تقویم تولد

Lilypie Kids Birthday tickers

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

نقاشی‏های فراز!

این دو تا نقاشی رو فراز وقتی عمه‏ش ازش خواسته بوده مامان و بابا رو نقاشی کنه، کشیده بوده: توضیحش: این باباست که گرفته خونه خوابیده:
اینم مامانه .


چی کار می کنه این مامان؟
«رفته اون‏ور خیابون بادکنک خریده و توپ. بعد هم تو یه دستش بادکنه و داره تو خیابون وقتی چراغ قرمزه رد می‏شه. وقتی هم رد می‏شه از خط کشی فوتبال بازی می‏کنه»!!
چی فکر می‏کنه بچه‏م در مورد من!
این یکی هم یکی از نقاشیهای معمول فرازه در مورد روزی که پارک رفته بود. اکثراً نقاشی‏هاش یک خونه داره که دودکش از ملزوماتشه، یک آسمون داره که خورشیدش کنار ابرشه. ای‏ی هر از گاهی هم چند قطره بارون بریزه، بدک نیست.
تو این نقاشی البته، چرخ و فلک و سرسره رو هم کشیده:

این نقاشی هم کار پارسالشه. وقتی بهش گفته بودم همه کاغذ نقاشی رو هم رنگی کن. بعد وقتی نگاش می‏کردم، خودم تا قسمتی ناخودآگاه، شروع کردم به کشیدن نرده یا حصار.

این کشیدن حصار و نرده هم شده جزء لاینفک نقاشی‏های من از خونه و منظره. برخلاف دودکش و آسمون توام آفتابی و ابری فراز!

گوشه این نقاشی هم ماشینه که تا چند ماه پیش، تو نقاشی‏های فراز همیشه حضور فعال داشته. این آدمکه هم خودشه که داره می‏ره مهد.

این نقاشی رو به دیوار روبه‏روم تو محل کارم زده بودم.

امروز اولین جلسه فراز تو کلاسای نقاشی کانون بود و خیلی خوشش اومده بود.

سوال: از مادران عزیز، کسی هست که فرزندش کلاس لگو رفته باشه؟ چطورند این کلاسا؟ اگه خوبه، آیا کسی هست که بخواد فرزندش رو به همچین کلاسی تو منظومه خرد بفرسته؟

.

.

پی نوشت: من نمی‏دونم چرا وبلاگم امروز (یا احیاناً دیروز) پسورد و اینها خواسته. امروز چک کردم، دیدم جایی اشتباه تیک خورده. یحتمل کار فراز بوده وقتی من دیشب شام درست می‏کردم و این آقا نشسته بود پشت کامپیوتر!

پی نوشت 2: الان که نگاه کردم وبلاگم رو، دیدم اصلاً خبری از پست دیروز نیست!!! یعنی چی اونوقت؟؟!!! حتی به صورت درافت هم ذخیره نشده جایی!!!

***

دیروز از لحاظ ذهنی خودم رو تحت فشار قرار داده بودم که چیزی تو این وبلاگ بنویسم . لب تاب مشکل داشت، برنامه آفیس نصب نبود. کلی کار مربوط به شرکت داشتم که باید تو خونه انجامشون می‏دادم، بابای فراز نبود و نیست، فراز ازم پارک می‏خواست و خونه‏ی سام و نمایش، هورمون‏هام به هم ریخته بود و ... با اینحال نشستم و پست قبل رو که یادآوریش چند روزی بود منو قلقلک می‏داد، نوشتم . نشد اونی که باید بشه. تازه الان هم که متوجه شدم غیب شده معلوم نیست رفته کجا! گاهی آدم فکر می‏کنه پست‏ها هم شاید عقل داشته باشند! شاید بهشون بر میخوره! شاید یوهو کاسه کوسه می‏شکونند!!

اگر برای ارسال نظر مشکل دارید، اینجا هم هست!

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

تملپت جدید وبلاگ و معرفی اون یکی وبلاگ!

