تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

نان پیستوری قطبی!!

میگوید:" سورپرایز میخوام".
(سورپرایز نام یکجور نان و پنیر است، به این صورت که یک لایه پنیر گودا روی نان ترجیحاً تست قرار میدهم و بعد با گوجه و خیار و بعضی از سبزیجات،چشم و ابرو و سبیل و یا حتی درو پنجره درست می کنم و به خوردش میدهیم و از آنجا که هردفعه ممکن است شکلش با شکل دفعۀ قبل فرق داشته باشد، اسمش را گذاشته ام سورپرایز! . این آقا تصور می کند که سورپرایز، همین نان و پنیر است!)

میگویم" از آن پنیرها نداریم" . میگوید : "میخوام، میخوام، من گشنمه".
میروم و در یخچال را باز می کنم. خیارها در مدتی که ما خانه نبوده ایم لزج شده اند و باید دور ریخت، گوجه هم پلاسییده شده است، از سبزیجات دیگر هم خبری نیست، پنیر فتای قالبی را در می آوردم و به همراه نان لواش، می آیم و کنارش می نشینم. گریه می کند و میگوید "من اینطوری نمیخوام، از اینا نمیخوام سورپرایز میخوام".
فکر می کنم چرا نمیفهمد؟ چه کنم؟ چه طور به این حالی کنم ؟.
روی تکه ای از نان لواش پنیر را می مالم. همچنان نق میزند که: من نمیخوام از اینا، از اینا من دوست ندارم".
نان را نشان میدهم ومیگویم اگر گفتی این چیه؟ کمی با کنجکاوی نگاه می کند و بازهم میگوید :من از اینا نمیخوام. سوالم را تکرار میکنم و میفهمد که ماجرایی باید داشته باشد، کنجکاو شده است، میگوید: نه، چیه؟ میگویم : این جا قطبه، برف اومده و هوا خیلی خیلی سرده".
به قسمتی که پنیر ندارد اشاره می کنم و میگویم : "اینجایک خونه است، دو تا بچه دارند، هم گرسنه شون بوده و هم سردشون بوده و همش گریه می کردند، بابای بچه ها که دیگه از گریۀ بچه ها خسته شده بوده و هرکاری کرده بود نتونسته بود ساکتشون کنه، عصبانی میشه و میره بیرون، قدم میزده و با خودش میگفته الان من از کجا براشون غذا گیر بیارم، تو این موقع سال که غذا گیر نمیاد"،
در حالیکه اشاره می کنم به قسمتهای دیگر نان، میگویم: "قدم میزده و فکر میکرده ولی حواسش نبوده به اینکه کم کم خیلی دور میشه از خونه"،
" وقتی به خودش می آید میبینه که روی این کوهه (جایی بر روی نان که پنیر بیشتری دارد)، فکر میکنه یک نفر داره تعقیبش می کنه آخه صدای پایی رو میشنیده، پشت سرش رو که نگاه می کنه: میبنه وای چه خرس بزرگی دنبالشه. چه کار باید میکرده؟"
در حالیکه با چشمان و دهان باز نگاهم می کند، تکرار می کند:" چه کار باید میکرده؟"
"یا باید خرسه رو میکشته و یا چی ؟ خودش غذای خرسه میشده . نیزه اش رو در میاره بیرون، خرسه حمله می کنه، آقاهه جا خالی میده، آقاهه میدوه، خرسه دنبالش میدوه، همه جا برف بوده، باید تند تر میدویده، یکدفعه اون طرف چند تا صخره و سنگ میبینه، میره بین اونها و پشت یک سنگ قایم میشه، خرسه هم عصبانی دنباش . پشت همون سنگه بوده و هم میترسیده، هم فکر میکرده چه کار باید بکنه. خرسه هم داشته سنگها رو یکی یکی زیر و رو میکرده تا پیداش کنه، نیزه اش رو آماده تو دستش نگه میداره، یه نفس عمیق میکشه و همۀ شجاعتش رو جمع میکنه، خرسه که سنگی که اون پشتش قایم شده بود رو بلند میکنه، نیزه رو میزنه تو دلش، درست وسط قلبش میخوره،خرسه دلش رو میگیره و با تمام وجود درد میکشه و بعد از چند دقیقه می افته. مرد هنوز هم داشته میلرزیده، فکر نمیکرده که تنهایی بتونه این کار رو کرده باشه، آخه اونا همیشه با دوستاشون شکار میرند. بعد از چند دقیقه که حواسش می یاد سرجاش و خودشو بالای سر خرسه میبینه، خوشحال میشه و میگه وای چه عالی، الان با گوشتای این غذا میتونم برای بچه ها درست کنم و با چربیهاش هم بخاری خونه رو رو روشن کنم. با زوراز پای خرسه میگیره و کشون کشوم میبره و میبره تا میرسه خونش، و بعد هم با کمک بچه ها و خانومش یک غذای مشت درست میکنند و بخاری خونه رو هم با روغن چربیهای خرس روشن میکنند و همه شون خوشحال میشند".
بعد به قسمتی که پنیر رویش مالیده نشده است دوباره اشاره میکنم: "اینجا هم که میبنی برف نداره همون خونۀ اوناست که چون خونشون گرمه و بخاری روشن شده، روی خونه برفا آب شده" !!.
باخوشحالی نگاه می کند به آن تکه نان کوچک و میگوید:" وای، اینجا من یه خرس دیگه هم میبینم، نکنه حمله کنه؟!" .
من: "نه دیگه، اینا در خونشون رو بستند ولازم نیست حالا حالا ها بیاند بیرون، اون خرس هم زورش نمیرسه که درو باز کنه"(راستی، مردم قطب برای دستشویی رفتن چه می کنند؟)
در حالیکه حوصله ام دیگر سر رفته است، میگویم:" بیا، این نونو بخور، این یه نون هیستوریک قطبیه"
میخورد و من هم تلویزیون را تماشا می کنم.
بعد از یک دقیقه:" دوباره،من از اون نونای پیستوری قطبی میخوام که خرس هم داشته باشه"!!!

۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

پاییز، بچگی و سیگار

آفتاب مایل و کمرنگ بعد از ظهر که روی تخت افتاده بود، یادم انداخت که داره پاییز میشه دوباره.
پاییز پاییز همیشه احساسات متناقضی رو در من می انگیزونه. دلم میگیره، سردم میشه، خوشحال میشم. میرم تو خودم، کاری میشم و ، ...... هیچوقت نمیتونم بگم که از ا ین فصل خوشم اومده یا بدم. فاصلۀ بین خوش اومدن و بد اومدن تو پاییز عین یک نخ مواجه. ثابت نیست، لحظه به لحظه اش فرق می کنه.
**
چند روزی خونۀ پدری موندن، همۀ خاطرات بچگی و آدمای بچگی رو یادم آورد. کافی بود یک صدایی، اسمی رو بشنوم، یا رنگی ، نوری رو ببینم و دوباره بچه بشم.
آسمونو ببینم و... خودمو و ببینم که خوابیدم تو ایوون خونه و پاهام آویزونه از پله ها و به آسمون آبی و ابرا نگاه کنم، هی شکل بسازم با ابرا، هی داستان بسازم با اون شکل ابرا و... همونجا هم غرق بشم تو ابرا و داستانها و .... بخوابم.
صدایی مثل صدای کلاغ بشنوم و خودم رو تصور کنم کنار خیابون پردرخت مادربزرگ و دری که چوبی بود و کلون داشت و صدای قار قار کلاغها و ..
***
فراز تازگیها وقتی میخواد برای کسی تعریف کنه که جایی رفته بودیم و شما نبودید، میگه "جای شما خالی". وقتی میشنوم همچین حرفی رو از دهنش ، حرفی که شاید خود من نزنم، همچین ذوقی می کنم که میخوام به سرم بگذارمش.
**
چند روز پیش فراز با داییش رفته بود سلمونی برای کوتاه کردن موهاش، مرد آرایشگر سیگار میخواسته بکشه، فراز برگشته بهش گفته: وای وای سگار نباید بکشی، اصلاً خوب نیست. آرایشگر گفته: چرا، فراز گفته که : چون من بچه ام، سیگار رو نباید کنار بچه ها بکشی، مریض میشند.

