرتاب متعدد گوشی ثابت و موبایل والدین و شکستن گاه به گاه اونها، و....
اولین کلمه ای که پسر برادرم بعد از مامان و بابا یاد گرفت، کلمه آهغال به معنی آشغال بود. همچین این کلمه رو با عشق ادا میکنه که آدم وا میره. دلیلش شاید برمیگرده به زمانی که کوچولوتر بوده و یکی از تفریحاتش برای دَدر رفتن اونهم بعد از سپری کردن چند ساعت ملالآور تو خونه، ساعاتی بوده که باباش آشغالا رو می برده بیرون و طعم دَدَر به این طریق حس میشده. آهغال برای اون یادآوریه خستگی در کردن و تفریح شیرین بوده و هوای آزاد و... هست.
خاطرات آهغالی ایشون:
چند روزاز گمشدن گوشی مادرش گذشته بوده . مادرش خونه و محل کارش رو زیر رو رو کرده بوده و پیدا نکرده بودش. اوئل که از این می پرسیدند چیزی نمی گفته. بالاخره بعد از چند روز که یه گوشی مشابه بهش نشون میدند و سراغ گوشی گمشده رو میگیرند ، گوشی رو میگیره دستش و با اطمینان تمام میگه" آهغال"! بعد بدو بدو به سمت سطل آشغال میره که بندازتش اونجا!
.
داشتند با مادرش حرکت مورچهها رو رو زمین نگاه میکردند. مادرش براش از مورچه ها میگفته و اینکه چطور زندگی میکنند. این هم گوش میداده. بعد یکهو یه مورچه ای رو میبینند که یه پوست گندم رو دوششه و بازور حملش میکنه. یاسین (اسمش یاسینه خب) حمله میکنه. بعد از یکی دو دقیقه تعقیب و گریز و میون " نکن یاسین گناه داره"های مادرش، مورچه رو میکشه. بعد پوست گندم و میگیره دستش و بدو بدو میندازه تو سطل آشغالی که اون دور و بر بوده. موقع برگشت به مادرش میگه «آهغال بود»!
.
تولد فراز بود. ظاهر کیک تولد براش نامانوس بود. هی ازهمه می پرسید «این چیه؟» همه جواب میدادند. ولی یاسین قانع نمیشد. از من هم پرسید این چیه؟ بهش گفتم کیکه و شکل کیک رو براش توضیح دادم. راضی نشد. با صدای نازک و مظلوش پرسید « یعنی آهغاله؟» !
**
این رو هم بگم و تموم کنم. چند روز پیش رفته بودند باغ. مادربزرگش (مادر من) بهش آب میده. میخوره و با لذت هم میخوره. معلوم بوده حسابی تشنهش بوده. مادربزرگ که ذوق زده شده بوده به موقع به داد بچه رسیده، حس آموزش تعلیمات مذهبی و تاریخی درش گل میکنه، سعی میکنه از این فرصت استفاده کنه. اینه که بهش میگه «بگو سلام بر حسین» . یاسین این ور و اون ور رو نگاه میکنه و با همون صدای مظلوم و نازک و از ته چاه در اومده میگه «حسین نیست»!
*
توضیح اینکه یاسین، به تاریح امروز دو سال و سیزده روزهست
برچسبها:
اسمشو بزار عمقزی,
خاطرات,
محض خنده,
یاسین
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
حلول قسمت بی سواد میسواد روح رضا شاه در فرزند ما!
اگه اشتباه نکنم رضا خان بوده. آره. فکر کنم همون رضا شاه بوده ولی مطمئن نیستم. یه روزی به رضا خان میگند چرا مردم برای بعضی کلمهها یه قافیه عین خودش میسازند که اولش میم داشته باشه؟. مثلاً میگند شاه ماه، غربت مُربت، ادا مَدا، و....
رضا شاه میگه. آخه اون قدیم مدیما مردم ما سواد مواد نداشتند اینا رو نمیفهمیدند. به گفتن این مدلی عادت مادت کردند !