دارید قالب جدید وبلاگ رو؟!
این اقدامات برای این انجام شد که کامنتدونی هالواسکن رو از وبلاگم ریشه‏کن کنم و به همون کامننتدونی زاقارت بلاگر برگردم. این کارا و تصمیمات ( عوض کردن قالب وبلاگ) پریروز انجام شد ولی چی؟ اصلن حال نکردم با قالبی که اون روز عوض کردم. به قول دوست عزیزی، عین تبلغات شامپو صحت بود. دوست داشتم همون تمپلت قبلی بود به اضافه کامندونی بلاگر. ولی این بلاگر ناقلا دست من رو بسته دِ! یه سری قالب مشخص آورده و فقط باید برای انتخاب بین اونا مانور بدیم. این یکی رو همین یک ساعت پیش عوض کردم. همچینی جینگلیلی مستونه. خوشم نمیاد این مدلی ولی هرچیه بهتر از اون قبلیه( دو روز پیشیه). نیست؟
از اونجا که زمینه‏ش عکسه، امیدوارم تو باز شدن مشکل نداشته باشه و خیلی سنگین نباشه. اگه به نظر سنگین رسید، یه ندا بهم بدید.
برای محکم کاری هم همین نیم ساعت پیش یک وبلاگ تو بلاگفا درست کردم. هرچند اصلن اصلن از بلاگفا خوشم نمیاد، ولی خب، کامندونیش رو که میشه علی الحساب استفاده کرد. ، هااا؟ ضمن اینکه خدا رو چه دیدی، شاید یه موقع به سرم زد، اون وبلاگ رو اختصاصی ترش کنم و یه چیزایی بنویسم که اینجا نمی‏نویسم (آیکون چشمک اونهم از نوع لوس و بی معنی‏ش؟!
وبلاگ بلاگفاییم که دیگه زین بعد همه‏ش به اون در انتهای پستام لینک خواهم کرد.

مرسی دریا جان از پیشنهادت

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

جنیفر لوپز به مثابه سرای محله و استعداد شنوایی فراز این وسط !!

با فراز داشتیم از جایی برمی‏گشتیم. ضبط ماشین روشن بود و داشت می‏خوند. این آهنگ شروع شد. فراز پرسید:« اسم این چیه؟» من در حین رانندگی، مشغول خوندن اطلاعیه های بزرگ سرای محله رو ورودی سرا بودم بلکه بفهمم چه برنامه هایی داره و چه کلاسایی! فکر کردم منظورش اسم اونجاست. گفتم «اسمش سرای محله‏ست». فراز "آهان" گفت. منم که دیگه سرای محله رو رد کرده بودم، تازه فهمیدم منظور فراز چی بوده! ولی خب از اونجا که اسم اون خواننده رو هم بلد نبودم، به روی خودم نیاوردم!
دیروز دوباره تو ماشین بودیم. ضبط ماشین هم روشن بود. این آهنگ جنیفر لوپز شروع شد. فراز برگشت گفت:«اِ. مامان. دوباره سرای محله! برای من یه سی‏دی پر کن از همین آهنگای سرای محله. من خیلی دوست دارمش»!!!

پی نوشت: شرمنده آقای شهرام ناظری و شجریان و ... علی رغم تلاش من جهت آشتی فراز با موسیقی و آواز اصیل و این صوبتا ،تا حالا تقاضایی ازش نشنیدم مبنی بر ضبط یه سی دی از آهنگاشون! خیلی هنر کنه نگه "اینو خاموشش کن" یا "بزن بعدی"!

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

بچه‏ی هیجانی که من دارم!