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

همیشه بای یک زن در میان است!

فیلم "همیشه بای یک زن در میان است " رو به اتفاق خاله، دختر خاله ، بسر خاله فرازو خود فراز دیدیم. فهمیدم که:
-"دختر خاله دوستم با باباش سریک عکس دعوا کردند و بعد هم فرار کرد از خونه و رفت . همه نگران بودند، نگو رفته بوده چند روز تو زیرزمین خونه مادر بزرگش و همش نون و ترشی میخورده!.
- "همسایه ما موهاش و بلاتینی کرده ، شده عین چی.."
-" همه شما میدونید که من چقدر با مرامم و خیلی آخرشم و چقدر خواستگار دارم، ولی حیف که اونی که باید قدر بدونه نمیدونه!"
-"فانتا خوردن کار دهاتیاست، من هنوزم که هنوزه ببسی میخورم".
- "آدم باید با خانواده شوهر فقط سلام علیک کنه و بس!"
- من انقدر بدم می یاد از این آدمای بی حال که میاند سینما خشک و خالی"!!
- " یکی از بازیگرای خیلی معروف آمریکا که اسمش یادم نیست از گل شیفته خواستگاری کرده
!
( یحتمل با گل و شیرینی با خانواده اومدند خدمت خانوادۀ گل شیفته بگند غلومتونیم!، در ضمن مگه گل شیفته متاهل نیست!)
.........

این صحبتهای نغزاز صندلیهای بشتی شده بود متن فیلم. این شد که خیلی چیزی نفهمیدم
نتیجه اینکه:
همین بهتر که کارهای فرهنگی نکنید و نرید سینما و برید از این دستفروشی های کنار خیابون با هزار تومان یک سی دی از این فیلمهای رو برده بگیرید و برید تو خونه ببینید فیلم رو، اینطوری حداقل میفهمید جریان فیلم چی بود!.
خانمها وقتی میریدفیلم ببینید با همدیگه، فکر نفرات دیگه رو هم بکنید، نمیگید با این کیفیت بد صدا تو سینما ها، گوش نفرات جلویی بساطشونو بهن می کنند کنار دهن شما که انقدر ماشاءالله هزار ماشاءالله ولوم صداتون بالاست!!

**
فراز اولش که با صندلی نشستن مشکل داشت. چون صندلی از این مدلهای تعادلی بود، یعنی باید وسط میشستی، اگه یه خوره عقب میرفتید، سر نشیمنگاه صندلی می اومد بالا و باسن مبارک میرفت بایین و باسن و کمر گیر میکرد. این شد که فراز وقتی جای مناسب و متعادلی رو روی صندلی بیدا کردهمونجا لم دارد و بعد از بیست دقیقه از دیدن فیلم نظر میداد اونهم با صدای بلند:
مثلا یکجا با صدای بلند گفت: من از سینما خوشم نمی یاد، چقدر سینما بده، بریم بیرون من یک آبمیوه بخرم! (صدای خنده بلندشد، نمیدونم اون صحنه فیلم خنده دار بود یا اینکه ..)
یکجا دیگه هم گفت:مامان، چرا تو ماشینای منو نیاوردی که من اینجا بازی کنم. حوصله ام سر رفت!! (دوباره خنده حضار)
..
نتیجه اینکه وقتی بچه سه ساله و نیمه هم هست، فکر فیلم دبدن مردم هم باشید و اصلاً فکر نکنیدخیلی بزرگ شده و با هم میتونید تفریحات مشترک داشته باشید. هنوز خیلی راه دارید تا اون مرحله !

۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

جالی خالی دل، و سوسک خوردن

از وقتی خونۀ مادرم رفیتم (بابای فراز رفته ماموریت)، فراز اشتهاش باز شده و حسابی میخوره. بعد از ظهر اونروز من بهش گفته بودم، شب میریم و برات بستنی میخریم. فراز هم خوشحال شده بود. شب خودم یادم رفته بود و فکر هم نمیکردم که فرازهم یادش مونده باشه.
شام میخوردیم که مادرم گفت، سیرشدی فراز جان؟
فراز برگشت و گفت: آره سیر شدم " و در حالیکه با دست رو دلش میکشید و به دلش اشاره میکرد میگفت: "نگاه کن، اینجا ها رو پر کردم، ولی این جا رو خالی نگه داشتم . این خالیه رو میدونی برای چی گذاشتم؟ گذاشتم که برم بستنی بخورم!! "
**
چند شب پیش رفته بودیم عروسی، موقع شام بود و حرف از غذای کشورهای مختلف بخصوص تایلند بود، دایی فراز برگشت و گفت: "تو تلویزیون نشون میداد که مردم تایلند سوسک میخوردند"
فراز: پس بابای من رفته اونجا که سوسک بخوره؟!!
*
یک نکته ای هم بگم در مورد این عروسی و عروسیهای دیگه که میریم و اونهم اینه که فراز خیلی پسر خوبی میشه، مثل بعضی از بچه ها نیست که بدوه و بره و من دنبالش باشم همیشه، میشینه کنار من و می لمبونه اساسی!!
اونروز در کمال تعجب من، دو تا شیرینی دانمارکی (ببخشید گل محمدی!!) ، دو تاسیب بزرگ، هلو و خیار و خورد و شام هم که جوجه کباب بود و بر خلاف بقیۀ اوقات که من مشکل با خوروندن گوشت و غذا به فراز دارم، غذاش رو هم نسبتاً خورد!!. کاشکی همیشه از این عروسیا بود تا من انقدر غصۀ غذا خوردن و گوشت نخوردن فراز رو نمیخوردم!
**
الان از خونۀ مادرم اومدم خونه که سری بزنم و فراز هم اونجا مونده، گل و گلدونا رو آب دادم وحالا هم یک دستی هم به روش بکشم و برم، بجنبم تا خیلی گرم نشده ،برگردم.
*
راستی ، این نوشتۀ پایین هم جدیده، خواستید، یک نگاهی بندازید بهش (آیکون چشمک)

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

بحران کمبود دختر!!

نمیدونم به این نکته دقت کردید که تولد دخترا تو چند سال اخیر چقدر کم بوده؟ همین وبلاگستان رو در نظر بگیرید، درست نمیگم؟ اصلاً حالا روی این وبلاگستان شاید نشه خیلی استناد کرد به این دلیل که فرضاً از میون مادارایی که کوچولوهاشون دختره، یک عده کمی وبلاگ می نویسند. ولی با نگاه به دور و اطرافم و فک و فامیل و یه آمار گیری همینطوری میشه این فرضیه رو تایید کرد. مثلاً تو جمع فامیلهای مادریم، نتیجه های خدا بیامرز مادر بزرگم عددشون به 16 میرسه، از این 16 تا نتیجه گوگولی، فقط چهارتاشون دخترند و بقیه بسر (فامیلهای بدریم سخت تره آمارگیری، چون تشخیص نوه و نتیجه و نبیره مشکله! ولی در کل اونجا هم تعداد بسرای متولد شده خیلی بیشتره).
فردا که این شازده بسرای ما بزرگ میشند با رقابت سرسختانه و جدی برای راز بقاشون مواجهند. البته اگر بخواند به طریق سنتی متداول ، با دخترای همسن یا کوچکتر از خودشون مزدوج بشند.
مثل الان نمیشه که فراوونی دختره . شاید هم روزی برسه که این نواده ها همه برای همون بروژه ی راز بقا به گزینه های ده بیست سال بزرگتر از خودشون قناعت کنند و مشکل عدم تناسب تعداد بین دختر و بسرای این نسل هم اونموقع حل بشه و کلا همه چی (منظور همین تناسب تعداده) متعادل بشه!.
ها؟ بیش بینیم درست نیست؟ بس چه طور میشه؟

۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

نمایشگاه، شهر بازی و..