*
چند روز پیش با فراز رفته بودیم شهر کتاب. فراز کتابا رو یکی یکی برمیداشت. یه نگاه میکرد ببینه ماشین یا وسیله نقلیه توش داره یا نه. بعد اگه نداشتند میگذاشت سر جاش. به شدت هم مشغول این کار بود. من تو همون قسمت مربوط به بچه ها کتاب افسانه های مردم گرگان رو دیدم. پرسیدم: فراز این کتابو بگیرم. هیچ جواب نداد. مشغول کار خودش بود. یه کتاب از رولد دال براشتم. پرسیدم « این چی؟ نگا. در مورد آدم کوچولوهاست تو یه جنگل. چه عکسای قشنگی هم داره». دیدم نه. اصلاً نگاه هم نکرد. یه کتاب دیگه برداشتم. شعر بود برای بچه ها. اسمش رو الان یادم نیست. گفتم:« فراز نگاه. این کتابم قشنگه ها. شعر داره. چه شعرهای قشنگی هم. نقاشی هاش هم خیلی قشنگند».
فراز همونطور که کتابا رو جابه جا میکرد با صدای بلند. طوریکه همه برگشتند به ما نگاه کردند، گفت:« ببین مامان. من افسانه مَفسانه و شِعر مِعر نمیخوام. برای من یه کتاب انتخاب کن که ماشین ماشینو و این جور چیز میزاداشته باشه»!!
رضا شاه میگه. آخه اون قدیم مدیما مردم ما سواد مواد نداشتند اینا رو نمیفهمیدند. به گفتن این مدلی عادت مادت کردند !
*
چند روز پیش با فراز رفته بودیم شهر کتاب. فراز کتابا رو یکی یکی برمیداشت. یه نگاه میکرد ببینه ماشین یا وسیله نقلیه توش داره یا نه. بعد اگه نداشتند میگذاشت سر جاش. به شدت هم مشغول این کار بود. من تو همون قسمت مربوط به بچه ها کتاب افسانه های مردم گرگان رو دیدم. پرسیدم: فراز این کتابو بگیرم. هیچ جواب نداد. مشغول کار خودش بود. یه کتاب از رولد دال براشتم. پرسیدم « این چی؟ نگا. در مورد آدم کوچولوهاست تو یه جنگل. چه عکسای قشنگی هم داره». دیدم نه. اصلاً نگاه هم نکرد. یه کتاب دیگه برداشتم. شعر بود برای بچه ها. اسمش رو الان یادم نیست. گفتم:« فراز نگاه. این کتابم قشنگه ها. شعر داره. چه شعرهای قشنگی هم. نقاشی هاش هم خیلی قشنگند».
فراز همونطور که کتابا رو جابه جا میکرد با صدای بلند. طوریکه همه برگشتند به ما نگاه کردند، گفت:« ببین مامان. من افسانه مَفسانه و شِعر مِعر نمیخوام. برای من یه کتاب انتخاب کن که ماشین ماشینو و این جور چیز میزاداشته باشه»!!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه
از لحاظ بچه های آخرزمون!!
چند روز پیش رفته بودم مهد دنبال فراز. دیدم چند تا دختر کوچولو و به نسبت درشت تر از فراز، با دست بای بای میکنند و میگند «خدافظ فراز. فردا میبینیمت»!
فراز هم اصلاً غر نزد به من که چرا دیر رفتم و چی شده. تو ماشین که نشستیم شروع کرد:« ببین مامان. من و عسل تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم. خوبه؟!
من متعجب (تا دو سه هفته پیش قرار بود وقتی باباش پیر شد بیاد با من ازدواج کنه و وقتی من پیر شدم، با مادر من): «چی بگم! کی این تصمیم رو گرفتید؟»
فراز: «همین امروز. بعد تصمیم گرفتیم هزار تا هم بچه به دنیا بیاریم. یه خونه خیلی بزرگ داشته باشیم. من کمری بگیرم. اونم پرادو. بعد هر روز بریم پارک با بچه هامون بازی کنیم»!
من:« یعنی شما تصمیم گرفتید که از ما جدا شید دیگه . آره؟»
فراز: « آره دیگه. من که دیگه با شما زندگی نمیکنم»!