یکی از خصایص بارز فراز که عامل شناساییش تو یه جمع هم می‏تونه باشه، بروز احساسات و هیجانی بودن زیاد این بچه‏ست.
از همون هفت هشت ماهگی که تا چیزی به مزاقش خوش می‏اومد، حالت بال بال زدن به خودش می‏گرفت که این بال بال همراه بوده و هست با درآوردن اصوات ذوق آلود از حنجره و مری و نای و معده‎‏ش! مثلاً با دیدن آخر کارتون رابین هود برای چندمین بار، همچنان دست می‏زنه و می‏ره و می‏یاد و تو همون حال به من می‏گه « مامان، می‏دونی چی شد؟ رابین هود با ماریا ازدواج کرد»! نمونه دیگه‏ش: فرضاً اگه روزی گذارمون به رستوران بیفته، با ذوق و شوق در حالیکه بال بال می‏زنه و اشک شوق تو چشماش جمع شده، میگه «مامان. صندلی» ! یا وقتی بعد کلی این صندلی و اون صندلی رو امتحان کردن، یک گوشه می‏شینه، شروع میکنه داد داد بال زدن و در عین حرف زدن که « آخجون، جوجه کباب»! وقتی هم که نوشابه رو می‏بینه که گارسون داره می‏یاره، دیگه میشه "یک سر همه شور"، در حالتی که انگار میز رو داره گاز می‏زنه، دست می‏زنه، و جیغش دراومده، میگه: «مامان، مامان، نوشابه داره می‏یاد»! نمونه دیگه هیجانیش؛ تا یکی از دوستاش یا یکی از بچه های دوستانمون رو جایی، مثل فروشگاه، پارک، خیابون می‏بینه محاله که با هیجان تمام بال نزنه و نیاد و دادارا دودور کنان به من این موضوع جالب که با این احوالاتش، به نظر جالب ترین موضوع قرن به نظر می‏رسه رو نگه. در حالیکه در عین اعلام وجود اوون آشنا به من، زیر نگاه‏های به هیجان اومده و عجیب حاضرین صحنه، ده بار رفته پیش اون و دوباره برگشته پیش من و همچنان خوشحال خوشحال! حالا اگه یک دهم که چه عرض کنم، یک صدم هیجان فراز رو هم اون طرف داشت، باز جای تامل بود از اینکه فکر نکنم بچه‏ی منِه که فقط خیلی هیجانیه!
این هیجانی بودن، زمانی که برای اولین بار شخصی رو می‏بینه، طبعاً شامل اون شور و شعف هَندی و گفتاری نیست. بلکه می‏تونه اظهار نظرهای عجیب و بعضاً خجالت آوری در مورد اون شخص باشه، مثلاً اینکه "چرا دماغش اینطوریه؟ چرا موهاش کمه؟، چرا شکمش زده بیرون؟ و....
دیروز تو پارک، رو تابی نشسته بود . از این تاب‏های دسته جمعی، از اونایی که دو نفر این طرف می‏شینند، دو نفر هم اون طرف. پسری که کنار فراز نشسته بود رفت. بعد یه آقایی اومد و بچه‏ش رو که بغلش بود گذاشت کنار فراز. نمی‏دونم اهل کجا بودند ولی چشم بادومی بودند و بهشون نمیخورد چینی، یا مال آسیای جنوب شرقی باشند. آقاهه هیکل درشتی داشت ولی دخترش مشکل فیزیکی داشت. خیلی ضعیف به نظر می‏رسید، چشماش ظاهراً لوچ بود. موهای خیلی کم پشتی داشت، و ظاهراً استخونهای مهره های پشتش میزون نبودند، چون به نظر کج می‏رسیدند و از اونجاکه با اینکه بزرگ بود، فقط تو بغل باباش جابه جا می‏شد، فکر کنم شاید تو حفظ تعادلش مشکلاتی وجود داشت. وقتی باباش دخترشو گذاشت کنار فراز، فراز همینطور خیره شد به دختره. طبعاً براش جالب و عجیب بود و این عجیب بودن، می توست اظهار نظر تند ی رو به همراه داشته باشه که هم اون دختر رو و هم پدرش رو، در صورتیکه فارسی می‏دونستند، ناراحت کنه! در حالیکه فراز داشت همچنان دختره رو خیره خیره نگاه می‏کرد، تو فکر بودم که اگه چیز ناجوری گفت، چه طور درستش کنم. تاب رو تکون می‏دادم و سعی میکردم حواس فراز رو با پرسیدن اینکه « فراز ، سرعتش رو بیشتر کنم یا نه» پرت کنم. فراز برگشت و رو به من با همون حالت دادارادودو داد زد:« مامان، مامان، این دختره چه قدر نازه»!
همچین نفس راحتی کشیدم.

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

رستوران‏های زنجیره‏ای ننه لیلا!