1- روز چهار شنبه من و فراز دو تایی پیاده رفتیم نمایشگاه محیط زیست، فراز از نمایشگاه پارسال به دلیل اینکه پیشول و میشول (شخصیتهای اول انیمیشن های مربوط به بازیافت زباله!) داشت (دو تا آدم که لباسهای پیشول و میشول پوشیده بودندو کلی نمایش اجرا کرده بودند) خیلی خوشش اومده بود، امسال هم به عشق دیدن اونها با من همراه شد. از اون دوتا خبری نبود ولی سی دی هایی که کل انیمیشن های این دو تا روداشتند رو به فراز دادند به اضافۀ کلی ماژیک و کتابهای رنگ آمیزی از همون غرفۀ بازیافت. غرفه های دیگه هم به فراخور حالشون، پرچم و سی دی های ترانه (البته ترانه های مربوط به آب و فاضلاب و حفظ محیط زیست!) و بادکنک و اینها رو به فراز دادند و کلی کیفور شده بود و از من میپرسید، اینا چرا اینا رو به من میدند؟ چون پسر خیلی خوبیم ؟ یا چون پارسال پیشول میشولو بوس کردم؟ !!
اصلاً هم نق نزد و خیلی خوب کنار اومد. اینو هم اضاله کنم که چون میدونستم راه طولانیه، کالسکۀ فراز رو هم برده بودم و خیلی از مواقع فراز داخل کالسکش نشسته بود.

2- امروز پسر همسایه که چند ماهی از فراز کوچکتره، از پشت در فراز رو صدا میزد، فراز هم میگفت،" آخه الان نمیتونم بیام، کارای خیلی مهمی دارم، خیلی مهمند اون کارام" . صدرا میگفت: چه کارایی، فراز هم میگفت: "اینجا آتیش سوزی شده، من باید برم خاموشش کنم وگرنه جنگلا آتیش میگیرند:!!!!

3- شنیدم و تو بعضی از وبلاگها این خبرو دیدم که گل شیفته فراهانی قراره تو یه فبلم هالیوودی با لئوناردو دی کاپریو همبازی بشه. راست و دروغش و نمیدونم ولی خبر جالبیه اگر صحت داشته باشه. گل شیفته رو خیلی دوست دارم فکر کنم خیلیها هم با من همعقیده اند. به نظرم زیباست و یک معصومیت خاصی هم تو چهره اش هست که زیباترش میکنه. از بازیهای اخیر دی کاپریو تو فیلمهای اسکورسیزی هم خوشم می یاد. منتظرم ببینم این خبر راسته یانه، و اگر راسته ، داستان فیلم چیه؟