من:« خب. بهمون که سر میزنی. ها؟»
فراز: « نمی دونم باید فکر کنیم. شاید تصمیم گرفتیم شیر یا خط کنیم. ببینیم به شما ها سر بزنیم یا به مامان بابای عسل"!!!
فراز هم اصلاً غر نزد به من که چرا دیر رفتم و چی شده. تو ماشین که نشستیم شروع کرد:« ببین مامان. من و عسل تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم. خوبه؟!
من متعجب (تا دو سه هفته پیش قرار بود وقتی باباش پیر شد بیاد با من ازدواج کنه و وقتی من پیر شدم، با مادر من): «چی بگم! کی این تصمیم رو گرفتید؟»
فراز: «همین امروز. بعد تصمیم گرفتیم هزار تا هم بچه به دنیا بیاریم. یه خونه خیلی بزرگ داشته باشیم. من کمری بگیرم. اونم پرادو. بعد هر روز بریم پارک با بچه هامون بازی کنیم»!
من:« یعنی شما تصمیم گرفتید که از ما جدا شید دیگه . آره؟»
فراز: « آره دیگه. من که دیگه با شما زندگی نمیکنم»!
من:« خب. بهمون که سر میزنی. ها؟»
فراز: « نمی دونم باید فکر کنیم. شاید تصمیم گرفتیم شیر یا خط کنیم. ببینیم به شما ها سر بزنیم یا به مامان بابای عسل"!!!
قرار وبلاگستونی تو تولد سام
دیروز تو تولد سام، فرصت آشنایی بیشتر با بعضی از دوستان مجازی و کوچولوهایی که ازشون مینویسند رو پیدا کردم؛ مریم و آوای نمکینش، شیرین و آیین پهلوون، رامونا خانوم محجوب و غزل کوچولوی موقر، مژگان و آندیا خوشگلو، زرافه خوش لباس ورزشکار و پسرش عرفان که مثل فراز دیگه نمیشه بهشون پسوند کوچولو رو چسبوند، و بعضی مامانهای وبلاگ نویس دیگه که کمتر باهاشون آشنا بودم. همینطور نیما شیر پسر شیلا، ارشک کوچولوی مهتا، و آریو و آرشای نغمه رو هم که قبلاً با مامانهاشون آشنا شده بودم رو از نردیک دیدم. همه چی عالی بود. من که خیلی بهم خوش گذشت و از آشنایی نزدیک با دوستان ندیده ای که جزئی از افکار و عقایدو روزمرگیها و زندگیشون رو میخونم بسی خوش خوشانم شد و دز اکزایتیگم بالا رفته بود. همه هم بسیار خوب بودند . خوب تر از اونچه که تصور میکردم. دست گلمریم درد نکنه که این فرصت رو به وجود آورد و تونست منیج کنه.
قبل از این مهمونی ، فکر میکردم مشکل گیس و گیس کشون بچه ها به صورت لحظه ای وجود داشته باشه. ولی خب، اینطور نشد. فراز ؟ بدک نبود. یعنی میدونید، یه لحظه قیافه اش یه طوری میشد که انگار اندوه تمام عالم رو دوش اینه و آی ی ی گرییییه. حالا مثلاً چی شده بود؟ که چرا فلان وسیله بازی تموم شده و همه دارند و من ندارم. بعد یک لحظه دیگه، قیافه شنگولی پیدا میکرد و مدیریت میکرد لحظه هاش رو با بتمن و خلبان و دزد و پلیس و آقای تعمیرکاری شدن و...! دیروز تو ماشین بهم گفت که خیلی خیلی خیلی بهش خوش گذشته و باید تولد خودش هم همینطوری باشه. ببینیم چه میکنیم امسال با تولد شازدهمون.
**
تولد سام فرصت خوبی بود که منی که مدتها تو مووود نوشتن نبودم، دوباره سر ذوق بیام.
۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه
بهترین چیزدر دنیا!
« بهترین چیزدنیا اینه که وقتی باید ساعت 7 از خواب بلند شی. ساعت 6 بیدارشی و ببینی که اووووووه، یک ساعت دیگه وقت داری واسه خوابیدن»
ازسخنان گهربار برادرم !