من اگه پولدار بودم، اگه انقدر پولم زیاد بود که می‏خواستم واسه دل خودم سرمایه‏گذاری کنم. می رفتم تو همه شهرهای ایران رستوران می‏زدم. نوع زنجیره‏ ایش. شاید اسم خودم رو هم رو همه‏ی این رستورانا می‏زاشتم. مثلاً رستوران خاله لیلا یا ننه لیلا(:دی) یا عمه لیلا (این آخری تو تجریش هست. رستورانش نه ها، ترشی و سمنوی عمه لیلا! پس علی الحساب از این یکی صرف نظر می‏کنم. آیکون خب. چی کار کنم دیگه!!) . خود لیلا هم بد نیست ها ولی همچینی اسم منحصر به فردی نمی‏تونه باشه. ضمن اینکه عمه و خاله و ننه لیلا، احیاناً آدم رو بیشتر به فکر خاله و عمه و ننه و غذاهای خوشمزه‏شون می‏ندازه:)
خاصیت ویژه این رستورا‏نهای زنجیره این هم این باید باشه که همه‏شون علاوه بر غذاهای معمول (هر چیزی غیر از کباب. مثل انواع کوکو، دلمه، قیمه، کوفته و شامی، قورمه سبزی، ترشی، سالاد، و مرباهای معمول...) غذاهای اون شهرا رو داشتند. می‏رفتم تو اون شهرها غور میکردم که ببینم قدیم ندیما. پیرزناشون چیا می‏پختند که حالا ور افتاده. بعد یه آشپز خوبم از همونجا پیدا میکردم که یه ذره خلاقیت هم به خرج بده و یه تغییاتی بده توش تا غذاهه به دهن خوش باید. از انواع و اقسام آش گرفته که تو هر شهری یه جور می‏پزنش، تا پلو و خورش و غذاهای سبک و ترشی و سالاد و دسرهای اون شهر. بعد این طور نبود که این غذاهای خوشمزه‏شون و آش و اینها محدود بشه به صبح یا حداکثر ظهر . باید شام هم از اینا داشته باشند.
همانطور که گفتم هر غذایی غیر کباب. خب چیه. اینهمه کبابی تو همه جا ریخته. هرکی کباب میخواد بره سراغ اونا.
بعد این رستورانها یه معماری منحصر به فردی هم باید داشته باشند که علاوه بر داشتن یه طرح کما بیش مشابه با بقیه رستورانهای زنجیره‏ایم، یه سری خصوصیات اون شهر رو هم نشون بده . بعد هم آدم باید توشون راحت باشه. فکر کنه خونه خاله اش رفته یا خونه‏ی ننه‏ش! صندلی هاش حس سیخونک به آدم ندند. آدم معذب نشه. اینطور نباشه که بیشتر از مزه غذا، نگران این باشه که نکنه حرکاتش کلاس لازم رو نداره. اصلاً باید رستورانا یه طوری باشند که میزا یا احیاناً تخت‏ها) کمترین دید رو نسبت به هم داشته باشند. فضای سبز حتماً باید داشته باشه به اضافه کلی گل و گلدن. باید تهویه عالی باشه. بوی جوراب نیاد. سرویس‏های بهداشتی این رستورانا نقش کلیدی باید داشته باشه تو جذب مشتریها. باید تمیز باشند. در عین حالیکه رد پای آدم روشون نمونه -مثل این سرامیکای روشن-. باید کف از این جاذبای رطوبت داشته باشه و خود اینا هم از تمیزی برق بزنند و آدم فکر نکنه اگه دستش به جایی خورد یحتمل جیشی شده و غذا بهش مزه نده. آشپزخونه اش باید گرد باشه. راهروی بین اجاق گازا باید وسیع بشه تا آشپزا خوب بتونه توش مانور بدند. تهویه این جا هم که دیگه نگو. کارای آشپزخونه رو باید خود آشپزه یه جوری سر و سامون بده بنابراین عرضه و مدیرت اون نقش کلیدی داره تو تمیزی و زود و دیر شدن غذاها. آدمایی هم که سرویس می‏دند باید ترو تمیز باشند. سوسول یا خیلی خوشگل نبودند مهم نیست. مهم اینه که قیافه مهربون داشته باشند. از این قیافه های بدون موذیگری....
اگه بخوام بگم. همین‏طوری می‏تونم کشش بدم. ولی خب. گیریم که من اونقدر پول دار نشدم یا عمرم کفاف نداد، چه قدر خوب بود که حالا یکی دیگه این کارا رو می‏کرد. یعنی آدم قبل از مسافرت، نگران یک جای خوب پیدا کردن برای غذا خوردن نبود. در عین حالی‏که یه چیزی هم می‏فهمید از مزه دهن و ذوق چشایی و تاریخ غذایی مردم اون شهری که رفته. حداقل یه تنوعی. چیزی. چی باشه که آدم هرجاهم می‏ره مجبور شه کباب و برنجی رو بخوره که از این شهر تا اون شهر توفیری بین‏شون نیست؟!
اینا رو گفتم چون دو روز دیگه قراره بریم کرمونشاه و کردستان و اون طرفا. اگه جایی رو میشناسید احیاناً که غذاهای محلی یا هر غذای دیگه ای غیر از کباب اون جا سرو میشه. یه ندایی بدید .
البته تو کرمونشاه دنده کباب (یعنی مزه این احیاناً فرق میکنه با کباب برگ و اینا؟!!) و خورش خلال رو شنیدم. امیدوارم تو رستوراناشون هم داشته باشند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