4-هفتۀ پیش ، همون هفته ای که کار میکردم و نوشته بودم که کارم زیاد خواهد بود، طوری بود که علاوه بر انجام اون کار در طول روز، برای آمادگی بیشتر از نظر دونستن مطالب مرتبط با اون کار ساعت 1 میخوابیدم و صبح هم خیلی زود بلند میشدم و هی مطالعه میکردم!. عصر یک روز تو همون هفته که شب قبلش ساعت 1 خوابیده بودم و ساعت 4.5 هم از خواب بلند شده بودم و بعد هم کلی خسته بودم، از اونجا که فرداش قرار بود فقط بعد از ظهر برم و میخواستم حالا که وقت هست هم فراز رو خوشحال کنم و هم خودم کمی تفریح کنم و از اونجا که قرار بود ماشینمون رو هم فرداش بفروشیم و تا مدتی ماشین نداشتیم، تصمیم گرفتیم که بریم پارک ارم.
عمۀ کوچیکه فراز هم با ما بود و از اونجا که دنبال پایه برای قسمتهای هیجانی میگشت و من هم اونموقع نمیدونم رو چه حسابی، خیلی احساس پایه بودم بهم دست داده بود. رفتیم و سوار رنجر و ترن هوایی و یک چیز دیگه که هی مچرخید و سرمون گیج میرفت شدیم. سوار همون گیج گیحو که شدم هیچ احساس خاصی نداشتم جز اینکه سرم خیلی گیج رفت. سوار ترن که شدیم، به یکی از سراشیبی هاش که رسید، من ترسیدم و سرمو گرفتم پایین و لی از بس خسته بودم، فکر کنم یک چرت کوتاهی زدم بعد از اون. چون دیگه بقیه اش رو یادم نمیاد، فقط یادم میاد که رسیده بودیم به آخرش و سر من همچنان پایین بود و بعدش انگار کمی سرحال اومدم و کمتر خمیازه میکشیدم. رنجر هم که سوار شدیم، دیگه آخراش بود که من داد زدم و گفتم بسه دیگه، دیگه نمیخوام، منو بیارید پایین. که جلوییا برگشتند و با تعجب به من نگاه کردند که این چه مرگشه، چرا تازه یادش افتاده!!.
فراز هم جایی سوار ماشینایی شد که توی مسیر کوتاه تقریباً پیچداری حرکت میکردند. خیلی احساس راننده بودن بهش دست داده بود، هی فرمونو میچرخوند (اصلاً احتیاجی به فرمون نبود چون خودش خود به خود حرکت میکرد!!) هی بوق میزدو میگفت آقا برو کنار(اً ماشینها با فاصلۀ مشخصی نسبت به هم حرکت میکردند و نیازی به کنار رفتن نبود!)، وقتی هم به من میرسید، یک لیخند با شکوهی به من میزد که ببین پسرت چه قدر با شجاعت داره رانندگی میکنه. سوار اردکایی که تو آب شناورند و سوار هلی کوپتر هم شد و هی به هم دست تکون میدادیم و من کلی خوش خوشانم بود که پسرم خودش به تنهایی سوار اینها شده. . . یکجایی هم بود که فکر میکردم خیلی بچه گانه است. با فراز سوار شدیم و دیدم نه خیر، این میره بالا و یکدفعه در همون حالیکه میچرخید،یک وری شدیم. فراز هم چسبیده بود به من و جیغ میزد و میگفت من میترسم. منم بهش گفتم چشماتو ببند تا نترسی. اونهم این کار و کرد و دیگه نترسید! این بود یک تجربۀ غلبه بر ترس در فراز!


5- سوم راهنمایی بودم که برای اولین بار این بازیهای هیجانی رو تو مرحوم شهر بازی تهران تجربه کردم. دوران نامزدی خواهرم بود و مادرم وقتی فهمیده بود که قراره این دو تا بیاند شهر بازی، منو هم راهی کرده بود، چرا شو نمیدونم شاید به این دلیل که این دو تا رو بپام که دست از پا خطا نکنند!! آخه یه زمانی رسم بود این کارا (یعنی یه بچه ای رو بالاخره برای همراهی با نامزدا بفرستند. یک زمانی هم رسم بود مردم میخواستند برند مهمونی، بچه های خودشون که یه سه چهار تایی میشدند ، بنظرشون کم می اومد، بچه های همسایه رو هم قرض میگرفتند و همگی با هم میرفتند مهمونی شوخی کردم، رسم که نبود، ولی هر از گاهی چنین مهمانهایی برای ما میرسیدند و ما رو خوشحال میکردند!). اونموقع شهر بازی ، یه سینما 2000 هم داشت . یادمه خیلی بهم خوش گذشت و تا مدتها از هیجان این وسایل و بازیها با دوستای راهنمایی و دبیرستان حرف میزدیم و پیاز داغش رو زیاد میکردیم!.

6- بالاخره ما یک مدال طلا گرفتیم. آفرین به ساعی، تلویزیون هم قیامتی راه انداخته، هی چپ و راست نشون میده صحنۀ برنده شدن، چند دقیقه پیش هم داشت زیارت ساعی رو تو شاه عبدلعظیم نشون میداد !! تلویزیون متخصص ماهی گرفتنه از آب گل آلود!. در مورد بازنده ها هم کلی کنفرانس خبری با حضور کارشناسان تشکیل میدادند و برسی میشد و همه رو از دم مقصر میکردند و کلی "باید این کار رو بکنیم، باید اون کارو نمیکردیم " راه می انداختند و خلاصه که اوضاعیه!