ازسخنان گهربار برادرم !
۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه
ای pc وTV های قراضه ، خودتو به من چی کار داری؟!!
درحال حاضر همه چیزایی که دور و برمون به نحوی غیر طبیعی، می جنبند و می جنبانند، اعم از اسباب بازی، ساعت، چراغ قوه، لامپ، مانیتور، تلفن، موبایل، تلویزیون، رادیو، کامپیوتر و باطریهاو... همه و همه یا از یک سری قطعات درست شدهند یا انرژیشون از یک سری چیزها تامین میشه که بعد از اینکه کاربریشون رو از دست میدند، آدم نمی دونه چه خاکی به سرش بریزه با اینا! شما با سی دی های بی مصرف، باطریهای تموم شده، کامپیوترها و موبایل های کهنه و زهوار در رفته چه کار میکنید؟
زباله الکترونیکی چیه؟
هر وسیله یا اجزاء الکترونیکی خراب شده غیر قابل تعمیر و تاریخ مصرف گذشته ، زباله الکترونیکی نامیده میشه.
طبعیه که اینا نباید مثل پوست خیار و سیب زمینی و باقیمونده غذا دفع بشند. چراش رو هم همه میدونید. برای اینکه اینها مواد خطرناکی دارند که هم برای سلامت انسان مضره و هم آب و خاک و به طور کلی محیط زیست. وجود لوله های اشعه کاتدی (CRTs) تو مانیتورها و تلویزیونها، سیرکوییت بورد، باطری موبایل ، و وسایل حاوی جیوه وسرب و کادمیوم که تو زبالههای الکترونیکی وجود دارند، چیزایی نیستند که بشه مثل بقیه آشغالها دفعشون کرد. علاوه بر این، خیلی از قطعاتی که تو کامپیوتر استفاده میشند الکترومگنتیک محسوب میشند و از اونجا که تو قطعات الکترومگنتیک امواج به صورت عمود بر هم منتشر میشه که برای انسانها بسیار خطرناکه درست مانند کاری که دستگاههای مایکروویو انجام میدند و مواد غذایی را از درون میپزند، این تشعشعات هم میتوانند تاثیرات خطرناک و مخرب ژنتیکی بر بدن آدمها بگذاره. البته لازم به ذکره که حداقل تو مورد این خاصیت و به عبارتی مشکل دستگاههای ماکروویو، هنوز اختلاف نظر وجود داره. پس علی الحساب این قسمت رو بی خیال میشیم و میریم سراغ همون جیوه و سرب و کادمیوم این نوع زبالهها که مضرات حضورشون تو آب و خاک و بدن انسان و حیوان، فکر نکنم بر کسی پوشیده باشه.
حالا مگه اینا چه قدرند که آدم بخواد در مورد اینها هم احساس خطر کنه؟
بر اساس برآورد سازمان حفاظت محیط زیست آمریکا سالانه 20 – 50 میلیون تن زباله الکترونیکی در سرتاسر دنیا تولید میشه. ولی فقط همین نیست. تولید اینها رشد قابل ملاحظهای نسبت به زباله های معمولی داره. بر اساس همون گزارش EPA، از سال 2005 تا سال 2006، مقدار زباله های معمول 1.6 درصد افزایش پیدا کرده، در صورتی که زباله های الکترونیکی 8.6 %!!.
آماری من تو ایران ندیدم. یعنی خودتون که میدونید به آمارای ایران در صورت وجود هم خیلی نمیشه اعتماد کرد ولی خب میشه با یه نگاه به دور و اطراف و بررسی خصوصیات تنوع طلبی و جینگولک بازیهای خودمون، یه آمار مستند تر تهیه کرد.