گستره‏ی فعالیت‏های عباس آقا!!

صحنه: مادر یاسین در حال عوض کردن پوشک یاسین؛
یاسین:« مامان، تو شوم بول داری؟»
مامان یاسین:« نه. ندارم»
یاسین:« خب. برو از عباس* بخر!»!!!


*عباس، بقال سر کوچه‏شون می‏باشد

-یاسین، پسر دو سال و یک‏ماهه‏ی برادرم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

کوفته با سینه مرغ ،غلطان در رب انار!


ببینم شما هم کوفته دوست دارید؟ چه نوع کوفته ای؟ حالشو ندارید درست کنید؟ قبلاً درست کردید وا رفته؟ گوشت قرمز دوست ندارید باشه لای کوفته؟
خب. اگه شما کوفته دوست دارید. و می‏خواید کمی طعمش رو متفاوت کنید. اینو هم امتحان کنید.
مواد لازم:
اول اینکه بگم در مورد مواد لازم خیلی مته به خشخاش نذارید که فلان چیز رو ندارم یا بهمان چیزم کافی نیست. اصل کوفته برای اینکه کوفته بشه فقط باید برنج و لپه داشته باشه. بقیه اش هم دیگه بستگی به سلیقه و طبع خودتون داره. ( این رو هم بگم که کوفته هایی هم هستند که فقط سینه مرغ دارند و اصلاً لپه و این جور چیزا ندارند و اندازه شون هم ریز تره . من اون مدل کوفته رو وقتی فراز کوچیک بود براش درست میکردم)
مواد لازم:
لپه: یک، یا دو پیمانه . طبعاً بستگی به تعداد نفرات خورنده داره!
برنج: مثل لپه. حالا اگه یه نموره هم بیشتر شد. به جایی بر نمی‏خوذه.
حالا می رسیم به بخش پروتئینی کوفته: من یک تخم مرغ رو حتماً می زنم. نه اینکه واقعاً لازم باشه ها. برای این ازش استفاده میکنم یه مقدار بچسوبنه مواد رو به هم. نمی دونم اگه این کار رو نکنم هم می چسبند یا نه.
سینه مرغ: 1 عدد – البته 1 نصفه سینه هم کفایت میکنه اگه شما مقدار مواد دیگه تون کم باشه. سینه مرغ از این جهت استفاده میشه که چربی نداره. حالا شما اگه سینه ندارید و ران دارید، استفاده اش کنید. آسمون که به زمین نمی‏یاد . می‏یاد؟ اگه هم حس کردید که سینه شاید کم باشه و تو یخچال هم علی الحساب نداشتید، یا تصمیم گرفتید پروتئین گیاهی رو هم بزنید تنگش تا ببینید چی میشه، یا به طور کلی تصمیم گرفتید از پروتئین حیوانی استفاده نکنید، می‏تونید از سویا کمک بگیرید. یه کمی سویا رو تو یه طرف با آب جوش و آبلیمو قاطی کنید . تا هم خیس بخوره هم بوی سویا که ممکنه بعضی ها دوستش نداشته باشند از بین بره.
پیاز: به مقدار کافی. دو تا پیاز کوچیک برای خود مواد کوفته و یکی دو تا هم بعداً بهتون میگم.
رب انار: دو سه قاشق پر. بنا به صلاحدید خودتون میتونید کم یا زیادش کنید