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

مرده شور teke them

چهار سال پیش تو یکی از قطارهای بین شهری هلند، نا خواسته شاهد و شنوندۀ مکالمه بین یک مادر ایرانی، دختر این مادر ایرانی و دو تا از دوستان خارجی اونها به زبان انگلیسی بودم!!. ظاهراً صحبت از المپیک بوده و اینکه دوستان دختر داشتند میگفتند که ورزشکارای همۀ کشورها رو دیده بودند ولی گروه ایرانیها خیلی ناراحت بوده و اینکه چرا خانمها با این پوشش ظاهر شدند و..
مادر: They don’t have any" tagseer", our government force them “by zoor “.
دختر با سر حرفای مادرش رو تایید میکنه
دوست دختر با تعجب فراوان: why??!!
(از کجا معنی تقصیر و زور رو فهمیده بوده معلوم نیست).
مادر: because our boss (!!) are very bad man
دوست دختر: ??!!your boss
دختر: her mean is our governmental men
دوست دختر: !!oh, I got it
مادر در ادامه: . I don’t like them “aslan”. I whish “morde shoor” take them
دوست دختر: ??!!sorry, what did you say
دختر: you know what is “ morde shoor? (!!). Morde shoor is somebody who wash corps (!)
دوست دختر: (!!)ook, ok , I got it

معلوم نیست این got به معنی واقعیش بوده ، و یا اینکه منظورش قاطی کردن بوده!!

**
جریان المپیک امسال رو که از تلویزیون ایران دیدم، یاد این قضیه افتادم
پی نوشت: این گوگل ریدر من خراب شده. دیگه چیزی رو نمیتونم با گوگل ریدر ببینم.

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

چشمامو تیز کنم بلکه..

زن گرفتن به روش سنتی فراز
یک آهنگی هست که نریمان خونده و کلیپش این مدلیه که یه دختر و پسرتپل بانمک پنچ شش ساله، نقش عروس و دوماد رو بازی می کنند و..
امروز با فراز داشتیم اینو میدیدم که من گفتم چه دوماده قشنگ میرقصه.
فراز: منم قشنگ میرقصم؟
من : آره ، خیلی ی ی ی
فرازلبخند رضایتی به لبش می یاد و دوباره نگاه میکنه، بعد از چند ثانبه: مامان منم میخوام برم اونجا برقصم، ولی من که عروس ندارم، عروس اینا هم از من بزرگتره، بیا بریم اونجا بعداً، بعد تو یک دختر برای من پیدا کن که عروس من بشه ، من باهاش برقصم!!
تصمیم دارم از حالا تو این عروسیها و مجلسهای زنونه، چشم بدوونم تا بلکه یه دختر همه چی تموم که از هر انگشتش هم هِنَر میباره و بلده برقصه(!) برای پسرم پیدا کنم. شما هم بیکار نشینید، یه دختر با همچین مشخصاتی رو کاندید کنید برام.
**
در مورد پست قبل، راستش من اصلاً با نفس آرایش مخالف نیستم. قبول هم دارم که با مقنعه و روسری و اینها، زیبایی صورت محو میشه . اینطوری هم نیست که من خودم اصلاً آرایش نکنم. من همیشه از آرایشهای تمیزی که خطوط اصلی صورت کمی پر رنگتر میشه و نقصای پوستی پوشیده میشه، خیلی هم خوشم می یاد ولی از اینکه آدم رنگ چهره و فرم صورتش رو تغییر بده و هر چیزی که مد میشه رو بخواد رو خودش پیاده کنه خوشم نمی یاد (مثل برنزه کردنهای جیغ، سایه های خوفناکی که فقط سن رو بالا میبرند و هیچ قشنگی ندارند الا اینکه مدند، موهای درهم و برهم پسرها، دماغهای یک فرم و کلاً تغییر اکثر چهره ها به سبکی که برامون تبلیغ میشه و تکرر این تبلیغ شاید باعث قشنگ جلوه دادنش و همگانی شدنش میشه...)
Google Analytics Alternative