خب اینا درست. ولی با اینا چه کار باید کرد؟
همونطور که زباله های معمولی (منظور همون پوست سیب زمنی و غذای مونده و ... ) ، به دلیل اینکه کمپوست میشند و خاکی به وجود می یارند که اووووه چه قدر برای کشاورزی خوبه و خاک خوب یعنی کمپوست و به همین دلیل اونایی که این کارهند (کشورهای پیشرفته دیگه!) به همین آَشغالای معمولی میگند طلای کثیف، این زباله های الکترونیکی هم برای خودشون مجتمع معادن هستند! اصلاً خود طلا هستند! اومدند دیدند اگر یک تن کامپیوتر خونگی رو بخواند بازیافت کنند، مقدار طلاش بیشتر از 17 تن سنگ معدنه . یا چرا راه دور بریم. همین موبایلهای تو دستتون. یک تن موبایل بلااستفاده که تقریبا برابر با 6000 تا موبایله، می دونید چیا تو خودش داره؟ 3.5 کیلوگرم نقره، 340 گرم طلا، 140 گرم پالادیوم و 130 کیلوگرم مس! باطری موبایل هم چیزی حدود 3.5 گرم سرب داره! معدن نیستند اینا؟
حالا یه طرف دیگهی قضیه؛ ببینید برای تولید همین وسایل الکترونیکی که الان به صورت زباله دراومدند، کلی هزینه و وقت و چیزای دیگه صرف شده و میشه. با این حساب اگه از مجتمع معادن بودن این زباله ها هم بگذریم، نمی تونیم یه " حیف نیست" نگیم! میتونیم؟
چرا که تو تولید فقط یک کامپیوتر، 240 کیلوگرم سوخت فسیلی، 22 کیلوگرم مواد شیمیایی و 1.5 تن آب صرف شده. از خطر اون مواد شیمیایی هم که بگذریم، اون گلوبال وارمینگ ناشی از سوخت فسیلی رو که نمیتونیم نادیده بگیریم، می تونیم؟
یه مورد دیگه؛ انرژی که برای بازیافت آلومینیوم مصرف میشه، بیشتر از 10 درصد انرژی مورد نیاز برای تولید اولیه آلومینیوم نیست. علاوه بر اینکه این بازیافت، دیگه اون 13 کیلو باقیمونده بوکسیت، 20 کیلو دی اکسید کربن ( گازی بس مهم در پدیده گلوبال وارمینگ)، و 0.11 کیلوگرم دی اکسید گوگرد رو نداره. خب پس ببینید چه قدر بازیافت خوبه!
دیدید تو این برنامه هایی تلویزیونی، تا مدیران مملکت میخواند بگند این کار چه قدر خوبه، شروع میکنند به بحث اشتغال زایی و کیلو کیلو اشتغال میزاند؟ خب، ما هم می ریم رو همین بحث؛ اینطور که شواهد و گزارشها نشون دادند، به ازای هر ده هزار تن زباله الکترونیکی، 296 شغل جدید به وجود مییاد .
چی نتیجه میگیریم؟ بازیافت اینها، علاوه بر اینکه ما رو از شرشون راحت می کنه و یک طوری میکنه که برای سلامت انسان و آب و خاک مضر نباشند، بلکه خودش یه پا معدنه با کلی شغل که تاثیرات به نسبت مثبتی هم رو گلوبال وارمینگ داره.
اینا برای خارجیا. تو ایران چه خبر؟
چی انتظار دارید ؟ فکر میکنید اینا رو جمع میکنید، بازیافت میشند و اون چیزایی که تو بالا گفتیم رخ میده؟ خوش خیالید ها! این قضیه هم مثل باقی قضایا یه سری پاس و پاسکاریه که سفت و شل بودنش، به خصوصیات فیزیکی (کلفتی گردن!) و شجره خانوادگی (از لحاظ آقا زاده بودن) و ... همت و قدرت متولیان امر بستگی داره.
ما تو ایران یه قانونی داریم به اسم قانون مدیریت پسماند. تو بند هفت و یازده این قانون گفته شده که این زبالهها ( همینطور زبالههای بیمارستانی) زباله خاص نامیده میشه و تولید کننده باید این نوع زبالهها را طوری عادی سازی کنه که شهرداری بتونه روش کاری کنه و یک جایی دفنش کنه و به واقع، یه خاکی تو سرش بریزه. خب حالا بیابید پرتقال فروش را!