ادویه: به نظر من جزء مهم کوفته ادویه جاتشه. به خصوص تو این کوفته که سینه مرغ و احیاناً سویا استفاده می‏شه و بو دارند و بوشون خوش آیند نیست. من از پودر سیر و آویشن تو بیشتر غذاهام استفاده میکنم. از اونجا که این کوفته پایه اصلیش ترش و شیرینه ( به خاطر رب انار) میتونید از رزماری هم استفاده کنید. من ادویه کاری هم استفاده می‏کنم چون بوی زهمی رو می‏گیره. فلفل سیاه هم که رو شاقشه. عطر فلفل سیاه تو یه غذا اشتها آوره کلاً. اگه از این ادویه های هفت رنگ هم دارید، میتونید ازش استفاه کنید. چون این ادویه ها هم عموماً تو عمقش یه بوی ترش و ملس و گسی هم داره. اندازه اینها: هر چی دوست دارید . این دیگه بستگی به ذائقه تون داره. اگه احیاناً زیره سابیده شده هم دارید که چه بهتر. هم خوشبوست. هم نفخ غذا رو احیناناً می‏بره
نمک : به مقدار لازم.
آب جوش هم به مقدار لازم.
روغن به مقدار کافی
بادوم . گردو . زرشک. یا هرچیز دیگه ای که دوست دارید وسط کوفته ها باشه. به مقدار لازم.
سبزی معطر: حکمت این سبزی معطر هم گرفتن طعم و مزه خامی مواد استفاده شده است. خب این به مقدار لازم. یعنی خب یه مقدار بریزید که هم رنگ و بارنگ کنه کوفته تون رو و هم طعم بدش رو بگیره. اگه خشکش رو هم دارید از اون استفاده کنید.
طرز تهیه:اول برنج و لپه رو می‏زارید تو آب جوش کمی بپزه. نباید کاملاً
بپزه. باید وقتی زیر دندون میره هنوز کمی نیم پزی توشون باشه. وقتی اینطوری شد. آبکشش کنید و بزارید خنک بشه. سویا رو هم که تو آب و آبلیمو خیسونده بودید. بچلونید و آبش رو بگیرید. اگه خواستید می تونید سویا رو تو یه ماهیتابه تفت بدید تا بوی خامیش گرفته شه. اگه هم حوصله این کار رو نداشتید غمتون نباشه. مزه ادویه ها و سس اناربه قدر کافی میتونه تا حدود زیادی به مزه خامی این غالب بشه.
حالا برنج و لپه و پیاز پوست گرفته و این سویا هه و سینه مرغ رو چرخ کنید. وقتی برنج و لپه رو چرخ میکنید خودتون متوجه سفت و شل شدن کوفته نهایی و مناسب بودن و نامناسب بودن زمان آبکشی خواهید شد! بعد از اینکه چرخ کردید، اون تخم مرغه رو هم اضافه میکنید و همینطور ادویه و سبزی معطر و نمک. بعد هم بزنید تا مزه ها به خورد بی مزه ها برند.
اگه چرخ گوشت نداشتید چی؟ غمتون نباشه. مگه قدیما کوفته رو چطوری درست میکردند؟ یه گوشکوبی جیزی بردارید و بکوبید . برای سینه خب بهتره که چرخ بشه در هر صورت، ولی خب در صورت نداشتن چرخ گوشت میشه خیلی خیلی ریزش کرد و قبل از قاطی شدن با مواد فوق الذکر این رو حسابی کوبید و بعد قاطیشون کرد و دوباره کوبید. خب یه مقدار زحمتش و به عبارتی یه مقدار کالری بیشتری از شما سوزنده میشه برای درست کردنش همچین غذایی!
ادویه و نمک رو اضافه میکنید و بعد از هم زدن. شروع میکنید به ورز داردن با دست. این روز داردن به دست بهتره که انجام بشه چون باعث ترکیب بهتر مواد میشه. البته، به شرط اینکه دستاتون رو هم خوب شسته باشید. اگه هیچ رقمه راضی به دخالت دستاتون نیستید، یا دستکش دسستون کنید یا همچنان با گوشتکوب بکوبید روش. دیگه خود دانید.
وقتی این کارا رو کردید دیگه اینا آماده قلقلی شدن هستند. به اندازه یه نارنگی کوچولو تو دستتون بردارید . گردو، بادوم یا زرشک، یا هرچز دیگه ای که دوست دارید رو وسطش بزارید. بعد دوباره به قلقلی کردنش ادامه بدید و بعد بزارید تو یه ظرف دیگه و همینطور به کارتون ادامه بدید تا دیگه هیچ موادی باقی نمونده باشه.