درسته وزارت صنایع میتونه تولید کننده تلقی بشه، ولی بیشتر این اجناس وارداتی هستند و کدوم وارد کننده ای میره زیر بار؟ طبق همون کلفتی گردن و ...
متولی و سازمان دهنده و برقرار کننده ارتباطات سازمانی باید سازمان محیط زیست باشه. ولی درسته داره یه تلاشهایی می کنه و تلاشش به مراتب تو این زمینه از قبل بهتر بوده ولی این تلاشها هنوز نتیجه بخش نبودند و معلوم نیست کی باشند. در حقیقت دست محیط زیست هم باز نیست و قدرت مانور زیادی نداره از نظر حمایت دولت!
. سیکل معیوبیه ولی چرا؟ دولت معیوب و نادونه و فیلان و بیسار؟ درست. ولی خب مردم هم هیچ وقت از یه دولتمرد نمی پرسند تو برنامه ات برای زباله و محیط زیست و فلان چیه؟ می پرسند؟ یعنی اینکه اگه مردم دانشش رو داشته باشند، بالطبع بیشتر می خواند و ...
أ. ببنید اصلاً دوست ندارم بحث رو سیاسی اجتماعیش کنم. فقط این رو بگم که زباله های الکترونیکی رو داخل زباله های معمولی نریزید تا یه موقع خدای نکرده سرب و کادمیوم و جیوه و فلانشون یک جوری از اونجایی که دفع شدند بره تو خاک و آب و بعد بره تو جون خودمون. در حال حاضر تا روشن شدن تکلیف این نوع زباله ها و اتمام پاس و پاسکاریهای بین بخشی، باطری و سی دی و قطعات کامپیوتری و ... اینها رو داخل همون کیسه های بازیافتیتون بریزید تا دیگه آب و خاک بیشتر آلوده نشه. حتی اگه با کیسه بازیافتی مشکل دارید و و نمیخواید استفاده کنید. اینا رو یا یه جایی نگهدارید و قاطی َآشغالا نریزید یا حداقل اینا رو تو یه کیسه جدا به سطل زباله بندازید. خدا رو چه دیدی؟ شاید جایی که اینا میرند, تفکیکی هم صورت بگیره و اون کسی که تفکیکه رو صورت میده به فکر برنامه و معدن و این صوبتا هم بیفته در عین حالیکه ما هم از دست این جور آشغالا راحت شدیم!
منبع: این و این ( که خودش یه پا رفرنسه برای خودش!
زباله الکترونیکی چیه؟
هر وسیله یا اجزاء الکترونیکی خراب شده غیر قابل تعمیر و تاریخ مصرف گذشته ، زباله الکترونیکی نامیده میشه.
طبعیه که اینا نباید مثل پوست خیار و سیب زمینی و باقیمونده غذا دفع بشند. چراش رو هم همه میدونید. برای اینکه اینها مواد خطرناکی دارند که هم برای سلامت انسان مضره و هم آب و خاک و به طور کلی محیط زیست. وجود لوله های اشعه کاتدی (CRTs) تو مانیتورها و تلویزیونها، سیرکوییت بورد، باطری موبایل ، و وسایل حاوی جیوه وسرب و کادمیوم که تو زبالههای الکترونیکی وجود دارند، چیزایی نیستند که بشه مثل بقیه آشغالها دفعشون کرد. علاوه بر این، خیلی از قطعاتی که تو کامپیوتر استفاده میشند الکترومگنتیک محسوب میشند و از اونجا که تو قطعات الکترومگنتیک امواج به صورت عمود بر هم منتشر میشه که برای انسانها بسیار خطرناکه درست مانند کاری که دستگاههای مایکروویو انجام میدند و مواد غذایی را از درون میپزند، این تشعشعات هم میتوانند تاثیرات خطرناک و مخرب ژنتیکی بر بدن آدمها بگذاره. البته لازم به ذکره که حداقل تو مورد این خاصیت و به عبارتی مشکل دستگاههای ماکروویو، هنوز اختلاف نظر وجود داره. پس علی الحساب این قسمت رو بی خیال میشیم و میریم سراغ همون جیوه و سرب و کادمیوم این نوع زبالهها که مضرات حضورشون تو آب و خاک و بدن انسان و حیوان، فکر نکنم بر کسی پوشیده باشه.
حالا مگه اینا چه قدرند که آدم بخواد در مورد اینها هم احساس خطر کنه؟
بر اساس برآورد سازمان حفاظت محیط زیست آمریکا سالانه 20 – 50 میلیون تن زباله الکترونیکی در سرتاسر دنیا تولید میشه. ولی فقط همین نیست. تولید اینها رشد قابل ملاحظهای نسبت به زباله های معمولی داره. بر اساس همون گزارش EPA، از سال 2005 تا سال 2006، مقدار زباله های معمول 1.6 درصد افزایش پیدا کرده، در صورتی که زباله های الکترونیکی 8.6 %!!.
آماری من تو ایران ندیدم. یعنی خودتون که میدونید به آمارای ایران در صورت وجود هم خیلی نمیشه اعتماد کرد ولی خب میشه با یه نگاه به دور و اطراف و بررسی خصوصیات تنوع طلبی و جینگولک بازیهای خودمون، یه آمار مستند تر تهیه کرد.
خب اینا درست. ولی با اینا چه کار باید کرد؟
همونطور که زباله های معمولی (منظور همون پوست سیب زمنی و غذای مونده و ... ) ، به دلیل اینکه کمپوست میشند و خاکی به وجود می یارند که اووووه چه قدر برای کشاورزی خوبه و خاک خوب یعنی کمپوست و به همین دلیل اونایی که این کارهند (کشورهای پیشرفته دیگه!) به همین آَشغالای معمولی میگند طلای کثیف، این زباله های الکترونیکی هم برای خودشون مجتمع معادن هستند! اصلاً خود طلا هستند! اومدند دیدند اگر یک تن کامپیوتر خونگی رو بخواند بازیافت کنند، مقدار طلاش بیشتر از 17 تن سنگ معدنه . یا چرا راه دور بریم. همین موبایلهای تو دستتون. یک تن موبایل بلااستفاده که تقریبا برابر با 6000 تا موبایله، می دونید چیا تو خودش داره؟ 3.5 کیلوگرم نقره، 340 گرم طلا، 140 گرم پالادیوم و 130 کیلوگرم مس! باطری موبایل هم چیزی حدود 3.5 گرم سرب داره! معدن نیستند اینا؟
حالا یه طرف دیگهی قضیه؛ ببینید برای تولید همین وسایل الکترونیکی که الان به صورت زباله دراومدند، کلی هزینه و وقت و چیزای دیگه صرف شده و میشه. با این حساب اگه از مجتمع معادن بودن این زباله ها هم بگذریم، نمی تونیم یه " حیف نیست" نگیم! میتونیم؟
چرا که تو تولید فقط یک کامپیوتر، 240 کیلوگرم سوخت فسیلی، 22 کیلوگرم مواد شیمیایی و 1.5 تن آب صرف شده. از خطر اون مواد شیمیایی هم که بگذریم، اون گلوبال وارمینگ ناشی از سوخت فسیلی رو که نمیتونیم نادیده بگیریم، می تونیم؟
یه مورد دیگه؛ انرژی که برای بازیافت آلومینیوم مصرف میشه، بیشتر از 10 درصد انرژی مورد نیاز برای تولید اولیه آلومینیوم نیست. علاوه بر اینکه این بازیافت، دیگه اون 13 کیلو باقیمونده بوکسیت، 20 کیلو دی اکسید کربن ( گازی بس مهم در پدیده گلوبال وارمینگ)، و 0.11 کیلوگرم دی اکسید گوگرد رو نداره. خب پس ببینید چه قدر بازیافت خوبه!
دیدید تو این برنامه هایی تلویزیونی، تا مدیران مملکت میخواند بگند این کار چه قدر خوبه، شروع میکنند به بحث اشتغال زایی و کیلو کیلو اشتغال میزاند؟ خب، ما هم می ریم رو همین بحث؛ اینطور که شواهد و گزارشها نشون دادند، به ازای هر ده هزار تن زباله الکترونیکی، 296 شغل جدید به وجود مییاد .