از اون طرف تو یه ماهیتابه پهن. روغن بریزید. پیازارو حلقه خلقه کنید و کف ماهیتابه بچینید. حکمت پیاز تو کف ماهیتابه اینه که من خیلی طعمش رو وقتی رب انار می‏ره تو خوردش دوست دارم. یه مزه بهشتی داره. نمی دونم شاید به طعم رب انار من برمیگرده که اصله اصل (ال پُز) . حالا اگه پیاز دوست ندارید می تونید با چیزای دیگه امتحان کنید مثل بادمجون و فلان و بهمان. فراموش نکنید که کوفته غذای مستمع آزادیه برای خودش. خب کجا بودیم. آهان. پیازا که یه کم سرخ شد ( یه کم) بعد یه گوشه تو همون ماهیتابه بردارید رب انار رو اضافه کنید اون و هم کمی تف بدید. اگه خواستید یه کمی هم ادویه بزنید ( هرچند مزه رب انار غالبه به هر مزه دیگه ای) نمک هم اگه خواستید اضافه کنید. بعد آب بریزید . یه آب غلیط قهوه ای مایل به سیاهی از آب در میاد که توش رب انار قل قل میکنه . یه کم از این آب بردارید تا بعد از اینکه کوفته ها رو چیدید این آب قهوه ای همراه با رب انار رو بریزیر روش. خب برداشتید؟ حالا کوفته ها رو بچینید کف ماهیتابه. بعد اون آب رو هم بریزید روش تا همه جای کوفته یک رنگ بشه. بعد درب ماهیتابه رو بزارید . حرارت شعله رو خیلی کم کنید و بزارید نیم ساعت ، 45 دقیقه. بپزه. حالا درش رو بردارید و بو کنید تا مست شید! با از اون پیازای کف ماهیتابه بردارید و بخورید تا فکر کنید بهشت رفتید.
نکته ها: من کوفته سرد و ملایم رو ترجیح می‏دم. شما چطور؟!
- اگه یه موقع دیدید کوفته تون قبل از درست کردن قلقلی‏ها یه نموره شله و همچین خوب قلقلی نمیشه. خب یه کمی آرد نخودچی ، آرد برنج یا همچین چیزایی رو اضافه کنید.
- من اولین بار این نوع کوفته رو تو تولد سام درست کردم. بعضی ها که خوردند خوششون اومد. حداقل سه نفر از من دستور پختش رو خواستند و من ذوق زده شدم از اینهمه هنرنماییم که تونسته بین اونهمه غذا و اسنک خوشمزه سر بلند کنه.
- - من متاسفانه عکسی ننداختم از این کوفته. عکس بالا عکس کوفته با گوشت چرخکرده است که البته اون هم با رب انار درست شده بوده! ولی چون کوبیده بودمش و چرخش نکرده بودم همچینی فرم وا رفته ای داره!
- - اگه احیاناً قلقلی ها تون زیاد تر از حد معمول برای کف اون ماهیتابه و شکم بود. بردارید اینا رو تو یه ظرف سلفون داری بکشید بزارید تو فریزر برای روز مبادا!
- - اگه رب انار نداشتید و خواتید مزه ترش داشته باشه کوفته تون. می تونید برید از عطاریها شاخه سماق یا ساقه سماق یا همچین چیزی بخرید و بعد از خورد شدن تو آب جوش بریزید تا با کمی رب ( برای رنگ بهتر) تنگ کوفته تون باشند. من اینو هم امتحان کردم و خوشم اومد ولی رب انار یه چی دیگه است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