چی نتیجه میگیریم؟ بازیافت اینها، علاوه بر اینکه ما رو از شرشون راحت می کنه و یک طوری میکنه که برای سلامت انسان و آب و خاک مضر نباشند، بلکه خودش یه پا معدنه با کلی شغل که تاثیرات به نسبت مثبتی هم رو گلوبال وارمینگ داره.
اینا برای خارجیا. تو ایران چه خبر؟
چی انتظار دارید ؟ فکر میکنید اینا رو جمع میکنید، بازیافت میشند و اون چیزایی که تو بالا گفتیم رخ میده؟ خوش خیالید ها! این قضیه هم مثل باقی قضایا یه سری پاس و پاسکاریه که سفت و شل بودنش، به خصوصیات فیزیکی (کلفتی گردن!) و شجره خانوادگی (از لحاظ آقا زاده بودن) و ... همت و قدرت متولیان امر بستگی داره.
ما تو ایران یه قانونی داریم به اسم قانون مدیریت پسماند. تو بند هفت و یازده این قانون گفته شده که این زبالهها ( همینطور زبالههای بیمارستانی) زباله خاص نامیده میشه و تولید کننده باید این نوع زبالهها را طوری عادی سازی کنه که شهرداری بتونه روش کاری کنه و یک جایی دفنش کنه و به واقع، یه خاکی تو سرش بریزه. خب حالا بیابید پرتقال فروش را!
درسته وزارت صنایع میتونه تولید کننده تلقی بشه، ولی بیشتر این اجناس وارداتی هستند و کدوم وارد کننده ای میره زیر بار؟ طبق همون کلفتی گردن و ...
متولی و سازمان دهنده و برقرار کننده ارتباطات سازمانی باید سازمان محیط زیست باشه. ولی درسته داره یه تلاشهایی می کنه و تلاشش به مراتب تو این زمینه از قبل بهتر بوده ولی این تلاشها هنوز نتیجه بخش نبودند و معلوم نیست کی باشند. در حقیقت دست محیط زیست هم باز نیست و قدرت مانور زیادی نداره از نظر حمایت دولت!
. سیکل معیوبیه ولی چرا؟ دولت معیوب و نادونه و فیلان و بیسار؟ درست. ولی خب مردم هم هیچ وقت از یه دولتمرد نمی پرسند تو برنامه ات برای زباله و محیط زیست و فلان چیه؟ می پرسند؟ یعنی اینکه اگه مردم دانشش رو داشته باشند، بالطبع بیشتر می خواند و ...
أ. ببنید اصلاً دوست ندارم بحث رو سیاسی اجتماعیش کنم. فقط این رو بگم که زباله های الکترونیکی رو داخل زباله های معمولی نریزید تا یه موقع خدای نکرده سرب و کادمیوم و جیوه و فلانشون یک جوری از اونجایی که دفع شدند بره تو خاک و آب و بعد بره تو جون خودمون. در حال حاضر تا روشن شدن تکلیف این نوع زباله ها و اتمام پاس و پاسکاریهای بین بخشی، باطری و سی دی و قطعات کامپیوتری و ... اینها رو داخل همون کیسه های بازیافتیتون بریزید تا دیگه آب و خاک بیشتر آلوده نشه. حتی اگه با کیسه بازیافتی مشکل دارید و و نمیخواید استفاده کنید. اینا رو یا یه جایی نگهدارید و قاطی َآشغالا نریزید یا حداقل اینا رو تو یه کیسه جدا به سطل زباله بندازید. خدا رو چه دیدی؟ شاید جایی که اینا میرند, تفکیکی هم صورت بگیره و اون کسی که تفکیکه رو صورت میده به فکر برنامه و معدن و این صوبتا هم بیفته در عین حالیکه ما هم از دست این جور آشغالا راحت شدیم!
منبع: این و این ( که خودش یه پا رفرنسه برای خودش!
برچسبها:
آموزشی,
دغدغه ها,
دو کلوم حرف حساب ازغضنفر
اشتراک در:
پستها (Atom)