بچه‏ست دیگه!

در زندگی ما مواقعی هست که؛
فراز یه چیزایی در مورد نسبیت و جبر و اختبار (!) می‏پرسه و خودش جواب‏شون رو پیدا می‏کنه که آدم در حالیکه باد به غبغب انداخته با خودش می‏گه" اَنا چه بچه فیلسوفی دارم"!
نظریاتی راجع به کهکشان راه شیری و حضور یا عدم حضور موجودات زنده در اونها و نیروی جاذبه اونها ارائه می‏ده! یا مثلاًدر مورد حرکت ماشینها، نوع حرکت، و نوع سوخت ایده‏هایی نو و شگفت انگیزی از خودش در می‏کنه که آدم می‏گه" چه بچه حکیم ودانشمندی دارم من"
طوری در مورد اخلاقیات در جامعه و لزوم قانون‏گرایی (خب قانون گرایی از دید خودش!که شاید یه روز در موردشون نوشتم) بحث می‏کنه که آدم با خودش فکر می‏کنه " بچه با منطق و فرزانه یعنی بچه‏ی من"
طوری همکارای بابا و دوستان و فامیل رو با بعضی جواباش شگفت زده می‏کنه که برق چشم ناشی از فکر کردن به " این بچه سخنور بچه منه"، از ملزومات صحنه می‏باشد!
طوری داستان می‏سازه و نتیجه رو پنهون می‏کنه تو متن داستانش(!) که آدم می‏گه" چه بچه ادیب و خلاقی دارم"
همچین " زحمت نکش" و " خواهش می‏کنم" و "به سلامت" و "سلام می‏رسونه " و"لطفاً" ... کلمات معمول تعارفی رو به موقع (البته در بعضی مواقع که تو مودش باشه) استفاده می‏کنه که آدم نمی‏تونه فکر نکنه که "چه بچه با ادبی دارم"
و...
خب، آدم در این مواقع اون مواقعی رو از یادش می‏بره که که همین بچه 5 ساله موقع شمردن اعداد، از 11 می‏پره به 14 و از هفتاد می‏پره به 90 وبعد هشتاد!
موقع دیدن آسانسور از خوشحالی شیهه می‏کشه ودرآستانه گاز زدن زمین قرار می‏گیره و می‏خواد تمام دکمه های آسانسور رو بزنه!
با دیدن دیدن پله برقی، هیجان غیر قابل کنترلی بهش دست می‏ده و هی از این‏ور می‏ره بالا، از اون‏ور می‏یاد پایین ( کاری که من دیدم بچه‏های فال فروش کنار خیابون در چنین لحظاتی انجام می‏دند) و یا سعی می‏کنه و هردفعه با داد و بیداد به من و البته بقیه بالا و پایین رفتن‏های خارق العاده‏ش(!) رو گوشزد ‏کنه. خارق العاده از این جهت که هر از گاهی هم در خلاف جهت پله حرکت می‏کنه!
هر سرامیک شفاف و براقی که می‏بینه (طبعاً در جاهای های کِلَس!)، خودش رو ملزم به سرخوردن جلوی چشم متعجب حاضران صحنه می‏کنه،
با دیدن چمن، فکر معلق زدن در چمن روبلافاصله به مرحله عمل در‏میاره،
سر گم شدن یه ماشین پلاستیکی 500 تومنی ، دو ساعت خون گریه می‏کنه!
تو یه مهمونی رسمی، تنها کسی می‏شه که خیار رو از وسط گاز می‏زنه و هفت تا موز می‏خوره و 5 تا سیب و بشقاب بشقاب غذا. در حالیکه می‏گه "همچین غذاهای خوشمزه ای تا حالا نخورده بودم" ( خورشت قیمه بادمجون!)
به محض احساس بوی جوراب- طبعاً تو یه مهمونی- بی توجه به لب گاز گرفتن‏هاو حرکات بازدارنده چشم و ابروی من، شروع به ابراز احساساتی از قبیل " چه بوی گندی"، "خفه شدم" می‏کنه. هر از گاهی هم جزئیات جیش و پی پی‏ش رو مواقع مریضی سالمی شرح می‏ده و تفسیر می‏کنه
و....
طبعاً "بچه‏ست دیگه"، شاید تنها عبارت آرام بخش در این گونه مواقع باشه. حالا قابل درک بودن این عبارت برای حاضران صحنه هم خودش مانعی‏ه برای این تسلای دل!!
.
.
Google Analytics Alternative